پا ورقی، برگ هائی از یک زندگی ، قسمت پنجم– تنظیم از محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۶

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی .
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است
قسمت پنجم
=====================================

بیقراری

بیش از سه ماه از آشنایی من با تینا گذشته است و من تقریبا هفته ای چهار و پنج بار بعد از دانشگاه به خانه او میروم و ساعت ها را در کنار او سپری می کنم . کلید خانه اش را در اختیار من گذاشته است و گاهی من زود تر می رسم و شامی را برا ی هر دومان تهیه می بینم. او از غذاهای ایرانی خیلی خوشش میاید. روزهایی هم که به دلایلی نمی توانم بروم تقریبا یکی دو ساعتی را تلفنی با او حرف می زنم. لحظات بدون حضور او به سختی می گذرند. اکنون دیگر دیوانه وار عاشق او شده ام و تصور ادامه زندگی بدون او برایم غیر قابل تصور است. اواسط نوامبر بود که روز شنبه اورا به رستورانی فرانسوی در حومه ایالت مریلند که قبلا برای دو نفر از مدت ها قبل میز رزرو کرده بودم دعوت کردم. قصد داشتم از او تقاضای ازوداج کنم. انگشتر برلیان زیبایی را هم با وسواس زیاد برای آن شب تهیه کردم.

وقتی به رستوران رسیدیم ساعت شش بعد از ظهر بود و رستوران مثل همیشه میز خالی نداشت. این زیباترین و معروف ترین رستوران فرانسوی بین این سه ایالت بشمار میرفت و من برای این شب با شکوه، آنرا قبلن انتخاب کرده بودم. در فاصله بین پیش غذا وشام فرصت مناسبی بود که حرف دلم را به تینا بگویم. در حالیکه هنوز گیلاس شرابم نیمه بود و با التهابی که ازترس پاسخ منفی سراسر وجودم را فراگرفته بود. چنین شروع کردم:

–       تینا جان! شبی که در آن مهمانی برای اولین بارافتخار هم صحبتی تو نسیبم شد و بدنبال آن مسافرتی که به لطف تو به ویرجینیا داشتیم، می دانستم که در دفترزندگی من فصل تازه ای آغاز شده است فصلی که با حضورتو مثل پاییز این منطقه سرشار از رنگ و زیبایی است. در این مدتی که با تو گذرانده ام پی برده ام که ادامه آن بدون تو برایم بی معنی و بدون محتوا خواهد بود. میدانم که رفتارم این را بخوبی بیان کرده است. من دیوانه وار عاشق تو هستم و لحظه ای را بدون تو نمی خواهم و نمی توانم سپری کنم
بعد هم در میان تعجب بقیه کسانی که در رستوران حضور داشتند. در مقابل صندلی او زانو زدم و در حالیکه جعبه کوچک حاوی انگشتری را در برابرش باز میکردم ادامه دادم:

–          تینای زیبای من دوستت دارم آیا حاضری با من ازدواج کنی.
قدری مرا در التهاب نگاه داشت و او هم با صدای بلند گفت :

–         YES

او را در آغوش گرفتم و با تمام وجود لبان زیبایش را به بوسه ای طولانی مهمان کردم. تنها در این لحظه بود که متوجه شدم تمام رستوران سرپا ایستاده اند و برای ما دست میزنند.

–     امیر عزیز حالا که قرار شده بقیه زندگی ات را با من بگذرانی باید بگویم خبر بسیار بدی برایت دارم.

تکان شدیدی خوردم و هیجانی توام با نگرانی پرسیدم چه خبری ؟

–         مطمئن هستی که برای شنیدنش آمادگی داری ؟

–         تینای عزیز چه خبری خواهش میکنم مرا بیش از این در التهاب و نگرانی نگاه ندار

–       امیر عزیزم من سه ماه است که موجود زنده ای را در رحمم نگاه داشته ام. خودت را باید برای پدر شدن آماده کنی. اگر هم قبل از این با تو درمیان نگذاشتم برای این بود که مطمئن نبودم حق دارم  این مسئولیت سنگین رو بتو تحمیل بکنم.

درحالیکه اشگ از چشمانم سرازیر می شد دوباره اورا در آغوش گرفتم و گفتم این دومین خبر مسرت بخشی بود که امشب من شنیدم. فدای تو و موجود زنده درونت بشوم.

آن شب برای من شبی فراموش نشدنی بود. احساس می کردم که تمام آرزو های زندگی ام دارد یکباره شکل می گیرد. تینا آیینه خوشبختی من شده بود. بنا به درخواست او مهمانی کوچکی از دوستان و همکاران نزدیک مان ترتیب دادیم و نامزدی مان را در میان حیرت دوستانش اعلام کردیم.

تینا اشتیاق مرا برای باز گشت به ایران حس کرده بود و او بود که برای تولد فرزند مشترکمان ایران را پیشنهاد کرد. با مهربانی خاص خودش که مرا شرمنده می کرد میل خودش را برای زندگی در ایران علی رغم دشواری هایی که در پیش رو داشت ، نشان می داد. و این گونه بود که تصمیم گرفتم مقدمات گرفتن پاسپورت ایرانی برایش را هر چه سریعتر فراهم نمایم. پایان نامه من هم در مرحله دفاع نهایی بود و از این جهت هم مشکلی پیش رو نداشتیم. همه کارها بموقع و بخوبی پیش رفت و ما در حالیکه او پنج ماهه بار دار بود با اشتیاقی وصف ناپذیر بار سفررا بسوی وطن درپیش گرفتیم. تینا تصمیم گرفته بود تا یکی دوسال بعد از تولد فرزندمان که هنوز نمی دانستیم پسراست یا دختر کار نکند و بشوخی می گفت زن گرفته ای حالا باید کار کنی و خرجش را بدهی. این شوخی هایش عجیب بدلم می نشست . من هم غالبا این شوخی ها را با شوخی پاسخ می گفتم. تینا برای احتیاط از کارش دو سال مرخصی گرفت و فکر میکرد شاید بتواند همین پست را در تهران و در صورت موافقت بدست بیاورد.

زمستان سال ۸۷ وارد تهران شدیم. با پس اندازخودم و او آپارتمان مناسبی در تهران خریداری کردیم و به تینا پیشنهاد کردم که قبل از اینکه مشغول کار بشوم و قبل از اینکه او نتواند مسافرت بکند یکی دو هفته ای را به ایران گردی بگذرانیم. دوست داشت شیراز و اصفهان را ببیند و بخصوص از آرامگاه حافظ و کورش برایش حرف زیاد زده بودم و از معماری های زیبای اصفهان هم بسیار شینده بود. از اینکه مردم ایران را مهمان نوازو مهربان می دید خیلی خوشحال بود و اعتقاد داشت که تا وقتی در ایران زندگی نکرده ای برداشت درستی از این مردم نخواهی داشت و اعتراف کرد که قدری نگران عکس العمل مردم نسبت به یک خارجی بوده است. همه جا مردم با خوشحالی از این بانوی زیبای غربی استقبال می کردند و مرا مرد خوشبختی می دانستند که همسری این چنین زیبا و مهربان انتخاب کرده ام. دوستان دوران تحصیل ایران هم بشوخی می گفتند که از بچه بی زبونی مثل تو هیچ انتظار نداشتیم که یک چنین تکه ای را بتور بزنی و شوخی های این چنین که من اغلب برای او با رعایت ادب ترجمه می کردم.

وقتی به تهران برگشتیم با سرعت وسایل خانه را برای آپارتمانمان تهیه کردیم و در تمام مراحل، این سلیقه تینا بود که بکار گرفته می شد. اتاق کوچکی را هم برای نوزاد آینده در نظر گرفتیم و تمام وسایل لازم برای این اتاق را هم باز با سلیقه او و بدون اینکه بدانیم نوزاد پسر خواهد بود یا دختر فراهم کردیم. تقریبا آماده بودیم.
تینا هفت ماهه بود و ما با بی صبری منتظر رسیدن لحظه موعود بودیم. او دیگر سنگین شده بود و من حتی یک لحظه هم او را تنها نمی گذاشتم.

نیمه اسفند ماه بود که نیمه های شب هراسان مرا از خواب بیدار کرد و با نگرانی بمن اطلاع داد که کیسه آبش پاره شده است. نمی دانم با چه عجله و تشویشی او را به بیمارستان رساندم ووقتی به آنجا رسیدیم فورا او را به اتاق عمل انتقال دادند دکترش با ما صحبت کرد و اطلاع داد که بچه را باید بطور طبیعی و در صورت احساس خطر با سزارین بدنیا بیاورد. از من هم پرسید در صورت تمایل می توانم در اتاق عمل حاضر باشم که با ترس و لرز موافقت کردم . نمی دانستم که می توانم تینا را در آن حال ببینم یا نه. دستش را در تمام مدت در دستم نگاه داشته بودم و به او اطمینان می دادم که همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. نمی دانم چه مدتی در این حال بودم فقط بخاطر دارم که پرستاری مرا با آب سرد از حال بیهوشی بیرون آورد و وقتی چشمانم را باز کردم شنیدم که می گفت تبریک می گم صاحب یک دختر خوشگل شدین. ظاهرا فشار روحی ناشی از این صحنه مرا بحالت بیهوشی انداخته بود که تا مدت ها ازسوی تینا برای دست انداختن من استفاده می شد. وقتی بحال خود آمدم صورت زیبای هلن را که معلوم بود درد زیادی را تحمل کرده است بوسیدم و وقتی چشمم به نوزاد تازه متولد شده افتاد احساس عجیبی سراسر وجودم را مملو از شادی کرد. دکترش که فکر مرا خوانده بود با متانت و استحکام خاصی گفت نوزاد شما کاملا رشد یافته بدنیا آمده و اگر چه اندام کوچکش احتیاج به رشد بیشتری داشته است ولی همه چیزش طبیعی بنظر می رسد. شاید هم نمی خواسته شما را بیش از این در انتظار نگهدارد. پرستاربا آرامش خاصی دخترم را بمن داد و گفت میتوانید چند لحظه ای او را نگاه دارید ولی بعد باید او را به اتاق مخصوص کودکان انتقال بدهیم تا ۴۸ ساعت آینده تحت نظارت کامل باشد. صورت دخترمان کاملا شبیه مادرش بود. تینا را به اتاق خصوصی انتقال دادند و پس از چند دقیقه ای که با چشمان زیبایش مرا نگاه می کرد به خواب عمیقی فرو رفت.

همسر و دخترم جمعا سه روز دیگر در بیمارستان بستری بودند. در تمام لحظات این سه روز یکسره در کنارشان بودم. بیرون از بیمارستان برای من دنیایی وجود نداشت. همه چیز من در این دو موجود خلاصه می شد. وضعیت جسمانی مادر و دختر بسیار خوب بود و از این جهت نگرانی من کاملا منتفی شده بود. می توانم بگویم که همه چیز این موجود کوچک به مادرش شباهت داشت بجز موهای یکدست پر پشت و سیاه که همچون شبق توجه همه را بخود جلب می کرد. پرستارش می گفت این کودک با همه کوچکی اش اشتهای خوب برای شیر دارد و وقتی سیر می شود بخواب فرو می رود و کمترین صدایی از او نمی شنوی. هر با رکه او را برای شیر دادن به نزد مادرش می آوردند اجازه داشتم چند لحظه ای او را در آغوش بگیرم. از همان دقایق اول قلبم را مثل مادرش تسخیر کرده بود.
احساس کردم با بودن این دو موجود زندگی ام تکمیل شده است

امیر در این چند روزی که در بیمارستان بودیم شاید در ۲۴ ساعت ۳ یا ۴ ساعت آنهم بر روی مبل کوچکی که در اتاق بود بخواب می رفت. هر بار که بیدار می شدم چشمانش با اشتیاق و نگرانی خاصی مرا نظاره می کرد. از اینکه اینقدر برایم دلسوزی می کرد احساس دلگرمی می کردم. وقتی شنیدم که در هنگام وضع حمل من بیهوش شده بود عشق عمیقش را بمن میتوانستم درک کنم. هرگز فکر نمی کردم به این سوی دنیا پرتاب شوم ولی خوشحالم که چنین شده بود و شکایتی نداشتم. امیر مرد ایدال هر زنی می توانست باشد. با تمام وجودش عشقش را ابراز می کرد. ذره ای خودخواهی در این مرد نمی توانستم جستجو کنم. برایم سنگ تمام گذاشته بود.

قبل از اینکه از بیمارستان مرخص بشویم از او سوال کردم که برای دخترمان چه اسمی در نظر گرفته است که بدون ذره ای درنگ گفت تینای دوم. گفتم از شوخی گذشته دوست داری دخترمان را چی صدا کنیم. باز پاسخ داد انتخابش کاملا با تو ست هراسمی که دوست داشته باشی من هم آنرا دوست خواهم داشت. گفتم امیر از پرستار دخترمان پرسیدم بمن یک اسم ایرانی که دوست داشته باشد پیشنهاد کند و او “سپیده” را پیشنهاد کرد. گفت هم ساده است و هم پرمعنی، نظرت چیست؟ در حالیکه مرا درآغوش گرفته بود گفت ” سپیده” اسم زیبایی است و من هم خیلی این اسم را دوست دارم

بدین ترتیب هر دو بر سر اسم دخترمان به توافق رسیدیم و این نام که معنی آن را هم برایم تشریح کرده بودند بسیار خوش آهنگ به نظرم می آمد بعلاوه معنی بسیار زیبایی هم داشت.