عارفِ حکمت‌شعار از مدرسه اخراج شد
زن و دکتر که صدای آرامی دارد
صدای جیغ و فریادهای گوش‌خراش زن به همراه کلمات بریده و نامفهوم:
بازم… بازم… اونجا…اونجا، اونجا وایساده (با جیغ) داره به من نگاه می‌کنه … (گریه، های های بلند)
دکتر: آروم باشین خانم، آروم… آروم… (کلمه‌ی آروم کشیده و خیلی ملایم ادا می‌شود) چند دقیقه‌ی دیگه اثر می‌گذاره، آروم می‌شید.
زن: (با جیغ چند صدایی) واه… واه… (صدای زدن مشت زن به سینه)
دکتر: پرستار، دست‌هاشو بگیرین. کار دیگه‌ای الأن نمیشه کرد، باید بستش، فیکسش کرد.
(صدای داد زن خفیف‌تر و کوتاه تر می‌شود و کم کم آرام‌تر)
چند لحظه سکوت
دکتر: چشماتونو ببندین، سعی کنین بخوابین.
زن (با اعتراض): نمیشه دکتر، اونجا وایساده به من نگاه می‌کنه، ببینین… ببنینین‌اش…
دکتر: کجا؟ کی؟ چی می‌بینین؟
زن: روی دیوار، روی دیوار وایساده.
دکتر (با لحن ملاطفت): خانم خیال می‌کنین، این جا کسی روی دیوار نیست.
زن: دیوار مدرسه رو می‌گم. دیوار بلند مدرسه همیشه روی دیوار مدرسه وایساده، از اون جا به من نگاه می‌کنه. بعدش… (با صدای گریه) بعدش دیوار کم کم خراب میشه. اما اون سبک روی هوا حرکت می‌کنه، میاد پایین، آروم میاد پایین تا جلوی من. اونوقت جلوی من (صدای بلند و فریاد) وایمیسه و به من نگاه می‌کنه… (گریه)
دکتر: (خیلی ملایم) اون کیه که به شما نگاه می‌کنه؟
زن (با گریه و فریاد): حکمت… حکمت… حکمت…
دکتر: پرستار، دو میلیِ دیگه لازمه. خانم، بگذارین، آها… فقط یک نیش سوزن… الأن تموم میشه… بعدش می‌خوابین..
زن: عارفه، عارف. چشماش عارفند، نگاهش عارفه، گوش‌هاش عارفند، وجودش حکمته، از همه‌ی شاگردا بیشتر می‌دونه، از من بیشتر می‌دونه. با این حکمتشه که منو کوچک می‌کنه، عارف منو حقیر می‌کنه… آخ… (گریه)
دکتر (خیلی آهسته): خیلی وضعش خرابه.
زن: نه، دکتر شما نمی‌دونین. این فسقلی چه هوشی داشت.
دکتر: فسقلی کیه؟
زن: عارف… عارف، چشماش نگاهش، گوشهاش… توی دفترچه‌اش فعل‌های فارسی رو جدول‌بندی کرده بود، از روی ریشه‌ها. مدار سیاره‌هارو کشیده بود. یک علامت عجیبی‌ام نوشته بود و مساوی گذاشته بود برای فوتون‌ها که اصلاً نمی‌دونم چیه..
چند لحظه سکوت
دکتر: کم کم می‌خوابین خانم، اما راجع به کی حرف می‌زنین؟
زن: عارف، عارف حکمت.
دکتر (با لحن تعجب و کنجکاوی): ببینم، این همون کودک دبستانی نبود که…
زن (دکتر را قطع می‌کند، بلند و با گریه): آره، آره، خودش، همون، (گریه)
دکتر: خوب، این موضوع چه ربطی به شما داره؟
زن: داره، خیلی‌هم داره. نمی‌تونستم ببینمش، حقیر می‌شدم، از من بیشتر می‌دونست. از چشماش یه چیزی بیرون می‌اومد که منو اذیت می‌کرد. وجودش آزارم می‌داد. نمی‌خواستم ببینمش.
دکتر: چرا؟
زن: بیگانه بود، اجنبی بود، خارج از همه چیزای بود که برای من زندگی و فکر بودن، خارج از عادت و شریعت من بود. حکمتش برایم سخت بود، نمی‌فهمیدمش، گنگ می‌شدم. خودمو گم می‌کردم. نمی‌دوستم کجام، چی می‌خوام. همین‌قدر می‌دونستم که…
دکتر (نجواکنان): بیگانه، اجنبی، عادت، شریعت، هِه، عجب!
زن: دکتر، اون موقع نمی‌فهمیدم چی‌کار می‌کنم. اما حالا که سال‌هاست می‌گذره… (بغض و گریه)
دکتر: آروم باشین خانم. (با صدای متفکرانه و تأکید روی اسم‌ها): حکمت، عارف، سرنوشت عجب باز‌ی‌ها داره.
زن (با هق هق): بیرونش کردم، از مدرسه انداختمش بیرون. اما اون بعدش هر روز صبح وقتی من وارد مدرسه می‌شدم، روی دیوار مدرسه وایساده بود و منو نگاه می‌کرد. بعد سنگین می‌شد، اونقدر سنگین می‌شد که دیوار مدرسه رو خورد می‌کرد. دیوار شروع به ریختن می‌کرد. اونوقت همه جا نوشته می‌شد: “حکمت، حکمت” بعد یک عده شعار می‌دادن: “عارف، عارف” صداها بلند می‌شد، همه جا را صدا پر می‌کرد. حکمت سنگین می‌شد، من سنگینی‌اش رو روی سینه‌ام احساس می‌کردم. نفسم می‌گرفت، سینه‌ام تنگ می‌شد. از چشمای عارف حکمت بیرون می‌ریخت و صداها داد می‌زدن حکمت، حکمت… اونوقت همه جا رو حکمت پر می‌کرد. همیشه، هر روز، هر صبح، هر شب. وای ی ی ی وای ی ی ی…