” شهرام خان ترا خدا مواظب باشین, بنظرم چراغه قرمز بود”
“نترسین میترا خانم, این مسیر هر روزمونه, تازه کار که نیستیم, تصدیق مون را اون زمونا گرفیم, اون وقتا که قیمت اسکناس پشت سبز فقط هفت تومن بود, یادش بخیر”
حسین که مشغول ور رفتن با کاغذهای خریدش بود, سرش را با تاسف تکان داد و زیر لبی گفت:
“چی میگی میترا جون ؟ هر کس دیگه ای هم جای ایشون بود, همین کار رو میکرد, تازه توی همه چها ر راه ها هم که دوربین نیس”
“قربون معرفتت حسین آقا, خدا را شکر که تو یکی درد ما را می فهمی, دیگه کم مونده سر به بیابون بذارم”
” آره بابا, عجب دوره ای شده, توی همین چند سال اخیر قیمت برنج دو برابر شده, مگه نه؟”
میترا که در صندلی عقب نشسته بود, گلایه های شهرام خان و شوهرش را در ذهنش مرور کرد و با لحن ملایمی گفت:
” قبول دارم که همه چیزا گرون شده, ولی با عصبانیت که چیزی ارزون نمیشه, راستش را بگین, مثل اینکه دلخوری دیگه ای هم دارین, درسته؟”
” فدای آدمای چیز فهم, واقعا بعضی از زنا فکر آدمو خوب می خونن, هیچ چیزی را نمیشه از شون پنهون کرد”
“چی شده باز؟ نکنه همون بساط همیشگی براه افتاده؟” . این صدای حسین آقا بود که با کمی نگرانی و همدردی به دوستش خیره شده بود.
“نه بابا, مگه خودتون توی مغازه نبودین؟ یعنی شما چیز ناجوری ندیدین؟”
میترا کمی سرخ و سفید شد و با خونسردی ادامه داد:
” البته که شما حق دارین ناراحت بشین, ولی خوب چکارش میشه کرد؟ تازه مگه فقط توی مغازه از این جور صحنه ها دیده میشه؟ شما هم باید قبول کنین که این نسل جدید با ما ها فرق دارن, من که اصلا سعی میکنم این جور چیزا را نبینم, ندیدن بهترین راه حله, مگه نه؟”
” نه خانم, من که از دیدن این جور چیزا ناراحت نمیشم, درد من از چیزای دیگه س, تازه اون دوتا جلف که اصلا ایرونی نبودن, بنظرم مال این جزیره های اطراف بودن”
کم کمک حسین آقا فهمید که بازم حدسش بکلی غلط بوده ولی هر چه به ذهنش فشار میاورد چیزی دستگیرش نمیشد.
“شهرام خان, شما هم ما را گذاشتی سرکار! مگه نه؟ آخه توی اون مغازه که غیر از اون جوونا کس دیگه ای نبود, بقیه چیزا هم که مثل وقتای دیگه بود, خرمای بم و قورمه سبزی یک و یک و نون افغانی و پنیر بلغاری, خلاف عرض میکنم؟ دیگه چی بود که جنابعالی را از کوره بدر برده؟”
” یعنی شما اون اگهی مسخره را ندیدن؟”
” کدومش را میگی ؟ مال کارت تلفن ؟ اون که تازه نیس برادر, ما خودمون چند باری از اونا خریده وبه قوم و خویشا توی ایرون و آمریکا تلفن زدیم, نرخش خیلی مناسب تر از شرکت تلفن خودمونه, درسته میترا جون؟”
” نه بابا, حواس تون کجاست؟ یه کاغذ رنگارنگی چسبانده بودن به دیوار, در مورد جشن نمیدونم چه کوفت و زهرماری”
” قبلا بهتون گفته بودم که ما فقط اون چیزایی را می بینیم که می خوایم بخریم و بیخودی وقت خودمون را تلف نمی کنیم, شما هم همین کار را بکنین شهرام خان, وقتی که ندیدی, دیگه عصبانی هم نمی شی, والسلام”
میترا که از جواب شوهرش قانع نشده بود, پرس و جویش را ادامه داد:
” لطفا بگین که از جشن کوفت و زهر مار, منظورتون چیه؟ تور هنری و کنسرت ها رو که نمیگین؟ ”
” نه بابا, بلیط اونا را که دو سه هفته پیش خریدم, اتفاقا این دفعه دلی به دریا زدم و از صندلی های ردیف های جلوتر انتخاب کردم, برای هر چهار نفرمون , البته بلیط هاش کلی گرون ترن ولی بجاش آدم حسابی حال میکنه, یکشب که هزار شب نمیشه, تازه مگه آدم پولش را برای چی میخواد؟ ”
” شهرام خان, بالاخره نگفتین که علت دلخوری تون از چی بوده؟ آخه دلخوری الکی هم که معنی نداره ! ”
“بشرطی که فقط پیش خودتون بمونه, اگر خبرش زبون به زبون بشه اونوقت یک عده ای فکر میکنن که این جشنه یه چیز مهمیه و به نفع اونا تموم میشه”
میترا نگاهی به شوهرش کرد و متوجه شد که او هم چیزی دستگیرش نشده ولی قبل از آنکه سئوال بعدیش را جمع و جور کند, حسین آقا پیشدستی کرده بود:
” بنظرم همون بسته های پنج کیلویی با صرفه ترن, برنج باسماتی را میگم, شما چی میگین شهرام خان؟”
” والا میدونین که من توی این جور کارا دخالت نمی کنم, ولی بنظرم هما طرفدار کیسه های بیست کیلوییه, بهتره از خوش هم بپرسین که کاملا مطمئن بشین”
” راستش با نرخ امروز دلار, آوردن برنج از ایران بیفایده س”
“حسین آقا, تو هم عجب حال و حوصله ای داری برادر, مگه برای خرید هر جنسی باید ضرب و تقسیم کرد؟ در ضمن شما هم که به دلار حقوق میگیرین و خوشبختانه درآمد خوبی هم دارین”
میترا نگذاشت که کار به بررسی و مقایسه دقیق قیمت بقیه اقلام هم برسه و برگشت به سئوال قبلیش:
“شهرام خان, قول میدیم به کسی چیزی نگیم, تازه مگه غیر از خانواده شما ,کس دیگه ای هم داریم؟”
” درست میگین, کاشکی بقیه مردم هم مثل شما بودن, ولی میدونین که دهن بسیاری از مردم چفت و بست نداره, اصلا نمیشه با هاشون دو کلمه حرف زد و درد دلی کرد, از تلگرافچی ها هم سریع تر مرس میزنن”
” ولی اگه قراره چیزی بهمون بگین, بهتره عجله کنین چون با خونه مون فاصله زیادی نداریم”
” ناراحتی من از دست همین مسخره بازی هاس که هر از چندی براه میاندازن, اونم در مورد مسایل عهد بوق که هیچ ارتباطی با زندگی ما نداره, بنظرم این حضرات هنوز توی دوره نادرشاه گیر کردن, یعنی پانصد ششصد سال پیش”
” ولی شهرام خان, نادر شاه که پانصد ششصد سال پیش نبوده, نکنه برنامه در مورد حمله نادر شاه به هند و غارت گری و ماجرای کوه نور و از این جور چیزاس؟”
” خانم چه فرقی میکنه که پانصد سال باشه یا بیشتر, آدمیزاد اهل فهم و شعور باهاس در مورد حال و آینده فکر بکنه نه در مورد گذشته, اینا کی می خوان به خودشون بیان؟ مطمئنم که این حضرات اصلا برنامه های علمی را هم نیگاه نمی کنن و نمیدونن توی همین سال گذشته سه چهار تا ستاره جدید کشف شده و آدما توی مریخ و ونوس هم پیاده شدن”
بنظر نمیرسید که آن راه بندان عصر جمعه ذره ای از کنجکاوی میترا را کم کرده باشد, ادامه حرفش را گرفت:
” عجب؟ سه جهار تا ستاره جدید؟ منظورتون توی منظومه شمسیه یا خارج از اون؟”
” این یکی را درست دستگیرم نشد, توی همین برنامه تلویزیون فارسی داشتن میگفتن, اگه بخواین می تونم زنگ بزنم و براتون بپرسم”
” نه شهرام خان, راضی به زحمت تون نیستم, خودم گوگلش میکنم, منظورم اینه که از کامپیوتر کمک میگیرم”
” همین کامپیتوتر هم یک بدبختی دیگه س, اصلا از اسمش هم حالم بهم میخوره”
” اصلا ستاره ها را فراموش کنین شهرام خان, حدسم درست بود؟”
” کدوم حدس خانم؟”
” همون لشکر کشی نادر شاه به هندوستان دیگه ”
” نه خانم, این دفعه را اشتباه کردین, جشن شون در مورد مشروطیته, اگه اسمش را درست گفته باشم”
” پس چرا گفتین نادرشاه؟”
” چه فرقی میکنه؟ یه عکسی روی پوستر لعنتی شون بود درست عین عکسای نادر شاه”
” شهرام خان, توی دوره نادر شاه که خبری از مشروطه خواهی نبوده ؟ مطمئن هستین که امیرکبیر و یا ستارخان نبوده؟”
” خانم, شما هم عادت دارین که مو را از ماست بکشین, راستش من زیر چشمی نیگاه کردم, عکس یه کسی بود با عبای بلند و کلاه سیلندری, دیگه نمیدونم نادر شاه بود, یا اینایی که شما اسم بردین”
” خوب شهرام خان, این برنامه چه ایرادی داره؟”
” مساله اینه که همین طوری پولای مالیات های ما تلف میشه , برای هر برنامه ای خدا میدونه که چقدر از دولت پول میگیرن؟ پول ها رو آتش میزدن بهتر بود تا خرج اینجور چیزای بدرد نخور بکنن, همش ولخرجیه, مگه نه حسین آقا؟ ”
حسین آقا که حساب و کتابهایش درست در اومده و همه اسکناس ها را مرتب کرده و در کیف چرمیش گذاشته بود و با سکه هایش ور میرفت کوشید که نشان دهد که گفتگوها را دنبال کرده است:
” اگه اینجوریه که شما میگین, راه حلش را من بلدم و نیازی هم به عصبانی شدن نداره, البته حالا که صحبت به خرج و هزینه و اینها کشید, یک چیزی یادم افتاد که ازتون بپرسم”
” بفرما حسن آقا, خوبیش اینه که سئوالای شما از سئوالای خانم تون آسون ترن”
” شهرام خان, شما پلوپزتون را از کجا خریدین؟ بنظرم سایزش شش نفره س مگه نه؟”
این پرسش حسین, باعث شد که شهرام دلخوریش را عجالتا فراموش کند و با لبخندی جوابش را بدهد:
” به پیر و پیغمبر قسم بنده از این امور بی اطلاعم, اندازه ش بنظرم همون شش نفره س که شما گفتین, البته بعضی وقتا تا هشت نفر هم جواب میده”
” آخه توی همین مغازهه یک نوع کره ای دیدم که دو برابر قیمتش توی لاله زار نو بود, خوب اگه اینجوری باشه میگیم یه مسافری برامون بیاره, چرا بیخودی به اینا پول اضافی بدیم؟”
” حسین آقا, یکشنبه که برای ناهار تشریف آوردین منزل ما, همه سئوالای این جوری تون را از هما بکنین, اون حسابش دقیقه و حتی فاکتور های ده سال قبل را هم دور نریخته, حالا برسیم به راه حل شما برای جلوگیری از اجرای این جشن مزخرف. لابد می خواین به دولت نامه بنویسین که پولای ملت را حیف و میل نکنه و از براه انداختن برنامه های الکی جلوگیری بکنه, مگه نه؟”
” آره شهرام خان, خوبی این خراب شده اینه که بالاخره یک کسی به حرفای آدم گوش میده, همین فردا نامه اش را می نویسم, تو فقط اسم و مشخصات کامل برنامه را بگو تا تعطیلش کنیم”
” آخه همین جوری هم که نمیشه, لابد باید دلیل و برهان براشون ردیف کنی تا حرفت را قبول کنن, چیزی بنطرت میرسه که اداره پسند باشه؟”
” بنظرم این حضرات از بودجه چند فرهنگی دولت سوء استفاده میکنن, مثلا ادعا می کنن که کارشون برای هارمونی جامعه مفیده و از این جور چرت و پرت ها”
” حسین آقا, هارمونی که مال موسیقی و ساز و آوازه, چه ربطی به نادر شاه و مشروطه بازی داره؟”
” شهرام خان این دولتی ها هر روزی یک اصطلاحی درست میکنن برای خرج تراشی و حیف و میل, بهونه شون راست و ریس کردن زندگی در این جاس, خودتون بهتر میدونین که از همه هفتاد و دو ملت اومدن توی این مملکت. ولی خوب من هم نامه محکمی می نویسم و توی دهنشون میزنم. درسته که جامعه ما مشکلاتی داره و رندگی توی غربت راحت نیس, ولی داستان اینه که مشکل ما لشکر کشی نادرشاه به هند نیست, تازه بزرگ کردن این موضوع ممکنه به گوش هندیها هم برسه و برخورد پیش بیاد؟ باید هر چه زودتر جلوی فاجعه را گرفت”
” حسین جون, حواست کجاس؟ چرا بیخودی نادرشاه را قاطی قضیه میکنی؟ اون که یکی دو قرن قبل از مشروطیت زندگی میکرده؟”
شهرام با ترمزی ناگهانی در مقابل خانه ای ایستاد و گفت:
” میترا خانم شما از دست ما دلخور نشین, آخه ما هیچوقت اهل درسهای الکی مثل تاریخ و جغرافی نبودیم و با ضرب تقلب و بطورناپلئونی از شرشون در میرفتیم”
” شهرام خان حق دارن, ما هم اسم چار تا شهر و کشور و رودخونه و تاریخ جنگ ها رو شب امتحان حفظ میکردیم و بعدش هم بی خیال. ولی چه نادر شاه بوده و یا نبوده, من نامه را می نویسم, مطمئن باشین, توی کار خیر جای استخاره نیس”
” دست بردار حسین آقا, توی این دو سه ساله صد دفعه از این حرفا زدی, من میدونم که تو یکی اهل نامه نوشتن نیستی, راستی صافکاره ماشین تون را کی تحویل میده؟”
” اون که کارش را تموم کرده ولی با شرکت بیمه مشکل دارم, اینا حتی به عزراییل هم جون نمیدن ,ولی هر جوری شده حقم را ازشون میگیرم”
میترا که بسته های خرید را از صندوق عقب ماشین خالی کرده بود, نگاهی به شهرام کرد و گفت:
” تا یکشنبه که شما را می بینیم خدا نگهدار , سلام ما را به هما خانم هم برسونید, نامه را هم با کمک هم دیگه میتونیم بنویسیم, البته اگه لزومی داشته باشه, چطوره اول بریم برنامه را ببینیم و بعدا شکایت کنیم؟ ”
” من حتی اهل امتحان کردنش هم نیستم, شما هم وقت خودتون را بیهوده تلف نکنین”
” فکر نمیکنم با یک هفته تاخیر اتفاق خاصی بیفته, اجازه بدین اول با چشم خودمون برنامه را ببینیم, با بقیه مردم هم صحبت بکنیم و بفهمیم که نظر اونا چیه, خوب اگه اکثریت با شما موافق بودن که کار آسون تر میشه و بجای سه تا امضاء, ممکنه چهل پنجاه تا اسم نوشته بشه, موافقین؟”
” هر کار دیگه ای بگین میکنم ولی پایم را در چنین جاهایی نمیذارم, اصلا برای ما افت داره, نا سلامتی ما یک زمانی برای خودمون یک کسی بودیم, بخشکی ای شانس ”
وقتیکه زن و شوهر وارد حیاط خانه شان میشدند صدای لاستیک های اتومبیلی را شنیدند که به سرعت از آنها دور شده بود.