عطا در تاریکی آشپزخانه پارچه ی باریکی را دور دستش می پیچاند. برای یک لحظه نگاهی به من انداخت. نیمی از صورتش در سایه و نیمی از آن در نور بود و با بینی عقابی و ته ریش شبیه ِ گاوچران های فیلم های وسترن شده بود و فقط یک کلاه کم داشت. سرفه ی کوتاهی کرد و با صدای آرامی گفت:
– پری اونوقتا باشگاه که می رفتم بهمون میگفتن بهتره موقع تمرین پنجه هامون رو فقط با دو متر باند ببندیم نه بیشتر. می گفتن اینجوری بد عادت نمی شیم و توی مسابقه زیر دستکش با همین دو متر باند سَر می کنیم و راحت مشتِ سنگین میزنیم. ولی من همیشه باندِ پنجه رو از دو مترم کمتر می بستم. واسه همین سر مسابقه وقتی بهم دو متر باند میدادن اصلا دیگه ضرب مشتم رو حس نمی کردم حریف و یه جوری می زدم که ناک اوت نشده از رو امتیاز می باخت.
حالا تصویر عطا گوشه ی رینگ ِ بوکس و موقع ِمرتب کردن باندهای دور پنجه اش جلو چشمم آمده بود. بلاخره رضایت داد و در حالی که دست زخمی ش را تا نیمه مشت کرده بود از آشپرخانه بیرون آمد. سمت دیگر میز درست رو به روی نشست.
پارچه ی باریکِ دورِ دستش کمی خونی شده بود. ولی عطا بدون اینکه اهمیتی بدهد نمکدان را به سمت خودش کشید و سُرَش داد سمت ِ دستِ باندپیچی شده اش و بعد باز سُرش داد به طرفِ دستِ سالمَش. من به سیاهیِ چشم-های عطا نگاه می کردم که همراه نمکدان در حرکت بود.
– اونجوری به دستم نگاه نکن دختر چیزی نشده، آخه تو که زوری نداری موندم اگه می رفتی پایین چی می شد
می خواستم بگویم تمام سعیم را کردم تا با کمترین فشار چاقو را رها کنم. خودش بی موقع از راه رسیده بود و اولین کاری هم که کرد این بود که دستش را دور تیغه چاقو حلقه کند، اما حرفی نزدم.
میخواستم برایش تعریف کنم که وقتی بچه بودیم مامان همیشه به من و تیام می گفت که موقع عصبانیت باید از آشپزخانه دور باشیم. بعد با خنده می گفت ” آدم¬ کُشتَن که سخت نیست. چیزی هم که تو آشپزخانه زیاده چاقو و کارد”. این جمله را آنقدر تکرار کرده بود که من فکر می کردم اگر بخواهم یکروز کسی را با چاقو بزنم در بدترین حالت، مراحلش شبیه خرد کردن یک گوجه فرنگی خواهدبود. شاید اول چاقو حسابی سُر بخورد و سَرِ جایش جفت و جور نشود. امّا بعد راه را که پیدا کند بقیه اش خیلی سریع پیش می رود.
چند دقیقه بود که بی حرکت نشسته بودم و انگار بدنم خشک شده بود. به زحمت تکانی به خودم دادم و روی صندلی جا به جا شدم. تنها چیزی که شنیده می شد صدای کشیده شدن ِ نمکدان روی سطح ِ چوبی ِ میز بود. انگشتهای دست راستم را آرام باز و بسته کردم. خواب رفته بود و گز گز می کرد. چند بار گلویم را صاف کردم و بلاخره با صدایی که کمی گرفته و دورگه به نظر می رسید گفتم:
– عطا میشه اون نمکدون و ول کنی ؟
دیگر صدای سُر خوردنش نیامد. همه جا ساکت بود و جز تیک تیک ساعت و صدای موتور یخچال صدای دیگری نمی آمد. نمی دانستم عطا از کجا ماجرا را فهمیده بود و خودش را آنجا رسانده بود. نمیدانستم که اصلا چقدر می داند، اینکه بین این صاحب خانه و مامان چه چیزهایی گذشته بود اینکه پول پیش خانه اگر پیش این مردک نبود کجا می توانست باشد، یا حتی اینکه چرا مامان مریضی اش را از همه ما پنهان کرده بود. جرات پرسیدنش را هم نداشتم فکر میکردم اگر هرکدام از اینها را نداند با پرسیدنش بدتر کنجکاو می شود.
– باید بری دکتر پریچهر، دیوونه شدی، اگه دیر رسیده بودم چی؟ یه چاقو برداشتی گرفتی دستت و یه کاره میخواستی بری پایین پایین مَردَرو بزنی؟ مگه به این راحتیه؟ اون داره چرت و پرت میگه تورو عصبانی کنه اونوقت تو درست همون کاری رو میکنی که نباید بکنی
از روی صندلی بلند شدم جریان خون کم کم داشت دوباره دست و پایم را گرم می کرد. از کنار رخت آویز گذشتم چراغ آشپزخانه را روشن کردم و به سمت اجاق گاز رفتم. کتری را از آب پر کردم و روی گاز گذاشتم. داشتم به دیوارِ خالی ِ پشتِ سرم فکر میکرد. به روزی که مامان آمد و از من خواست که قاب عکس بابا را بردارم و ببرم اتاق خودم میگفت نمی تواند بابارا ببیند میگفت دلش میگیرد قلبش فلان می شود و چه می دانم یک عالم بهانه آورد و کم کم عکس های بابا را از تمام خانه جمع کرد در اتاق من. خواستم از عطا بپرسم که مامان در بیمارستان چیزی از این مردک ِ طبقه ی پایینی گفته بود یا نه.
– اگه بخوام حساب کنم که از وقتی عکسای بابا جمع شد و مامان سر خاک نیومد شروع شده باشه خیلی طولانی میشه عطا، نمیخوام به این چیزاش فکر کنم.
و بعد انگار که یک مرتبه تصاویر مبهمی در ذهنم روشن تر از قبل شده باشد برگشتم سمت ِ عطا و گفتم:
– نکنه تیام واسه همین از پیشمون رفت ؟ نکنه تیام فهمیده بود بین اینا یه چیزی ِ، واسه همین رفت نه؟ تو میدونستی؟ اصن شاید به تو گفته بودو رفت نه؟
اینها را می گفتم و از آشپزخانه خارج می شدم. نزدیک میز غذاخوری بالای سر عطا ایستادم. پشت سرش چاقویی را که از دستم به زمین انداخته بود، آغشته به کمی خون افتاده بود گوشه ی سالن. عطا دست ِ زخمی¬ش را از آرنج روی میز گذاشته بود و لکه های خون روی پارچه هر لحظه پر رنگ تر می شد.
– پری الان دیگه اینکه چرا تیام رفت مهم نیست. یه لحظه بشین اینجا.
دست سالمش را پیش آورده بود تا مثل من را سمت خودش بکشد. روی پایش بنشاند و مثل وقت هایی که برایش ادای دختر بچه ها را در می آوردم در بغلش آرام تکانم بدهد. یک قدم عقب رفتم و در حالی که صدای آب به جوش آمده کم کم بلند می شد چرخیدم و به سمت حمام رفتم. دست هایم هنوز می لرزیدند و حتی چند باری زانوی پای راستم خالی کرده بود و تعادلم را برای چند لحظه از دست داده بودم. کمد را با حواس پرتی در روشویی خالی کردم و بدون آنکه دقیقا بدانم دنبال چه چیزی میکردم مشتی از خرت و پرت های کمک های اولیه ای را که سالها آنجا خاک خورده بود برداشتم و باز به سالن برگشتم. همه را روی میز خالی کردم و روی صندلی ِ کنار عطا نشستم.
چشم هایم گرم شد و بعد از چند لحظه اشک¬هایم پشت سر هم روی صورتم سرازیر شد. سرم پایین بود و همین به سرعت سُر خوردن اشکها روی صورتم کمک میکرد. با پشت دست صورتم را پاک کردم و از بین وسایل روی میز یک بسته باند کوچک جدا کردم. باز کردنش سخت بود چند بار تلاش کردم و جز صدای زرورق ِ اعصاب خردکنَ ش نتیجه ی دیگری نداشت. عطا با همان دست زخمی بسته را از من گرفت و با یک حرکت بازش کرد. می دانستم الان چیزی نمیگوید و می گذارد که هرکاری که میخواهم بکنم.
خودش پارچه را آرام آرام از دستش باز کرد خون گوشه های زخم کمی خشک شده بود. تشخیص نمیدادم که زخمش بخیه میخواهد یا نه اصلا اشک هایم اجازه نمیدادند تا همه چیز را واضح ببینم. بتادین را ناشیانه روی زخمش ریختم و از قطره هایی سردی که روی پای خودم میریخت میفهمیدم مایع از روی دستش سرریز شده است. دلم مامان را میخواست. مامان زخم ها را قشنگ پانسمان می کرد یک طوری که من و تیام دوست داشتیم همیشه کوچکترین زخم هایمان را مامان باندپیچی کند. اما من با بی دقتی باند را دور دست ِ عطا میپیچیدم.
– آروم باش پریچهر با هم درستش میکنیم.
و بعد دستش را روی دست من گذاشت و آرام باند را یکی در میان یک بار از بالای انگشت شصت و یکبار از پایینش رد میکرد. وقتی تمام شد خودش آرام قسمت آخر باند را گرفت میان مشتش و گفت :
– الان خونش بند میاد.
با پشت دست اشکهایم را پاک کردم. از جایم بلند شدم. چاقو را از روی زمین برداشتم و رفتم داخل آشپز خانه. چاقو را کف سینک انداختم و زیر کتری را خاموش کردم و گفتم:
– یادمه یه بار بهم گفته بودی وقتی یکی تو رینگ میوفته زمین داور میره بالا سرش و از یک تا ده میشماره. یادمه گفتی اگه طرف بتونه بلند شه و مبارزه کنه که هیچ ولی اگر نتونه ناک اوت میشه و بازی تموم میشه. طرف می بازه. حالا انگار تو وایسادی بالا سرم و داری میشماری عطا. انگار تا حالا هزار بار رسیدی به ده فهمیدی من کم آوردم ولی هی داری از اول میشماری عطا. ولی من باختم دیگه.
بسته کافه میکس را در لیوان خالی کردم و آب جوش را از کتری سرازیر کردم سمت لیوان، روی پودرهای قهوه ای رنگ، همگی در آب حل شدند قاشق کوچکی در لیوان انداختم. بوی قهوه آشپزخانه را پر کرد. به سمت نیم دیوار چرخیدم و لیوان را گذاشتم روی روبروی عطا. شروع کرد به هم زدن ِ قهوه اش، لبخند میزد.
– اونروز که داشتم بهت قانونای بوکس و میگفتم اینم گفتم که یه وقتایی ممکنه بازیکن وسط شمردن داور از جاش بلندشه و بخواد ادامه بده ولی اگر داور بفهمه که طرف حالش به جا نیست و ادامه مسابقه در توانش نیست کاری به طرف نداره و واسه خودش اونقدر میشماره تا به ده بره و مسابقه تموم بشه. پس اگر من هی دارم می گردم عقب و واسه تو از نو میشمارم حتما تشخیص دادم که تو اگه رو پا نمیشی فقط تقصیره خودته وگرنه میتونی.
عطا در حالی که قهوه اش را همانطور داغ داغ سر می کشید و نگاهم می کرد چند قدم عقب عقب رفت لیوان خالی را روی میز گذاشت خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت.