خودم
تنگ ِ غروب سوار شدم. قطار شب از تهران می رفت و صبح به اهواز می رسید. تمام شب کوه های لرستان را که وسیله تونل های طولانی متعدد، ” تونل های معروف به شاهی ” دریده شده اند غرش کنان و آهنگین می پیمود.
هنوز پرواز های هوائی در این مسیر رونق نگرفته بود. به ماموریت می رفتم. قطار از جمعیت مملّو بود. من و سه مسافر دیگر در یکی از کوپه های درجه یک همسفر بودیم.
من مسافرت با قطار را دوست دارم، بخصوص قطارهای آن موقع ایران را، چون در کوپه های درجه یک ا ش که تعداد مسافرکمتر و فضا باز تربود، ضمن آسایش بیشترگاه دوستان جدید ی نیز می یا فتی.
در رستوران ها ی روبراهش انواع غذا ها را با آبجوی سرد سرو می کردند، و درمجموع احساس راحتی در جانت می نشست
برعکس قطار های اروپا که گاه چون صحرای کربلا از آب خوردن هم تهی بودند.

فکر می کردم از ” وین ” به شهر مرزی ” اینسبوروگ ” نزدیک به ” مونیخ ” در آلمان، حد اکثرحدود دو ساعت با قطار راه است، ولی راه که افتادیم فهمیدم تمام شب را با دورزدن کوههای آلپ در راه خواهم بود.
خوشحال شدم که می توانم زمان زیادی از شب را در رستوران یک قطار اروپائی بگذرانم. تصور می کردم در مقایسه با رستوران قطار های ایران باید رستوران هائی حظ کردنی باشند.
تصورش را بکنید وقتی که دریافتم اصلن رستوران ندارد و تمام شب را باید گرسنه و تشنه بگذرانم چه حالی شدم. پکر و مغبون در نهایت بی حوصلگی تنها در کوپه ای که مسافر دیگری نداشت نشستم، پاهایم را بالا بردم و به ردیف مقابل تکیه دادم.
مسئول کنترل قطار که آمد و نه به زبان آلمانی، بلکه با انگلیسی خوبی گفت:
” پایت را بیاور پائین ”
گفتم:
” نمی آورم ”
ناراحت و کمی زمخت گفت:
” می گویم پایت را بیاور پائین ”
و با پُز گفت
” این قطار کشور اطریش است و من هم رئیس این قطارم و به تو می گویم پایت را بیاور پائین ”
گفتم:
” بله می دانم، و شدیدن متاسفم که قطار شما ابدن قابل مقایسه با قطار های کشور من ” ایران ” نیست،
قطار شما برای حدود چهارده ساعت مسافرت یک رستوران کوچک هم، برای آشامیدن لیوانی آب و یا فنجانی قهوه و خوردن یک ساندویچ ندارد. در حالیکه در رستوران های شیک قطار های ما می توانید استیک را با آبجوی سرد میل کنید، و از مسافرت لذت ببرید… انتظار دارید در چنین قطاری که بیشتر به درد حمل زندانی می خورد، آرام در گوشه کوپه بنشینم و زمان را ثانیه شماری کنم…”
هیچ نگفت، بلیطم را با دستگاه مخصوص سوراخ کرد و رفت. حدود دو ساعت بعد با دو لیوان کاغذی پر از قهوه آمد عذر خواهی کرد و نشست تا به اتفاق قهوه بخوریم.

در کوپه درجه یک با سه نفر دیگر داشتیم به جنوب، به ” اهواز ” می رفتیم.
یادم رفت آن شب به مامور قطار ” وین – اینسبوروگ ” بگویم که در قطار های ایران، در کوپه های درجه یک اش شام هم سرو می کردند. می توانستی سفارش بدهی و بجای رفتن به رستوران در کوپه خودت شام بخوری.
و این می توانست برای آن مامور رویا و غیر قابل باور باشد.
من از قطار مسافری که آن شب در وین سوار شدم می گویم بی توجه و اطلاع از خطوط دیگر و کشورهای دیگر و در این زمان.

شام که خوردیم، همراه با صدای ریل که زیر سنگینی تنه ی تنومند اژدهای پولادین شب را می شکافت و پیش می رفت به صحبت نشستیم. تا پرده را نبسته بودیم کورسوهائی از دور دست که همراه باسرعت قطار از جلوی دیدگانمان رد می شدند نشانه ای بود از بسیاری دهکده های پراکنده در سر زمین پهناورکشورمان.
برای شکستن سکوت و آغاز گفتمانی تا بیشتر آشنا بشویم و بر شب غلبه کنیم ضمن تعارف شکلاتی که همراه داشتم و پرسیدن نام همسفرانم گفتم:

” حوصله اش را داشته باشید می خواهم سؤالی مطرح کنم شاید بتوانید کمکم کنید
آقائی که با گذاشتن عینک مطالعه، داشت خواندن کتابی را تدارک می دید، با روئی گشاده به من نگاه کرد و گفت:
” بفرمائید، اتفاقن برای مسافرت های این چنینی سوژه خوبی می تواند باشد. موضوع چیست که برای حل آن مشکل دارید “

” مسائلی هست که من علتش را نمی دانم، از جمله شنیده ام که بعضی ها با ثروتی سرشار، بیشتر ماست می خورند آنهم با لبه های نانی که خشک هم شده است. من فکر می کنم بیشتر شایعه است چون باورش سخت است که کسی با ثروتی بی حساب حتا درمورد خورد و خوراک خودش هم دریغ داشته باشد. ”
پیر مردی که خودش را ” اَستولا – اسدالله ” معرفی کرده بود و روبروی من به پشتی تکیه داشت، تکانی خورد، جابجا شد، کمی خودش را جمع و جورکرد، جلو تر آمد، و فقط با نگاه به من گفت:
” من نمی دانم دیگر مسائلی که داری چیست، ولی می توانم این سؤالت را جواب بدهم. ”
و دربهت و تعجب ما سه نفر ادامه داد:
” من آنقدر ثروت دارم که نمی دانم چقدر است، و هر روز هم اضافه تر می شود، ولی شد یدن ناراحت هستم که دارم بجای درجه سه که بسیار ارزانتر است با درجه یک مسافرت می کنم. به پسرم گفته بودم که درجه سه برایم بگیرد، بر گردم گوشمالیش می دهم. ”
جوانی که در کنار من نشسته بود، صورتش گل انداخت با هر دو دست سرش را گرفت، کمی موهایش را چنگ زد. مدت ها سکوت برقرار شد.
” اسدالله خان پسرتان چند سالش است که می خواهید گوش مالیش بدهید. ”
” تقریبن هم سن شماست ”
” من سی و پنج سالم است زن و بچه دارم…”
” پسر من هم زن و بچه دارد ”
من رو کردم به مرد جوان و گفتم:
” در حقیقت می خواهد یک مرد را مواخذه کند. ”
آقائی که کنارش نشسته بود بسیار آرام پرسید:
” چرا؟ …چرا با این همه ثروتی که هر روز هم برآ ن افزوده می شود، از خرج کردن برای رفاه خودت هم ناراحتی؟ ”
بیشتر تعجب کردیم وقتی گفت:
” من بیمارم، بیماری که با هر تلاش و تلقینی هم که می کنم درمان نمی شود. باور کنید نمی خواهم چنین باشم . میدانم که فردا سرم را می گذارم زمین و جز دو متر چلوار سفید با خودم نمی برم و همه ی ثروت بی حسابم می ماند برای ورثه. این درد بی درمانی است که درجانم ریخته شده، می دانم که خوب هم نمی شوم. من خرج کردن را یاد نگرفته ام. ”
” پس اینکه امشب سفارش شام ندادید بهمین علت است؟ ”
من از بیم اینکه ” اسدالله خان ” خجالت بکشد نگاه نا مهربانی به جوانی که کنارم نشسته بود انداختم و با تغییری کم جون گفتم”
” جناب رازانی قرار نیست که به زندگی خصوصی هم، کار داشته باشیم. می بخشید اما به ما چه که ایشان چکار می کنند.”
” خودش دارد چنین می گوید ”
موضوع را عوض کردم و با گفتن :
” این هم اگر بیماری نباشد که اسدالله خان گفت، یک جور نگاه به زندگی است ”
” نگاه که نه، همانجور که خودشان گفتند یک جور بیماری است. ولی من معتقد هستم که با یک عمل متهورنه درمان می شود. این جور نیست که درمان نداشته باشد، ولی همت می خواهد. ”
همه بطرف او بر گشیم و تقریبن با هم گفتیم ”
” چه عملی؟ ”
اسدالله خان با دهان نیمه باز و منتظر گفت:
” بگو ببینم پسرم، چکار باید کرد؟ ”
” اگر ناراحت و دلخور نمی شوید پیشنهادم این است ”
گفتم:
” در حقیقت درمان ِ پیشنهادی. ”
” اگر بجای اسدالله خان بودم، وچنین ثروتی داشتم و نمی توانستم از نعمت هایش بهره وری کنم چنین می کردم ”
” کلافه شدیم بگو چه می کردی؟ ”
” در حد یک کُپه چهار شنبه سوری در حیاط خانه ام اسکناس روی هم می چیدم و در نهایت خوشحالی کبریت می کشیدم و از روی آتشش می پریدم…. تا یاد بگیرم که می شود پول از دست داد. می شود دل از پول کند. تا میکروب امساک بیمارگونه را سوزاند. ”
ساکت بهم نگاه کردیم و گذاشتیم که ارکستر خزیدن قطار بر روی ریل، بریزد در سکوت کوپه. اسدالله خان برخاست، پرده را بالا کشید و از ورای تاریکی غالب به چند کورسوئی که از دید پنجره جا می ماندند و در تاریکی گم می شدند چشم دوخت. همه منتظر ماندیم تا برگردد سر جایش، و عکس العمل نشان بدهد. وقتی نشست کماکان چشم به پنجره ای که حالا پرده اش کشیده شده بود داشت و ساکت. به چه چیزمی اندیشید نمی دانستم. ولی حتمن در مورد وضع خودش فکر می کرد.
برخاستم از اتاقک قطار زدم بیرون تا بروم به سوی رستوران. در را پشت سرم بستم و راه افتادم. صدای در کوپه که آمد برگشتم دیدم اسدالله است. ایستادم.
” کجا تشریف می برید ؟ ”
” رستوران! ”
” گمان نمی کنم این ساعت هنوز باز باشد ”
رفتیم، باز بود.
” بستنی می خورید ؟ ”
” نه، اگر سوپ داشته باشد بد نیست.”
سفارش بستنی و سوپ دادم . سوپ جو داشتند.
وقتی آورد، اسدالله پیشدستی کرد و هر دو سفارش را پرداخت. به فال نیک گرفتم. اولین گام داشت براشته می شد.
آدرس و تلفن اش را در تهران گرفتم تا در مراجعت بروم سراغش. کنجکاو شده بودم.
ریش کوتاه جو گندمی داشت، رفتارش متین بود، شمرده حرف می زد و کلمات را کامل و قابل فهم بیان می کرد.
گفت که چهار فرزند دارد و در کار واردات تیر آهن و بسیاری کالای دیگر است. برخلاف معمول چنین آدمهائی، نه تسبیح می انداخت و نه جای مهری بر پیشانی داشت.
” از حرف دوست هم سفرمان د ل خور نشو، گمان نمی کنم قصد بدی داشت. به فکر شما بود ”
” خیلی دلخورم اما از خودم ونه از همسفر جوانم. ممنون می شوم در مراجعت از سفر اگر فرصت کردید حتمن به دیدن من بیائید. نمی دانم چرا احساس می کنم صحبت با شما کاری از پیش می برد. دلم می خواهد با پسرانم آشنا شوید. ”
به کوپه بر گشتیم، دوستان محبت کرده بودند و تخت های طبقه اول را برای ما گذاشته بودند تا راحت باشیم، و خودشان در تخت های بالا خوابیده بودند. روی یکی از تخت ها دراز کشیدم. اسدالله هم دراز کشید و فورن چشانش را بست.
کمی که گذشت صدای یکنواخت ریلی که زیر بار واگن های قطار ناله می کرد، شد لالائی و گوشم را نوازش می داد. افکارم را به تاریکی بیرون کشاندم وبه آسمان آشنای بسیار پر ستاره ای که سالها سقف بالای سرم بوده است. و برهوتی که تا اهواز گسترش داشت و گرمائی که این تکه از کشورم را در تابستان ها آتش می زد و حیات وحشی که شانس کمتری برای شکار داشتند….و زندگی که زیر بار بسیاری از مشکلات سائیده می شد و شتر معروفی که روزی به دیدار خواهد آمد…و خوابی که چشمانم را تنگ و تنگ تر می کرد.

صبح دیر تر از همسفرانم برخاستم، هنوز آفتاب خودش را نشان نداده بود. پس از یک شب طولانی صبح زیبائی چشم باز کرده بود. و قطار کماکان می کوبید و می رفت. ما همسفران یکبار دیگر دور هم جع شدیم و آمادگی و جمع و جور شدنمان، جدائی و بدرود را با خود داشت.
اسدالله خان!، که کمتر حرف میزد با روی گشاده و با چرخاندن نگاه بر روی همه ی ما گفت:
” کم کم داریم به اهواز می رسیم، مقصدی که مبداء جدائی ما است، برای من سفر خوبی بود چون امکان داد که با شما عزیزان شنا شوم. از گفته هایتان بهره گرفتم.
احساس می شد قطار هم دارد از تنوره کشیدن فاصله می گیرد، سخت خسته بود. تمام شب را، جز ایست های کوتاهی در بعضی از ایستگاه های مهم، دشت و دمن بسیاری را با قدرت تمام آمده بود.
هنوز صبح زود بود که صدای فریاد ترمز هایش را شنیدیم و به دنبال آن وارد ایستگاه اهوازشد و از نفس افتاد.

تعداد کمی برای استقبال آمده بودند، اکثرشان خواب شب گذشته را بر چهره داشتند، وبعضی حتا دستی به درهمی موهای خود نکشیده بودند و بی حوصله نگاهشان را از لابلای مسافرها برای یافتن طرف خود عبور می دادند .
ما چهار نفرمی دانستیم کسی انتظارمان را نمی کشد.
قبل از خدا حافظی و جدا شدنمان گفتم:
” دوستان ! اگر موافق باشید روز چهارشنبه در هتل اهواز برای شام دیداری مجدد داشته باشیم. من رسمن دارم دعوت می کنم .”
آقای رازانی تائید کرد:
” کاملن موافقم، چون دوستی آغاز شده را قوام بیشتری می دهد. ”
اسدالله خان هم با روئی گشاده استقبال کرد. ولی دوست جوانمان که کمی هم در لایه ای از شرم صحبت می کرد، پوزش خواست.
” من دانشجوی پزشکی دانشگاه ” جندی شاپور ” هستم. قرار است ما را برای ادامه تحصیل یا به آلمان و یا به تهران بفرستند، باید این روز ها حضور داشته باشم. می دانم گرد همائی مهمی در این مورد برای چهار شنبه شب ترتیب داده اند خواهش می کنم با پذیرش پوزشم مرا معاف کنید.از زمانی را که باشما بودم سفر خاطره انگیزی خواهم داشت برایتان موفقیت آرزو دارم…”
و پس از روبوسی سوار تاکسی شد و رفت. ما هم با قرار دیدار مجدد شام چهار شنبه هریک دنبال کاری که برایش آمده بودیم رفتیم.
در تاکسی که مرا به هتل می برد، شبی را که در قطار گذشت و کل مسافرت سیزده ساعته را مرور کردم و رضایتی مطلوب به درونم جاری شد.
ساعت پنج بعد از ظهر همان روز قرار ملاقات سمیناری را داشتم که قرار بود سه شنبه صبح به مدت یک روز آغاز و انجام شود.

در شام چهارشنبه شب، اسدالله را خوشحال دیدم. به شوخی گفتم:
” اسدالله خان ما که نمی دانیم و نپرسیدم قصد مسافرت شما چه بوده است ولی این خوشحالی می رساند که معامله ای در کار بوده که شیرین انجام شده.”
رازانی گفت:
” اینطوره اسدالله خان ؟ پس باید شیرینی بدهی”
تعجب کردیم وقتی که گفت:
” بر عکس، برای مشکلی که در گمرک خرمشهر داشتم با اتومبیل به آنجا رفتم ولی نتوانستم و جریمه هم شدم ”
” پس این خوشحالی برای چیست ؟ ”
” برای آشنائی با شما و تاثیر مثبتی که در من داشته است. گویا خیلی هم محسوس است چون وقتی ماجرای عدم موفقیتم را در گمرک خرمشهر تلفنی به پسرم گفتم با تعجب گفت بابا پس چرا خوشحالی؟ لحن صدایت برخلاف همیشه از اندوه تهی است. به او گفتم وقتی آمدم برایت تعریف می کنم.”

” دوستان اگر کاری تهران دارید و به این زودی بر نمی گردید، من جمعه عازمم بگوئید با علاقه انجام می دهم ”
” خیلی ممنون ، نه من کاری ندارم خیر پیش، اما اگر اسدالله خان کاری دارد نمی دانم ”
” اگر با قطار بر می گردید و هنوز بلیط نخریده اید، من هم می آیم با هم باشیم بهتر است من دیگر کاری اینجا ندارم.”
” اسدالله خان برای من باعث خوشحالی است که مجددن با شما همسفر باشم، من فردا می روم بلیط بگیرم می خواهید برای شما هم تهیه کنم ؟ ”
” ممنون می شوم. حتمن با درجه یک بر می گردید؟ ”
” بله، ولی می توانم برای شما درجه سه بگیرم. در رستوران قطار می توانیم با هم باشیم. ؟ ”
” اذیت نکن آقای مهندس. گفتم که دارم کم کم تغییر می کنم ”
” هورا!، پس آقای مهندس برای اسدالله خان هم درجه یک بگیر “

جمعه وقتی جاگیر شدیم و پس از حرکت قطار به اتفاق رفتیم رستوران و سفارش دو لیوان آب میوه دادیم.

” آقای مهندس اگر حوصله اش را داشته باشی می خواهم کمی با تو درد دل کنم. ”
چهره ای مصمم داشت، لباس بهتری پوشیده بود. بدون شک قبل از آمدن به ایستگاه قطار دوش گرفته بود.
حدود ۶۵ ساله نشان می داد. ساعتی که به دست داشت بنظر می رسید ساعت قبلی نیست. همانطور که اشاره کردم، آرام و شمرده حرف می زد. گمان میکنم آنهائی که دستشان راحت به دهانشان می رسد با اعتمادی بیشتری رفتار می کنند و حرف می زنند. احساس کردم سفر چند روز قبل و صحبت هائی که در رابط با او مطرح شد، تغییرات اساسی ایجاد کرده است. بنظر می رسید تکانش داده است.
با خوردن آب میوه که به من آرامش داده بود و دیگر عطش نداشتم، هوس چای کردم. و سفارش دادم. اسدالله ملتهب بود. بجای چای می خواست زود تر صحبتش را شروع کند. چای را که آورد. رو کردم به او گفتم در خدمتم ” آقای مهندس از شما بخاطر سؤالی که آن شب مطرح کردید ممنونم. و می خواهم بگویم که از جمع حرف های آن شب به خود شناسی رسیدم. ”
و سردرد دلش باز شد. از کودکیش گفت که در یک خانواده پر جمعیت و کم در آمد بزرگ شده است وگفت که صبح ها برای اینکه پنیر کم نیاید و بهمه برسد به بچه ها می گفتند ویشکون های کوچک ازش بگیرید تا کمتر دردش بیاید.
اسدالله لبریز بود. کمی هم بر افروخته و عصبی به نظرم می رسید. داشت ریشه امساکی که او را بیمار کرده بود به من می نمایاند.
” تصمیم گرفتم حتمن پولدار شوم ….و در این راه با هرگام ِ موفقیت، بیشتر دست بسته و سفت می شدم ….و رفته رفته شدم گره کوری که لذت و بهر وری از پول و زندگی را فراموش کردم تا جائی که به سهم خودم حتا در خوردن غذا نیز کوتاه آمدم ”
” پس این سفر را باید به فال نیک بگیری و در باز گشت تولد دوباره خود را برای خانواده ات به ارمغان ببری. “

” آقای مهندس خواهش می کنم حتمن با من در تماس باشید. می دانم که به راهنمائی بیشتر و کمک برادرانه ات نیاز وافر خواهم داشت، تلفنم را هم داری “

در تهران باز غرق شدم، غرق ِ ده ها مسئله ریز و درشت. کام تهران روال درست زندگی را می بلعد. و آلودگی هوا با هر تنفس، توان و سلامت و انرژی را بیرحمانه تحلیل می برد. چه مقاومتی دارند همین تک توک درختان خیابانی، هنوز سبزینه دارند و قامتی افراشته.
شانس داشتم که بیشرمواقع بخاطر نوع کارم به استان های دیگر می رفتم و فرصت می یافتم استراحتی به ریه هایم بدهم.
کم کم آن مسافرت به جنوب با قطار، داشت از من دور می شد. و بخصوص اسدالله را فراموش کرده بودم، چند باری هم که در خاطره ام چرخید خوشحالم کرد که حاصلی نیکو ببار آورده بود و اسدالله دیگری به تهران باز گشته بود. یکبار هم که تصمیم گرفتم با او تماس بگیرم، شماره تلفنی که به من داده بود نیافتم. فامیلی او را هم نمی دانستم که جستجو کنم. داشت آن مسافرت و آن چند روز برگی از خاطراتم می شد.
زندگی ام با همه ی فراز و نشیب هایش روال معمول خودش را داشت، تا آن روز که روزنامه عصر را ورق می زدم. بخشی را که همیشه نگاه می کنم نام آنهائی است که دیگر در جهان ما نیستند و مجالس ترحیمشان. روزنامه را می بستم تا از خانه بزنم بیرون که اسدالله هی را در آن بین دیدم با نا باوری مجددن آگهی را خواندم. از مجلس ترحیم ” اسدالله رواقی ” نوشته بود که فردا پنجشنبه در خانه ی شخصی او بر گزار می شد.
نه، نمی تواند اسدالله خودمان باشد. او روبراه تر و سرحال تر از آن بود که از پا در آمده باشد. زنِش شقیقه هایم و دندانی که بی اراده بروی هم میفشردم دل واپسم کرد. از آخرین دیدارم با اسدالله بهنگام خدا حافظی در ایستگاه قطار تهران ، و این جمله که:
” آقای مهندس فراموش نکنی با من تماس بگیری ”
حدود ۸ -۹ ماه می گذشت. نمی دانم چرا به اسدالله اکتفا کرده بودم و نام فایلی او را نپرسیده بودم. یادم آمد که او هم فقط مهندس خطابم می کرد. وبا نام کامل من آشنا نبود.
داشتم خودم را قانع می کردم که نباید اسدالله خودمان باشد، ولی کنجاوی به جانم چنگ انداخت تا به مجلس ترحیم بروم و مانع شوم تردیدی در وجودم لانه کند.

کنارعکسش که بر دیوار بیرونی خانه نصب شده بود بهت زده میخ کوب شدم. دلم نمی آمد و شاید نمی خواستم به درون خانه بروم. تصمیم گرفتم به آن هائی که جلوی در خانه ایستاده بودند، تسلیت بگویم و تاسف عمیقم را بردارم و برگردم. چه سرزنشی به جانم ریخته بود. کاش به او تلفن کرده بودم. او به عنوان یک خواست تقاضای تماس مجدد کرده بود. چرا نپرسیدم که اسدالله چی؟ چرا خودم را کامل معرفی نکرده بودم؟ چرا شماره تلفنم را به او نداده بودم؟ مرد محجوبی بود. و این حجب بهنگام مراجعت که برایم از تغییر درونی خود می گفت بیشتر به چشم می خورد. نگاه های مصممش جلوی دیدگانم را گرفته بود و با پوز خندی که می گفت: می دانم که شما روشنفکران بیشتر اهل حرف هستید تا عمل. کمتر عاطفه ای در رفتارتان و رفاقتتان دیده می شود وقابل اعتماد نیستید، به بادی بندید…
ولی من که با او خیلی صمیمی رفتار می کردم. و می توانست متوجه بشود که برایش احترام قائلم.
نه، تشخیص او درست تر بود، وگرنه چرا پس از آن آشنائی و نزدیکی به آخرین خواستش توجه نکردم و سراغش را نگرفتم تا امروز که به مجلس ترحیمش آمده ام.

به سوی در خانه و بطرف دو آقائی که بعد فهمیدم پسرانش هستند، راه افتادم. قبل از رسیدن به آنها آقای ” رازانی” را دیدم که از خانه بیرون می آید. آشنائی داد. دستش را فشردم و با اشکی که در چشمان هردوی ما حلقه زده بود، از اسدالله و آن مسافرت صحبت کردیم.
” متوجه نشدید که چرا ناگهائی درگذشته است؟ ظاهرش نشان نمی داد که قلبی ناراحت داشته باشد. ”
” نه، سکته قلبی نبوده در جاده بین بجنورد و مشهد تصادف کرده است. ”
” چه ضایعه ای! “

” من درگذشت این مرد شریف را که بریش احترامی خاص قائل هستم به شما فرزندانش تسلیت می گویم. عمیقن متاسفم. برای شما و خانواده…. ”
” می بخشید! شما پدر ما را از کجا می شناختید؟ ”
” من در سفر رفت و برگشت به جنوب با ایشان همسفر بودم ”
” خدای من شما آقای مهندسی هستید که پدرمان بسیار زیاد درباره اش برایمان صحبت کرده است؟ ”
” بله من مهندس بهداد شفائی هستم که پدرتان مرا فقط بنام مهندس صدا می کرد ”
” کاش قبل از این واقعه توانسته بودم یکبار دیگر آن وجود نازنین را ببینم ….افسوس. “

عجب بازی هائی دارد این چرخ، که بر رواقش ازهر جنس که هست و با هر مصالح و خطی نوشته اند…
” جدائی! ”
و این سر نوشت محتوم، وقت و بی وقت بر فرق ها کوبیده می شود و هر جامی را تلخ می کند. حتا سبکبالان ساحل ها هم گریزی ندارند، چه حال ما را بدانند و چه ندانند.

مدت ها حال و روز درستی نداشتم. مرخصی گرفتم، وبیشتر درخانه برای کسب آرامش تلاش کردم.
داشتم دراز کشیده بر تختخواب، در غزلی از حافظ با مطلع:
” پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود ”
این سطر را می خواندم :
” از دم صبح ازل تا آخر شام ابد/// دوستی و مهر بریک عهد و یک میثاق بود ”
تلفن زنک زد، برنداشتم، در پیغام گیر شنیدم”

” آقای مهندس شفائی مهرداد رواقی هستم، با پوزش از مزاحمت در رابطه با وصیتنامه پدرم کاری فوری با شما دارم سپاسگزار می شوم با من تماس بگیرید ”
آقای مهرداد رواقی بامن کار فوری دارد در رابطه با وصیتنامه پدرش مرحوم اسدالله رواقی؟
نتوانستم ارتباطی بیابم. یکساعت بعد تماس گرفتم. قرار شد او را در جمع خانوادگی و در خانه پدرش ملاقات کنم.
سه روز دیگر، جمعه، حدود یکماه پس از درگذشت پدرشان.
حاصل یکی از سفر هایم که همچون همه ی سفر های دیگرم بود، مرا داشت با خودش می برد. من آدمی هستم که همیشه دلم می خواهد در خودم باشم و آنچه را که دوست دارم و قصد می کنم اجرا کنم. کمتر در قالبی که برایم می سازند جا می افتم. در هر متن دیگری رغبتم راه نمی افتد.

باور نمی کردم کسی که فقط در حد یک همسفربودیم ، مرا بعنوان دوست صددرصد مورد اعتماد خود انتخاب کرده باشد. آنچه را می شنیدم در باورم نمی گنجید، هر چند خودم را مرد این میدان نمی دیدم ولی ازاعتماد صادقانه ای که به من شده بود، از حسی پر شده بودم که در گذشته ام سراغی ازش نمی دیدم.
تمام خانواده جمع بودند و بسیار گرم و محترمانه مرا پذیرا شدند. در جمعی حدود بیست نفر داشتم کم می آوردم
بخصوص وقتی همسرش رو به من گفت:
” بخاطر اعتمادی که همسر مرحومم به شما کرده است، من از این پس شما را فرزند خودم می دانم و خوشحالم که حالا سه پسر دارم. ”
به دنبال این بیان قاطع، هردو پسر اسدالله خان به نوبت مرا در آغوش گرفتند و تبریک گویان بوسیدند.
خودم را با زحمت بسیار جمع و جور کردم و از زیر بار سنگین مهری که نثارم کرده بودند سر بلند کردم و در حد توان آرام و شمرده تشکر کردم و ادامه دادم:
” در حقیقت من خود را لایق این اعتماد و محبتی که نشان داده اید نمی دانم، ضمن اینکه به آن افتخار می کنم. اما راست می گویم که مسئولیت توضیح داده شد در پیام دوست وهمسفر بزرگوارم برای من بسیار سنگین است و گمان نمی کنم از عهده اش برآیم. اگر درست متوجه شده باشم نیمی از ثروت اسدالله خان که نمی دانم چه مبلغی است در اختیار بنیادی که تاسیس می شود قرار خواهد گرفت که با نظر من و همیاری مهرداد و مهران صرف خانه سازی شود تا با اجاره بسیارکم در اختیار آنهائی که نیاز دارند قرار داده شود، بخصوص که این خانه ها بایستی در یک محل و کنار هم نباشند تا واجدین شرایط یکدیگر را نشناسند. ساختن این خانه های متفرق، یافتن مستاجرین مناسب و نظارت های دائم برای حفظ و نگداری آنها و بسیاری مسائل دیگر که بدون شک در حاشیه خواهد داشت کاری نیست که از من ساخته باشد، بخصوص که برای گذران زندگی ام کاری سنگین و وقت گیر نیز دارم و فرصتم اندک است. ”
داشتم حقیقت را می گفتم و سکوت جمع، نشانی از قبولی گفته هایم را در خود داشت.
با این توافق که، کامل خودم را کنار نکشم، و در حد امکان با برادان جدیدم همراه باشم چرا که خواست و شرط اصلی وصیتنامه برپایه بودن من دربرنامه تعیین شده بود، و با این قول که رفت و آمد مرتب به خانه آنها داشته باشم و قرار بعدی برای برداشتن اولین گام در راه هدف اصلی، آنها را ترک کردم.

باور کردنی نیست، گاه فقط یک اتفاق ساده، چه پیامد های بزرگی را به دنبال دارد. نیمی از ثروت کسی که می گفت آنقدر دارم که نمی دانم چقدر است، در اختیار سازمانی قرار خواهد گرفت و زمام اصلیش به دست کسی سپرده می شود که فقط در حد رفت و برگشت یک سفر با هم بوده اند.
چه درس بزرگی است از انسانی که روحی پر از صفا و صداقت داشت بی کمترین پیچیدگی و در همی عقده های مختلف. آنجا که با حقیقت روبرو شد سالار گونه برخورد کرد و در آخرین گامها به راهی رفت که از عهده بسیاری با دنیائی از ادعا بر نمی آید. دریافتم که انسان گاه می تواند چه سهندی باشد با اقیانوسی از گذشت