آن روزها برف می‌بارید بر حیاط کوچک خانه‌ی کوچک‌مان. تکلیف آن شب‌ها زمستان بود و سه بار نوشتنش، از اول تا آخر و کلمه‌ و ترکیب‌های تازه‌اش. آن وقت‌ها همه‌چیزمان تازه بود جهان تازه بود. کلمات تازه بودند. هنوز پیچیده نشده بودند. فریب نمی‌دادند. مقابل تلویزیون سیاه و سفیدمان دراز می‌کشیدیم و می‌نوشتیم، رج می‌زدیم، هنوز می‌توانستیم پاک کنیم، می‌توانستیم هر چیز را ازَز سَر بنویسیم. پشت شیشه‌های بخارگرفته‌ی پنجره‌ی چوبی و پوسیده‌ی اتاق می‌ایستادیم. آبی‌اش پوسته‌پوسته بود. دماغ‌مان را بر شیشه‌ی پنجره فشار می‌دادیم که به گونه‌ای کیف‌ناک خیس و سرد بود. از ته دل “ها” می‌کردیم و قایمَکی نامی ممنوع را با سرانگشتان کوچک‌مان بر شیشه می‌نوشتیم و به سرعت پاک می‌کردیم. بخاری بزرگ نفتی گُرگُر می‌سوخت و ما چه گرم بودیم وقتی که برف گوله‌گوله می‌بارید پنبه‌ای و درشت. به برف‌بازی فردا فکر می‌کردیم، “ای‌کاش برف‌اش خشک نباشد”. گل‌های شمعدانی و شاه‌پسندمان عروس می‌شدند. حتی حوض کوچک وسط حیاط هم شاد بود. جای پای قمری‌ها و بادگلوهاشان بر یکدستی روشن برف، و گربه‌های کمین کرده بالای هره‌ی دیوار. آجرهای آجری رنگ و انعکاس مهتاب بر سکوت سفید برف.
از همان ابتدا عاشق بودیم، عاشق بوی چادر سفید چیت گل‌دار وقتی که با حرکتی پرتمنا دو بال آن کنار می‌رفت تا مثلث سپید و روشن ساق‌های دختر همسایه نمایان شود. عاشق ساقه‌های بی‌پروا و درهم‌ پیچیده و خشک تاک باغچه‌ی کوچک پای دیوار. عاشق خرپشته و پشت‌بام‌ کاه‌گلی. عاشق ستاره‌ها که چه آسان هرکدام‌ صاحب ستاره‌ای بودیم. عاشقِ دوست بودیم. عاشق آمده‌گان و نیامده‌گان.
و آن روزها تو هنوز نیامده بودی. از نیامده‌گان بودی. زود بود. هفده سال زود بود. بی‌قراری ته دل‌مان غنج می‌زد. یک روز خواهد آمد. یک روز خواهی آمد. یا یک شب. چه فرصت بی‌پایانی داشتیم برای یافتن دوست، برای عشق ورزیدن. می‌جستیم. می‌دانستیم. می‌خواستیم. و ناگهان همه‌چیز دیر شد. تمام شد.
پاک‌کن‌هامان گم شد انگار و دیگر هرگز نتوانستیم هیچ چیز را پاک کنیم و آفریدگار فرمود: تمام، و تمام شدیم.
دیروز رفته بودم بهشت زهرا. جنازه‌ها را روی تشتک‌هایی می‌آوردند که خیلی شبیه قایق‌های اسکیموها یا سرخ‌پوست‌ها هستند. تا حالا دقت کردی؟ متوجه شدی که این تشتک‌ها همه یک اندازه‌اند؟ کوچک و بزرگ یا کوتاه و بلند ندارند. عزیزم من رفته بودم بهشت زهرا با پای خودم. مسخره نیست؟
زن جوانی خودش را می‌زد، فریاد می‌کشید، زبان گرفته بود. پسر جوانش مرده بود. یک پیرزن هم که حتما خاله‌ی جنازه بود یا مادربزرگش یا هرکس دیگرش پشت به من ایستاده بود و قاب عکس بزرگی را بالای سرش گرفته بود. مادر ضجه می‌زد و می‌نالید: چقدر بهت گفتم تو خوشگلی. چشمت می‌زنند. مواظب خودت نبودی. گفتم خوش قدوبالایی. عزی‌ی‌ی‌ی‌ز دلم. مگه همش چند سالت بود . . . فدای اون قدوبالات بشم … گفتم نرو . . . التماست کردم.
دیگر روی آسفالت داغ وارفته بود. پکیده بود انگار. به مردی که کنارم ایستاده بود گفتم: آدما به محض این که می‌میرن عزیز می‌شن. خوش قدوبالا می‌شن. بعد کمی جلو رفتم. جمعیت نمی‌گذاشت جلوتر بروم. جمعیت یک حجم سیاه بود. یک حجم خاک بر سر، مثل ظهرهای عاشورای دوران کودکی‌ام، وقتی که هنوز به کارناوال تبدیل نشده بود. وقتی که از زمین و آسمان خاکستر می‌بارید. روی‌ام را برگرداندم تا عکس بالا گرفته را ببینم. یک لحظه ماندم. واقعا زیبا بود. ولی با این وجود مرده بود. تشتک پسر جوان که از حمام جسدها بیرون آمد یک باره همه‌ی جمعیت فریاد کشیدند و دو دستی برسرشان کوبیدند. دیگر غریبه و آشنا و فامیل نداشت، همه یکی شده بودند انگار. اما من هیچ حرکتی نکردم. همین‌طور با دهان باز مانده بودم. مات شده بودم. هیبت مرگ را دیده بودم انگار. تشتک از بالای سر حجم سیاه لیز می‌خورد و می‌رفت. جلو و عقب یا چپ و راست نداشت. فقط می‌رفت. یک چیز نیم متری کشیده و خشک در غلاف یک پارچه‌ی سفید چندش‌آور از قایق بیرون زده بود. پاهای جنازه بود. از زانو به پایین. واقعا خوش‌قدوبالا بود ولی باز با این وجود مرده بود. “او مرده بود برای ابد/ هم‌چون تمامی مردگان زمین/ همچون همان مردگان که فراموش می‌شوند/ به زیر پشته‌ای از آتش‌زنه‌های خاموش”
تشتک پدرم بعد از پسر جوان آمد. پدر هم سُر خورد و رفت. من بی‌حرکت ماندم. جلو نرفتم. شانه زیر تشتک ندادم. همان‌جا بود که فهمیدم. و از این که دیگران هیچ‌وقت به آن توجه نکرده بودند تعجب می‌کردم. همه‌ی تشتک‌ها یک اندازه بودند. دیگر با مردن تو هیچ فرق نمی‌کرد کوتاه بوده‌ای یا بلند، بزرگ یا کوچک. تو هم در تشتکی هم‌اندازه‌ی تشتک من می‌خوابی عزیزم. حتی اگر پاهایت یا سرت نیم‌متری بیرون بزند. دیگر هیچ فرقی با هم نداریم. همه یک شکل و یک قیافه پیچیده در سفیدی شولایی چندش‌انگیز.
اما تو می‌خواستی بزرگ شوی. بزرگ بمانی. مشهور شوی . . . و تنها راه بزرگ شدن خود را در کوتوله نگه‌داشتن دیگری می‌دیدی. عزیزم هیچ شاعری با کوتوله نگه داشتن دیگران بزرگ نشده است. تو ممکن است بتوانی تعدادی از اطرافیان‌ یا دوستان‌ات را فریب دهی یا کسانی را که ساده‌دلانه به تو اعتماد کرده‌اند. اما فرایند عقب نگه‌داشتن دیگری یقینا به عقب ماندن خودت منجر می‌شود. همه را که نمی‌شود برای همیشه فریب داد. آدم می‌تواند خودش را فریب دهد اما نه برای همیشه. بالاخره دیر یا زود باید واقعیت را بپذیرد. هر چه‌قدر رویایی، سرانجام باید پا بر زمین سخت گذاشت. در مورد فریب دیگری هم همین‌طور است. شاید تنها کسی را که می‌شود تا به ابد فریب داد من باشم. چون خودم می‌خواهم. فریب عشق خوردن را دوست دارم. باور کن.
تو می‌خواستی بزرگ شوی، اما بزرگ نسبت به چه چیز؟ خوب اشکال کار این‌جاست که بهای بزرگ شدن تو را دیگری یا دیگران باید بپردازند. بزرگ شدن قانون خود را دارد. ببین، اگر همین امشب که می‌خوابیم با معجزه‌ای اندازه‌ی همه‌ی جانداران و بی‌جانان جهان چند برابر شود، فردا که از خواب بیدار شویم اصلا متوجه‌ی بزرگ شدن خودمان نمی‌شویم. پس لازمه‌ی بزرگ شدن تو کوچک ماندن دیگران است. به هر قیمتی. باید بتوانی که دیگران را حتی باز هم کوچک‌تر کنی تا بزرگی خودت را به رخ بکشی. اما عزیزم دیگران را چگونه می‌شود کوچک کرد، تحقیر کرد و مانع از رشد طبیعی‌شان شد؟ تو راه‌اش را خوب بلد بودی و از آن مهم‌تر این که ابزارش را هم داشتی.
شاعران متعددی سعی کرده‌اند تعریفی از شعر به دست دهند. همه را خوانده‌ بودم بی که هیچ‌کدام راضی کننده باشد. تا این که تو آمدی و مقابلم عریان شدی. نگاه‌ات کردم. خوب نگاه‌ات کردم تا سرانجام دانستم که شعر یعنی دروغِ زیبا. همه شیدایی‌ات، همه‌ اشک‌هایت، همه‌ زیبایی روحت فقط دروغ‌هایی شاعرانه‌اند. دروغی به همان‌ بزرگی که می‌خواهی باشی. تو کذب محض بودی. می‌فهمی؟
مهره‌ها! مهره‌های بزرگ و کوچک! باید زودتر می‌فهمیدم. باید همان موقع که خود را به مسافری تشبیه کردی و مرا به مستراحی بین راهی، باورت کرده بودم. دوست و دشمن برای تو چه فرقی با هم دارند وقتی که دیگران را پیچ و مهره‌هایی می‌دانی در خدمت خویش. با هر دوستی فقط تا آن‌جا همراهی که منافع‌ات ایجاب می‌کند. بعد از آن به هزار و یک دلیل راهت جدا می‌شود. اصلا باید بشود وقتی که دوست فقط نردبانی بوده تا به اندازه‌ی قدش از آن بالا روی و حالا در جستجوی نردبان بلندتری هستی. نه، من عصبانی نیستم. این خشم من نیست این نهایت ناامیدی من است. این شکست باور من است به زندگی و عشق. به انسانی که تا به امروز “رعایت” ‌اش کرده بودم. و اگر نه من و تو که در این میان هیچ نیستیم. چه فرقی می‌کند که من هنوز ایستاده باشم یا به زانو درآمده باشم؟ چه فرق می‌کند که تو هنوز می‌توانی بنویسی یا ننویسی؟ باور کن هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. نه با زانو زدن من و نه با ننوشتن تو. اتفاقا فاجعه همین‌جا است.
زمان: شب.
مکان: توقفگاه یا استراحتگاهی در کنار جاده‌ای بین‌شهری.
اتوبوس در خاکی کنار جاده ایستاده است. همه طرف تاریکی است. چند ساختمان کوچک یک طبقه و نور کمرنگی بر بالای تابلو رستوران که فقط تا چند متر جلوتر را روشن می‌کند. مرد و زنی ایستاده‌اند. هر دو غمگین. یکی از آن دو، هیچ‌فرق نمی‌کند کدامیک، در روشنی چراغ است و دیگری بیرون از روشنی. بوی بدی در هوا پیچیده که از توالت کنار ساختمان است.
ـ: خب دیگه وقتشه. من باید برم. می‌دونی که باید راه خودم رو ادامه بدم.
ـ: کدوم راه؟
ـ: باید مسیر زندگی خودم رو دنبال کنم. همون مسیری که قبل از دیدن تو می‌رفتم.
ـ: و اون مسیر کجا بود؟ یعنی از کجا به کجا؟
ـ: ببین، می‌دونم که دلگیری. حتما فکر می‌کنی با احساست بازی شده. ولی باور کن این‌طور نیست. برای خودم هم سخته. اما چه می‌شه کرد، هرکس هدف خودش رو داره. عزیزم باید هرکدوم راه خودمون رو بریم.
ـ: اما من نمی‌فهمم. دیگه حتی یادم نمیاد قبل از این که تو رو ببینم داشتم کجا می‌رفتم.
ـ: من دوستت دارم. این رو که می‌فهمی. این رو هم باید بفهمی که ما فقط بخشی از مسیر رو با هم همراه بودیم، بخشی که مشترک بود. حالا دیگه راهمون جدا میشه. تجربه‌ی خوبی بود. خاطره‌اش برا همیشه می‌مونه. یه لحظه کوتاه بود از یک زندگی طولانی و ملال‌آور. ما هیچ‌کدوم همه‌ی زندگی اون یکی نیستیم. هرکس زندگی و مسیر خاص خودش رو داره.
ـ: ما از کجا همراه شدیم؟ چرا باید باقی راه رو تنها بریم؟
ـ: کی گفت تنها؟! مطمئن باش همسفرهای جدیدی پیدا می‌کنی. ببین، این‌ دوستی‌ها تو جاده‌ی زندگی هرکس مث توقفگاه‌ یا استراحتگاه‌های کوچیک بین‌‌راهی‌ست. قدری می‌ایستیم. نفسی تازه می‌کنیم. قدری استراحت و تجدید قوا. و دوباره حرکت. اتوبوس زندگی در توقف‌گاه‌های دیگه‌ای هم می‌ایسته. همیشه کمی جلوتر استراحتگاه تازه‌ای وجود داره.
گیج و منگ، انگار که با خودش: هیچ مسافر عاقلی برا همیشه تو یه توقفگاه نمی‌مونه.
خسته: هیچ مسافری . . .
تمام شده: هیچ . . .
تو می‌دانستی. می‌دانم که می‌دانستی. از پایان داستان خبر داشتی. با لیلیوم‌های‌ات به استقبال پاییز رفته بودی. حالا گرد بدبوی زرد رنگی روحم را پوشانده است انگار. حتی مینا هم چنین تحقیرم نکرده بود. لیلیوم‌های زرد هنوز در گلدان چینی روی میز هستند. از آن‌ها فقط سه شاخه چوب نازک مانده است و گرده‌ای هزارساله انگار که برای همیشه شیشه‌ی میز را زرد کرده و هرگز با هیچ ساینده و محلول شوینده‌ای زدوده نخواهد شد.