پا ورقی، برگ هائی از یک زندگی ، قسمت سو – تنظیم از محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۶
۱۳۹۶

 

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی .
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است
قسمت سوم
=======================================================

در هنگام برگشت اسب ها را چهار نعل به سمت سالن باغ تاخت زدیم. در نیمه راه برگشت بود که اسبم را مماس به اسب او نگه داشتم ، بطرفش خم شدم و در حالیکه دستانم را بدور گردنش حلقه کرده بودم لبانش را عاشقانه بوسیدم.

–       امیر در حال سواری هم دست از شیطنت بر نمی داری . ممکنه از اسب زمین بخوری و این بوسیدن برات گرون تمون بشه.

–       بوسیدن یک چنین فرشته ای ارزشش رو داره.

–       هم سوار کار خوبی هستی هم سخنور خوبی معلومه خیلی تمرین داری.

–       تینای عزیز حسن ظن شما این جسارت و اعتماد به نفس رو بمن داده والا من در این زمینه بسیار هم کم تجربه هستم. نمی دونم چرا احساس میکنم شما رو سالهاست می شناسم. بهتر بگم فکر می کنم گمشده ای که سالها بدنبالش بوده ام پیدا کرده ام.

–       امیرباید بهت اخطار بدم که همیشه به این خوش اخلاقی نیستم و وقتی عصبانی هستم بهتره نزدیکم نباشی تا ترکش انفجار من بهت صدمه نزنه.

–       داریم به سالن نزدیک می شویم بهتره آرام برانیم که اسب ها خسته نشوند . معمولا صاحب اسب ها از چهار نعل راندن اونها خیلی خوششون نمی آید.

وقتی به جلوی درب سالن رسیدیم تقریبا ده دقیقه ای به یازده بود و صاحب اسب ها بر روی نیمکتی در حال چرت زدن بود و وقتی صدای کرنش اسبش را شنید بلند شد. اسبم را به او تحویل دادم و کمک کردم که تینا هم پیاده شود و باز هم بهانه ای دیگر شد تا بوسه ای از لبانش بدزدم. حساب صاحب اسب را با انعامی چند برابر پرداختم که برق قدردانی را در چهره اش ظاهر کرد. البته این هم از چشمان تیز بین تینا مخفی نماند. به شوخی گفت.

–       پول بوسه های دزدی رو هم به او پرداخت کردید؟

خندیدم و پاسخی ندادم. حقیقتا پاسخ مناسبی نداشتم شاید هم از این شوخی او چندان هم خوشم نیامد.

ساعت یازده بود که برنامه واین تیستینگ ( مزه کردن شراب) شروع شد. جمعا با احتساب من و تینا دوازده نفر برای این برنامه وقت رزرو کرده بودند. ده نفر درحقیقت پنج ذوج بودند که یا برای سالگرد ازدواج و یا برای ماه عسل به آنجا آمده بودند. ما را به سه دسته تقسیم کردند و برای هر چهار نفرمان یک میز بزرگ اختصاص داده بودند و نیمکت هایی در دو طرف بطوریکه هر نفر در مقابل ذوج خودش قرار می گرفت. در مقابل هر نفر تعدادی گیلاس شراب خوری و سبدی پر از سیب و هلوی محصول همان منطقه قرار داده شده بود. در یک طرف هم میز دیگری با تعدادی بطری شراب و در  مقابل هر بطری کارتی با مشخصات آن شراب قرار داشت.

استاد مربوطه پس از خوش آمد گویی از تک تک ما خواست که خودمان را معرفی کنیم و راجع به تجربه خودمان در این باره چند جمله بگوییم. بعد هم بلافاصله به تاریخچه کوتاه این فن بطور مختصر اشاره ای کردو گفت که خودش بیش از بیست سال است که به این کار مشغول است.

بعد هم مقدمه ای در باره اینکه چگونه گیلاس را در دست بگیریم و با نگاه کردن و بو کردن شراب مقداری از کیفیت و نوع شراب آگاه شویم و اینکه باحرکت دورانی گیلاس اکسیژن هوا را داخل شراب وارد کنیم. سپس با نوشیدن و نگه داشتن مقدار کمی از این نوشیدنی بهشتی بر روی زبان از کیفیت و مقدار اسیدی بودن و حتی طعم آن با اطلاع شویم. بعد از این مقدمه کوتاه یکی از بطری ها را که برای کلاس باز کرده بود برای هر نفر سرو کرد و بعد خواست بعد از گرداندن گیلاس ها مقداری از آن را بچشیم و بگوییم چه برداشتی از آن داریم  و یا طعم کدام میوه را بر روی زبانمان احساس می کنیم.

در ابتدای کار طبیعتا هر کس نظری داشت که با نظر نفر بعد متفاوت بود. سپس خود استاد بیان می کرد که طعم کدام میوه و یا عطر کدام درخت و چه مقدار اسیدی در این نمونه باید احساس می کردیم.

این کار با چند نمونه دیگر بهمین منوال ادامه یافت تا اینکه رفته رفته اظهار نظرها بهم نزیک تر و نزدیک تر شد. در میان این تست ها استاد ازانواع شراب های کشور های گوناکون و شکل اسم گذاری آنها اطلاعاتی می داد.

در تمام مدت کلاس من روبروی تینا نشسته بودم و محو تماشای چهره زیبای او بودم پرتو  خورشید از شکاف کوچکی از سقف سالن بر روی موهای طلایی رنگ او برق میزد و من تمام مدت به اجزای صورت زیبایش با سماجتی دوست داشتنی نگاه می کردم. نگاهی که از دید کارشناسانه استاد مخفی نماند، و با کنایه بمن گوشزد کرد که بجای نگاه کردن به صورت همسرم به حرفهای او گوش بدهم. از اینکه او را همسر من تصور کرده بود احساس غروری وصف ناپذیر سراسر وجودم را پر کرد. هیچکدام سعی نکردیم این اشتباه را تصحیح کنیم. او از اظهار نظر های دقیق من متوجه شده بود که قدری با شراب آشنا هستم.

وقت نهار نزدیک می شد و هر یک از ما تقریبا از نوشیدن یکی دو لیوان شراب با شکم های تقریبا خالی گرم شده بودیم. بعد از چند لحظه خوش و بش متداول با هم کلاسی های خودمان به قصد رستوران حرکت کردیم. درب اتومبیل را برای تینا باز کردم و قبل از اینکه دوباره ببندم خم شدم و لبانش را که هنوز رنگ قرمزشراب را با خود حمل می کرد عاشقانه بوسیدم. نمیدانم چند بار او را بوسیدم ولی وقتی پشت فرمان قرار گرفتم صدای ضربان قبلم را براحتی می شنیدم. دستانم می لرزید و زبانم از ادای واژه ها عاجز مانده بود. فاصله بین تاکستان تا رستوران چند دقیقه ای بیشتر نبود. نهار مختصر و خوشمزه ای که ترکیبی از گوشت و سبزی های محلی تهیه شده بود صرف کردیم و بعد از نهار هم پانزده دقیقه در باغ زیبا و پر از گلی که رستوران در آن قرار داشت قدم زدیم. خوب یادم هست که بین من و او چه حرف هایی ردو بدل شد. حرف هایی که شاید آینده ما را بهم پیوند زد.
–    تینای عزیز مدت زیادی نیست که با تو آشنا شده ام ولی به نظرم می رسد که تو را سالهاست در خیالم ترسیم کرده ام. فکرمی کنم مدت هاست درجستجوی کسی هستم که در کنارش احساس خوشبختی و آرامش کنم. حضور تو در همین مدت کوتاه برایم چنین احساسی را زنده کرده است. در طول چند ساعتی که با تو گذرانده ام به اندازه سالها احساس خوشی کرده ام. به زبان ساده بگویم که صمیمانه می خواهم به این دوستی که هر ثانیه اش برای من شادی آفرین است ادامه بدهم.

–       امیر عزیز بدون کمترین خود ستایی باید بگویم که برای من فرصت های دوستی و معاشرت با جنس مخالف همیشه فراهم بوده ولی من هم در همین مدت کوتاه از معاشرت با تو لذت برده ام و رفتار محبت آمیزم هم همین را نشان داده است. اگر موافق باشی ما تا مدتی دوست بمانیم تا یکدیگر را بهتر بشناسیم و این بدان معنی نیست که تعهدی داده باشیم. اگر با این شرط کوچک من موافق باشید من هم از ادامه این دوستی استقبال میکنم. و از تو هم بخاطر فراهم آوردن موجبات یک چنین روز خوبی سپاسگزارم.

 –       تینای عزیزمنظور من هم همین بود و تو به بهترین شکلی اون رو مطرح کردی. حالا بهتره بر گردیم و  به بقیه کلاسمون برسیم که معلم بخاطر دیر کردن جریمه مون نکنه

تینا در حالیکه با سر موافقت خودش را اعلام میکرد باز هم بطرفم آمد و دستانش را بدور گردنم حلقه کرد و لبان دل فریبش را بر روی لبانم قرار داد. او را تنگ در آغوش گرفتم و از گرمی بوسه اش گویی حیات دوباره گرفتم.

دنباله کلاس قرار بود در ساعت ۳ تمام شود ولی بخاطر آماده  نبودن برخی شراب ها یی که برای کلاس در نظر گرفته شده بود قدری به طول انجامید و کلیه شاگردان این کلاس هم از این طولانی شدن بخاطر جذابیت آن خوشحال بودند. برنامه ساعت چهار بعد از ظهر خاتمه یافت. هوا بشدت روبه تغییر بود و ظاهرا پیش بینی می شد که باران و باد شدیدی در حال شکل گرفتن است.

مسئول تاکستان و معلم کلاس هر دو پیشنهاد کردند در صورت اینکه افراد برنامه دیگری برای یکشنبه ندارند در هتلی در نزدیکی تاکستان شب را به صبح برسانند، و بعلاوه صلاح نمی دانستند که با مصرف الکل رانندگی کنیم. به تینا نگاهی کردم و پرسیدم:

می دانم که برنامه ای برای ماندن نداشتیم ولی اگربرای یکشنبه کار واجبی ندارید و مایل هستید همین جا شب را بگذارنیم. او بدون کمترین تاملی موافقت کرد. رفتار ساده و بی تکبرش کار مرا راحت تر می کرد و احساس خوبی بمن می داد.

پس از اینکه بنا به پیشنهاد معلم مان چند بطر شراب هم خریداری کردیم به سمت مسافرخانه کوچکی که آدرس داده بودند روانه شدیم. پانزده دقیقه ای در جاده شنی زیبایی که به مسافرخانه منتهی می شد رانندگی کردیم و وقتی به آنجا رسیدیم تمام زوج هایی را که در کلاس با ما بودند همانجا و در سالن مسافرخانه دیدیم.

خواستم دو اتاق برای شب کرایه کنم ولی مردی که در پشت پیشخوان کوچک بود اطلاع داد که فقط یک اتاق با دو تخت جدا خالی مانده است. از تینا پرسیدم اگر دوست داشته باشی میتوانیم دنبال هتل ویا مسافرخانه دیگری بگردیم که خیالم را آسوده کردو گفت اگر تامل کنی ممکن است همین یک اتاق را هم از دست بدهیم و پیشنهاد کرد که پول هتل را او پرداخت کند بلافاصله خواهش کردم که اجازه بدهد من در این مسافرت صاحب خرج باشم. گفت ولی تو دانشجو هستی و درست نیست همه خرج این دو روز بتو تحمیل شود. گفتم باعث خوشبختی من است که دعوت مرا پذیرفته است.

پس از اینکه وسائل را در اتاق گذاشتیم و هر یک آبی به سرو رو زدیم برای صرف شام به بقیه دوستان پیوستیم و تا نزدیک نیمه شب خوردیم و نوشیدیم و حرف های پراکنده زدیم. غیر از من و تینا همه آمریکایی بودند.

وقتی به اتاق برگشتیم صدای غرش رعد و برق و صدای باران شدیدی که به شیشه های پنجره می خورد ماندن مارا توجیه می کرد.

تینا پیشنهاد کرد که تخت کنار پنجره را من بردارم. من هم مخالفتی نداشتم. ظاهرا از صدای زیاد رعد و برق قدری وحشت می کرد. دوش آب گرمی گرفتیم و بعد از شب بخیر گفتن بر روی تخت خودمان به خواب رفتیم. ساعت سه صبح بود که من از شدت تشنگی بیدار شدم. در نور کم چراغ خواب صورت زیبای هلن را می دیدم که در خواب عمیقی فرو رفته بود. آب خوردم و وقتی می خواستم به تختم بر گردم متوجه شدم که ملحفه از روی بدنش کنار رفته و تن نیمه عریانش در زیر نور قرمز کم جانی که اتاق را در خود می گرفت نمایان بود. نزدیک شدم و به آهستگی ملحفه را بر روی پاهایش کشیدم و آهسته به رختخوابم بازگشتم. در فکر عمیقی فرو رفتم. بی اختیار تن عریانش را در آغوشم تصور کردم احساسی زیبا سراسر وجودم را احاطه کرد. نمیدانستم چرا این چنین فریفته این دختر شده بودم. تازه چشمانم دوباره سنگین شده بود که سنگینی دیگری را بر روی تختم احساس کردم. ابتدا فکر کردم که خواب می بینم. چشمانم را به آهستگی باز کردم و تینا را با همان لباس نازک در کنارم یافتم.

– امیر تو رفتار بسیار جنتلمنانه ای بخرج دادی. واقعیت اش اینست که مرا به تعجب وا داشتی. با اشتیاقی که از بوسیدم من نشان می دادی تصور نمی کردم که پایت را فراتر نگذاری. شاید تعجب کنی که من برخلاف پیش فرض برای یک دختر آزاد ، هنوز تجربه آمیزش از آن دست را نداشته ام. به بیان ساده تر هنوز باکره هستم. همیشه فکر کردم مردی که لیاقت همبستری مرا داشته باشد روزی سر راهم سبز خواهد شد.

– تینای عزیز باید اعتراف کنم که تک تک سلول های بدنم آرزو می کنند که من مردی باشم که بدنبالش می گردی. من هم در این مورد بی تجربه هستم و دلیلش هم این بوده که می خواستم اولین بار را با دختری تجربه کنم که امیدی برای آینده زندگی مشترک را با او داشته باشم

فصلی نو