مادر گفته بود تو باشگاه ثبت نامش می کنه تا هر چقدر دوست داره پیشرفت کنه
پژمان عاشق بسکتبال بود و همش از مامان می پرسید پس کی ؟
اره گفته بودم ، ولی بزار یک کمی بزرگتر بشی ، مثلن بری کلاس پنجم ، قوی تر بشی و قدت هم بلند تر بشه .
اوه اوه مامانو ببین ! من الان هشت سالمه دیگه بزرگ شدم ! الان توی مدرسه که بازی می کنم همه توپ هارو میندازم تو بسکت ( سبد ) تازه قد و هیکل توی بازی بسکتبال گنده میشه ! کجای کاری مامان خانم !
مامان با خنده روی موهای پژمان دست کشید و گفت باشه اگر تو تا این اندازه علاقه داری ! امروز با بابات صحبت می کنم تا ثبت نام کنی ، خوبه ؟
عالی شد مامان ! چند تا از دوستا م هم میان ، آرین ، و شروین ، و آندرو ، گویک ، حمید ، اسحاق ، و…
اوه این همه ؟ مگه اون ها نمیتونن برن باشگاه خودشون عضو بشن؟ چی ؟ مامان یعنی چی ؟ چی گفتی ؟
خب پسرم اون ها برا خودشون باشگاه دارن ، کلیسا ، و کنیسا ، دارن ، مثل ما که مسجد داریم .
مامان خانم ، ما که نمیخواهیم دعا کنیم ! همه ما توی مدرسه هم تیمی هستیم ، آقا ورزش گفت میتونیم بریم تو باشگاه بیشتر یاد بگیریم و قوی بشیم و مثل توی مدرسه بازی کنیم ! بعدش هم تا تیم ملی برسیم و قهرمان بشیم …
مامان ، با خنده ! فسقلی داری به من درس میدی ؟. منظورم این بود که اون ها باشگاه مخصوص خودشونو دارن !
مامان فهمید که حرفش بی ربطه ، و بهتره که دنیای بی غل و غش و پر شور بچه ها با گفتن این حرف ها خراب نشه و این توهمات رو در ذهن بچه ها فرو نکنه !
پژمان که در این موقع خود ش را در میان دوستانش تصور و تجسم می کرد، با خوشحالی و شیطنت پرید بغل مامان و لپشو بوسید.
کار تمام بود و از شنبه آینده رفقای جون جونی دبستانی عازم بودند تا در هفته دو روز بعد از ظهر ها در باشگاه ورزشی منطقه ، که نزدیک به محله ارمنی نشین بود آموزش ببینند و بازی کنند .
>> پدر پژمان آرین و گویک را هم سر راه سوار می کرد .
>> مادر آرین ، ” خانم ورونیک ” و ” آقا و خانم هارتونیان ” پدر و مادر گویک از بابت رفت و آمد بچه هاشون آسوده خاطر بود ند ، بچه ها در این رفت و برگشت راجع به تیم و مربی ، و توپ و زمین و سایر چیز ها نظر می دادند و فکر و ذکرشون درس و بسکتبال و رسیدن به تیم ملی بود .
آرین کم حرف بود و بر خلاف شیطنت ها و شوخ طبعی های پژمان و گویک ، ساکت تر به نظر می رسید ولی نظر اون هارو برای رسیدن به تیم ملی قبول داشت .
پدر پژمان گاهی با او شوخی می کرد و می گفت آرین نکنه تو جزو شورای إسلامی باشگاه باشی ؟ و بار اول آرین که این گفته را باور کرده بود می گفت نه ! نه ! به خدا من ارمنی هستم منو اونجا راه نمیدن ! و همه می خندیدند !!!
اسحاق با پدرش که دکتر أطفال بود و یا با مادرش که دندانپزشک بود به باشگاه می آمد . آن ها خانواده ای شریف و محترم و دوست داشتنی بودند ، آقای دکتر در درمان بچه ها هر کمکی از دستش بر میآمد می کرد .
و حمید با پدرش ” جناب سرهنگ سلیم ” که افسر ارتش بود ، درست سر ساعت به باشگاه می آمد .
پدر شروین هم یکی دیگر از مکانیک های معروف وبه نام ارامنه بود که او هم با آقای هارتونیان شریک بود ، آن ها تا دیر وقت کار می کردند ، پدر شروین برای بردن او به باشگاه نیازی به دست کشیدن از کار نداشت چون رفتن شروین چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید ، او همیشه با اندرو زودتر از همه در محل حاضر می شدند .
>> اتفاق خوب و جالب این بود که جلسه هایی ، که توسط اداره ورزش و آموزش و پرورش در باشگاه تشکیل می شد با حضور والدین بود ، و این دیدار ها باعث آشنایی و صمیمیت و دوستی خانواده ها ی این نو نهالان شده بود ، تا آن اندازه که این گروه خارج از جلسات، با هم ملاقات می کردند و تجربه های خود را در مورد فرزندان با یکدیگر در میان می گذاشتند ، و بنا به شغل و حرفه خود خدماتی هم به یکدیگر می دادند مثل درمان بچه ها هنگام بیماری و یا کار تعمیرات ماشین ، و شرکت در مسابقات و تشویق بچه ها و غیره…
رفاقت و صمیمیت این نو نهال ها صادقانه و دلپذیر بود . و این دوستی همزمان با سن و سال آن ها و مهارت و تجربه های شان رشد می کرد .
در میانه این سال ها ، که بچه ها سیزده یا چهارده ساله شده بودند ، جنگ هشت ساله شروع شده بود ، عده ای در مدارس ، نوجوانان را تشویق و ترغیب می کردند تا به گروه هایی بپیوندند و یا به جنگ بروند و به آن ها می گفتند از این بابت نیازی به اجازه والدین ندارند.
و ارامنه و کلیمی ها به اشکال دیگر ی مورد اذیت و آزار قرار می گرفتند و آدم های ناشناسی آن ها را تهدید می کردند .
روزی که اسحاق بغضش ترکید و با مادرش درد دل کرد به او گفت که دیگر نمی خواهد به مدرسه برود ، و اعتراف کرد، به جای رفتن به مدرسه روزها به پارک می رفته و درست موقع تعطیل شدن مدرسه به خانه بر می گشته زیرا بچه ها در مدرسه کتکش می زدند و او را مسخره می کردند ، و روی نیمکت ، در کنار او نمی نشستند و به او می گفتند تو نجس! هستی و وقتی او پیش مدیر شکایت بچه ها را کرده است آقای مدیر با تغیر و توپ و تشر گفته است حتمن خودت کاری کردی برو بنشین و موذیگری نکن! ما کاری نمی توانیم بکنیم به پدر و مادرت بگو فکری به حالت بکنند.
خانم دکتر که سعی می کرد خشمش را فرو بخورد ، چند تذکر ی که قبلن از مدرسه در مورد غیبت اسحاق گزارش شده بود را به یاد آورد، و از این که روزها و شب ها از غصه جگر گوشه اش بی خبر بوده در خود می شکست
و دو ماه بعد بود که دکتر و خانمش از والدین و بچه ها دعوت کردند تا در جشن پایان سیزده سالگی اسحاق که یکی از مراسم مهم کلیمی ها به مناسبت ” مرد شدن پسران ” است شرکت کنند.
خانواده ها و رفقای هم تیمی شب خوشی را با اسحاق و خانم و آقای دکتر و دختر کوچکشان گذراندند. این خاطره ای فراموش نشدنی برای بسکتبالیست های نوجوان بود ؛
هفته بعد از جشن، اسحاق بدون هیچ خبر و یا خداحافظی از دوستان هم تیمی اش، و به جا گذاشتن یاران و باشگاه و بسکتبال، به تنهایی نزد عمه اش در امریکا فرستاده شد
چند روز بعد ، بچه ها با شنیدن این خبر تعجب کردند و نمی توانستند آن را باور کنند
آن ها از رفتن اسحاق غمگین و غصه دار شده بودند خانم دکتر بعد ها و تا قبل از کوچ دائمی به امریکا و پیوستن به اسحاق، در باره ریسگ تنها فرستادن پسرش، و سپس مهاجرت خودشان جزییات بیشتری را برای مادر پژمان تعریف کرده بود.
سر نوشت آرین و اندرو و گویک هم چیزی شبیه اسحاق بود و آن ها غالبن در مدرسه و محل، مورد اذیت بچه های دیگر قرار می گرفتند و با دماغ خونین و یا دست و پای شکسته و از همه بد تر قلب های خونین و مالین به خانه می آمدند و از این که بچه های مدرسه و یا کوچه آن ها را ” سگ ارمنی ” نامیده بودند متاثر و خشمگین و عاصی می شدند و به درو و دیوار می کوبیدند و نا سزا می گفتند ، اما کاری از آن ها بر نمی آمد ، در محله ارامنه گاهی سرو صدا هایی شنیده می شد و باعث ترس و نگرانی بیش ازحد اهالی شده بود.
این روزها باشگاه به دلایل مختلف و یا آژیر قرمز ، تعطیل می شد و بچه ها از این موضوع و همینطوراز رفتن اسحاق و عملکرد های مردم نسبت به ارامنه، دمق بودند ، گویک و اندرو که نسبتی با هم داشتند به پژمان گفته بودند که امکان دارد پناهندگی اطریش را بگیرند و به زودی همه دو خانواده از ایران بروند . و از او خواسته بودند که این مطلب را با کسی در میان نگذارد ، حتی با حمید.
روحیه بچه ها به سرعت تضعیف می شد و قدرت و اشتیاق و اعتماد به نفس شان مختل شده بود ، و خبر های جنگ و کوچ هم وطنان جنوبی به تهران ، و شهر های دیگر، و پرتاب راکت و موشک در تهران ، همه را می ترساند.
پژمان گاهی دوستان خود را گم می کرد، و از آن ها بی خبر می شد
در باشگاه، نظم سابق وجود نداشت ، رفقا ی صمیمی یک در میان غیبت داشتند و فعالیت های ورزشی بدون آن ها لذتی نداشت ،
پژمان دل سرد و بی انگیزه شده بود ، وقتی از مربی بسکتبال شنید گویک و اندرو بسکتبال را ترک می کنند ، گویی پتکی به سرش کوبیدند ، تعجب کرد ولی وقتی صحبت های گویک را به خاطر آورد شصتش خبر دار شد که آن ها هم پریدند….و،
>> آرین اما در این سال ها مدرسه را ترک کرده بود و پیش پدرش در مکانیکی کار می کرد ، او با گویک و اندرو در تماس بود و بارها به این درو آن در زده بود که کارش درست شود ، تا بتواند نزد آن ها برود ولی موفق نمیشد ، اما پدرش به او امید داد ه بود که هر طور شده تلاش می کند تا راهی برای رفتن پیدا کند ، کمی بعد آن ها خانه کوچکشان را فروختند ، پدر آرین قبلن گفته بود با آنکه مکانیک با سابقه و کارکشته ای است اما مدت هاست مشتری های درست و حسابی و پولدار از دورو بر شان پراکنده شده اند او تصمیم گرفت سهم خودش در مغازه را هم بفروشد.
این روزها زد و خورد و تک و پا تک در مرزهای جنوبی به اوج خود رسیده بود ، ترس و دلهره در دل مردم عمیقن آزارشان می داد ، و با شنیدن هر صدایی پا به فرار می گذاشتند و یا به زیر پله ها و زیر زمین های خانه پناه می بردند.
باشگاه بر قرار شده بود و پژمان با آن که چند نفر از دوستان و بازیکنان خوب تیم را از دست داده بود ، و از جای خالی آن ها احساس خوبی نداشت ، اما دوباره ، با تشویق غیر مستقیم پدر و مادرش، کار ورزش را سخت تر از گذشته دنبال کرد. .
خبر رسیده بود ، آرین و خانواده اش که در انتظار بودند تا توسط کسی از طریق مرز آستارا خارج شوند، به وسیله یک رابط نا شناس سر کیسه شده و دارو ندارشان را از دست داده اند و بدون هیچ نتیجه ای ، دوباره به تهران بر گشتند و فعلن در خانه یکی از فامیل های نزدیک خود به سر میبردند ، و این در حالی بود که پژمان و بقیه، مدت ها از آرین بی خبر بودند
وقتی ارین به باشگاه آمد تا دوستانش را ببیند در مورد غیبت خود و مشکلات چند ماه گذشته به دوستان شرح داد ، و از این که در دام مسائل سختی قرار گرفته بودند و با همه زحمت ها و از دست دادن سرمایه ، به موقعیت بدتری گرفتار شدند ، به شدت ناراحت بود ، ولی از این که دوباره دوستانش را در باشگاه مشغول و سر حال می دید ، إظهار خوشحالی می کرد .
>> بقیه هم تیمی ها از دیدن او واقعن خوشحال شده بودند .
>> پژمان و حمید که از علت غیبت چند ماه ارین و مشکلات سفر و کلاهبرداری با خبر شد ند ، برای فرد کلاهبردار خط و نشان می کشیدند و از آرین می خواستند نشانی هایی از او به آن ها بدهد ، آرین اما بارها گفته بود که حتا خودشان هم او را ندیده بودند .
>> وقتی پدر حمید داستان بیکاری و کلاهبرداری را شنید ، برای کمک به پدر آرین پشنهاد کار خوبی به او و آقای هارتونیان داد ، اما آقای هارتونیان هنوز با وجود کسادی کار در مغازه اش مشغول بود ،
و روز های بعد بود که ارین با پدرش برای تعمیرات ماشین آلات و تجهیزات ترابری ، در خط جنگی ، عازم سفر. به خرمشهر شدند.
ارین به رفقای تیم گفته بود که اندرو و گویک و شروین پناهندگی اطریش را گرفته اند و قرار بر این بود آرین و هرمینه و پدر و مادر شان ، هم پس از خروج از مرز و رسیدن به ارمنستان و معرفی خودشان به کلیسای ” گریگوریان ” به آن ها در اطریش بپیوندند . او گفت گویک و اندرو و شروین خیلی خوشحالند آن ها در کمال آسایش و امنیت به مدرسه میروند و حتی در تیم بسکتبال مدرسه بازی می کنند . و سر گرمی های خوبی در یک مجموعه ورزشی بزرگ دارند .
پژمان با انگشت زیر چانه مادر را بلند کرد تا به او نگاه کند ، مادر چشمش به دماغ خونی پژمان افتاد و با ناراحتی پرسید این دیگه چیه ؟ و او با بی خیالی گفت ، آرنج یکی از بچه ها توی دماغم خورد ، چیز مهمی نیست درد نمی کنه
پژمان با اعتراض گفت مامان ، مدال به این قشنگی رو تو گردنم ندیدی ؟ فقط به دماغم نگاه کردی ؟
مادر خندید و به مدال طلایی پژمان با روبان سه رنگ ” سبز و سفید و سرخ ” توی گردنش نگاه کرد و با خوشحالی به به و چه چه و تعریف کرد .
میدونستم این مسابقه رو می برید ، و حکم قهرمانی او را چندین بار با صدای بلند خواند و او را بوسید و تشویق کرد و گفت بهت افتخار می کنیم ،
پژمان لبخند میزد و شاد و راضی به نظر می رسید
مامان آگه گفتی الان دلم چی میخواد، و خودش فوری گفت کاشکی دوستام اینجا بودند ، چه روزهای خوبی تو باشگاه تمرین کردیم، حتی مربی هم اینو می گفت. چه حیف بچه ها نیستند
>> تو که استعداد دوست یابیت حرف نداره ، نباید ناراحت باشی !
>> خب مامان الان هم دوستای زیادی دارم ولی میدونی که منو ،اسحاق و گویک و شروین و حمید و آرین و اندرو ، بسکتبال رو با هم شروع کرده بودیم ، ما قرار گذاشته بودیم تا آخر عمر با هم باشیم ، حتا اگر خانواده تشکیل دادیم زن ها و بچه هامون هم با هم باشند ، اما کی فکر می کرد این اتفاق ها بیفته . مامان واقعن دلم براشون تنگ شده .
>> پژمان واقعن درست می گفت ، الفت و دوستی آن ها خیلی عمیق و محکم بود و همزمان با قد و هیکل و سنشان رشد می کرد ، آن ها با هم صادق و بی غِل و غش بودند .
>> وقتی آرین از خرمشهر به تهران می آمد از جنگ و توپ و تانک و ترس و بی خوابی ها برای بچه های باشگاه می گفت ، و نامه هایی که از اطریش به دستش رسیده بود را به پژمان و حمید نشان می داد ،
>> حالا دیگر بچه ها با یکی دو سال فاصله به آخر دبیرستان و یا اول دانشگاه رسیده بودند اما حیف که فرسنگ ها از هم دور شدند ، و به راستی هر یک برای خود یلی شده بودند ، از عکس هایی که میفرستادند ، قدو هیکل ها کاملن بسکتبالی و قوی به نظر می رسید ، از تفریحات و سر گرمی ها و دوست دختر ها ی شان برای هم می نوشتند و البته این نامه ها از طریق خانواده ارین رد و بدل می شد ، و یکی از روزها که پژمان به در خانه آن ها رفته بود تا جواب نامه ای که برای گویک و اندرو و شروین نوشته بود را به خانم ورونیک بدهد ، هرمینه خواهر ارین در را باز کرد ، و پژمان یک لحظه ساکت شد او با ورش نمی شد این یک جفت نگین براق فیروزه ای که به او نگاه می کرد با آن همه موی زرین و بلند و پریشان و اندام زیبای ونوسی اش ،. هرمینه باشد !
>> پژمان از خوشحالی فریاد زد تو همان هرمینه ای که برای تشویق ما سوت میزدی و هورا و جیغ می کشیدی ؟ چقدر عوض شدی ، باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده باشی ؟
>> پژمان تو چی ؟ خودت هستی ؟ تو هم توی این دو سه سالی که ندیدمت خیلی بزرگ شدی .
>> آره هر دو بزرگ شدیم ، خب حالت چطوره ، چه کار ها می کنی ؟
>
>> خب من سال سوم دبیرستان هستم ، میدونی امشب منتظر پدرم و ارین هستیم .
>> چه خوب ، من اومده بودم این نامه رو بدم ، خوب شد دیدمت ، میدونی خیلی خوشگل شدی،
>> هرمینه سرخ شد و گفت مرسی ، میدونستی ارین تصمیم داره دوباره درس شو شروع کنه ، و باز هم به باشگاه بیاد ،
>> واقعن ، خیلی خبر خوبی دادی ، وقتی اومد بگو زود تر به من زنگ بزنه . .
>> حتمن ،
>> خدا حافظ و به امید دیدار .
>> پژمان سرتا سر اطاقش رو پر کرده بود از پوستر های بسکتبالیست های ” ان بی ای ” ، و حکم های قهرمانی اش رو قاب کرده بود روی دیوار و مدال هاش روی قفسه کتابش به شکل های جور و واجور آویزان بودند .
>> پژمان لبالب سرشار از امید بود ، با تمرینات پی در پی و مسابقات و ارتباط با مربی ها وتیم های گوناگون رقابت و مسابقه داشت ، او جوانی با اراده و استوار ، و با اعتماد به نفس و نیرومند به نظر می آمد ، دقیقه ای از وقت خود را به هدر نمی داد و محکم روی زمین قدم می گذاشت. پژمان روزهای پنج شنبه به دهکده المپیک میرفت و بعد از تمرین با بچه های تیم در حلیم فروشی مهدی در تجریش جمع می شدند و ساعتی با بچه ها حلیم خوری و گپ و گفتی داشتند ، نه و نیم شب بود و همزمان با رسیدن به خانه ، در باز شد و مادر نگاهی به بیرون انداخت او مضطرب بود و تا چشمش به پژمان افتاد گفت:
سلاممامان دلواپس شدی ؟ میدونی که ، بعد از بازی رفته بودیم تجریش کمی دیر شد؟و می خواست حرفی بزند
مادر توجهی به حرف او نکرد ، و گفت هرمینه زنگ زد .
، پژمان خوشحال شد و فوری گفت الان زنگ میزنم ، حتمن ارین آمده ،
مادر گفت ولی خبر ها خوب نیست !
پژمان دلش فرو ریخت ، چی ؟ چی شده ؟ فوری گوشی را برداشت اما هنوز به سلام و احوالپرسی نرسید ه بود که صدای گریه و زاری ، و ناله های هرمینه در گوشی پیچید .
پژمان دهانش از تعجب باز مانده بود
هرمینه با حالت بغض و گریه گفت ، دیگر منتظر آرین نباشید او با پدرم به یک سفر ابدی رفت، آن ها رفتند و هرگز بر نمی گردند..
پژمان گوشی را به گوش خود چسبانده بود تا خوب بشنود ، و صدایش در میان های های گریه هرمینه گم می شد
دوباره پرسید ، هرمینه جان درست بگو نمی فهمم ، اوه پژمان ، پژمان ! تو خوب فهمیدی ، اما من هر چه تکرار کنم آن ها بر نخواهند گشت ، در این لحظه صدای افتادن تلفن از دست هرمینه در گوشی پیچید
پژمان نمی دانست با بغض توی گلویش چه کند ، وقت را از دست نداد و با مادر که هنوز ایستاده بود به خانه ارین رفتند
خبر ها تمام و کمال رسیده بود و سرهنگ سلیم هر چه توانست کوشش کرد تا مسئولان تکه هایی از جنازه این دو شهید ارمنی را به دست بیاورند و با تشریفات و احترام مراسم تدفین آن هارا انجام دهند ، اما دریغ از تکه و پاره ای از پیکرشان
پدر سخت کوش و فرزند برومند و قوی بنیه اش ، در گرماگرم خدمت و دفاع از مرز و بوم ، ابزار و آلات و ماشین ها را به خوبی تعمیر و مهیأ می کردند تا برای حفظ جان مردم و آب و خاک مورد استفاده قرار بگیرد ، اما افسوس که خود در میان تنوره آتش خمپاره ،دود شدند و به هوا رفتند
پژمان دیگر گریه نمی کرد ، او در ذهنش تنها و تنها ، ارین را در حال دویدن و پرتاب توپ در سبد تجسم می کرد . و به یاد شوخی هایی که پدرش با او می کرد و لبخند بی صدا و منش آرام او با دوستان و حتی در زمین بازی و رقابت هایش با تیم مقابل و… ، خاطراتش را ورق می زد
هرمینه و خانم ورونیک ، با اشگ و افسوس از رفتگان خود صحبت می کردند
وپژمان نمی دانست چگونه آن ها را دلداری بدهد. او فکر می کرد ، چگونه هریک از دوستان به نوعی دورو پراکنده شدند ، حتی حمید به نوعی با ازدواج زود هنگامش از دایره دوستان هم تیمی خارج شد، و با پرواز غم انگیز و هولناک ارین دیگر کسی از رفقای قدیمی باقی نمانده بود.
این غم پایان نداشت ، اما پژمان یاد گرفته بود که زندگی متوقف نمی شود و زمان در حال گذر است ، او به خود آمد و سرعت تلاشش را برای به دست آوردن مهارت ها بالا برد و اعتماد به نفس شکسته اش را دوباره ساخت و یاد دوستان از دست داده و سفر کرده و رفیفان نیمه راه، او را دچار یاس نکرد ، افزون بر آن او امید را توشه راه پیش رو ی خود کرد، با تمرین های پی در پی و امتیاز های بی شمار شایسته مدال و مرتبه شد
این جد و جهد ها در مسابقات بسکتبال راه او را به تیم ملی و قهرمانی باز کرد ، مدال ها و حکم هایی که با تلاش و کوشش خود به دست می آورد او را شاد و سر حال می کرد ، توپ زدن و زندگی در میدان های ورزشی همراه با ورزشکاران ، نفسش را تازه می کرد و نیروی اراده و پشتکار و مثبت اندیشی و صداقت را در وجودش قوت می بخشید ، نقش خانواده البته در بنیان این خصایص ، کلیدی و پر اهمیت بود ، اما افت و خیز ها در زندگی پژمان بسیار بودند و او همواره نیاز به پشتیبانی آن ها داشت ، و این باعث شده بود تا او گاهی اتفاقات و عملکردهای مسئولین ورزشی که زیر سوْال بودند را در خانه تعریف کند ،
آن شب پژمان وقتی از در وارد شد چنان خشمگین بود که ، نمی خواست با کسی صحبت کند ، چند ساعتی طول کشید ، تا از اطاق خود بیرون آمد ، مدت ها بود پس از رفتن رفقا به اطریش و امریکا ، و حادثه نا گوار ارین و دست کشیدن حمید از بسکتبال، که در واقع او را در این دایره تنها گذاشتند و رفتند ، با حربه توپ ، مبارزه می کرد و تلخی ها و ناملایماتی که گرداگرد جوانان موج میزد و هر آن در کمین خشکاندن طراوت و همیت آن ها بود از دورو بر زندگی اش دور می کرد ، او می خواست از حاصل این تلاش ها کامش را شیرین نگه دارد و آینده درخشانی برای خود بسازد .
اما آن شب او بغضش ترکید و هرچه در دلش از کاستی ها و بی برنامگی ها و تبعیض ودروغ وریا در محیط ورزشی نسبت به بازیکنان اعمال می شد را بیرون ریخت. او گفت که برای بازی در تیم یک کشور اروپایی انتخابش کرده بودند و در حالی که گذر نامه و مدارک لازم را به فدراسیون داده بود خبری از قرارداد و شرایط نبود ، اما ناگهان متوجه شد که رئیس فدراسیون پسر خود را جایگزین او کرده و به ظاهر وانمود می کند که من انصراف داده بودم ، و چندی پیش هم خبر سو استفاده از بودجه فدراسیون که برای مخارج اردو ها و سفر بازیکنان در نظر گرفته شده بود را صرف مخارج شخصی و خانوادگی کرده، و با آن که حراست و بالاتری ها متوجه این مسئله شدند ، اما او هنوز در پست خود پابرجاست، و با تبعیض ها و بی عدالتی ها ورزشکاران را مایوس و نا امید می کند و …. آسیب کارهای بی رویه و سود جویانه این مسؤولان مستقیمن جوانان را نشانه می گیرد ، تا جایی که همه در تلاش فرار به هر جا به غیر از اینجا هستند
و پژمان رو به پدر و مادرش کردو گفت دیگر جای ماندن نیست و من باید ورزش را در کنار ادامه تحصیل در محیطی دیگر پیش ببرم ، تا دور از هر رنگ و ریا باشم این فضا برای من که راه تلاش و دست و پنجه نرم کردن را در میدان های ورزشی تجربه کرده ام درد ناک است و قابل تحمل نیست، من حاصلی به اندازه تلاش و کوششم می خواهم
و امروز وقتی که مامان تلفن را روی اسکایپ گذاشت پژمان تازه از دانشگاه بیرون آمده بود، لباس بسکتبال به تن داشت و باید به سرعت راهی بیمارستان می شد ، قرار بود” دکتر ، پرفسور ماسیمو جرالد ” جراح مشهور مغز ، بخشی از جراحی را که روی یک بیمار انجام میداد به پژمان که دانشجوی خاص او بود نشان بدهد ، به گفته این پرفسور، پژمان چندین سال جلوتر از خود حرکت می کرد .
” دکتر پرفسور ماسیمو جرالد ” معتقد بود پژمان علاوه بر این که یک دانشجوی با استعداد و با هوش است ، مهارت زیادی در انگشتان دست و در تصمیم گیری انجام ظرافت های جراحی مغز دارد و این حاصل تمرین های مستمر ورزشی است که از کودکی انجام داده است. و توانایی در تصمیمات سریع که لازمه کار پزشکی است را در اثر تداوم تمرین های پیوسته در رقابت های گروهی و مدیریت کردن بر ذهن خود یاد گرفته ، که در کار جراحی به خوبی از آن بهره می گیرد
اشتیاق پژمان در فضای باز و آزاد دانشگاه بزرگ هاپکینز ، انگیزه او را در تحقیقات پزشکی و درمان بیماران در بخش اورژانس دو چندان کرده بود و او مثل همیشه فعال و با نشاط کارها را دنبال می کرد . و میل خدمت به مردم در وجودش می جوشید . او سودای به دست آوردن جایزه نوبل را در سر می پروراند .
تصویر افراد خانواده در صفحه مقابلش او را خوشحال کرده بود و از دلتنگی بیرون آورد ، بوسه ای برای شان فرستاد به امید ارتباطی دوباره ، در وقتی دیگر
اما ایکاش ها و افسوس ها از ذهنش بیرون نمی رفت و پرواز قهرمانان دغدغه شب و روزش شده بود
نوشته توران رییسی ، تور