2

خدا رحمتش کند، زود رفت. اسمش “عباس ” بود، ولی ” فرید ” صدایش می کردند. جر من که دوست صمیمی اش بودم، و یکی دوتا از فامیلش کس دیگری نمی دانست که ” عباس ” است. برای همه و حتا من، ” فرید ” بود.

هرچند برو بالای خوبی نداشت، ولی بر و رویش بد نبود، پوستش سفید بود و خوب حرف می زد، بی لهجه بود، با آنکه ریشه در اصفهان داشت. و همین مشخصات بود که ” فریده ” نرس خوشگل بیمارستان شهرعاشقش شد، با او ازدواج کرد و بچه دار هم شدند دوتا پسر. ولی ازدواجشان دولت مستعجل بود. کوتاه با هم بودند. جدا شدند، و فرید جز یکبار دیگر وقتی که بچه ها هفت و نه ساله و محصل بودند، هر گز آنها را ندید. او بچه هایش را دید ولی بچه ها پدرشان را ندیدند. مدیر مدرسه پس از خواهش و التماس فراوان، قبول کرد به شرط کمترین واکنشی از سوی او، به بهانه ای آنها را به دفتر مدرسه بیاورد.

از کوچکی با هم بودیم و کم کم دو دوست صمیمی شدیم. خیلی قاطی بودیم و از جیک و پوک هم خبر داشتیم.

هم کلاس بودیم و در تنبلی نمونه و بی هوا شیطون. و هر دو دبیرستان را تمام نکردیم. کلاس دهم که تمام شد، تصمیم گرفتیم برویم سراغ پول در آوردن. دهه چهل شمسی بود، دهه ای که پول در آوردن! بسیار سخت بود.

ولی ما راه افتادیم….
دستمایه مان غرور بود ، اراده و یکدندگی.
” فرید می دانی که من در هر کاری خودم میبرم و خود می دوزم و از کسی نه دستور می گیرم و نه پیروی می کنم، اما نمی دانم چرا این دفعه دلم می خواست با کسی مشورت کنم. باکسی که همیشه بی منت هوایم را داشته است. حتا آن دفعه که بخاطر آویزان کردن باد کنک های رنگی از پشت بام مدرسه بیرونمان کردند این او بود که نمی دانم قلابش به کجا بند بود که توانست مرا برگرداند. اما من چون از تو جدا می شدم توجه نکردم و به مدرسه بر نگشتم. ”
” بله می دانم و این راهم می دانم که گفته از دست ” امیر ” خیلی دلخورم و دیگر حاظر نیستم کاری برایش بکنم.

پول و پله ای از این ور و آن وردست و پا کردیم و بعنوان اولین اقدام مقدار زیادی سیگار های خارجی تهیه کردیم و به عنوان قاچاقچیان تازه کار راهی تهران شدیم
و شانس زد که توانستیم با بهائی خوب آبشان کنیم ، و بدون کمترین عاقبت اندیشی کلی با پولش عشق و حال کردیم و قبل از خوردن کفکیر به تحت دیگمان اقدام به قاچاق دومین محموله کردیم که متاسفانه به دام افتادیم و تمامی داشته هایمان را از دست دادیم و همچون مالباخته ها سرگردان ” تهران مخوف!! ” شدیم.

” فرید می گوئی چکار کنیم؟ مانده پولمان کفاف چند روز گذران را نمی دهد. ”
” امیر من هم روی برگشت را ندارم، اینطور هم که نمی توانیم دوام بیاوریم. دارم پستوهای مغزم را برای یافتن راه حلی جستجو می کنم.”
” راهی را که ما برای پولدار شدن برگزیده ایم یکی از سخترین، ناموفقترین و خطرناکترین راه هاست. فرید اگر جَستم از دست این تیر زن. دیگر هرگز از این غلط ها نمی کنم. “

” امیر زنی از خانواده مادری ام می شناسم که در شهرری بساط مفصل و گسترده فالگیری و دعانویسی وجادو و جنبل دارد. جمع کن تا دیر نشده و هنوز صنار سه شاهی داریم بروی شهر ری شاید پیدایش کردیم. ”
” فرید مگر زده به سرت؟ این مزخرفات چیه؟ …شهر ری و بساط دعانویسی و این حرف ها دیگه از کجا آمده. من یکی این دفعه زیر بار این این تصورا ت ذهنی تو نمی روم. ”
” اگر نیائی راهمان از همینجا از هم جدا می شود.
امیر چندین سال پیش که با مادرم آمده بودیم تهران و مادرم برای زیارت پیله کرده بود که برود شاه عبدلعظیم او را که مادرم را خیلی دوست دارد پیدا کردیم و دیدم که چه درآمد را حت و فراونی دارد، حتا از من خواهش کرد که بمانم و بغل دستش کار یاد بیرم و بعد همکارش بشوم. امیر به خدا راست می گویم. ”
” آخه از کجا می دانی که هنوز زنده باشد و آن بساط را داشته باشد و تو را بشناسد. جان جدت دست بر دار بگذار تا هنور تخته پاره ای از این قایق شکست داریم خودمان را به ساحلی برسانیم.”
” ببین ما که در هر حال اگر دستمان به دُم گاوی بند نشود باید برگردیم. شهرری هم سرراه برگشتمان است. امیر این حتا ریسک هم نیست ولی به آزمایشش می ارزد. ممکن است خیلی به درد من نخورد ولی تو همینطورش هم خیلی اهل حجی مجی لا ترجی هستی. شاید شانس منتظرت باشد”

رفتیم و از اقبال خوب جائی را که می خواستیم پیدا کردیم. تنگ غروبی بود. خانه ” ننه ” هم بیش از آن سر شناس بود که خیلی دنبالش بگردیم. انصافن خیلی هم با برخورد گرمی روبرو شدیم.
نمی دانم چگونه سفارش کباب داد و زدش دست چنتائی کتلت که برای خودش درست کرده بود و تا جنبیدیم کنار هم به شام نشستیم.

” خب ننه، فرید جان تعریف کن ببینم چطور شده که سر از این جا درآورده ای؟ ”
و فرید تا داستان کامل و بی کم و کاست ماجرایمان را با همه زیر وبمش برایش تعریف نکرد لقمه معروفش را قورت نداد.
” ببینم سر راه آمده اید کرایه راهی برای بازگشتان تهیه کنید یا بر نامه دیگری دارید؟ “

من که کم و بیش با برنامه کار او آشنا شده بودم و می دانستم در باز گشت جائی را ندارم بیشتر کنکاو شده بودم بخصوص که قبلن فرید گفته بود می خواسته او را به همکاری بگیرد.
” می بخشید من نمی خواهم شما را خصوصی ” ننه ” صدا کنم. در اینجا چی صدایتان می کنند؟ ”
” خانم بزرگ ”
” خانم بزرگ اگر بشود و بخواهید و یا در حقیقت مناسب بدانید، من علاقمندم بمان و با شما همکاری کم. ”
” ننه، این امیر استاد حجی مجی است و فکر می کنم می توانید او را همانطور که می خواهید تربیت کنید. ”
” فرید این چِرت وپِرت ها چیست می گوئی؟ اینجا یک محل معتبر است حجی مجی چیه ؟
اگر امیر آمادگی داشته باشد آموزشش می دهم و با او همکاری می کنم. ”
” خانم بزرگ من علاقمند به همکاری باشما هستم . بگویم که کار را هم بسیاری جدی می گیرم. فقط بدانید که جائی و مکانی برای ماندن ندارم. ”
” ننه جان من راحت تر بگویم که امیر حتا آه ندارد که با ناله سودا کند، اما همانطور که گفتم تا بخواهی زرنگ و کاردان است. “

” امیر جان بگویم که باید مدتی بطور آزمایشی اینجا باشی و حرف ها و حرکات و تعالیمم را بی کم و کاست و مو به مو اجرا کنی، اگی اونی بودی که می خواهم می توانی بمانی و همراه و مددکار من باشی ولی بدان که اگر اونی که می خوام نبودی بی معطلی باید جل و پلاست را جمع کنی و بروی. ”
” خانم بزرگ این مدت آزمایشی چقدر طول می کشد؟ ”
” بستگی به استعداد خودت دارد ولی نبایستی بیش از یک ماه طول بکشد. این یکماه را هم می توانی در همین خانه باشی و من جا و غذا در اختیارت می گذارم، ولی تنها، فرید باید برود. “

تمام هوش و حواسم را به کار گرفتم. بعنوان اولین گام از من خواست ظاهری را که او می خواهد داشته باشم. همیشه ته ریشی داشته باشم. همیشه عینک دودی بزنم. عبائی بر دوش داشته باشم، لفظ قلم و شمرده و بی عجله حرف بزنم. همیشه سرم در کتابی که به من داده بود باشد و با تکه آهن سنگینی که چهار سطح مختلف داشت و روی هر سطحش حروف عججیب وغریبی حک شده بود و به آن اسطرلاب می گفت ور بروم و بصورت قلاندن در کف دستم و با حالت خاصی و با تانی آن را در حال چرخش بیاندازم روی کتاب و مدتی خیره به آن چشم بدوزم، بعد در حالیکه بسیار آرام اورادی را زمزمه می کنم آنرا از روی کتاب بردارم و خیره به آن چشم بدوزم وبا استفاده از قلم و دوات که جوهر زعفرانی دارد بصورت اجق وجق مطالبی را بنویسم، در حالیکه به پیشانی چین می اندازم و لب هاین را نا مفهوم تکان می دهم خود را کلافه بنمایانم.
و به مدت ده شب پس از کار روزانه و خوردن شام بصورت تاتر برایش بازی کنم و او در جا ایراد هایم را بگیرد، تا به قول خودش ” اوسا ” شوم. اسمم هم شد ” حاج فرج الله یساری ” و فراموش نکنم که چندین سال در مکتب ” زین الدین موسوی ” معتکف بوده و درس خوانده ام.
از هر مراجعه کننده تمامی مشخصات لازم را بگیرم. بخصوص سن و سال طرف را و اینکه مجرد است ، متاهل است، زمان طلاق. ودریابم که برای کدام مشکل زندگیش مراجعه کرده است.
و این آموزش بیش از یکماه طول کشید. و رسیدم بجائی که یک روز به من گفت:
” حاج فرج الله اگر حالش را داری برای من هم سر کتاب باز کن. “

از مدت ها قبل با مراجعینش در مورد شخصی نورانی که به زودی با او همکاری خواهد کرد تبلیغ را شروع کرده بود. و مشتاقان زیادی را برایم در آب نمک خوابانده بود.
نیاز از یکسو و علاقه خودم به نوعی ماجراجوئی، ماندگارم کرد در حدی که کم کم به شدت معتاد هم شدم. هم در آمد داشت و هم احترام و هم سینه ام شده بود مالامال اسرار زیادی از کسانی که مشتاق بودند محرمی را بیابند و گره گشائی کنند. از این دوران چه ناگفتنی های زیادی دارم که بعضی از آن ها را
” خانم بزرگ ” هم نمی داند. ما جرا هائی که در فکرم هم که می چرخانم حالت خاصی پیدا می کنم.
قرار بر این بود که از کار کردم یک سومش مال او باشد و من دیگر دغدغه مکان و غذا نداشته باشم.
هر روز کارمان اعتبار بیشتری می یافت و بیشتر مورد اعتماد قرار می گرفتیم بخاطر وجود ” حاج فرج الله ” کار و بار ” خانم بزرگ ” هم رونق بیشتری پیدا کرده بود و می دیدم که سخت خوشحال و راضی است.

یک شب خانم بزرگ اطلاع داد که فردا خانمی بسیار خوشگل و بسیار هم ” بنظر می رسد ” ثروتمند خواسته است که آخر وقت بعنوان نفر آخر تو را ببیند و خواسته که نمی خواهد کس دیگری حضور داشته باشد.
گفتم تقریبن همه ی مشتری های من در چنین تنهائی و بی حضور کس دیگری هستند.
” ولی همه به این زیبائی و جوانی نبوده اند ”
” در مورد ثروتش هم که می گوئی ” بنظر می رسد “. تازه ثروت مشتری ها به ما چه ارتباطی دارد ؟ ”
” من در مورد جوانی و زیبائیش هم گفتم ”
” مگر زیبا و جوان کم داشته ایم . متوجه نمی شوم اگر موضوعی در میان است به من بگو که چنین در مورد این یکی تاکید داری؟. ”
” یکبار دیگر چندماه پیش آمده بود و در مورد ناسازگاری با شوهرش صحبت می کرد. ”
” چه نوع ناسازگاری؟ ”
” می گفت شوهرم بچه دار نمی شود.”
” تو چه تجویز کردی؟ ”
” آقا سید فرج الله داری محاکمه ام می کنی ؟ ”
” حاج خانم از کی من ” سیّد ” شدم ”
” از وقتی که من ” حاج خانم ” شدم ”
” آفرین، حاضر جواب هم که هستی؟ …پس می خواهد مرا تنها ببیند؟ که برایش چکار کنم ؟ ”
” که بهش بچه بدهی ”
” چی؟ ”
” از کوره در نرو. بگذار ببینیم در واقع چه می خواهد. این ها همه حرف و تصور ماست “

هر شب افسونگری جدیدی یاد می گرفتم و هربار جا افتاده تر و پخته تر عمل می کردم و بنظر می رسید کم کم انتطار معجزه هم از من داشتند. خانم بزرگ هم بهر دلیل کار و بارش پر رونق شده بود. پیر زنی را هم با تعالیم لازم مسئول تهیه چای و قهوه و گاه آب خنک و بخصوص گلاب کرده بودیم. یکی را هم برای تر و تمیز کردن خانه بکار گرفته بودیم که ضمنن غذا هم تهیه می کرد.
خانه را بسیار معقول روبراه کرده بودیم و تمام طبقه دوم در اختیار من بود. خانه همیشه بوی گلاب می داد و بیشتر رنگ های بکار رفته در آن یا سبز بود یا از سبز مایه ای داشت .
هر از گاهی هم من از صحنه خارج و بیشتر در اتاق های طبقه بالائی پنهان می شدم یا به قصد زیارت غیبم می زد و خانم بزرگ این زمان ها را بسیار استادانه در بوق تبلیغاتیش می دمید.
وقتی متوجه شدم که بعضی از مراجعین از اطراف و اکناف تهران و حتا ایران می آیند ترس برم داشت
اگر حکومت به میان می آمد و مانع می شد چه می توانستیم بکنیم؟
” نگران نباش خودشان مشوق ما هستند و علاقمندند که هرچه بیشتر کارمان را توسعه بدهیم. “

یک روز تعطیل فرید پیدایش شد . با اتوبوس مسافری آمده بود.
” برای اینکه بتوانم ببینمتان از اصفهان فقط به مقصد قم مسافر زدم . مدتی است راننده اتوبوس شده ام. امیر می دانم که حتمن برایم گفتنی زیاد داری، ولی من هم از وقتی به این شغل سوار شده ام ماجراهائی داشته ام. شنیده ام که وضع مالی توپی داری”
” از کی شنیدی؟ ”
” از ننه. مدتی است همسر آخرم اقدس را می گویم ، مشتری اوست. هم مشتری است هم سپرده بودمش به او تا این بار که می آیم ببرمش.”
” فرید تو داری از مسائلی می گوئی که من اصلن خبر ندارم. . نمی دانم می دانی یانه من در طبقه دوم اینجا زندگی می گنم و در حقیقت می توان گمت یکدیگررا کمترمی بینیم.. اما فرید جان همسر آخرم یعنی چه؟ ”
” در اتوبوس پیدایش کردم، تنها بود و جوان و خوشگل و…”
” ببینم فرید! پیداش کردی؟ تو چرا همه ی مسائل زندگیت با همه ی مردم دیگر فرق می کند ؟ ”
داشتم مسافر از تهران می بردم اصفهان. آخر حط همه پیاده شدند ولی او مثل کبوتری که شاهین دیده باشد روی صندلی خودش لرزان نشسته بود…بردمش خانه وبه مادرم گفتم در تهران با او آشنا شده ام و فعلن صیغه اش کرده ام “

تقریبن می توانم بگویم زنی به این زیبائی ندیده بودم. وارد که شدم جلوی پایم بلند شد و گیرائی اندامش را به رخم کشید.چادرش را هم اجازه داد از سرش سُر بخور روی شانه هایش و موهایش را که بسیار کار شده بود به رخم بکشد. بسیارآرام برمسند! خودم جلوس! کردم، ولی آنچنان محو زبیائی او شده بودم که بیم داشتم اشتباهی ازم سر بزند. با نشستنم رایحه عطری که به کار برده بود داشت تتمه توانم را ازم سلب می کرد.
بهتر دیدم خودم را به اسطرلاب و کتاب و دفتر و قلم و دوات و جوهر زردش مشغول کنم. تا کم کم به خودم مسلط شوم.
” زبانم نمی گردد حاج آقا صدایتان کنم. هم جوانتر هستید و هم وجناتتان نمی خورد به حاج آقا بودن.”
” مریم خانم بفرمائید مشکلتان چیست؟ ”
” من آمده ام شما مشکلم را حل کنید. شما می پرسید مشکلتان چیست؟ ”
” شما مشکلتان را بفرمانید تا من راهنمائی تان کنم. ”
” من دوسال است از همسرم که بچه دار نمی شد جدا شده ام. حالا مجرد هستم می خواهم ببینم عاقبتم چه می شود ”
” پس چرا حالا مراجعه کردید؟ این دوسال چکار می کردید؟ ”
” این همه از من سئوال جواب نکنید. بگوئید فعلن چه وضعی دارم و چه آینده ای در اتنظارم است ؟ ”
مجددن کمی زیر لبی و آرام لب هایم را تکان دادم که یعنی دارم اورادی را می خوانم. کمی هم با دفتر و کتاب هایم ور رفتم. سرم را بلند کردم و در حالیکه دستی به ریشم می کشیدم و عینک دودی را از چشمانم بر می داشتم و با نگاهی مهربان تمام صورتش را بر انداز می کردم، لبخند کم رنگی را روی لب هایم کشیدم.
” می خواهم شما طالعم را ببینید و مخصوصن خواسته ام که خانم بزرگ حضور نداشته نباشد. ”
” چرا؟ ”
” چون چندین بار با ایشان بوده ام و ضمنن بسیار از معجزات شما شنیده ام ”
” خانم من معجزه نمی کنم. من طالع ببینم.”
” پس ببین دیگه ”
” خانم می بینم که در آینده نزدیکی شوهر می کنید. شوهرتان را هم خودتان انتخاب می کنید. در تیر رس چشمانت قرار می گیرد. این شما هستید که باید مواظب باشید و نگذارید به پرد. کمی باید شهامت داشته باشید و راه بدهید تا طرف خودش قدم جلو بگذارد. با این ازدواج زندگی بسیار خوبی را آغاز می کنید و دوبچه هم نصیبتان می شود یک پسرو یک دختر. “,
” خیلی ممنونم فال بسیار خوبی بود. اجازه بدهی یکی دو سؤال دیگر دارم و از خدمت مرخص می
شوم ؟ ”
” بفرمائید خانم ”
” چرا در نشست با من هم عینک تان را برداشتید، هم دستی به ریشتان کشیدید و هم لبخند زدید؟ ”
” می بخشید خانم این ها که سوال هائی بسیار شخصی است. در حقیقت دارید مرا محاکمه می کنید.
همه ی این هائی که سوال کردید برای اولین بار و بخاطر حضور شما نبود من بارها با کسان دیگری نیز چنین حرکاتی داشته ام. ”
” پس هیچکدام بخاطر شخص من نبوده ؟ ”
” خانم محترم آنچه در فال ات دیدم، به وضوخ برایت شرح دادم. گمان نمی کنم دیگر بودنتان ضرورتی داشته باشد ”
” بگذار کمی واضحتر و روراست تر با تو صحبت کنم تا بهتر متوجه بشوید که چرا امروز و در آخر وقت و بدون حضور خانم بزرگ به دیدارتان آمده ام. می خواهم کمی بی پرده صحبت کنم امیدوارم با صداقت به حرف هایم توجه کنید و کمی از این شمایلی که دارید فاصله بگیرید…من می دانم که هدف اصلی تو از این کار درآمد است و تامین آینده ات. آنچه که در این میان دخالتی ندارد اعتقاد و ایمان است. این کار اگر هم در آمدی داشته باشد موقعیت اجتماعی ندارد و نمی تواند برای مدت ها ادامه داشته باشد. همه ی این سرو وضع هم ساختگی است حتا اسمتان. تو با خانم بزرگ که عمری ازش گذشته و توی این کار جا افتاده و در حقیقت راه و چاه دیگری هم ندارد فرقی اساسی داری. ”
حساب شده آمده بود. حرف هایش هم خیلی بیراه نبود. زیبائیش هم عذابم می داد. بیانش هم پخته و با واژه هائی همراه بود که نمی شد اسم عامی براو گذاشت هرچند او بالاخره مرا چنین خطاب کرد.
” تو ممکن است این پز عامی بودن را برای راه اندازی این وضع اتنخاب کرده باشی”
به او گفتم درست متوجه قصدت نمی شوم راحت تر و در یک جمله بگو منظورت چیست؟
” دارم واضح می گویم که این کار و این سر و وضع را ترک کن. ”
” که بعد چه کار کنم ؟ ”
” برو دنبال زندگی معمولی، بشو مثل همه ی آدم های دیگر. ”
” از آنچه هستم ناراحتی؟ اگر ناراحتی چرا؟ چه ارتباطی به تو دارد؟ ”
” چون اگر ریخت و شمایل آدم حسابی ها را پیدا کنی و بخواهی زندگی معمولی داشته باشی، و به خانه و زندگی متعارف علاقه داشته باشی می توانم کمکت کنم. ”
” مثلن چه نوع کمکی؟ ”
” من از لحاظ مالی بی نیازم. خانه خوب و تر و تمیز شخصی دارم. از لحاظ بر و رو نیز بد نیستم. برایت کافی نیست؟ ”
” به من چه ربطی دارد که برایم کافی باشد یا نه . می توانم خواهش کنم که تشریف ببرید و این همه پی جورزندگی شخصی من نباشید؟ ”
” ادامه این وضع عاقبت ندارد. مثل یک حباب است. دیر یا زود می ترکد و محو می شود و تو می شوی آدمی پاک باخته، گفته باشم ”
همانطورکه سرم پائین بود به حرف هایش دقت کردم. مجددن درمغزم چرخاندمشان و دیدم که درست می گوید، و فکر کردم که خودش دراین مورد چه کمکی می کند.
” ببینم خانم تو چرا این همه به فکر من و زندگی ام هستید؟ ”
” من در شما یک آدم فهیم می بینم و تصور میکنم از بد حادثه دراین باتلاق گرفتار شده ای. می خواهم اگر بتوانم کمکت کنم. ”
برای اینکه بدانم چگونه کمکی می تواند بکند،گفتم:
” بفرمائید چگونه کمکی می توانید بکنید؟ ”
” تو چگونه کاری می تواند بر پایه خواسته ات باشد و از من انتظار داری؟ ”
دوباره نگاهی خریدارانه به او انداختم. زیبایش حرف نداشت. با دریائی از کشش و چهره ای شیرین.
چرا تا حالا کسی او را نچیده است و چگونه است که سر راه من قرار گرفته است؟ آیا بیوه بودن می تواند علت آن باشد؟ بهر حال فعلن در دسترس من قرار گرفته است. نه تنها حیف که احمقانه هم هست بی تفاوت باشم.
با پای خودش آمده و برنامه ریخته که آخر وقت باشد و بخصوص نخواسته که خانم بزرگ حضور داشته باشد.
امیر! اگر می خواهی از این ورطه رهانده شوی و به زندگی متعارفی برسی بجنب ؟ مگر نمی گویند در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
” کمی واضح صحبت کنم ناراحت نمی شوی؟ ”
” ابدن ”
” اگر ترک این کار و این لباس کنم و بخواهم به زندگی عادی به قول تو برسم می توانم از تو تقاضای ازدواج کنم؟ ”
ساکت شد، گونه هایش گل انداخت. سرش را زیر گرفت و حرفی نزد.
” خانم اگر بی ادبی کردم و تند رفتم ببخشید. شما اجازه دادید من هم گستاخی کردم ”
نمی دانستم چکار کنم. کماکان درهمان حالت بود. من هم ساکت نشستم و هیچگونه عکس العملی نشان ندادم.
” اگر تو واقعن بخواهی من اشکالی نمی بینم ”
” متوجه نشدم. می گوئید موافق هستید؟ ”
فقط نگاهم کرد و لبخند زد.

تنها موردی که پیشگوئیم درست از کار در آمد ازدواج ما بود و یافتن نام و شخصیت اصلی ام. افسوس که چند ماه پیش از آن در تصادفی درناک ” فرید ” را از دست داده بودم.