پا ورقی، برگ هائی از یک زندگی ، قسمت چهار– تنظیم از محمود صفریان

تیر ۱۳۹۶

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی .
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است
قسمت چهارم
=======================================================

فصلی نو
نمی دانم در شخصیت امیر چه دیدم که در همین مدت کوتاه فریفته رفتار و منش مردانه اش شدم. هم مهربان بود و هم تمامی خصلت های یک مرد استوار را در خود داشت. به جزییات توجه می کرد و خودخواهی از خودش نشان نمی داد. می دانست با زن چگونه با احترام رفتار کند. برایم دیدن این همه خوبی در مردی شرقی که بسیار در باره شان منفی شنیده بودم شگفت انگیز بود.

صادقانه بگویم از روز دوم بصورت جدی در باره اش فکر می کردم ولی منتظر بودم که او حرکت اول را نشان بدهد که در مورد احساسش اشتباه نکرده باشم. حتی در این مورد هم با نرمش محترمانه ای رفتار می کرد که مرا به شک می انداخت. ولی گرمی و اشتیاق نگاهش برایم چیز دیگری می گفت. نشان میداد که در کنار من خودش را بسیار شاد احساس می کند. من هم از بازی های لوس دخترانه بشدت متنفر بودم. این بود که آن شب تصمیمم را گرفتم و وقتی مصمم تر شدم که رویم را پوشاند تا بدنم علی رغم میل خودم عریان نماند.

آنشب بارها و بارها عشق ورزیدیم و هرباربا تمام وجودش مرا در آغوش گرفته بود و با رفتاری بسیار ماهرانه شهد عشقش را بکامم می ریخت. تجربه ای که با تمام آنچه در این باره خوانده بودم و تصور می کردم از زمین تا آسمان تفاوت داشت. نمی توانم لذتی که از هم آغوشی او وجودم را فرا  گرفته بود توصیف کنم. گویی پیکر ما در هم آمیخته بود و یکی شده بودیم. صدای نفس های مردانه او نفیر توفان را که هنوز در پشت پنجره شنیده می شد، به چالش می کشید. آرامشی عجیب سراسر وجودم را پر کرده بود. بوسه هایش تارو پود وجودم را به تاراج می برد. مثل دو شاخه پیچنده، بهم تنیده بودیم و گذشت زمان را حس نمی کردیم. بخاطر ندارم چه ساعتی از نیمه شب بخواب رفتیم.

یکشنبه بر خلاف عادت همیشگی ساعت ۱۱ صبح بیدار شدم و امیر را کنارم ندیدم. حمام گرفتم وهنوز در حال خشک کردن خودم بودم که با یک سینی غذا وارد شد. برایم نان تست کرده و دوعدد نیمروی خوش رنگ همراه با مقداری میوه تازه و یک فنجان قهوه در داخل سینی چیده بود. توضیح داد که بعد از ساعت ۱۱ دیگر صبحانه را سرو نمی کردند و من نخواستم عشق من گرسنه بماند. از اینکه مرا “عشق من” خطاب کرد احساس خوبی کردم. باید اعتراف کنم که صبحانه در رختخواب هم خیلی بمن مزه داد. در حالیکه اورا در آغوش گرفته بودم ازکار شیرینی که کرده بود تشکر کردم و گفتم امیدوارم هر یکشنبه این صبحانه را برای من سرو کنی. لبخندی زد و گفت بروی چشم.
صبحانه لذیذی را که امیر برایم آورده بود خوردم و سینی را روی میز کنار تلویزیون  قرار دادم. شهریار روی مبل کوچکی نشسته بود و یک روزنامه محلی را نگاه می کرد. با مهربانی به او نگاه کردم و گفتم بیا کنارم روی تخت دراز بکش تا پول صبحانه خوشمزه ای رو که برایم ترتیب دادی بپردازم.
با خنده گفت عشق من پولش قبلا پرداخت شده بود ولی اگر می خواهی انعام اضافه بدهی رد نمی کنم و با صدای گرم و مردانه اش بلند خندید.

–        تینا احساس میکنم بدون تو زندگی برایم بی معنی خواهد بود. شاید برایت عجیب باشدولی من با تمام وجودم عاشق تو شده ام. تصور اینکه بدون تو روزگار بگذرانم برایم تقریبا غیر ممکن است.

–       امیرعزیز دل من باور کن من هم در این مدت کوتاه شدیدا بتو دلبسته ام و امیدوارم این دوستی ما سر انجام خوبی داشته باشد.

بعد از این مکالمه کوتاه آمد و کنار تخت نشست و بازوان مردانه اش را دور بدنم حلقه کرد و با شوری وصف ناپذیر مرا غرق بوسه کرد. حوله حمام را کناری زدم که تمامیت مرا در زیر نور خورشید که از پنجره تمام اتاق را روشن می کرد ببیند. صدای ضربان قلبش را می شنیدم . قلبی که برای من این چنین می تپید و بمن آرامش می بخشید. تمامی وجودم را د راختیارش گذاشتم تا از شهد عشقم سیراب شود. موهای یک دست و سیاه ابروانی بهمان سیاهی بینی عقابی چشمانی نافذ از او مردی جذاب و مصمم ترسیم می کرد. شهریار قدی بلند داشت و بازوان نیرومندش نشان ازسلامتی تغذیه و نژادی خوب را می داد. با آنکه گفته بود در این زمینه تجربه ای ندارد ولی بخاطر تربیتی اصیل رفتارش بسیاربا احترام و با ملاحظه بود.

در کنارم و درحالیکه دست هایش بدور کمرم حلفه زده بود بخواب شیرینی فرو رفت و دیری نگذشت که چشم های من هم سنگین شد.

فکر میکنم در همان حال و بی حرکت ساعتی را در آغوش هم  آرام گرفتیم و وقتی بیدار شدیم ساعت نزدیک یک بعد از ظهر بود. در حالیکه صورتم را می بوسید اجازه خواست که برای رفتن آماده شویم.

بدین ترتیب در روزهای شنبه و یکشنبه اوگست ١٩٨۶سرنوشت من و امیر بهم پیوند خورد. ساعتی بعد

همراه تینا راه بازگشت به واشنگتن را در پیش گرفتیم. مقداری هم درطی مسیر از میوهای محلی خریدیم. مسیر برگشت  با سکوت نسبی و تنها با رد و بدل کردن نگاه های عاشقانه من و تینا سپری شد. هوا تقریبا رو به تاریکی می رفت که به خانه تینا رسیدیم. تمام میوه هایی که خریداری کرده بودم داخل یخچال خانه اش جا سازی کردیم. پرسید برای خودت چرا بر نمی داری. گفتم هر وقت میوه محلی خواستم میام سر یخچال تو. خندید و مخالفتی نکرد. او را در آغوش گرفتم و پس از بوسه ای گرم با آنکه جدا شدن از او برایم بسیار سخت بود خدا حافظی کردم و برای برگرداندن اتومیبل کرایه ای عازم آژانس شدم.

پس از استرداد اتومبیل به خانه برگشتم و خودم را برای دانشگاه روز بعد آماده کردم.

نمی دانم در شخصیت امیر چه دیدم که در همین مدت کوتاه فریفته رفتار و منش مردانه اش شدم. هم مهربان بود و هم تمامی خصلت های یک مرد استوار را در خود داشت. به جزییات توجه می کرد و خودخواهی از خودش نشان نمی داد. می دانست با زن چگونه با احترام رفتار کند. برایم دیدن این همه خوبی در مردی شرقی که بسیار در باره شان منفی شنیده بودم شگفت انگیز بود.

صادقانه بگویم از روز دوم بصورت جدی در باره اش فکر می کردم ولی منتظر بودم که او حرکت اول را نشان بدهد که در مورد احساسش اشتباه نکرده باشم. حتی در این مورد هم با نرمش محترمانه ای رفتار می کرد که مرا به شک می انداخت. ولی گرمی و اشتیاق نگاهش برایم چیز دیگری می گفت. نشان میداد که در کنار من خودش را بسیار شاد احساس می کند. من هم از بازی های لوس دخترانه بشدت متنفر بودم. این بود که آن شب تصمیمم را گرفتم و وقتی مصمم تر شدم که رویم را پوشاند تا بدنم علی رغم میل خودم عریان نماند.

آنشب بارها و بارها عشق ورزیدیم و هرباربا تمام وجودش مرا در آغوش گرفته بود و با رفتاری بسیار ماهرانه شهد عشقش را بکامم می ریخت. تجربه ای که با تمام آنچه در این باره خوانده بودم و تصور می کردم از زمین تا آسمان تفاوت داشت. نمی توانم لذتی که از هم آغوشی او وجودم را فرا  گرفته بود توصیف کنم. گویی پیکر ما در هم آمیخته بود و یکی شده بودیم. صدای نفس های مردانه او نفیر توفان را که هنوز در پشت پنجره شنیده می شد، به چالش می کشید. آرامشی عجیب سراسر وجودم را پر کرده بود. بوسه هایش تارو پود وجودم را به تاراج می برد. مثل دو شاخه پیچنده، بهم تنیده بودیم و گذشت زمان را حس نمی کردیم. بخاطر ندارم چه ساعتی از نیمه شب بخواب رفتیم.

یکشنبه بر خلاف عادت همیشگی ساعت ۱۱ صبح بیدار شدم و امیر را کنارم ندیدم. حمام گرفتم وهنوز در حال خشک کردن خودم بودم که با یک سینی غذا وارد شد. برایم نان تست کرده و دوعدد نیمروی خوش رنگ همراه با مقداری میوه تازه و یک فنجان قهوه در داخل سینی چیده بود. توضیح داد که بعد از ساعت ۱۱ دیگر صبحانه را سرو نمی کردند و من نخواستم عشق من گرسنه بماند. از اینکه مرا “عشق من” خطاب کرد احساس خوبی کردم. باید اعتراف کنم که صبحانه در رختخواب هم خیلی بمن مزه داد. در حالیکه اورا در آغوش گرفته بودم ازکار شیرینی که کرده بود تشکر کردم و گفتم امیدوارم هر یکشنبه این صبحانه را برای من سرو کنی. لبخندی زد و گفت بروی چشم.
صبحانه لذیذی را که امیر برایم آورده بود خوردم و سینی را روی میز کنار تلویزیون  قرار دادم. شهریار روی مبل کوچکی نشسته بود و یک روزنامه محلی را نگاه می کرد. با مهربانی به او نگاه کردم و گفتم بیا کنارم روی تخت دراز بکش تا پول صبحانه خوشمزه ای رو که برایم ترتیب دادی بپردازم.
با خنده گفت عشق من پولش قبلا پرداخت شده بود ولی اگر می خواهی انعام اضافه بدهی رد نمی کنم و با صدای گرم و مردانه اش بلند خندید.

–        تینا احساس میکنم بدون تو زندگی برایم بی معنی خواهد بود. شاید برایت عجیب باشدولی من با تمام وجودم عاشق تو شده ام. تصور اینکه بدون تو روزگار بگذرانم برایم تقریبا غیر ممکن است.

–       امیرعزیز دل من باور کن من هم در این مدت کوتاه شدیدا بتو دلبسته ام و امیدوارم این دوستی ما سر انجام خوبی داشته باشد.

بعد از این مکالمه کوتاه آمد و کنار تخت نشست و بازوان مردانه اش را دور بدنم حلقه کرد و با شوری وصف ناپذیر مرا غرق بوسه کرد. حوله حمام را کناری زدم که تمامیت مرا در زیر نور خورشید که از پنجره تمام اتاق را روشن می کرد ببیند. صدای ضربان قلبش را می شنیدم . قلبی که برای من این چنین می تپید و بمن آرامش می بخشید. تمامی وجودم را د راختیارش گذاشتم تا از شهد عشقم سیراب شود. موهای یک دست و سیاه ابروانی بهمان سیاهی بینی عقابی چشمانی نافذ از او مردی جذاب و مصمم ترسیم می کرد. شهریار قدی بلند داشت و بازوان نیرومندش نشان ازسلامتی تغذیه و نژادی خوب را می داد. با آنکه گفته بود در این زمینه تجربه ای ندارد ولی بخاطر تربیتی اصیل رفتارش بسیاربا احترام و با ملاحظه بود.

در کنارم و درحالیکه دست هایش بدور کمرم حلفه زده بود بخواب شیرینی فرو رفت و دیری نگذشت که چشم های من هم سنگین شد.

فکر میکنم در همان حال و بی حرکت ساعتی را در آغوش هم  آرام گرفتیم و وقتی بیدار شدیم ساعت نزدیک یک بعد از ظهر بود. در حالیکه صورتم را می بوسید اجازه خواست که برای رفتن آماده شویم.

بدین ترتیب در روزهای شنبه و یکشنبه اوگست ١٩٨۶سرنوشت من و امیر بهم پیوند خورد. ساعتی بعد

همراه تینا راه بازگشت به واشنگتن را در پیش گرفتیم. مقداری هم درطی مسیر از میوهای محلی خریدیم. مسیر برگشت  با سکوت نسبی و تنها با رد و بدل کردن نگاه های عاشقانه من و تینا سپری شد. هوا تقریبا رو به تاریکی می رفت که به خانه تینا رسیدیم. تمام میوه هایی که خریداری کرده بودم داخل یخچال خانه اش جا سازی کردیم. پرسید برای خودت چرا بر نمی داری. گفتم هر وقت میوه محلی خواستم میام سر یخچال تو. خندید و مخالفتی نکرد. او را در آغوش گرفتم و پس از بوسه ای گرم با آنکه جدا شدن از او برایم بسیار سخت بود خدا حافظی کردم و برای برگرداندن اتومیبل کرایه ای عازم آژانس شدم.

پس از استرداد اتومبیل به خانه برگشتم و خودم را برای دانشگاه روز بعد آماده کردم.
نمی دانم در شخصیت امیر چه دیدم که در همین مدت کوتاه فریفته رفتار و منش مردانه اش شدم. هم مهربان بود و هم تمامی خصلت های یک مرد استوار را در خود داشت. به جزییات توجه می کرد و خودخواهی از خودش نشان نمی داد. می دانست با زن چگونه با احترام رفتار کند. برایم دیدن این همه خوبی در مردی شرقی که بسیار در باره شان منفی شنیده بودم شگفت انگیز بود.

صادقانه بگویم از روز دوم بصورت جدی در باره اش فکر می کردم ولی منتظر بودم که او حرکت اول را نشان بدهد که در مورد احساسش اشتباه نکرده باشم. حتی در این مورد هم با نرمش محترمانه ای رفتار می کرد که مرا به شک می انداخت. ولی گرمی و اشتیاق نگاهش برایم چیز دیگری می گفت. نشان میداد که در کنار من خودش را بسیار شاد احساس می کند. من هم از بازی های لوس دخترانه بشدت متنفر بودم. این بود که آن شب تصمیمم را گرفتم و وقتی مصمم تر شدم که رویم را پوشاند تا بدنم علی رغم میل خودم عریان نماند.

آنشب بارها و بارها عشق ورزیدیم و هرباربا تمام وجودش مرا در آغوش گرفته بود و با رفتاری بسیار ماهرانه شهد عشقش را بکامم می ریخت. تجربه ای که با تمام آنچه در این باره خوانده بودم و تصور می کردم از زمین تا آسمان تفاوت داشت. نمی توانم لذتی که از هم آغوشی او وجودم را فرا  گرفته بود توصیف کنم. گویی پیکر ما در هم آمیخته بود و یکی شده بودیم. صدای نفس های مردانه او نفیر توفان را که هنوز در پشت پنجره شنیده می شد، به چالش می کشید. آرامشی عجیب سراسر وجودم را پر کرده بود. بوسه هایش تارو پود وجودم را به تاراج می برد. مثل دو شاخه پیچنده، بهم تنیده بودیم و گذشت زمان را حس نمی کردیم. بخاطر ندارم چه ساعتی از نیمه شب بخواب رفتیم.

یکشنبه بر خلاف عادت همیشگی ساعت ۱۱ صبح بیدار شدم و امیر را کنارم ندیدم. حمام گرفتم وهنوز در حال خشک کردن خودم بودم که با یک سینی غذا وارد شد. برایم نان تست کرده و دوعدد نیمروی خوش رنگ همراه با مقداری میوه تازه و یک فنجان قهوه در داخل سینی چیده بود. توضیح داد که بعد از ساعت ۱۱ دیگر صبحانه را سرو نمی کردند و من نخواستم عشق من گرسنه بماند. از اینکه مرا “عشق من” خطاب کرد احساس خوبی کردم. باید اعتراف کنم که صبحانه در رختخواب هم خیلی بمن مزه داد. در حالیکه اورا در آغوش گرفته بودم ازکار شیرینی که کرده بود تشکر کردم و گفتم امیدوارم هر یکشنبه این صبحانه را برای من سرو کنی. لبخندی زد و گفت بروی چشم.
صبحانه لذیذی را که امیر برایم آورده بود خوردم و سینی را روی میز کنار تلویزیون  قرار دادم. شهریار روی مبل کوچکی نشسته بود و یک روزنامه محلی را نگاه می کرد. با مهربانی به او نگاه کردم و گفتم بیا کنارم روی تخت دراز بکش تا پول صبحانه خوشمزه ای رو که برایم ترتیب دادی بپردازم.
با خنده گفت عشق من پولش قبلا پرداخت شده بود ولی اگر می خواهی انعام اضافه بدهی رد نمی کنم و با صدای گرم و مردانه اش بلند خندید.

–        تینا احساس میکنم بدون تو زندگی برایم بی معنی خواهد بود. شاید برایت عجیب باشدولی من با تمام وجودم عاشق تو شده ام. تصور اینکه بدون تو روزگار بگذرانم برایم تقریبا غیر ممکن است.

–       امیرعزیز دل من باور کن من هم در این مدت کوتاه شدیدا بتو دلبسته ام و امیدوارم این دوستی ما سر انجام خوبی داشته باشد.

بعد از این مکالمه کوتاه آمد و کنار تخت نشست و بازوان مردانه اش را دور بدنم حلقه کرد و با شوری وصف ناپذیر مرا غرق بوسه کرد. حوله حمام را کناری زدم که تمامیت مرا در زیر نور خورشید که از پنجره تمام اتاق را روشن می کرد ببیند. صدای ضربان قلبش را می شنیدم . قلبی که برای من این چنین می تپید و بمن آرامش می بخشید. تمامی وجودم را د راختیارش گذاشتم تا از شهد عشقم سیراب شود. موهای یک دست و سیاه ابروانی بهمان سیاهی بینی عقابی چشمانی نافذ از او مردی جذاب و مصمم ترسیم می کرد. شهریار قدی بلند داشت و بازوان نیرومندش نشان ازسلامتی تغذیه و نژادی خوب را می داد. با آنکه گفته بود در این زمینه تجربه ای ندارد ولی بخاطر تربیتی اصیل رفتارش بسیاربا احترام و با ملاحظه بود.

در کنارم و درحالیکه دست هایش بدور کمرم حلفه زده بود بخواب شیرینی فرو رفت و دیری نگذشت که چشم های من هم سنگین شد.

فکر میکنم در همان حال و بی حرکت ساعتی را در آغوش هم  آرام گرفتیم و وقتی بیدار شدیم ساعت نزدیک یک بعد از ظهر بود. در حالیکه صورتم را می بوسید اجازه خواست که برای رفتن آماده شویم.

بدین ترتیب در روزهای شنبه و یکشنبه اوگست ١٩٨۶سرنوشت من و امیر بهم پیوند خورد. ساعتی بعد

همراه تینا راه بازگشت به واشنگتن را در پیش گرفتیم. مقداری هم درطی مسیر از میوهای محلی خریدیم. مسیر برگشت  با سکوت نسبی و تنها با رد و بدل کردن نگاه های عاشقانه من و تینا سپری شد. هوا تقریبا رو به تاریکی می رفت که به خانه تینا رسیدیم. تمام میوه هایی که خریداری کرده بودم داخل یخچال خانه اش جا سازی کردیم. پرسید برای خودت چرا بر نمی داری. گفتم هر وقت میوه محلی خواستم میام سر یخچال تو. خندید و مخالفتی نکرد. او را در آغوش گرفتم و پس از بوسه ای گرم با آنکه جدا شدن از او برایم بسیار سخت بود خدا حافظی کردم و برای برگرداندن اتومیبل کرایه ای عازم آژانس شدم.

پس از استرداد اتومبیل به خانه برگشتم و خودم را برای دانشگاه روز بعد آماده کردم.