این روز ها خاله ناهید کارهای زیادی را انجام داده بود ، او تقریبن تمام وسایلش را با قیمت های کم و باور نکردنی و به قول معروف به ” ثمن بخس ” داد و تمومش کرد ، دیگه چیزی باقی نمانده بود ، او خیلی خسته شده بود و با وقت کمی که براش باقی مانده بود ، لباسها و وسایل سفرش را در دو تا چمدان جا داد ولی هر چه آن ها را وزن می کرد بیش از حد و اندازه ی استاندارد هواپیمایی بود ، فرش زمینه صورتی ابریشمی اش را که حتمن لازم داشت وبا هزار جور برنامه ریزی توی اون حراج کذایی از دست نداده بود ، و تصمیم به بردنش داشت ، نمی دونست چطوری باید با خودش ببره ! چمدونی رو که در نظر گرفته بود تا فرش رو در اون جا بده غیر استاندارد بود و خیلی بزرگتر از ابعادی بود که هواپیمایی قبول می کرد ، اما متاسفانه این رو در آخرین لحظه ها متوجه شد .
کارها به دقیقه نود افتاده بود و وقت زیادی به ساعت پرواز نمانده بود ، حد اقل سه ساعت جلوتر باید در فرودگاه باشد ، و معلوم نبود چطور می خواهد کارها را تمام کند ، البته فقط مشکل او بسته بندی فرش بود ،انگار عاقبت باید زیر بغلش می زد و آن را میبرد !!!
حالا لحظه به لحظه به وقت رفتن نزدیک می شد ، از شانس بد او روزهای سوگ واری رسمی بود و تعطیلات طولانی .
ساعت یازده شب بود ،شوکا از در وارد شد تا با خاله ناهید خداحافظی کند و مادرش رو هم به خونه ببرد .
اما وقتی موضوع فرش و بسته بندی آن را فهمید فورا با یک پیشنهاد خاله ناهید را برداشت و پرید پشت ماشین و راه افتاد ، آن ها سرتا سر خیابان را بالا و پایین رفتند به چند چمدان فروشی سر زدند اما همگی بسته بودند ، هر جا نور و چراغی روشن می دیدند توقف می کردند ، تا کیسه و گونی فروشی و یا خواروبار فروشی و یا داروخانه ای که جعبه یا کارتون های إضافی داشته باشد ، پیدا کنند ، اما در آن ساعت شب هیچ مغازه ای باز نبود و از آن گذشته در روزهای سوگواری رسمی حد اقل سه روز شهر تعطیل است و اگر جمعه ای هم به آن وصل شود که دیگر نور علا نور می شود ، شوکا جلوی چند نانوایی ایستاد تا اگر باز باشند و شاید هم کیسه های آردی آن ها به درد بسته بندی فرش بخورد !
بعضی از آن ها بسته بودند ولی چراغ جلوی در یک مغازه روشن بود و کارگر نانوایی مقابل مغازه روی میز پر پری و نازکی که برای خنک کردن نان مشتری ها گذاشتند ، در زیر پتویی خوابیده بود ، و دو نفر دیگر داشتند کرکره ها را پایین می کشیدند ،شوکا توقف کردو در یک لحظه به سرعت از ماشین پرید و بدو جلو رفت و از آن ها در مورد داشتن کیسه پرسید! کارگر جوان تر به داخل مغازه رفت و چند کیسه سفید آردی به شوکا نشان داد ، شوکا دوید و چنداسکناس هزاری از خاله ناهید گرفت و به او داد ، و کیسه هارا گرفت ، اما خاله ناهید حدس می زد که فرش فقط به یک کیسه ، آن هم دوبرابر اندازه این کیسه آردی ها نیاز دارد ، با این همه خاله ناهید و شوکا کیسه ها را در جوی کنار خیابان تکاندند و با سرو کله سفید و با عطسه و سرفه ، توی ماشین نشستند ، شک و دو دلی برای اندازه کیسه ها باعث شد ، تا دوباره سر راه جلوی یک ساختمان در حال ساخت که چراغش روشن بود و درب آن را با دو تا حلبی بزرگ به هم جفت کرده بودند توقف کنند ، کارگرهای ساختمانی نصفه شب درون اتاقکی همان جلو دور هم چای می خوردند و آواز های محلی می خواندند.
شوکا ماشین را لب جوی خیابان نگه داشت تا یک کیسه بزرگ از آن ها بگیرد ، خاله ناهید که چشمش به نخاله های جلو ساختمان که در کیسه هایی انباشته شده بود افتاد ، پرید پایین و آن ها را ورانداز کرد ،او یکی از آن ها را که بزرگتر از کیسه آردی ها بود برداشت و شروع به خالی کردن آن نمود ، او سرتا پایش از گچ و خاک سفید شده بود اما همچنان در حال تکان دادن بود ، شوکا گفت خاله ناهید الان اگر نیروی انتظامی برسد و شما را ببیند به جرم ” آشغال دزدی ” دستگیر می کند ، و شلیک خنده بود که یک هو بلندشد ، هر دو زدند زیر خنده و خاله ناهید با پشتکار بی نظیری کیسه بزرگ را خالی کرد و فاتحانه رفت توی ماشین ! اما آن ها از خنده داشتند می ترکیدند ! در همین بین یکی از وانتی ها که معمولن نیمه شب ها به دنبال جمع کردن ضایعات در خیابان ها می چرخند ، سر رسید ، در قسمت عقب وانت کیسه های کوچک و بزرگ و پر و خالی و خاک آلود آویزان بود ، و در کف وانت مقدار زیادی لوازم قراضه دیگ و دیگچه ، و کأسه بشقاب و کارتن های ریز و درشت دیده می شد که نظر خاله ناهید را جلب کرد و به شوکا گفت زود باش ، زود باش ، تعقیبش کن ، و او باتعجب از خاله ناهید پرسید چرا ؟ مگه چی شده ؟ خاله ناهید گفت برای این که این ها حتمن برای کارشان و جمع کردن ضایعات ، کیسه های بزرگ دارند! شاید یکی تمیز و اندازه داشته باشدو به دردمان بخورد !
شوکا پشت فرمان به آرتیست بازی افتاده بود ،هر چه تند تر به دنبال وانت میراند ، او سرعت خود را زیادتر می کرد ، راننده و پسرک نوجوانی که کنار دستش نشسته بود ترسیده بودند ،آن ها خیال می کردند پلیس نامحسوس شهرداری آن ها را تعقیب می کند ،خاله ناهید وشوکا از خنده ریسه رفته بودند،بوق میزدند اما وانت تند تر می رفت و این تعقیب و گریز در خلوت خیابان ها و دور دور یک اتومبیل دویست شش با دو خانم آلامد ! به دنبال یک وانت با دو سر نشین جوان کارگر ژولیده ، در آن ساعت شب دیدنی و جالب و سوْال بر انگیز بود!!! اما خوشبختانه انگار خیابان ها را برای این دو خودرو قرق کرده بودند ،
و آن ها در معرض دید و قضاوت هیچ عابر و سواره ای نبودند ، والا حتمن کارشان زار بود !
شوکا بوق می زد و چراغ ها را خاموش و روشن می کرد و دست خود را بیرون آورده بود و علامت می داد . خاله ناهید هم از پنجره سمت خود دست ها را تکان می داد تا این که وانت سرعتش را آهسته کرد ، و نزدیک شد او وقتی چشمش در آن ساعت شب به خانم ها افتاد ، توقف کرد و با تعجب و کنجکاوی پیاده شد ،خاله ناهید که از خنده روی صندلی خم و راست می شد ، و کنترل خود را از دست داده بود ، با اشاره و کلمات شکسته پرسید آیا شما یک کیسه تمیز دارید ؟ و راننده جوان که دهانش باز مانده بود یک هو متوجه منظور او شد و شروع به خندیدن کرد و رفت پشت وانت و ازداخل یک کارتن مقوایی کیسه تا شده تمیزی را بیرون کشید و به آن ها داد ، خاله ناهید چند اسکناس سبز هزاری را با رضا و رغبت به او داد و تشکر کرد! راننده اول تعارف کرد ، اما بعد به نظرش رسید چه فروش خوبی است !!! او تازه متوجه شد که چه اندازه این کیسه مورد نیاز آن ها است و از این همه تعقیب و گریز خنده اش گرفته بود و به علت خنده های شوکا و خاله اش پی برد ، ساعت یازده و نیم شب بود ، شوکا و خاله ناهید که سرو کله شان از آرد و کچ سفید شده بود با یک عالمه کیسه به خونه برگشتند .
در این بین خانم همسایه که قبلن به خواهش خاله گوهر ، قول داده بود انباری شان را بگردد ، و بنظرش رسیده بود که کیسه بزرگی را در آن جا گذاشته ، حالا طبق قولش آن را پیدا کرده و با سخاوتمندی برای خاله گوهر آورده بود !شوکا فوری متوجه شد که این کیسه درست اندازه همان کیسه ای است که از وانتی گرفته بودند و به این ترتیب ” آب در کوزه وما تشنه لبان می گردیم ، یار در خانه و……….”!!!
و کیسه ها بود که در این دل شب برای خاله ناهید سرازیر می شد !!! خاله ناهید و شوکا موقع تعریف کردن موضوع جالب امشب ، به هم نگاه می کردند و دوباره میزدند زیر خنده !
حالا موقع بسته بندی فرش بود و نباید وقت رو از دست می دادند ، خوشبختانه کیسه ی تمیز و بزرگی که از وانتی گرفته بودند درست اندازه بود ، و بقیه کیسه ها که به درد کارشان نمی خورد ، جلوی در گذاشتند تا مأموران شهرداری با آشغال ها ی آخر شب آن ها را ببرند .
همگی کمک کردند و فرش را درون کیسه جا دادند و یک بسته بندی تمیز اما من درآوردی ! درست کردند و حسابی آن را با نوار چسب های پهن بستند ، تا قابل قبول و جمع و جور باشد ، اما ابعاد بسته بندی شبیه هیچ یک از اشکال هندسی منظم ! نشده بود حتی تا حدودی هم خنده دار بود !!!
ساعت دوازده و نیم بود ، کار ها تا دقایق آخر تمام شد ، و خاله ناهید تمیز و مرتب چمدان ها و بسته فرش را به راننده آژانس داد و تک تک خانواده را در آغوش گرفت و بوسید ، و از همه قدردانی و تشکر کرد ، مخصوصن از شوکا ، که دم آخر حسابی یک معضل بزرگ را تبدیل به یک صحنه خنده دار و خوش خاطره کرده بود . تنها خداحافظی که همه می خندیدند و کسی در آن گریه نکرد ! اتومبیل به سمت فرودگاه روانه شد ، و خاله ناهید از پشت شیشه اتومبیل دست تکان می داد و می خندید !!!