سفید بود وملوس، دخترم اسمش را گذاشته بود جونی ولی مونس دائم من بود.وقتی سوت میزدم،هرکجا بودخودش را بمن می رساند
وحضورش را نشان میداد. صبح که وارد مغازه میشدم به استقبا لم میامد وتا کارهای اولیه مغازه را میکردم دنبالم بود تا قوطی غذایش را باز میکردم میخورد وبیرون میرفت.
بیرون رفتن های همیشگی اش، کار دستش دادو حامله شد واین کاری اجتناب ناپذیر بود، چون گربه ها اگر بموقع سکس نداشته باشند صدا های عجیبی از خودشان درمیاورند، صدائی که به ناله های بلند شبیه است.زندگی با حیوانات خانگی یا بقول خارجی ها پت بسیاری چیزها، به آدمی میاموزد.از آن به بعد به غذایش بیشتر میرسیدم موقع ناهار همیشه میامد وکنارم مینشست که در غذای خودم اورا سهیم میکردم. قبل از زایمان به همه جای مغازه وزیرزمین سر میزد وگوئی دنبال مکان ایمنی برای زایمان بود ویک شب در تنهائی وزیر تخته هائی که من مقداری اثاثیه روی آن چیده بودم ودر عقب مغازه قرار داشت زایمان کرد. صبح آن روز وقتی ندیدمش فهمیدم، وخودش ساعتی بعد که من وارد مغازه شدم با بی حالی بیرون آمد ومرادنبال خودش برد، گوئی میخواست بچه هایش را بمن نشان بدهد.این حالت ها بین انسان وحیوان رامن در داستانها خوانده بودم، اما این گونه از نزدیک احساسش کردن از تجربه های زندگی من، در دوران پنج سالی بود که مغازه خوار بار فروشی یا بقول امروزی ها سوپرمارکت در یک محله قدیمی شهر تورنتو داشتم جایی که موش ها دائمن در رفت وآمد بودند. وجودگربه برای ترساندن موش ها بیشتربه شوخی می مانست.اما حضورش وبویش موشها رابیشتر در سوراخ ها یشان نگهمیداشت ودر فرصت کوتاه غیبت او به خرابکاری دست میزدند والبته او هم روزی یکی دو تا از آنهارا میگرفت، اما هرگز نتوانست همه آنها را از بین ببرد، تا آنکه تعمیرات اساسی کرده وتمام روزنه های ورودی موشهارا مسدود وبطور کامل راه نفوذ آنها را بستم .
بهرحال، جونی پنج بچه گربه کوچک وزیبا بدنیا آورد که یکی از آنها مرد . وبقیه را هم بعد از مدتی که کمی بزرگ شدند به افرادی که مایل به نگهداری گربه بودند دادم. وچون یکی یکی از آنها دور میشدنداحساس واعتراضی نسبت به غیبت آنها نداشت. گویا حامله شدن و زاییدن برایش مهم بود. من قبلن گربه هائی را دیده بودم که با فرزندانشان که از آنها جدا نمیشدند سر ناسازگاری داشتند. سرانجام در یک روز شنبه که سرم شلوغ واز روز های پر کار مغازه بود. شخصی که گویا محل زندگیش را میدانست، وارد مغازه شد وگفت گربه یتان را یک ماشین زیر گرفت ورفت، بلافاصله به خیابان رفتم اثری از او نبود، به مغازه آمده دیدم زیر کاتن های وسط که رویشان اجناسی را گذاشته بودم نشسته است . هر چه صدایش کردم بیرون نیامدفهمیدم ضربه بدی خورده است.اورا بیرون آوردم ومغازه را به همسرم سپرده وبه اتفاق یکی ازمشتریها اورا به بیمارستان حیوانات رساندم. در آنجا ابتدا یک امپول مسکن برایش زدند وگفتند قطع نخاع شده وقادر به حرکت پاهایش نیست . میشود اورا جراحی کرد ولی احتمال بهبودیش پنجاه در صد است. وبهتر است اورا بخوابانیم. تا آن روز نمیدانستم منظور از اورا بخوابانیم ،یعنی از زندگی راحتش کنیم. بنا بر این تصمیم، بمن فرصت دادندتا فردا از اونگهداری کرده وبه اصطلاح ازاو خداحافظی کنیم، تافردا اورا بمرکز حیوانات خانگی دولتی ببرم. فردا درآن ساعت معینی که قراربود به آنجا ببرمش نرفتم. که دیدم یک اتومبیل شبیه ماشین های پلیس جلوی مغازه ایستاد ویک نفر با انیفورم پلیس وارد شد وسراغ گربه را گرفت وبسیار عصبانی بود که چرا در موقع معین به آنجا که باید میرفتم نرفته ام. گویا آنها خیال میکردند قصد نگهداری اورا با همان حال بیماری داشته ام وعمدن به آنجا نرفته ام. خلاصه بعد از کلی جر وبحث فرمی را داد که امضا کنم ومنظور آن بودکه از آن به بعد هیچ ادعائی نسبت به آن گربه نداشته وحق اعتراضی ندارم. جونی را در یک قفس مخصوص با خودش برد. که تا کنار ماشین اورا بدرقه کردم. بدین ترتیب تا مدتهامغازه بدون گربه ماند ومن ماندم با خاطرات او،تا آنکه گربه دیگری پیدا شد ،که داستان دیگری دارد

صبح یک روز تابستان تازه مغازه را باز کرده بودم ودر حال انجام کارهای اولیه به اصطلاح « اوپنیگ» مغازه بودم که ،مرد جوان ایرانی که تا آنروز هرگز او راندیده بودم وارد شد ، و پس از سلام گفت: «بمن گفته اند شما یک گربه احتیاج دارید در ست است»
بله درست است اما چه کسی بشما گفته؟
یکی از دوستانم که مشتری شماست بهرحال من یک گربه برای شما آورده ام.
بسیار خوب بیاورید متشکرم.
او رفت ودقیقه ای بعد با یک گربه سفید وملوس برگشت ، وآنرا از لای پتوئی که او را پیچانده بود در آورد وبدست من داد وبلافاصله خداحافظی کرد ورفت، گوئی نمیخواست بایستد و به سئوالات من جواب دهد وشایدحالتی مثل اینکه میترسید من پشیمان شوم ، این حرکت او کمی شک برانگیز بود،اما من بی خیال شدم وگربه را به زیر زمین برده آب وغذا برایش گذاشتم ، برگشته ودرب زیر زمین را بستم. باید چند روزی صبر میکردم تا بامحیط آشنا ، وبمن عادت کند.
چند ساعتی گذشت یکی از مشتریان آشنا که دوست وهم سخن من بود آمد ، جریان گربه جدید را برایش گفتم واز فرصت حضور او استفاده کرده تا سری به گربه تازه وارد بزنم. با کمال تعجب در زیر زمین اثری از گربه نبود اما غذایش را خورده بود، تمام سوراخ وسنبه ها را بدنبالش گشتم پیدایش نشد. بالا آمدم وتا شب چند بار دیگر بدنبالش رفتم گوئی بقول مش قاسم دود شده وبه آسمان رفته.
مغازه در یک محله قدیمی بود، که بیش از ۵۰ سال از ساخت بنای آن میگذشت، زیر زمین هم سوراخ وسنبه های زیادی در لابلای اثاثیه های صاحبان قبلی داشت ،در آن زیر زمین تاریک یک پنجره کوچک در فاصله تقریبا یک ونیم متری، از سطح زمین قرار داشت که به زیر پله های داخل مغازه راه داشت یک طرف این پنجره همیشه بسته، فضای خالی کوچکی قرار داشت که راه به جائی نداشت ،وقابل دست رسی هم نبود. من تا آنروز به این محفظه خالی دقت نکرده بودم ، بهر حال همچنان بدون دیدن گربه مغازه را بستم وبه خانه رفتم.
روز بعدتازه مغازه را باز کرده بودم که خانم جوان وزیبائی با موهای بور وهیکلی نسبتا چاق که احتمالن ، روسی یا شاید هم
کانادائی بود وارد شد و پرسید:« گربه من پیش شماست؟»
من ابتدا فکرکردم یکی ازاهالی محل است که دنبال گربه گمشده اش می گردد.
گفتم : نه من گربه شما را ندیده ام.
ولی دوست پسر من گفته که آنرا برای شما آورده.
اوه بله بله دیروز آوردش الان هم در زیر زمین است. و باتفاق به زیر زمین رفتیم اما اثری از گربه نبود.او چند باری با اسمی که برایش گذاشته بود صدایش کرد ولی هیچگونه صدا وحضوری نشان نداد. وگوئی عمدا خودش را پنهان کرده وحالتی مثل قهر کردن داشت. من در همان موقع یک قوطی غذا برایش گذاشته ظرف آبش را هم پر کردم و
گفتم: وقتی کسی نیست میاید غذا میخورد ودوباره میرود.
کجا میرود؟
نمیدانم کجا خودش را قایم میکند ولی مطمئن باشید که از این جا بیرون نرفته است.
با او بالا آمدیم واو شروع به گریستن کردن کرد، آنچنان میگریست که گوئی عزیزی را از دست داده است.
منهم او را دلداری دادم وگفتم : خانم نگران نباشید پیدایش میکنم نترسید جائی نرفته ، همین جاست.او در حال گریستن توضیح داد
این گربه در جای گرم ونرم وبقول ما لای پر قو بزرگ شده ومیگفت :حال در این محل کثیف وتاریک خبری هم ازش نیست گمان میکنم فرارکرده.
دوباره اورا دلداری داده وبه باو اطمینان دادم که فرار نکرده شما فردا بیائید او را پیدامیکنیم اصلن نگران نباشید.
او در حالی که اشک هایش را پاک میکرد بدون خدا حافظی وفحش های زیر لبی که به دوست پسر ایرانی اش میداد رفت.
تا آخر آنروز هم هنوز اثری از او نبود، فقط یک بار که خیلی آهسته به زیر زمین رفتم دم سفیدش را از فضای خالی کنار پنجره دیدم حالا دیگر مطمئن شدم که در کجا پناه گرفته است، اما راهی برای ورود به آنجا نبود وتلاشهای من برای بیرون آوردنش از آن مکان تنگ وباریک به جائی نرسید.
روز سوم خانم جوان دوباره اول صبح آمد ، جریان دیده شدن دمش را از کنار پنجره زیر زمین برایش گفتم. او آنروز سگ ملوس وکوچکی همراهش بود و میگفت :«اینها با هم خیلی بازی میکنند شاید به خاطر این بیاید».
اما او همچنان حاضر به نشان دادن خودش به صاحب و سگ ملوسش نشد، یک ساعتی برای بیرون آوردنش از آن محفظه تلاش کرد.نتیجه ای نگرفت به بالا آمد وگفت:
«خودش را نشان داده است اما حاضر به بیرون آمدن نیست» بد جوری قهر کرده بود.این حالت اعتصاب و قهر طولانی را در حیوانات خانگی ازعجایبی بود که تا آن موقع ندیده بودم، گفت: لطفن فردا برایش غذا نگذارید تا من بیایم .
فردا با یک تله مخصوص شکار گربه آمد، وغذایش در داخل تله برایش گذاشت ساعتی بعد که هردو داخل مغازه بودیم صدای بسته شدن درب تله بگوش رسید ،رفتم وآن گربه ملوس را که با چشمانی زیبا مرا نگاه میکرد ، و چند روزی ما را سر کار گذاشته بود در داخل قفس آوردم وبه بدست صاحبش دادم. پس از رفتن او باخودم گفتم دوست پسرش حق دارد که از دست این گربه لجوج عصبانی باشد ، شاید هم تحمل دو حیوان خانگی را نداشته است وبا آوردن گربه، خیال داشته است از دست یکی از آنها نجات پیدا کند .
به هر حال ،چند ماه بعد، با تعمیرات اساسی دیگری که از مغازه کردم راههای ورود موشها رابستم وخودرا ازداشتن گربه بی نیاز .
.