%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af

میرصادق کمالی ،خیلی اتفاقی مرد مهمی شد . میرصادق مرد میان قد، با ابروها و سبیل های پر پشت ،گرچه در نگاه همسر و خانواده اش خیلی مهم بود اما ظهر یک روز کاری ، ورق زندگی اش طور دیگری برگشت .
همه چیز از وقتی شروع شد که همشهری میرصادق که قبلا معاون رئیس بود به سمت ریاست سازمان رسید و میرصادق را که قبلا در دبیرخانه سازمان مسؤول دریافت و تفکیک نامه ها و ارسالشان به واحدهای مختلف بود به مناسبت حرمت نان و آب و خاک و همشهری بودن ، به سمت معاون خود برگزید.
رئیس جدید در چند کلمه سعی کرد به میرصادق بفهماند ،جایگاه مهمی دارد و باید مراعات جایگاهش را بکند . بنابراین ظهر روز شنبه در حالی که میرصادق هنوز در رخوت بعد از تعطیلات بود،پس از تفویض مسؤولیت به او گفت : میرصادق ،حواست باشد؛به حرمت بزرگی پدرت،کنارم هستی . بالاغیرتا کار را یاد بگیر تا مرا شرمنده نکنی . فعلا لازم نیست تنهایی تصمیم بگیری هر مسأله ای پیش آمد اگر با من درمیان بگذاری خودم تصمیمات لازم را می گیرم اما تو که قرار است چشم و گوش من باشی باید هر چیزی را درست و حسابی به من منتقل کنی و من روی صداقت تو حساب می کنم.
رئیس جدید که در صندلی ریاست فرو رفته بود و سنگینی اش را در تکیه گاه آن به عقب هل می داد در حالیکه با دست چپ ته ریش مرتب شده زیر چانه اش را با وسواس عجیبی می خاراند،سرتا پای میرصادق را دقیق نگاه کرد و گفت : توجه کن باید آدم موجهی باشی خیلی توجه کن .
میرصادق هم که دچار استرس و شوک شده بود با لکنت و صدای ضعیفی که از انتهای حلقش به زور بیرون می آمد گفت: بله حتما ناصحی جان . ببخشید جناب رئیس .
این را گفت و عقب عقب به سمت در برگشت . گوشهایش داغ شده بود و اطرافش را حس نمی کرد. فقط صدای رئیس در کاسه سرش می پیچید که می گفت: باید آدم موجهی باشی .توجه کن . باید آدم موجهی باشی .و این صدا مثل  زنگ ناقوس پشت هم تکرار می شد وتنش را به لرزه می انداخت به طوری که میرصادق فکر کرد دیگرتحمل شنیدن کوچکترین سروصدا را در اطرافش ندارد.
تصمیم گرفت چند روزی مرخصی بگیرد بلکه بتواند خود را در موقعیت جدیدش پیدا کند. دل در دلش نبود که قضایای پیش آمده را با همسرش در میان بگذارد.
اعظم کمالی دختر عموی دردانه میرصادق تنها زنی بود که با معیارهای همسری او جور درآمده بود.
معمولا هردو هم نظر و هم فکر بودند . اعظم همیشه به میرصادق گفته بود درست است که بعد از ازدواجش نام فامیلش کمالی ماند اما از نظر خودش کمالی بعد از ازدواج هدیه میرصادق به اوبوده است و همچنین کمالی قبل که نام فامیل پدرش بود برایش تمام شده است.
میرصادق هم در جواب اعظم می گفت : تا الآن هر چه در زندگی به دست آورده ام به برکت وجود تو بوده ؛ هر سه فرزندمان یک طرف و توهم یک طرف و اصلا تو همه دارایی من هستی .
آن شب که میرصادق ماجرای پست جدیدش را از سیر تا پیاز برای همسرش تعریف می کرد،اعظم،میر صادق را به چشم فرزند رشیدی می دید که در سختی هایی که کنار هم متحمل شده اند به ثمر رسیده بود و مراحل زندگی شان در ذهنش پشت هم ورق می خورد و اشک شوق می ریخت .
بعد از اینکه میرصادق از هیجان تعریف افتاد ؛اعظم چای تازه دمی برایش آورد. پیشانی میرصادق را بوسید و گفت: همیشه گفته ام که میرصادق من لایق ترین مرد دنیاست . اصلا چه کسی برای این مقام ،بهتر از توبود.توکه سید هستی  و پیش خداوند هم مقام و منزلتی داری.
بعد کنارش نشست و دستش را بوسید و گفت : حتما باید گوسفند قربانی کنیم تا راه چشم بد بسته شود .
وقتی اعظم کنار میر صادق روی کاناپه دونفری نشست ،میر صادق با خودش فکر کرد ،اعظم زیادی چاق شده و بهتر است زودتر به فکر کم کردن وزنش باشد . و،وقتی از فاصله نزدیک با لنز عینک شماره سه در هر دو چشم به صورت اعظم که با شوق حرف می زد نگاه می کرد برای اولین بار متوجه دندانهای کمی به هم ریخته او که رنگش مایل به زرد بود هم شد. گرچه دلخور بود ولی به روی اعظم نیاورد.
آن شب میرصادق ،کلافه و آشفته از بی خوابی ، از تخت پایین آمد و خیلی آهسته طوری که کسی بیدار نشود به اتاق کناری رفت.
اتاق کناری،در واقع اتاقی دوازده متری بود که یک صندوقچه قدیمی  همیشه گوشه  آن دیده می شد که ارثیه خانوادگی میرصادق بود. کلید صندوقچه،همیشه همراهش بود وهیچ وقت آن را در خانه جا نمی گذاشت . این مسأله باعث ناراحتی اعظم می شد و به میر صادق شکایت می کرد که تو با من رو راست نیستی و گرنه چه چیزی در آن صندوقچه هست که من نباید ببینم ؟ میرصادق هم همیشه با خنده ، حرف را عوض می کرد و زیرکانه ماجرا را به جای دیگری می کشاند.
روبروی صندوقچه هم یک کتابخانه با چند قفسه از کتابهای قدیمی و رنگ برگشته بود که محض یادگاری نگهداری می شد.
میرصادق درمواقع دلتنگی، اوقاتی را در این اتاق می گذراند و وقتی ازاتاق خارج می شد سر حال و سرزنده بود؛ طوری که از آن به بعد به سختی از چیزی ناراحت می شد.
آن شب هم برای فرار از استرس به آرامی وارد اتاق شد و در را آرام پشت سرش بست و در نور کمرنگ لامپ دیواری ،روی مبل کنار پنجره نشست ؛سیگاری روشن کرد و به تماشای خیابان نشست .حرفهای ناصحی رئیس جدید و همشهری قدیمی اش را دائم مرور می کرد و هربار پک عمیقی به سیگار می زد . با خودش فکر کرد باید تغییردهد . همه چیز را باید تغییر دهد تا هر جا که می توانست .
به صندوقچه خیره شد آخرین دود را لابه لای چین های پرده رها کرد و ته سیگار را در جاسیگاری چینی گل سرخی ساخت ژاپن  که لبه میز گرد کو چک بود فشارداد و آرام از روی صندلی بلند شد . کلید را ازجیب داخلی کتش  که روی جالباسی بود،بیرون آورد و چهارزانو کنار صندوقچه نشست.خیلی آهسته درش را باز کرد این کار را همیشه با یک حس آرامش ویژه و در سکوت مطلق که بسیار برایش لذ تبخش بود ، انجام می داد.
دفاتر خاطراتش را یک به یک بیرون آورد . بیست و هشت دفتری که با نو شدن سال ، صفحه اول خاطرات میرصادق در آن ها شروع می شد و روز آخر اسفند در آخرین دقایق سال کهنه ، نقطه پایانی هر دفتر را می گذاشت .این کار برایش از عادت گذشته بود و در واقع خود را ملزم به ثبت لحظه های زندگی اش می دانست.
میرصادق بالا و پایین زندگی اش را با جسارت در این دفاتر ثبت کرده بود و بیست و هشت سال آزگار هر شب قبل از خواب کارهای کرده و ناکرده اش را جز به جز نوشته بود.
آن شب میرصادق،ورق به ورق دفترها را با حوصله خواند و گاهی مدتها روی یک خط مکث می کرد. گاهی بعد از مرور یک صفحه احساس می کرد که به انتهای احساس نوجوانی اش می رسد و بعد آنچنان خون در رگهایش گرم می شد که نفسش به شماره می افتاد.
اول تصمیم داشت بعد از یک مرور سطحی دفترها را بسوزاند ولی اولین دفتر را که مرور کرد تصمیم گرفت فقط برخی از سطور را خط بزند . ماژیک مشکی را برداشت و جدی تر شروع کرد به خواندن و سعی کرد خیلی ظریف روی بخش هایی که ممکن بود بعدها برایش مشکلی پیش بیاورد ،خط بکشد . چند دفتری که مرور کرد ،از خط کشیدن های مداوم حوصله اش سر رفت و خسته شد.
متوجه شد اتفاقا همیشه همین نوشته هایی که در حال خط زدن روی آن هست برایش جذاب بوده و اگر آن خطوط را دوباره نتواند بخواند پس دلیلی ندارد که خود را اذیت کند و دائم خط بزند.
بنابر این برای اینکه از تصمیم جدیدش، پشیمان نشود برگه ها را یکی یکی جدا و از هر طرف که می توانست پاره کرد و سعی می کرد فقط به آینده فکر کند.
خیلی زود یادداشت های  مربوط به روزهای استخدامش در سازمان و بدبختی هایی را که در جعل مدارک تحصیلی کشیده بود هم پاره کرد و دوباره برگشت و روی صندلی راحتی کنار پنجره نشست ؛سیگاردیگری روشن کرد .
اما دوباره انگار چیزی یادش افتاده باشد سیگار روشن نیمه کاره را در جاسیگاری رها کرد ،بلند شد و کلید کمد زیر کتابخانه را چرخاند . جعبه ای پر از مجله بیرون کشید . با خودش می گفت اینها هم نباشد برای من بهتراست . مجله های زرد قدیمی که اغلب پر بود از عکس هنرپیشه ها و مدل های زن که قد بلند و ترکه ای بودند با لباس های جذاب که میر صادق هیچ وقت از دیدن  آنها سیر نمی شد . مجله ها را بدون اینکه از جعبه خارج کند با قیافه ای درهم ،گوشه اتاق کنار کاغذ پاره ها گذاشت ودوباره به سمت کمد برگشت.
میرصادق که دچار وسواس شده بود  با تردید آلبوم تمبرش را که در انتهای کمد زیر کتابخانه جاسازی کرده بود تا سلامت بماند، بیرون کشید؛عزیزترین یادگارخانواده پدری که چشم برادرانش به دنبال آن بود.
با احتیاط  و آهسته آلبوم را ورق می زد و انگاربرای آخرین بار آن را می دید، تک تک تمبرها را با انگشت لمس می کرد و گاهی آلبوم باز را به صورتش نزدیک وطبق عادت عینکش را روی بینی اش جابه جا می کرد تا جزعیات تمبرها  را با دقت بیشتری ببیند. در بین تمبرها،تمبر باقری قاجار هم بود که ازجد پدری اش دست به دست به او رسیده بود ومیرصادق نمی توانست قیمتش را حدس بزند.
آلبوم تمبر را که بست نفس عمیقی کشید ودرحالیکه آن را بالای کتابخانه می گذاشت دراین فکر بود که چطور می تواند یک مشتری خوب برای آلبوم پیدا کند.
میرصادق اهمیت جایگاه جدیدش را فهمیده بود و می دانست برای انسانی بزرگ شدن باید مسیر درستی را طی کند .
با خودش می گفت : همان بهترکه هیچ نشانی از گذشته آدم وجود نداشته باشد . آدمهای فزرتی و حسود  همه جا هستند. اینها بالأخره یک چیزی از زندگی آدم بیرون می کشند و اگر بخواهند می توانند انسان را تا مرز فلاکت و حتی خود فلاکت هم ببرند.
بعد از این افکار،انگار تازه ته دلش راضی شده باشد سرش را به علامت تأیید تکان داد و نفس عمیقی کشید.

با اولین نشانه های صبح ،کار میرصادق هم با گذشته اش تمام شد . از زمین  بلند شد کمرش را صاف کرد ،خودش را تکاند ،دستانش را در هم قلاب کرد و به سمت بالا کش و قوس داد تا کوفتگی اش آرام شود ،کنار پنجره ایستاد. کمرش را صاف کرد ؛به دوردستها ی خیابان و شاید آینده روشن خود خیره شد. احساس سبک بالی و پاکی بی نظیری داشت.
میر صادق در حالی که پشت هم خمیازه می کشید از لابه لای چین های پرده حریر سفید رنگ اتاق ، رفت و آمد مردم در خیابان را تماشا می کرد و در همین حال اعظم را می دید که با کپل های چاق از عرض خیابان رد می شود و سبد چرخ دارش را به سمت تره بار می کشد.