پا ورقی، برگ هائی از یک زندگی ، قسمت دوم – تنظیم از محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۶

 

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی .
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است
قسمت دوم
**********************************************

بعد از خاتمه این مکالمه تلفنی،  سراسر وجودم را هیجان  شیرینی فراگرفت. احساس کردم تا همین جا قله بزرگی را فتح کرده ام. واکنش دوستانه تینا به دعوت من از اعتماد ناشناخته ای نشات می گرفت که برای من بسیار مسرت بخش بود.

بعد ازاینکه کنترل افکارم را بدست آوردم به تاکستان مورد نظر تلفن زدم و از صاحب این مجموعه صاف و پوست کنده خواستم که مرا برای فراهم کردن یک روز دلپذیرجهت دوستی که برایم خیلی ارزشمند است راهنمایی کند. نامبرده با این مقوله، آشنایی کامل داشت و بدون درنگ بمن پیشنهاد داد که از اصطبلی در نزدیکی تاکستانش دواسب برای سواری روز شنبه رزرو و اجاره کنم. و تلفن رستوان کوچکی را که غذاهای محلی بسیار خوشمزه و خانگی را برای بازدید کنندگان مزرعه او تهیه می کند بمن داد.
تکلیفم روشن بود. دو اسب رزرو کردم و برای ساعت یک بعد از ظهر هم ، میزی برای نهار درآن رستوران ترتیب دادم و آدرس ها را هم با دقت نوشتم. صاحب اصطبل موافقت کرد که اسب ها را زین و یراق کرده ساعت یازده جلوی دفتر تاکستان برای ما آماده نگاه دارد. از اینکه همه چیز خوب پیش میرفت خوشحال بودم و کرایه اتومبیل هم برای آخر هفته بدون دردسر انجام شد. قرار شد که اتومبیل را روز جمعه عصر تحویل بگیرم و روز یکشنبه هم کلیدش را در صندوق پستی شان بیندازم. دوربین عکاسی ام را هم با چند حلقه فیلم و اسلاید با باطری تازه آماده کردم  . بقیه هفته با آنکه سرم به کارهای دانشگاه مشغول بود به سختی و به کندی سپری شد. هیچوقت این قدر بیتاب نبودم. حالت غریبی داشتم. آرامشم کاملا بهم ریخته بود. امیدوار بودم که تا آخر هفته بتوانم آرامش خودم را بدست بیاورم. می دانستم با این روحیه کارها را خراب خواهم کرد. با هر جان کندنی بود هفته را بسر رساندم. عصر جمعه اتومبیل دو دری را که اجاره کرده بودم تحویل گرفتم. مقداری هم مواد غذایی سبک برای راه گرفتم و همراه یخدان کوچکی در پشت صندلی راننده جاسازی کردم. ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شدم و لوازم شخصی خودم را با دقت بسته بندی کردم و در صندوق عقب اتومیبل جاسازی کردم. نشانی تاکستان و رستوران را بدقت روی نقشه علامت گذاری کردم. ساعت ۵:۳۰ صبح با قرار قبلی به منزل تینا زنگ زدم و از صدای مهربانش فهمیدم که بیدار شده است و احتمالا مشغول آماده شدن است. گفتم ساعت شش جلوی درب منزل شما با یک ماشین بی ام دبلیو مشکی منتظر شما خواهم بود. تینا در شمال غربی شهر واشنگتن دی سی در یک منطقه بسیار خلوت و زیبا زندگی میکرد. سر ساعت شش جلوی ساختمان منزل او که به شکل زیبایی با گل و گیاه تزیین شده بود رسیدم و چند دقیقه ای بعد سیمای زیبایش را که از درب داخلی منزل خارج می شد مشاهده کردم. پیراهن زیبایی برنگ آبی آسمانی که تمامی اندام زیبایش را به تنگی درآغوش گرفته بود،همراه با شلوارجین و کفش هایی که برای راه پیمایی مناسب بود، دستمال بنفش رنگی که موهای طلایی رنگش را در پشت سر نگاه میداشت. همه و همه قرار را از کفم برد. از ماشین پیاده شدم و بطرفش دویدم تا ساک و وسایلی که باخودش حمل میکرد از دستش بگیرم. وقتی به او رسیدم وسایلش را زمین گذاشت و با آغوشی باز به استفبالم آمد. صورتش را با شجاعت و متانتی که در خودم سراغ نمی کردم دوستانه بوسیدم و صبح بخیر گفتم و از اینکه خواب صبح گاهی را در یک روز تعطیل براو حرام کرده بودم پوزش خواستم.

–       خوشحالم که این برنامه را ترتیب دادید والا روز کسل کننده ای را در خانه می گذراندم. باید بگویم که پشتکار شما تحسین آمیز است. همانطور که قول دادم صبحانه مختصری همراه با فلاسک کوچکی قهوه همراه آورده ام که مجبور نباشیم برای صرف صبحانه سر راه وقت تلف کنیم.

      بسیار موافقم و من هم در یخدان کوچکی آب و مقداری نوشیدنی های غیر الکلی هم برای راه تهیه کرده ام . اگر موافق باشید حرکت کنیم.

تا کنار اتومبیل وسایل را آوردم و درب را برایش به علامت احترام باز کردم و وقتی داخل اتومبیل نشست درب را به آهستگی بستم ، وسایل او را هم از سمت راننده در صندلی کوچک پشت جادادم، و براه افتادم. تنها این موقع بود که بوی عطر سکر آوری را که استفاده کرده بود در فضای داخل ماشین احساس کردم. می ترسیدم ضربان قلبم را از درون سینه من بشنود. اینگونه باب سخن را باز کردم:

       خانم تینا امیدوارم هفته آرامی را پشت سر گذاشته باشید، من که از شما پنهان نمی کنم بی صبرانه در انتظار امروز دقیقه شماری می کردم.

      امیر عزیز لازم نیست بامن رسمی باشید می توانید مرا تینا صدا بزنید و اگر از نظر شما اشکال نداشته باشد من هم شمارا با نام کوچکتان امیر صدا کنم.

       تینا جان خوشحالم که مرا راحت کردید. من هم این را ترجیح میدهم. فکر می کنم دو ساعتی راه داشته باشیم بنا براین می توانیم به موسیقی ملایمی گوش بدهیم و شما هم صندلی خودتان را کمی به عقب ببرید که اگر می توانید در این دو ساعت استراحت کنید که روز پر تحرکی در پیش خواهیم داشت. نگران رانندگی من نباشید. من خیلی با احتیاط رانندگی می کنم و خسته هم نیستم.

لبخندی زیبا بر روی صورتش نقش بست و به آرامی موافقت کرد. موسیقی ملایمی هم از رادیو پخش می شد. هنوز چند خیابان رانندگی نکرده بودم که متوجه شدم به خواب رفته است. موهای صاف و طلایی رنگش نیمی از صورت زیبای او را می پوشاند و بوی مست کننده عطری که استفاده کرده بود، مرا به عالم رویاهایی شیرین می برد. سعی می کردم خیلی آرام رانندگی کنم که این فرشته از خواب نازش بیدار نشود. فکر می کنم در نیمه های راه بود که چشمانش را باز کرد. یک ساعتی به خوابی شیرین فرورفته بود.

– چه خواب سنگینی من را گرفت. ببخشید که تا اینجا همسفر خوبی براتون نبودم. شاید باورتون نشود ولی در همین مدت خواب های شیرینی هم دیدم ممکن است مسخره بنظرتان بیاید، خواب دیدم که هر دو سوار اسب ودر حال گشت و گذار در دشتی زیبا هستیم. برایم خیلی عجیب بود.

لبخندی زدم و پرسیدم:

– نمیدانستم اسب سواری هم بلد هستید هر چند این ورزش در انگلیس بسیار متداول است. خوشحالم که استراحت کردید. یک ساعت دیگر هم راه در پیش داریم اگر موافق باشید برویم سراغ صبحانه ای که تهیه کرده اید. اگر برایتان اشکالی ندارد در جای مناسبی کنار جاده نگه می دارم تا با خیال راحت صبحانه را صرف کنیم. ضمنن بد نیست قهوه ای را که درست کرده اید امتحان کنیم.

موافقت که کرد نگه داشتم و از ماشین بیرون آمدیم.
ازهوای خنک صبح گاهی که همراه با نسیمی نفس ساز بود لذت می بردیم. ساندویچ کوچکی را با یک لیوان قهوه به دستم داد.

–       صبحانه خوشمزه شما روز خوبی را نوید میدهد. مدت ها بود قهوه ای به این خوش طعمی نخورده بودم.

–       راستی امیر می دانم که در حال گرفتن پی اچ دی هستی میتوانم بپرسم در چه رشته ای داری دکتری می گیری؟

– دکتری اقتصاد و در مراحل پایانی تزم هستم.

–       من هم تخصصم را در رشته روابط بین الملل از کمبریج گرفتم و همانطور که می دانی کارمند سفارت انگلیس در آمریکا هستم. به فرهنگ و ادبیات ایران خیلی علاقه مند هستم واشعار خیام رو هم خیلی دوست دارم.

یکساعت بقیه مسافرت ما با بحث های پراکنده و سوال های دوستانه گذشت. رفتار تینا طوری بود که انسان در کنارش احساس آرامش می کرد. فهمیدم که تنها فرزند خانواده ای نسبتا متمول است و پدر و مادرش هم در حومه لندن دوران بازنشستگی خودشان را سپری می کنند.

ساعت نزدیک نه بود که تابلو تاکستان مورد نظر را در کنار جاده مشاهده کردیم. نیم ساعت آخر این تینا بود که مسیر را برای من از روی نقشه دیکته می کرد.

کناردر وردی تاکستان تابلوی بزرگی از یک بطری شراب با چند گیلاس شراب خوری و تصویر چند خوشه انگور قرمز و سفید تزئین شده بود. وقتی وارد تاکستان شدیم چند اتومبیل دیگر هم قبل از ما رسیده بودند که در محوطه پارکینگ به چشم می خوردند. وارد سالن بزرگی شدیم که سبد های انگور و برخی میوه های فصلی مثل هلوو سیب در جعبه هایی برای فروش در دوطرفشان دیده می شد. چند نفر هم در حال ورانداز کردن میوه ها بودند. وارد دفتر کوچکی که در انتهای سالن بود شدیم و مرد جاافتاده خوش برخوردی به ما صبح بخیر گفت.

– گفتم امیرایرانی هستم که به اتفاق دوستم خانم تینا  برای واین تیستینگ وقت رزرو کرده ایم.

مسئول دفتر که بعدا فهمیدیم صاحب این مزرعه است با گرمی خاصی پرسید آیا این تجربه اول شماست و یا قبلا هم برای این کار آمده اید. به تینا نگاه کردم و با برداشتی که از نگاه او کردم گفتم کمی تجربه داریم ولی علاقمند هستیم که بیشتر و عمیق تر بتوانیم شراب خوب را از بد و متوسط تشخیص بدهیم.

–      بسیار عالی. ما برای شما برنامه خوبی ترتیب داده ایم که نزدیک به سه ساعت از وقت شما را پر خواهد کرد. برنامه ساعت ۱۱ شروع خواهد شد و تا ساعت ۱۲:۳۰ ادامه خواهد داشت بعد یک ساعت برای صرف نهار وقت خواهید داشت و ساعت ۱:۳۰ تا ۳ بعد از ظهر هم بقیه برنامه ادامه خواهد داشت. این هم بروشوری است که در باره جزییات برنامه توضیحات لازم را در اختیارتان خواهد گذاشت. نهار را هم می توانید در رستورانی که در فاصله یک مایلی تاکستان ماست و غذاهای خوشمزه ای را پخت میکند صرف کنید. از الان تا ساعت یازده آزاد هستید در میان درختان میوه گردش کنید و اگر هم دوست داشتید از میوه های محلی استفاده کنید.

هزینه این برنامه را برای دو نفر با کارت اعتباری پرداخت کردم و از هلن پرسیدم

–       فراموش کردم خوابی را که در شروع حرکت و هنگام چرت زدن داشتید به پرسم که چی بود؟

–      امیر فکر نمی کردم کم حافظه باشید گفتم که سوار اسب داخل تاکستان می گشتیم.

–       بله درسته حالا یادم آمد. از دفتر بیرون آمدیم و چند دقیقه ای از نه صبح گذشته بود. در چند قدمی بیرون سالن مرد کوتاه قدی با شلوار سواری در کنار دو اسب ایستاده بود. نزدیک شدم و گفتم من امیر هستم و فکر میکنم شما منتظر ما هستید.

–       بله اسب ها تا وقتی نیاز داشته باشید در اختیار شما هستند. و کرایه آن را هم درموقع استرداد پرداخت می کنید.

به صورت تینا نگاه کردم و لبخندی که نشانه شادی و شاید هم قدری شرمندگی بخاطر اینکه مرا متهم به فراموشی کرده بود در صورتش دیدم.

صاحب اسب ها کمک کرد تا من و تینا سوار بشویم و هشدار داد اگر تجربه زیادی در سوار کاری ندارید زیاد تند نتازید. مسیر رفت و برگشت را هم که بصورت دایره ای دور تاکستان را احاطه میکرد بما نشان داد. همچنین یاد آور شد که در جیب های کنار خرجین دو بطری آب برای هر سوارکار گذاشته شده.

به آرامی شروع به حرکت کردیم. گفتم

–       تینای عزیز از اینکه خوابت به این سرعت تعبیر شد چه احساسی دارید؟

–       خنده بلندی کرد و گفت مثل اینکه تو کار خودتون خیلی مهارت دارید. اگر من از اسب سواری می ترسیدم چکار میکردید؟

–       با کمال میل در خدمت شما بودم و سعی میکردم این ترس بی دلیل شما رو از بین ببرم. اگر هم موفق نمی شدم مطمئن بودم بخاطر نیت خوبم مرا می بخشیدید.

–       باید اعتراف کنم در همین مدت کوتاه احساس اعتماد زیادی به شما پیدا کرده ام. مطمئن هستم دوستان خوبی برای هم خواهید بود.

–       تینای عزیز نمی دانم تا چه حد شایسته دوستی شما باشم ولی من هم احساس متقابلی به شما دارم. سعی می کنم دوست خوبی برای شما باشم.

نیم ساعتی بود که سوار بودیم از کنار درختان سیب رد می شدیم. درحالیکه سوار بر اسب بودم از شاخه کناردرختی دو سیب سرخ جداکردم و با آب کنار خورجین گرد ملایمی را که رویشان نشسته بود پاک کردم و با اشاره سر یکی از این سیب ها را به طرف هلن پرتاب کردم.

مثل عقابی که شکارش را در هوا می گیرد سیب را گرفت و بعد از تشکر شروع به خوردن کرد. از اینکه با همه ادب و متانت و زیبایی اینقدر خودمانی است بیشتر از او خوشم آمد.

یک ساعتی که سوار بر اسب بودیم تقریبا به سمت دیگر این باغ بزرگ رسیدیم. پرسیدم اگر مایل باشی از اسب پیاده بشویم و قدری به پاهایمان استراحت بدهیم. قبول کرد. اسبم را نگه داشتم و پیاده شدم و در حالیکه دهانه اسب او را در دست داشتم کمکش کردم که از اسب پیاده شود. بی اختیار به آغوشم افتاد بدون اینکه متوجه شوم لبانش را سریعا بوسیدم.
و درحالیکه شرمنده شده بودم پوزش خواستم. دستانش را بدور گردنم حلقه کرد و لبانش را بر روی لبانم چسباند. نمیدانم این بوسه چقدر طول کشید فقط می دانم که آرزو می کردم زمان متوقف شود و من از این لحظات شیرین بیرون نیایم. گرمای تنش را از زیر پیراهن نازکی که پوشیده بود احساس می کردم و بوی مست کننده موهایش مرا به آسمان های دور پرواز می داد. اسب ها را که آرام بودند به حال خودشان رها کردم و هر دو دستم را بدور کمرش حلقه کردم و این بار با انرژی بیشتری لبانش را بکام گرفتم. آرام سرش را بر روی سینه ام گذاشت و من گردن زیبا وخوش تراشش را می بوسیدم. سراسر بدنم غرق آتش شده بود. بدون اینکه کلامی بین ما رد و بدل شده باشد به چشمان زیبایش خیره شدم.

–       بهتر نیست کم کم برگردیم تا بموقع به برنامه برسیم؟

–       بله من هم فکر می کنم بهتر است برگردیم، یک ساعتی هم راه داریم. اگر موافق باشید راه برگشت را کمی تند تر برانیم. البته بااحتیاط.
هلن عزیز تو زن بسیار جذابی هستی. من حتی در خواب هم نمی توانستم تصور کنم که افتخار دوستی تو نصیبم شود.
با علامت سر تشکر کرد. بطری آب تازه ای باز کردم و به دستش دادم . بعد هم کمکش کردم سوار اسب بشود. خودم هم بلافاصله بر روی اسب سوار شدم و براه افتادیم.

–       امیر اسب سواری رو از کجا یاد گرفته ای. بنظر می رسد که در این زمینه خیلی تجربه داری. هنرهای خودت را یکی یکی برای من ظاهر میکنی.

–       تینای عزیز در دوران جوانی دوستی داشتم که عمویش مامور نگهداری اسب های سلطنتی برادر شاه سابق ایران بود و هر وقت برای تعطیلی تابستان همراه او به شهر همدان مسافرت می کردیم تمام یکی دو هفته را سوار بهترین اسب های سلطنتی می شدیم. عموی دوستم هم بما ریزه کاری های سوار کاری درست را یاد می داد . من بطور رایگان سواری را که مخصوص قشر بالای جامعه بود یاد گرفتم

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

*******************
.