هوا خیلى خوب بود. اصلا کثیف نبود. خورشید بود، البته کم نور. خورشید آخر پائیز. باد هم مى وزید و آلوده گى ها را مى برد. این هوا بعد از سالها عجیب بود.
البرز پیدا بود. با سر شانه هاى کشیده اش که برف زده بود و سفیدش کرده بود. زن گفت:
” بیا برویم دامنه ى کوه. برویم در یکى از قهوه خانه ها بنشینیم و آنجا حرف بزنیم. ”
مرد گفت :
” باشه ”
مى خواستند از هم خدا حافظىکنند. مى خواستند این خدا حافظى، یک طور دیگر باشد. باید با خدا حافظى هاى معمولى فرق داشته باشد. باید جدید باشد. یک خدا حافظى ماندگار. زن یک شال بلند سیاه روى سرش انداخته بود. صورتش سفید ِسفید بود. شال سیاه قشنگش کرده بود . مرد دلش مى خواست این را به او بگوید ، اما فکر مى کرد با موضوع خدا حافظى چندان جور نیست . براى همین ساکت مانده بود. در طول راه هم حرفى نمى زد. فقط بعضى وقتها در جواب زن سرش را تکان مى داد. تکانى آرام و خفیف که نمى شد آن را به حساب چیزى گذاشت. خودش این را خوب مى فهمید. زن هم مى فهمید، اما به روى خودش نمى آورد. وقتى قرار بود خداحافظى کنند، چرا باید اصرا داشته باشد که مرد همه ى حرف هایش را قبول کند. تائید مرد را احتیاج نداشت. مرد هم این را مى دانست و فقط سرش را آرام تکان مى داد.
“…فکر مى کنم همه ى حرفهایمان را زدیم. انگار دیگر حرفى نمانده است، حتا وقتى مى خواهم برایت تعریف کنم که دراین چند ماهه چه اتفاقى افتاده است نمى توانم. انگار دیگر نمى توانیم براى هم تعریف کنیم. مى توانیم؟ مثلا تومى توانى بگوئى دیشب چه خورده اى، چکارکردهاى؟ این روزها چه کتابى مى خوانى یا با چه کسانى رفت و آمد مى کنى؟ ”
مرد سرش را آرام تکان مى داد. گاهى به راست و چپ، گاهى از بالابه پائین. حواسش به رانندگى بود. با دقت و با حوصله مى راند. برایش مهم بود که یکبار دیگر به زن نشان بدهد چقدر خوب رانندگى مى کند. چقدر درتمام این سالها خوب رانندگى کرده است. فرمان را با یک دست بى اعتنا گرفته بود و مثل همیشه هواى همه ى آینه ها را داشت. پشت سر و هر دو طرف. در تمام این سالها یکبار هم تصادف نکرده بود. درتمام این سالها به زن نشان داده بود که چقدردر ماشین او ایمن است. زن گفت:
” برویم و از این هواى خوب استفاده کنیم. سالهاست که هوا اینقدر خوب نبوده است. این یک سعادت است شاید هم یک نشانه باشد. تو فکر نمى کنى که این یک نشانه است؟ اینکه حالا ما میخواهیم از هم خداحافظىکنیم و هوا اینطورى خوب و قشنگ شده است؟ حتما یک نشانه است. یک خیرى در این کار هست. این فکر به من کمک مىکند که خیالم راحت باشد. خوشحال مى شوم از اینکه اشتباهى در کار نبوده، هر چند من آدمى نیستم که از گذشته هایم پشیمان باشم. من با تو زندگى خوبى داشتم. خوب و عجیب و غریب. مثل همین حالا که داریم از هم خداحافظى مى کنیم. ”
در آن هواى خوب مردم خیابانها را شلوغ کرده بودند. با اینکه ساعت کار بود اما اتومبیل هاى زیادى در خیابان حرکت مى کردند. پشت چراغ قرمزها، جمعیت اتومبیل ها مى ایستادند و جمعیت فروشنده هاى دوره گرد و آدم ها در لابلاى آنها سردرگم مى شدند. زن به پسر بچه اى که فال حافظ مى فروخت نگاه مىکرد و خودش را آماده کرده بود تا یک فال بخرد، اما چراغ سبز شد و مرد با سرعت به راه افتاد. زن گفت:
” داشتم فکر مى کردم کتاب حافظ را تو برداشتى، یا پیش خودم ماند؟ ”
مرد با یک ویراژ درمقابل جاى پارکى که تازه داشت خالى مى شد ترمزکرد. این هم از هنر هاى رانندگى او بود. دو سه ماشین دیگرکه براى گرفتن جا ى پارک دست دست کرده بودند، با دلخورى محل را ترک کردند. مرد طاقت نیاورد و به زن گفت:
” دیدى چه خوب جاى پارک گیر آوردم ”
زن گفت:
” تو همیشه آدم خوش شانسى بودى ”
” این که به شانس ربطى ندارد . آدم باید زرنگ باشد ”
” اما تو همیشه خوش شانس بودى. ”
” خوش شانس بله، ولى زرنگ و با هوش هم هستم ”
” زرنگ و با هوش، قبول ”
مرد مى خواست بگوید این شال سیاه خیلى تورا خوشگل کرده است، اما باز حرفش را خورد. زن هم خنده اش را خورد. مى دانست اگر بخواهد این بحث را ادامه بدهد، موضوع خداحافظى فراموش مى شود و آن وقت باید یک روزدیگر دوباره وقت بگذارد تا مراسم را اجرا کند. مرد هم این را مى فهمید و او هم خنده اش را خورد. در راهى که خوب مى شناختند راه افتادند. به طرف جائیکه خوب مى شناختند.در این هواى خوب، که در این فصل بعد از چند سال بى سابقه بود. یک روز خوب براى هر نوع مراسم. زن گفت:
” حالا پیشنهادى دارى؟ ”
” پیشنهاد که خب زیاد دارم. اما راستش هیچکدام بدرد بخور نیستند ”
” مثل همیشه ”
” مثل همیشه؟ ”
” خب بگذارمن پیشنهاد بدهم. یک پیشنهاد، اما به درد بخور. ”
” حرفى نیست ”
” من مى گویم حقیقت بهترین چیز است. ”
” اینکه فلسفه است نه پیشنهاد ”
” یعنى مى خواهم بگویم به همه راستش را بگوئیم و خیال خودمان را راحت کنیم.”
به قهوه خانه که رسیدند، مرد راهش را به طرف در ورودى کج کرد، اما زن آستین کتش را کشید . ” حالا بیا کمى راه برویم ”
مرد به آستینش دردست زن نگاه کرد ولى حرفى نزد و دنبال او راه افتاد. حوصله راه رفتن نداشت. دلش مى خواست این مراسم زودتر تمام شود. اما از این هم که در قهوه خانه بنشیند و صورت زیباى زن در نزدیکى اش باشد خوشش نمى آمد.
مرد گفت:
” من موافقم که به همه حقیقت را بگوئیم. باید بگوئیم که از هم خسته شده ایم. ”
زن در لحن مرد دلخورى احساس کرد، اما درگفتن اینکه از او خسته نشده است تردید داشت. دنبال کلمات مناسب مىگشت. ضمنا مى خواست به اصل راستگوئى که خودش وسط کشیده بود احترام بگذارد. فقط گفت:
” تو فکر مى کنى حقیقت این است؟ ”
مرد شک کرد و گفت:
” نمى دانم ”
تازه اگرما بگوئیم که از هم خسته شده ایم کسى باور نمىکند. مثلا مادر ِخودت اصلا این حرف را قبول نمى کند ”
مرد از اینکه زن را به دام انداخته بود و خودش از دام بیرون آمده، خوشحال شد. اگر زن باز اصرار کرده بود که حقیقت چیست، حسابى گیج مى شد.
” مادر هرچه من بگویم باورمىکند. چون قبول دارد که من آدم راستگوئى هستم. تازه وقتى آدم حقیقت گفتن را به عنوان پایه اى براى همه چیز انتخاب مىکند، دیگرنباید به حرف دیگران اهمیت بدهد ” زن هنوزدلش مى خواست بگوید که از مرد خسته نشده است، اما نگفت. فقط گفت:
” تو راست میگوئى.”
از دامنه کوه، در راهى از قبل آماده شده و صاف بالا میرفتند. یک طرفشان کوه بود از سنگهاى کبود و زرد و طرف دیگر شان دره بود که زیاد عمیق نبود و ته آن رود کم آبى جریان داشت. بالاى سرشان آسمان صاف و آبى بود و هوائى بسیار تمیز وکمىخنک. آرام قدم مى زدند ومراقب بودند که شانه هایشان بر خوردى با هم نداشته باشد. مرد هنوز احساس مى کرد که توانسته است در بحث موفق تر باشد. گفت:
” اصلا تو چرا اینقدر اهمیت میدهى که به دیگران چه بگوئى یا من چطورماجرا را براى دیگران تعریف بکنم. ما از هم خدا حافظى مى کنیم و دنیایمان با همه آدم هایش ازهم جدا مى شود. مگ نه؟ ” “من به آنچه که تو فکر میکنى اهمیت مى دهم ”
” چرا؟ فکرمن چه اهمیتى براى تو دارد، وقتى که دیگر خودم نیستم ”
” راست مى گوئى. شاید عادت کرده ام که به فکر تو اهمیت بدهم. شاید نمى خواهم تو فکرغلطى در مورد من در سرت داشته باشى .”
” طلاق مثل مردن مى ماند، وقتى ازهم جدا مى شویم انگار براى هم مرده ایم ”
زن دردلش احساس درد کرد. کلمه ى مردن خیلى سنگین بود. مرد هم این را فهمید، اما دیگر دیر شده بود. بهتر بود براى درست کردن اوضاع تلاشى نکند، چون ممکن بود بدتر بشود.
” اما خاطراتمان چى؟ آنها که باقى میمانند. ما ازمرده هایمان هزار خاطره داریم. چه بهتر که خاطره هاى خوبى ازهم داشته باشیم ”
” ما هر کارى ازدستمان بر مى آمد کردیم ”
” من فکر مى کنم همیشه تو را دوست داشته باشم ، حتا وقتى که دیگر با من نباشى ”
” اما من ترجیح مى دهم وقتى تورا ندارم ، دیگر دوستت نداشته باشم ”
راه باریکتر شده بود. کوه و دره بهم نزدیک شده بودند. دیگر نمى توانستند در کنارهم راه بروند . زن جلوتر میرفت و مرد از دنبالش. براى قدم برداشتن احتیاط مى کردند. مرد از حرفهائى که مى زد راضى نبود. کاش توانسته بود به زن بگوید که در این شال سیاه چقدر زیبا ودوست داشتنى شده است. دلش نمى خواست در روز خداحافظى شان حرفهاى تند به زن بزند. به اندام زن که در مقابلش راه مى رفت نگاه مى کرد و ازخودش بدش مى آمد که نمى تواند حقیقت را به زن بگوید. زن ولى کاملا مطمئن بود که حقیقت را شنیده است. همه ى حرفهاى مرد با شناختى که ازاو در ذهنش داشت جور در مى آمد. مرد کسى نبود که از گلدان گلى که از آن او نبود لذت ببرد.
زن گفت:
” اما من گلدان گل نبودم. ”
” چى؟ نشنیدم چى گفتى؟ ”
زن احساس کرد که حرف بى ربطى زده است. این را مطمئن بود که مرد هیچگاه قادر نبوده صداى ذهن اورا بشنود. حرفش را عوض کرد.
” گفتم چه گلهاى قشنگى تو این فصل ”
مرد خوشحال شد که زن بحث را ادامه نداده است. چه بهتر که همین حالا از هم خداحافظى مى کردند
و دیگر همدیگر را نمى دیدند. از همان پشت سر، آستین زن را گرفت:
” مى گویم ، بهتر نیست برگردیم به همان کافه، من خسته شدم ”
زن مى دانست که مرد خسته نشده است، فقط حوصله حرف زدن ندارد.
” تو مى ترسى که من وارد جزئیات بیشترى بشوم. ”
” من هیچ وقت از تو نترسیده ام ”
دو باره از همان راه باریک برگشتند. لبه اى که بر آن راه میرفتند به اندازه یک پا با دره فاصله داشت. هوا کمى گرمتر شده بود. زن دنباله هاى شال را از روى شانه هایش برداشته بود و رها کرده بود. مرد صورتش را نمى دید. زن گفت:
” من هیچوقت از تو نخواهم پرسید چرا در مورد من به دیگران دروغ گفتى. ”
مرد ترجیح داد خودش را به نشنیدن بزند. کمى سرعت قدم هایش را کند کرد تا فاصله اش از زن بیشتر بشود. دلش نمى خواست حرفى را از زن بشنود که جوابى برایش نداشت. حالا اصلا احساس نمى کرد که در بحث پیروز بوده است. زن هم احساس مى کرد حسابى باخته است. به چاهى افتاده بود که دیگر نمى خواست از آن بیرون بیاید. از خودش بدش مى آمد که مثل خاله زنکها حرف زده است. دو بچه با خنده و شوخى دوان دوان از کنارشان گذشتند. براى اینکه همگى به دره پرت نشوند زن ومرد مجبور شدند کنار بکشند و به دیواره بچسبند. بچه ها اصلا نگران دره گسترده زیر پایشان نبودند. مرد بعد ازعبور بچه ها، داد زد:
” حواستان کجاست؟ ”
زن چیزى نگفت. جدا تصمیم گرفته بود که دیگر حرفى نزند تا بیشتردرچاه فرو نرود. تا قهوه خانه آن پائین هیچکدام حرفىنزدند. مرد سکوت زن را به حساب د لخورى اش گذاشته بود وحالا لحظه شمارى مى کرد که این ملاقات زودتر تمام شود. احساس میکرد مثل همیشه زن را آزرده است و مثل همیشه از شاد کردن زن ناتوان بوده است. به قهوه خانه که رسیدند هوا حسابى گرم شده بود. در این فصل بى سابقه بود. مرد نتوانست سئوالى را که مى دانست پرسیدنش غلط است نپرسد.
” تو از دستم ناراحت شدى ؟ ”
زن احساس کرد واقعا از دست مرد ناراحت شده است. احساس کرد تمام این مدت از مرد دلخور بوده است. از همان صبح که سوار اتومبیل شده بود. چیزى نگفت، فقط اخم کرد. مرد رفت که چاى سفارش بدهد. مىخواست از زن بپرسد چیزدیگرى هم مىخورد، اما وقتى اخم زن را دید منصرف شد. زن روى یک تخت نشست و شال سیاه را محکم دور سرش پیچید. مرد وقتى با سینى چاى و خرما برگشت صورت زن را که در شال سیاه قاب گرفته شده بود دید. به نظرش دیگر زیبا نبود. در سکوت چایشان را خوردند. مرد به زن نگاه نمى کرد و نگاه زن به دامنه ى کوه بود. مرد و زن دیگرى آن طرف تر، روى تختى که پشت تنه ى کلفت یک درخت قرار داشت نشسته بودند وگاهى یواشکى ازلب هاى هم بوسه برمىداشتند. مرد ازجسارتشان لذت مى برد. برگشت که آنها را به زن نشان بدهد ، اما نگاه غمگین زن را در همان جهت دید و چیزى نگفت. نفهمید که، زن به کوه نگاه مى کرده است . مقابل اتومبیل که رسیدند زن گفت:
” خدا حافظ ”
مرد گفت :
” صبر کن برسانمت ”
” نه، همینطورى بهتر است، ما مى خواستیم خدا حافظى کردنمان جدید باشد. ”
مرد به دنبال زن راه ا فتاد.
” اینطورى خوب نیست بیا سوار شو ”
زن با راننده یک تاکسى سر نرخ توافق کرد و چیزى نگفت. وقتى داشت در تاکسى مى نشست، مرد در را گرفت:
” اصلا از این کارت خوشت نیامد ”
” خودت گفتىکه ما براى هم مرده ایم ودنیاهایمان راهم با خودمان برده ایم . دیگر چه اهمیتى دارد که خوشت بیاید یا نه ”
مرد در را رها نمى کرد. راننده تاکسى بلاتکلیف به آنها نگاه مى کرد. زن احساس کرد باید حرفش را بزند، همین حالا را فقط فرصت داشت. اما چیزى نگفت. مرد با تمام وجود آرزو مى کرد که زن آن حرف را بزند. مى دانست این دلخورى تا آخر عمر باقى خواهد ماند. اگر زن حرفش را مى زد شاید هر دوشان سبک مى شدند. زن فقط گفت:
” خدا حافظ ”
مرد دست دست میکرد. حالا حسابى پشیمان بود که از صحبت با زن طفره رفته بود. تلاش کرد در مورد شال سیاه و صورت زن چیزی بگوید، اما راننده داشت با کنجکاوی نگاهش می کرد. فقط گفت:
” خدا حافظ ”
و در را بست.