محمور - ایمان یک



ازوقتی خودم را شناختم دریکی از اتاق های بزرگ خانه ” کل بومونی ” زندگی می کردیم. گمان می کنم بزرگترین اتاق آن خانه ی دنگال به ما تعلق داشت. چون توانسته بودیم با کشیدن پرده سه قسمتش کنیم. آشپزخانه در طرف راست، وسط نشیمن، و طرف چپ قسمت خواب بود.
خانه، سه اتاق دیگر یا در حقیقت سه مستاجر دیگر نیز داشت.
هر کس همه ی اسباب بزرگیش را در اتاقش جا داده بود الا مستراح که مشترک بود و در یکی از گوشه های ته حیاط قرار داشت ” البته با آفتابه های اختصاصی.” و در گوشه دیگر حیاط روی تعدادی آجر بعنوان زیر ساخت، چهار بشکه بزرگ آب قرار داشت، هر بشکه به رنگی، که مشخص می کرد هر رنگ به کدام خانوار تعلق دارد.
بشکه ما سبز رنگ بود. خانه نه برق داشت و نه آب و برای پر کردن بشکه ها یمان، یا بایستی از سقا به ازاء پرداخت پول کمک گرفته می شد یا از شیر سرکوچه سطل سطل آب می آوردیم و پرش می کردیم که کار به واقع شاق و سنگینی بود. گاه و نه همیشه ” آب دزدی هم می شد.
چراغ لامپا تنها کباد کش نور بود در جنگ با تاریکی ِاتاقی به آن بزرگی…
وقت گذرانی های شب ها ، گرد هم آئی های گه گاه مستاجرین و قصه های راست و دروغشان و دود چراغ بود، و انجام تکالیف مدرسه.
در یکی دیگر از اتاق های خانه، ” دی لی لو ” با دختر دم بختش زندگی می کرد، فرق نمی کند چه، دختری دم بخت باشد و چه پسری شاشش کف کرده باشد، مسئله سازند ودی لی لو نیز از این واقعیت در امان نبود.
زمزمه ملی شدن نفت بلند شده بود و انگلیسی های حاکم که در حقیقت همه کاره شهر بودند کم کم داشتند جمع و جورمی کردند.
محله ی آن ها یکی از پر امکان ترین محله های دنیا بود…بسیار شیک، با آب و برق و تلفن و تهویه مطبوع و باغبان و راننده و آشپزو نوکر و کلفت مجانی …بی پرداخت حتا یک ریال.
در این فضای یگانه، ” مِشتی محمد ” که در یکی از خانه های آنچنانی آشپز بود و زنش نیز به تر و تمیز کردن هر روزه خانه مشغول بود، کارشان را از دست دادند. و این در حقیقت از اوج به حضیض افتادن بود. یک شبه همه ی امکانات غیر قابل با ور شان را از دست دادند و حالا در یکی از اتاق های خانه ” کل بومونی ” همسایه ما بودند. عزیزانی بودند که ذلیل شده اند
به ریخت و پاش عادت کرده بودند و جای پای آن زندگی، مثل جای آبله در صورت ذهنشان، جا انداخته بود.

لیلا دختر سر حال و شکفته ی ” دی لی لو* ” بی تاب رحیم بود، و رحیم در هر فرصتی و در هر گوشه کنار مناسبی لب های او را به بازی می گرفت. خوش شانس بودند که خانه برق نداشت و با تاریکی هوا هر چند باید در اتاق هایشان باشند ولی فرصت بسیار پیدا می کردند.
روزی که پیراهن اهدائی رحیم با بی توجهی تن لیلا ” لی لو ” را قالب گرفت احتیاط آنها ترک بر داشت.

مادرم که سفره را برای شام کف اتاق نشیمن پهن می کرد اولین لُغزش را در گوشمان خواند.
” خدا پرده حجابی سر ” دی لی لو ” بکشد. می ترسم ئی پنبه و آتش، آبرویش را به باد بدهند. ”
برادرم که خود بفهمی نفهمی تو نخ ” لی لو ” بود توی حرفش پرید:

” خودت یک دفعه گفتی عشق افسار نمی شناسد. گفتی که عشق کور است ”
و با کشیدیه آبدارمادرم دهانش کلید شد. و من هم مامست را کیسه کردم.
ولی من، شب همه اش در فکر ” لی لو ” بودم و کار هائی که با رحیم انجام می داد. دلم می خواست وقتی بهم می رسند ببینمشان.
این تنهائی بی حضور کسی را که در رختخواب به سراغم می آمد، از آن نعمت های شیرینی می دانستم که آدم را عین تشنه ای که به آبی گوارا رسیده باشد، سیرآب می کرد.

ولی متاسفانه من تا بتوانم به رحیمی برسم هیهات بود. داستان همان رسیدن دُم شتر است به زمین.
خیلی کم سن و سال نبودم، کم و بیش حرف ها وعکس هائی حالم را سر خوش می کرد. ولی حضور مادری که برای خودش یلی بود و بچه هایش را مثل جوجه های مرغ زیر پر و بال داشت و در حد دلهره آوری مواظب همه چیز بود و در خانه ” کل بومونی ” همه ازش حساب می بردند، بسیاری ازراهها را بسته بود
بهر دلیل فضای خانه ” کل بومونی ” را سنگین احساس می کردم، وجود مادرم بود یا اخم وتخم های گه گاه ” کل بومونی ” برای دیر شدن پرداخت اجاره ” اتاق ها ” نمی دانم، ولی همین سنگینی جوّ شادی را از چهره رحیم و جرات را از حرکات ” لی لو ” ربوده بود. دلم می خواست از این خانه و این محل برویم بخصوص از روزی که مادرم گفت:
” امروز ” مِشتی خانم جان ” را دیدم. در صحبت هایش گفت: ” دی احمد ” دو اتاق خالی دارم اگر دلت می خواهد بیا پیش من، برای هر دوتاش اجاره ای را که حالا به ” کل بومونی ” می دهی، بده…”
” مِشتی خانم جان ” که بنظرم هرسه اش ” لقب ” بود و نه اسم، چند محله آن طرف تر، بیشتر نزدیک شط،، خانه ای کمی بزرگتر از خانه ” کل بومونی ” را داشت با همین مشخصات، ولی با مستاجرهای بیشتر، و من فکر می کردم همین جمعیت بیشتر برای عشق بازی های رحیم و لیلا می توانست بهتر باشد چون کمتر زیر ذره بین کنجکاوی قرارمی گرفتند. احتمالن در آنجا مستاجر ها بیشتر سرشان به کار خودشان بود، یا من اینطور فکر می کردم.
با همین فکر، رویاهای خودم هم که کم کم داشت پر و بال پرواز پیدا می کردند، هوائی شده بودند.
وقتی دختر باشی و به دیدن روی و موی خودت در آینه علاقمند بشوی نشانه این است که کم کم چیز هائی دارد بصورت ِ ذره ذره تراوش می شود، و همراه با آن از اینکه از سوی خانواده، کوچک دیده شوی و کماکان رفتارکودکانه با تو داشته باشند آزارت می دهد.
” اگر یک دفعه دیگر ببینم جلوی آینه خانه، داری خودت را نگاه می کنی و با گیس هایت ور می روی با دست های خودم از ریشه درشان می آورم. توی اسباب بازی هایت ده نوع آینه داری برو با آن ها بازی کن دختر”
به دفعات شنیده بودم که مادرم به دیگران حتا به ” مشتی خانم جان ” گفته بود که معصومه را قد چشام دوست دارم. ولی پاش که می افتاد و احساس می کرد که کارهایم از بچگی دارد فاصله می گیرد از کوره در می رفت.
روزی که مشتی خانم جان به دیدن مادر آمد و گفت:

” دی احمد بالاخره چکار میخوای بکنی می یای خونه ی ما یا نه؟ اگر نمی خوای بگو تا به کسی دیگه اجارش بدم. معصومه دیگه داره بزرگ میشه کمی جای بیشتری برای خودش می خواد. ”
احساس کردم که چقدر دوستش دارم.
و بیشتر مشتاقش شدم وقتی که در جواب مادرم که پرسید:
” در خانه ات مستاجر پسردار داری؟ ”
گفت:
” ها بله، دی احمد. بخاطر معصومه می پرسی؟ ”
و مادرم که مرا دور از خودشان می دید داستان لی لو را از سیر تا پیاز برایش تعریف کرد.
” چه می خوای بگی دی احمد؟ اولن معصومه ی تو، تا هم سن لی لو بشه هنوز مونده. بعدم حالا دیگه پسر دخترا تا همدیگه را خودشون انتخاب نکنند زیر بار نمی رن. بعد هم باید حالیشون کرد که خطا نکنن…ئی بسته به تر بیتشونه…تو خودت ماشاالله دِلیری هستی…از همه گذشته نمیشه دست و پاشونه زنجیر بس. ئی فکر را نکن…خدا کشتی اونجا که خواهد برد…بالا خره چه میگی می یای یا اجارش بدم؟ ”
” فقط دو روز دیگه وقت بده تا بله و نه ش را بگم ”
آن شب، چه شب پر رویای خوبی داشتم. مشتی خانم جان داشت برایم نسیمی از آزادی می شد. دیدم که قبل از خواب، مادرم در فکر است، گویا حرف های دوست قدیمی اش داشت در ذهنش راه باز می کرد.

چه خوب می شد اگر به خانه او نقل مکان می کردیم، به خانه کسی که در آخرین صحبتش با مادرم خودش را نشان داده بود
در جواب مادرم که پرسیده بود:
” درخانه ات مستاجرپسر دارداری؟ ”
پاسخ داده بود:
” ها بله، دی احمد…”
می توانست ریشه در برداشت او از واقعیات باشد.
یادم آمد که مادرم به مادرش گفته بود اگر قرار باشد بین تو که خیلی هم دوستت دارم و آنکه بعدن   پدرمن شد، یکی را انتخاب کنم آن یکی تو نیستی. و چنین زنی حالا نفس ما را با کنترل هایش گرفته بود. و پاسخ مشتی خانم جان برای منی که فندق سینه هایم داشت قابل لمس می شد وهر تماسی با آن ها حالم را یک جورهای خوبی می کرد، یک مفر بود.
بار دار شدن لیلا ،” لی لو ” از رحیم که خبرش مثل بمب ترکیده بود، تردید مادرم را برطرف کرد و قرار شد که از اول ماه آینده به خانه مشتی خانم جان برویم.

خودم را سر راه ” لی لو ” قرار دادم، کنجکاوی داشت درونم را می جوید. شکمش هیج تغییری نکرده بود، حتا یک بند انگشت هم بالا نیامده بود.
” لی لو مبارک باشه. ”
تنها حرفی بود که از دهانم سُر خورد. اما چون هنوز همه بچه ام می دانستند، دلخور نشد برعکس دستی به سرم کشید و خیلی مهربان و خیلی هم آرام وآهسته گفت:
” از کی شنیدی؟ …بی خود می گند، از خودشان در آوردن، از رابطه من و رحیم دلخورن برامون حرف در می آرن ”
ولی درست نمی گفت. خودم دیدم که مادرش می زد بصورتش و به مادرم می گفت:
” دی احمد، چه خاکی به سرم کنم؟ لی لو عقب انداخته ”
نفهمیدم مادرم به او چه گفت، ولی وقتی رفت، سفره شام را پهن کنه گفت:
” بچه ها برای اول ماه اینجا را خالی می کنیم. فردا با کل بومونی   حرف می زنم ”
و من قند توی دلم آب شد. فکر می کردم ” مشتی خانم جان ” می تواند از سخت گیری های مادرم کم کند.

” اگر در خانه جدید پسری به تورم می خورد باید مواظب باشم که بلای لی لو سرم نیاید. ”
تنها فکری بود که تا بخوابم توی سرم وول میخورد
وقتی از مدرسه برگشتم مادر ” لی لو ” را اشک ریزان در اتاقمان همراه مادرم دیدم.
فهمیدم که باید فورن ازتیررسشان دورشوم. به پشت پرده رفتم و با سر و صدای اضافی وانمود کردم که دارم کارهای مدرسه ام را ردیف می کنم و ابدن به آن ها توجه ندارم، ولی عملن گوش خواباندم.
” …دی احمد، رحیم شده گنجشکی که پریده هیچ اثر و خبری ازش نیست ”
” خب اگه بودش می خواستی چکارکنی؟ ”
” مجبورش می کردم تا فرصت هست با لی لو عروسی کنه…”
” اگه قبول نمی کرد چه؟ ”
” غلط می کرد، پدرش را در می آوردم. عارض می شدم می انداختمش زندان ”
” زن!چه میگی مگه عقلت پریده؟ ئی که رسوائیش بیشترمی شه “

احساس کردم ” دی لی لو ” با درماندگی کامل، زد توی سر خودش…
” پَ می گی چه خاکی به سرم بریزم. اگه تا یکی دو هفته دیگه پیداش نشه و کاری نگنم خودمه می کشم. ”
این بار مادرم بود که با درماندگی کامل سرش داد کشید.
” زبون به دهن بگیر بذار کمی فکرم کار کنه . اشکاته پاک کن تا برم برات یه چای دیگه بیارم. حتمن یه راهی پیدا می شه. ”
باید حواسم را جمع کنم. بهر رحیمی نباید اعتماد کنم. باید مواظب باشم بند آب ندم ، هم آبرو ریزی داره و سر زبان افتادن ،هم مثل لیلا سرم بی کلاه می ماند.
از فرصت استفاده کردم رفتم سراغ لی لو. پکر نشسته بود و زل زده بود به دیوار. دلم برایش سوخت. مرا که دید به خودش تکانی داد و صورتش را که کوشش می کرد به زور محبتی را در آن بنشاند به سویم چرخاند و به سلامم پاسخ داد.
” …مادرت خانه ما است. ”
” می دانم و میدانم که حتمن با دی احمد در باره من حرف می زنند. ”
جرات کردم، دل به دریا زدم و گفتم:
” عجب آدم بدی یه…”
” کی؟ ”
” رحیم که ولت کرده و سر کرده زیر آب و این همه برایت درد سر درست کرده. مادرت دارد دق می کند. می گفت اگر هرچه زود تر پیدایش نشه خودم را می کشم…”
” معصومه! نگفت اگر پیدایش بشه چکار می کند؟ ”
” نفهمیدم، من پشت پرده دور از آن ها نشسته بودم. گاهی خیلی یواش حرف می زدند. اما فهمیدم که مادرم به او گفت باید بی سرو صدا جمع و جورش کنی. حتا گفت تف سر بالاست مواظب باش تو صورت خودت برنگرده، که نفهمیدم یعنی چی…لی لو می دونی کجاس؟ می تونی پیداش کنی.؟ ”
و گفتم:
” مادرت گفت می ترسم حالا که خرش از پل گذشته دیگه پیداش نشه … لی لو ! خرش از پل گذشته منظورش چی بوده؟ ”
” می خوای چکار؟ معنیش به چه دردت می خوره، معصوم برای تو این حرف ها خیلی زوده. ”
دل به دریا زدم و پر روئی کردم:
” می خوام هر وقت رحیمی پیدا کردم نگذارم خرش از پل بگذره، اما نمی دانم چه جوری…”
معصومه جان به آنجا که رسید دست خودت نیست، حتمن خره از پل میگذره..”
داشتم مزه مزه اش می کردم و می خواستم کمی واضحتر برایم تعرف کند، چون احساس می کردم نباید از چنان خری بدم بیاید که مادرم با تحکم صدایم کرد :
” معصومه کدام گوری هستی زود باش بدو بیا و…”
و من با ترسی که تمام بدنم را لرزاند از لی لو جدا شدم و بطرف اتاقمان دویدم.
هنوز وارد اتاق نشده بودم که ” دی لی لو ” از مادرم جدا شد و رفت بطرف اتاقش.

” لی لو چه می گفت؟ از رحیم خبر داشت.؟ ”
ترسیدم بگویم با لی لو نبودم. چنان محکم و با نیمه تحکم پرسید که راهی جز اعتراف برایم باقی نمانده بود.
” در مورد کجا بودن رحیم نپرسیدم ولی به او گفتم که مادرت خیلی نگران است و حتا گفته که اگر این کار با پیدا شدن رحیم بی سرو صدا حل نشود خودم را خواهم کشت. ”
بدش نیا مد، چون پرخاشی نکرد و چهره اش نشان می داد که دارد مزه مزه اش می کند.
و حاصل مزه مزه کردنش این بود که رو کرد به من و گفت:
” منظورت از این کار، چه کاری بوده ؟ ”
و من ِ احمق برای اینکه نشان بدهم بزرگ شده ام و می توانم با بزرگتر از خودم مکالمه داشته باشم، بی معطلی گفتم :
” همین که خر رحیم از پل گذشته است…”
که طوفان شد. چنان غرشی کرد و رفت توی دلم که بندش را برید، نزدیک بود خودم را خراب کنم.
” رحیم چه خری را از پل گذرانده؟ تو این حرف ها را از کی شنیدی؟ می دانی که چه گهی خورده ای؟ باید پدرت را چنان بسوزانم که دیگر نه از این فکر ها بکنی و نه ازاین حرف های مزخرف بگوئی…گور پدر همه شان هم کرده از رحیم بیشرف گرفته تا لی لوی بی حیا و تا مادرش با این بچه بزرگ کردنش.”
درمانده وساکت به دیوار تکیه داده بودم. از فکرم گذشت:
” کاش مادر نداشتم ”
ولی در ته دلم دوستش داشتم و دلم نمی آمد بدش را بخواهم، اما افسوس که گاه در حد خود کشی از تحکم ها و داد و قال هایش به تنگ می آمدم.

چند روز گذشت ولی خبری از نقل مکان به خانه مشتی خانم جان نشد. دل به دریا زدم و گفتم.
” دی لی لو می گفت یکی از راه هایش هم می تواند نقل مکان از این خانه باشد. ممکن است برود خانه مشتی خانم جان. ”
برادرم که می دانست من دلم می خواهد از این خانه برویم خانه مشتی خانم جان رو به مادرم گفت:
” اگه ما زود تر بجنبیم مشتی خانم جان دیگه اتاق خالی نداره که دی لی لو بگیرد”
چیزی نمانده بود به پرم ببوسمش، بخصوص که مادرم را بفکر انداخت و همین تکان سبب شد که در پایان ماه نقل مکان کردیم و رفتیم خانه مشتی خانم جان. و من نمی دانم چرا بی دلیل یا شاید هم به دلیلی واهی کبکم خروس می خواند.
موقع خدا حافظی لی لو دست انداخت گردنم و بوسیدم و آهسته در گوشم گفت:
” حالا زوده، خیلی بفکر پیدا کردن کسی نباش. وقتی هم پیدا کردی به قول خودت نگذار خرش را از پل بگذراند. ”
نشد بپرسم پس چرا تو گذاشتی.
مشتی خانم جان درست گفته بود، جایمان بزرگتر و راحت تر بود. اما من اتاق اختصاصی نصیب ام نشد. با برادرم هم اتاق شدیم، و این یعنی امکان و آزادی بیشتر.
ضمن اینکه مثل همه ی برادر ها رگ گردن ِ آماده ای برای ورم کردن داشت و یک جورائی هم خوش نداشت کسی به ” آبجیش ” چپ نگاه کند، ولی خیلی هوایم را داشت ومی رساند که دوستم دارد. با اینکه بیش از سه سال از من بزرگتر نبود اما حالت سر پرستی داشت ومن تا حالا باهاش کنار آمده بودم.
مادرم گاه و بی گاه سر زده می آمدم سراغم و چون هر بار من را مشغول درس خواندن می دید حظ می کرد. به برادرم آنطور که مرا زیر نظر داشت پیله نمی کرد. کمی هم چون با او هم اتاق شده بودم خیالش راحت بود اما من چشم چشم می کردم تا پسری را که مشتی خانم جان اشاره کرده بود بیابم ، و تا حالا موفق نشده بودم.
روزی که مادرم پیراهن هائی را که سینه و باسنم را قالب می گرفت سوا کرد و پوشیدنشان رامجاز ندانست فهمیدم که دارم پوست می ترکانم و سینه و باسنی که می تواند در پیراهن های خاصی خود نمائی کند، به هم زده ام و این فاصله گرفتن از کالی می توانست برای دام گستری بسیار مفید باشد.
بخاطر برادرم اتاقمان آینه مستقل داشت و من در غیاب او و مادرم مدت ها خودم را در آن ورانداز می کردم. داشتم مثل دختر هائی که کم و بیش بر و روئی دارند خود باور می شدم.
پدرم در این خانه هم بساط کتابخوانی را راه انداخته بود. شب های تعطیل گاه همه ی همسایه ها پس از شام برای نشستن پای منبر ِکتابخوانی پدرم به خانه ما می آمدند و هر یک آنقدر تنقلات با خود می آوردند که مادرم را جز برای تهیه چای که آن را هم یاری می کردند کار دیگری نداشت.
صدای گرم و مردانه پدرم و تسلطی که برای خواندن داشت، و بخصوص که گاه سر از کتاب برمی گرفت و تفسیر و تعبیر های خودش را چاشنی می کرد ، شب های گرد هم آئی را بسیار پر رونق و خوشایند کرده بود. من نیز از پا های ثابت این شب ها بودم و خوشبختانه مادرم مخالفتی نداشت.
فکر اینکه کاش کسی چون ” امیر ارسلان نامدار ” به سراغم می آمد و برای به دست آوردنم، بهمانگونه که برای دست یابی به ” فرخ لقا ” به آب و آتش می زد،مستم می کرد. و به دنبال آن، چه خواب لذتبخشی می رفتم. به راستی چه عالم شیرینی دارد نو جوانی.
گاه نیز بجای کتاب ” امیر ارسلان نامدار ” تکه هائی از کتاب ” شیرویه ” را می خواند که برای من دلچسب نبود. سر راستی امیر ارسلان را برایم نداشت.
در یکی از این شب های کتابخوانی بود که مادرم گفت:
” معصومه امشب یا نمی آئی برای کتابخوانی یا اگر دلت می خواهد بیائی کنارمن می نشینی و جنب نمی خوری. ”
وقتی که شب همه جمع شدند و من هم رفتم کنار مادرم نشستم فهمیدم این خط نشان برای چه بوده است.
آن شب ابراهیم با خواهر و مادرش نیز آمده بود و من بالا خره توانستم کسی را که دنبالش می گشتم ببینم. چون ” مشتی خانم جان ” هم آمده بود و مادرم بیشتر حواسش به او بود تا کوتاهی نکرده باشد فرصت پیدا کردم خوب او را دید بزنم. با امیر ارسلان هوائی شده بودم و بهمین خاطرنظرم را نگرفت. با اینکه ” رحیم ” لی لو را هم با نگاه خریداری ندیده بودم ولی نمی دانم چرا فکر کردم که حتا در حد ” رحیم ” هم نیست در حالی که من خودم را خوشگلتر از لی لو می دانستم.

به این نتیجه رسیدم که باید فکر و خواستم را از آن چهار دیواری بیرون بکشم. نبایستی در محدوده خانه مشتی خانم جان اسیر بمانم. در این محیط ها حد اکثر می شدی پلی که آدم هائی چون رحیم و ابراهیم خرشان را از آن بگذرانند. و متوجه شدم که برای جدا شدن از آن فضا و آن دید ها و تفکرات باید درس بخوانم وخودم را به دانشگاه برسانم تا قدرت پرواز بیابم.
ضمن قبول این نظر و تلاش بیشتر برای دستیابی به آن، رشد اعضایم و ترشحات درونی و نگاه های دیگران و احساس نیازی که آرامم نمی گذاشت عذابم می داد. آن هدف و این نیاز جدالی را در درونم آغاز کرده بودند.
در این حال احتیاج داشتم تنها باشم، ولی می دانستم که اتاق اضافی نداریم تا به من یا به برادرم بدهند. ولی فیزیولژی بدن با نداری و عدم امکان کاری نداشت.
در این تلاطم، نشست خصوصی مشتی خانم جان با مادرم شد قوزی بالای قوزم:
” دی احمد، معصومه کم کم داره می رسه. باید خیلی مواظب باشی، میوه رسیده را زود از درخت می چینن . خود دختر هم برای چیده شدن آمادگی نشون می ده و کاری به ریخت و قیافه و امکانات دزد نداره، زود راه می ده دس خودش هم نیست بدنش می طلبه. ”
داشت بی انصافی می کرد، اگر چنین بود آن شب گوشه چشمی به ابراهیم نشان می دادم.
مادرم با حالی درمانده، گفت:
” مشتی خانم، میگی چکار کنم. هم معصومه خودش دختر خوبیه هم من در حد امکان مواظبش هسم. ”
” البته حالا کمی زود ه ولی می خوام اسمش را بذارم روی رضا پسر خواهرم تا تکلیف روشن باشه…”
مادرم گمان نمی کرد که من مدتی است از مدرسه آمده و در اتاقم هستم و این به من فرصت داد که حرف هایشان را با دقت گوش بدهم و آتش بگیرم. خودشان می برند و می دوزند بی توجه به خواست و نظر طرف…عجب حکایتی است این مادر سالاری.

تاثیر مشتی خانم، بر مادرم باور نکردنی است و می دانستم که با رفتن او مرارت جدیدی با مادرم خواهم داشت. خودم را به درس خواندن مشغول کردم تا اگر مادرم سر زده وارد شد کمی آرام شود. همینطور هم شد. با رفتن مشتی خانم، نا مهربان در اتاقم را باز کرد و دید که دارم درس می خوانم. سکوت کرد و بعد آرام به سویم آمد.
” معصوم! چکار می کنی؟ ”
دیده بود که دارم درس می خوانم ولی می خواست سر صحبت را باز کند:
” خوشحالم خوب می خوانی.”
” تصمیم جدی دارم که نمرات خوبی بگیرم تا راهم برای ورود به دانشگاه هموار تر بشود. ”
با فشار جلوی ترکیدنش را گرفت.
” چی؟ … دانشگاه دیگه چیه ؟ تو بتونی تا کلاس نهم بخونی کلاهم را می اندازم بالا. تا همان قدرهم از سرمان زیاد است. امکان بیشتر نداریم. الان تو فکر جمع و جورکردن تکه هائی برای جهیزیه ات هستم. “

چشمم سیاهی رفت. همانطور که سرم روی کتاب بود گفتم:
” مادر به فکر جهیزیه نباش، من تا دانشگاه را تمام نکنم به این فکر ها نیستم. من هر طور شده خودم را به دانشگاه می رسانم.و…”
با تندی تشر گونه ای گفت:
” این فکر های باطل چیه تو سرت راه دادی. بیرونشون کن تو باید بعد از کلاس نهم شوهر کنی و از قبلش، هم باید بفکر جهیزیه باشیم وهم مرد مناسبی را در نظر بگیریم. حرف زیادی هم نباشه. می دونی که من از خیره سری خوشم نمیاد…”
برای اولین بار جلویش ایستادم، با کمری که بسته بود چاره دیگری نداشتم، باید دل به دریا می زدم وخودم را برای هر مجازات وبرخوردی آماده نشان می دادم.
” مادر! لطفن مرا برای کسی تیکه نگیر. من اگر حتا به دانشگاهم نروم وبه همان کلاس نهمی هم که می گوئی اکتفا کنم نمی خواهم کسی برایم شوهر پیدا کند، الا که خودم انتخاب کرده باشم. به دوستت هم بگو نشانم نکند. ”
گیج شده بود، مثل اینکه متوجه نمی شد که چه می گویم. با سکوتی که دلهره طوفان را داشت بصورتم نگاه کرد. لب هایش به لرزش افتاده بود. ترسیدم قلبش از کار بیفتد. نشستم دستانم را جلوی صورتم گرفتم و شروع کردم به گریه کردن. حرف هائی را زمزمه کردم که خودم هم نفهمیدم چه می گویم،
اما لحنم را از قدرت انداختم وچند بار در حال گریه گفتم:
” مادر چرا مرا دوست نداری؟ همیشه هم دوست نداشته ای و جرم دختر بودنم همیشه توی سرم خورده است.”
و در حالت بغض ساکت شدم و سرم را گذاشتم روی کتابی که روی میز باز بود.
چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت. دور که می شد گفت:
” بالا خره نرمت می کنم ”
و فهمیدم که دست بردار نیست.

از مدرسه که آمدم دیدم بازمشتی خانم با مادرم سرشان توی هم است. ترسیدم،
بدنم یخ کرد…چه پیله ای کرده اند و باچه عجله ای.
سلام کم رنگی تحویل دادم و رفتم در اتاقم. علاقه ای به شنیدن حرف هایشان نداشتم. تصمیم خودم را گرفته بودم. روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم. نمی خواستم بخوابم و لی نمی دانم چرا خوابم برد. برادرم که با سرو صدا وارد شد، چشم باز کردم، فهمید که خوابیده بودم.
” معصوم خواب بودی؟ چرا؟ چی شده؟ ”
جوابش را ندادم فقط پرسیدم:
” مشتی خانم هنوز اینجاست؟ ”
” بله اینجاست. جریان چیه؟ مدتی است زیاد میاد خانه ما. ”
ساکت شدم.
” چیزی شده که من نمی دانم؟ ”
به سکوتم ادامه دادم.
” چرا حرف نمی زنی؟ ”
داشتم مزمزه می کردم که صحبت های مادر را با او در میان بگذارم یا دور نگهش دارم.
فکر کردم بد نیست که همراهی او را داشته باشم، و به دنبال اصرار مجددش تمامی ماجرا را برایش تعریف کردم، چشمانم پر از اشک شد. می دانستم تحمل گریه های مرا ندارد.
جوان تر از این بود که بتواند حلال چنین مشکلاتی باشد. سرش را خاراند و رفت در فکر. دلم سوخت، نبایستی فکر او را ناراحت می کردم.
” معصوم جان از روی تخت پاشو می خواهم با لباس، کمی دراز بکشم. ”
متوجه شدم که روی تخت او خوابیده بودم.
همانطور که چشمانش بسته بود گفت:
” می خوای با مادر صحبت کنم؟ …معصوم البته خدائیش راست گفته که دانشگاه رفتن خرج داره و ما نداریم، و لی در مورد ازدواج ضمن اینکه حالا موقع این حرف ها نیست، راهنمائی های مادرانه را قبول دارم اما اصرار و به کرسی نشاندن حرف و نظری که باب میل تو نیست، را درست نمی دانم. من همین امروز در موردش با مادر حرف می زنم. ”
” خودت را خسته و سنگ رو یخ نکن فایده نداره، نرود میخ آهنین در سنگ ”
” بالاخره چی؟ نمیشه که همین جور استخوان لای زخم نگرش داشت. ”
” می دانم که مادر از خر شیطان پائین نمیاد ”
” پائین نیاد، نمیشه که هیچی نگفت “

“مادر قرار است برای معصومه خواستگار بیاید؟ ”
” تو را جلو انداخته؟ نه پسرم، قرار نیست که خواستگار بیاد. می دانی که دختر ها زودتر به سنی می رسند که باید مواظبشان بود و راهنمائیشان کرد.”
” پس مشتی خانم جان در مورد چه چیزی آمده بود و با شما
مفصل صحبت کرده ؟ ”
” وقتی آدم دختر در خانه دارد، هرکسی به شکلی برایش آستین بالا می زند. مشتی هم بیشتر بخاطر دوستی با من آمده بود که معصومه را در آب نمک بخواباند. می خواهم پیش از هوائی شدن دلش به جائی بند باشد ضمن اینکه می دانی ما تنگ تحصیل دانشگاهی را نمی توانیم بکشیم.
این نبود که حالا بیا ازدواج کن. و همین حالا درس را کنار بگذار.
می دانی که امسال کلاس نهم را تمام می کند. خواستم با پایان درسش بلا تکلیف نباشد ”
” مادر اجازه بدهی من با او صحبت می کنم و مخصوصن حالیش می کنم که صحبت امروز و فردا نیست. من امسال دیپلمم را می گیرم انصاف نیست او را از گرفتن دیپلم محروم کنیم. این می شود همان تبعیضی که می گوید. من هم به او گفته ام که نمی توانیم
هزینه دانشگاه را تقبل کنیم. ضمنن بعد از دیپلم من کار می کنم تا بتوانم کمکی باشم ”
” خودت می دانی، هر جور صلاح می دانی با او صحبت کن “

و بدین ترتیب دو جواز گرفتم، تحصیل تا گرفتن دیپلم و عدم تحمیل شوهر.
دیگه کم کم داشتم به خیابان که می رفتم متلک باران می شدم، و این می رساند که دارم مورد توجه می شوم. و به خانه که می آمدم خودم را در آینه ور انداز می کردم. بخصوص سینه ها و باسنم داشتند کم کم دلربا می شدند.
یکروز یکی از جوان های متلک گو از کنارم که رد شد گفت:
” چه سینه ها و باسنی! عین شلیل پوست کندس…”
از بعضی از متلک ها خوشم می آمد، پراز ذوق و احساس بودند.
هر قدر با منش و آرام، راهم را می رفتم ولی متلک گو ها آنقدر نزدیک می شدند که احساس می کردم در گوشم حرف می زنند.
و به دنبال یکی از همین دفعات بود که در گیری شدیدی بین کسی که متلک گفته بود و جوانی دیگر که دیدم رگهای گردنش ورم کرده است در گرفت توجه نکردم، به حال خودشان گذاشتمشان و به راهم ادامه دادم. ولی ماجرا به راحتی تمام نشد.
شنیدم که شخص سومی گفت:
” حالا تو چرا دفاع می کنی؟ ”
” برای اینکه از اقوام ماست. ”
متلک گو به نفر سوم گفت:
” بی خود می گه نه قوم و خویشش است نه حتا اسمش را می داند، از گرد و مرد را رسیده بی خودی پاچه می گیرد . ”
مؤدب باش وگرنه می زنم دهانت را پر خون می کنم ”
” نگو، اگر مردی عمل کن ”
و من صدای ضربه ای را که زده شد شنیدم.
نفر سوم که حالا چنتائی شده بودند رفتن که زننده را گوشمالی بدهند که یکی از آنها گفت:
” اول بپرسیم که اسم دختر را می داند و دختره هم او را می شناسد یا نه شاید واقعن دارد از ناموسش دفاع می کند…
اگر او را می شناسی، بگو اسمش چیه؟
” معصومه ! ”
داشتم به راهم ادامه می دادم ولی با قدم هائی که برای توجه به ماجرا و گوش دادن، آهسته تر برداشته می شد، متوجه شدم دوتائی از میانجیگرها دارند بطرفم می آیند. و کسی صدا کرد
“معصومه خانم ! ”
ایستادم و بطرفشان روگرداندم.
” می بخشید معصومه خانم شما آن آقا را می شناسی. ”
و به کسی که ماجرا را شروع کرده بود اشاره کردند. واضح بود که من هیچکدام را نمی شناختم. ولی دیدم اگر کوتاه بیایم کار بالا می گیرد و کسی را که از من دفاع کرده است به باد کتک می گیرند.
” بله اقوام ماست ولی من احتیاج به حمایت او ندارم، خودش مقصر است که آغاز کننده است ”
” نگوئید خانم! او از شما که بشکلی ناموسش هستید دفاع کرده است. ”
ولی من به راهم ادامه دادم و دور شدم، اما گویا کار بیخ پیدا کرده بود.
به خانه که بر گشتم برادرم که بتازگی کاری پیدا کرده بود، خانه نبود.
دست و روئی شستم و روی صندلی پشت میز تحریم نشستم و تکیه دادم. ماجرای آن روز داشت مثل یک فیلم مستند سینمائی از جلوی چشمانم رد می شدد.
” او کی بود؟ چرا خودش را در حد کتک کاری جلو انداخت؟
از همه مهمتر اسمم را از کجا می دانست؟ و چرا گفت که من قوم و خویششان هستم، و ماجرا را ناموسی کرد؟
بعد از من ماجرا به کجا کشیده شد؟ ”
در این فکر ها بودم که مادرم صدایم کرد. رفتم دیدم با علاقه چای داغی جلویم گذاشت، کاری که کمتر بخصوص با من می کرد.
” معصوم! خیلی خوشحلم که مرتضا کار گرفته ”
و چشمانش اشکی شد که حتمن اشک شوق بود. در آمد این کار می توانست در روند زندگی من هم مؤثر باشد.
من هم خوشحال بودم. چای را خوردم، کمی با مادرم صحبت کردم و به اتاقم برگشتم. ساعتی را که باید برادرم می آمد پشت سر گذاشته بودیم. مادرم با دلشوره چندین بار علت را از من که کمترین اطلاعی نداشتم پرسید. و من دلداریش می دادم که نگران نباید بود، کسی که کار می کند بارگشتش دست خودش نیست چون گاه ناچار است که قدری بیشتر کار انجام بدهد.
بالا خره آمد و مادرم را از نگرانی در آورد. ولی خیلی خسته و جدی بنظر می رسید. چای مادرم را به بهانه دوش گرفتن رد کرد و آمد در اتاق مشترکمان.
کمی آب به سر و صورتش زد و رو به من گفت:
” معصومه امروز در راه مدرسه چه خبر بوده؟ ”
لحن صدایش پرخاشگرانه نبود. و این از خصائل پسندیده او بود که بخصوص با من همیشه نشان می داد. و من هم کمتر به او دروغ می گفتم.
ماجرا را همانطور که اتفاق افتاده بود از سیر تا پیاز برایش تعریف کردم و پرسیدم که، از کجا فهمیده است؟
سکوت کرد و روی لبه تخت نشست.
مادرم مثل همیشه سر زده آمد تو و شروع کرد قربان صدقه اش رفتن و اصرار که اگر ناراحتی داری به من بگو.
” مادر چرا فکر می کنی که باید ناراحت باشم؟ نه، اصلن ناراحت نیستم فقط کمی خسته ام دوش می گیرم و می آیم تا با هم شام بخوریم. ”
و تعجب کردم وقتی احوال پدرمان را پرسید و اینکه چرا مدتی است که شب های کتابخوانی ندارد.
” معصوم می دانی کسی که امروز بخاطر تو با متلک گو در گیر شده کی بوده ؟ او را تا بحال دیده بودی؟ او هم خودش گاهی به تو متلک گفته؟ ”
بهتم زده بود. چه می خواهد بگوید؟ از کجا و چگونه از ماجرا مطلع شده است؟
” نه داداش نمی دانم کی بود. کسی بوده که من باید می شناختمش؟ چون اسمم را می دانست همانطور که برایت توضیع دادم. ”
” نزدیک بوده کتک حسابی بخورد که دانستن اسمت و ابراز این که تورا می شناسد نجاتش داده. یکی از دوستانم شاهد ماجرا بوده است. ”
” گمان نمی کنم در این جریان من تقصیری داشته باشم؟ این بیماری جامعه ماست. فکر نمی کنم که در کشورهای دیگر و حتا در شهر های دیگر خودمان هم چنین وضعی باشد. ”
هنوز حرفم تمام نشده بود که رفت دوش بگیرد و در تمام شب دیگر صحبتی در این باره نشد، و می رساند که من را گناهکار نمی داند. ولی خواب مرا آشفته کرد. تا مدت ها در رختخواب غلط زدم و در فکر ماجرائی بودم که یک جورائی می توانست به من هم مربوط باشد.
آنکه اسم مرا می دانست و تن به خطر کتک خوردن داده بود، کی می توانست باشد؟ من حتا صورتش را هم درست ندیده بودم.

آخرهای سال تحصیلی بود. تصمیم داشتم قسمتی از وقت تابستانم را برای سال بعد که سال گرفتن دیپلم بود صرف کنم. به این امید بودم که شاید معجزه ای شد وزمینه رفتن به دانشکاه برایم فراهم می شد.
در راه برگشت به خانه بودم که جلویم سبز شد. داشتم جریان آن روز را فراموش می کردم.
بلند بالا و خوش قیافه بود و لااقل در این بر خورد بسیار مؤدب بود.
با اینکه هوا خیلی سرد نبود کت و شلوار خاکستری با کراوات قرمز بوشیده بود.
” معصومه خانم مزاحم شده ام بابت آن روز پوزش بخواهم، من اهل درگیری و جنگ و دعوا نیستم ولی، ناچارم کردند. داشتند زیاد ه روی می کردند.
من شما را دور را دور می شناسم، و یکجورائی وظیفه خودم می دانستم، دخالت کنم. ”
از برخورد و منشش خوشم آمده بود و با حرف هایش کنجکاو شده بود که بدانم این دور را دوری که می گوید چگونه آشنائی است.

” از شما ممنونم که بخاطر حمایت از من خو را در گیر کردید. کاری نمی شود کرد چون بی بند و باری بعضی از جوان ها در بطن جامعه ما بخصوص در تهران در پاره ای از آنها ها نهادینه شده است. بهر حال از مزاحمتی که برای شما درست شده بود من هم پوزش می خواهم. ”
خدا حافظی کردم و به راهم ادامه دادم. در مغزم جنجالی به پا شده بود.
با آن سر و ضع برای فقط پوزش خواهی نیامده بود. چه پوزشی، من کمترین دخالتی در آن ماجرا نداشتم. حجب ِ با وقاری در چهره داشت، و کمی هم بفهمی نفهمی رنگ چهره اش قرمز شده بود. نام مرا از کجا می دانست؟ و همین ” از کجا ” موریانه کنجکاوی را در جانم ریخت. معقول نبود که از خودش بپرسم. رها کردم تا روزی اگر جور می شد، ولی از تیپ اش خوشم آمده بود بخصوص که بیان صادقانه اش اثر گذار بود.
منی که در جوش جوانی بودم و بنا بگفته بعضی ها از زیبائی نیز بهره کافی داشتم نمی توانستم فکرکنم که این سر راه قرار گرفتن فقط برای پوزش خواهی باشد و بدن ترتیت رویای شبانه در رختخوابم رونقی دوبار یافت.
سر و وضعش خوب و چهره و پوشش نیز از بد نبود بهتر بود. نحوه بیان شمرده و متینش نیز اثر گذار بود. ماجرای آن روز هم می رساند که بی نظر نیست.

کیست؟ چگونه نام مرا می داند؟ چرا آن روز سر بزنگاه پیدایش شد؟ وچرا امروز به بهانه پوزش خواهی دوباره سر راهم قرار گرفت؟ سؤال های بی جواب ذهنم بود.

سنگینی امتحانات پایان سال و علاقه من برای قبول شدن مدتی مرا از صرافت این فکرها و حرف و نقل ها انداخت، و کمک فراوانی بود تا دیپلم را با نمرات خوبی قبول شوم و دوره دیگری از زنگی ام پایان بیابد.
پس از آن هم شدیدن در تدارک مراسم عروسی برادرم بودیم که آن را به خاطر امتحانت من عقب انداخته بودند.
عروس از دوستان من بود. کسی که البته بعدن دوست شدیم.
یک روز که برادرم با اتومبیلی که تازه خریده بود آمد جلوی دبیرستان تا من را ببرد خانه او را که کنار من ایستاده بود دید گرفتار با یک نگاه شد، و دل به دریا زد و از او هم خواست که برساندش. او هم قبول کرد. سوار که شد، برادرم گفت:
” از اینکه با دوست خواهرم آشنا می شوم خوشحالم ”
ومن حرفش را اصلاح کردم:
” داداش! ایشان امسال دیپلم می گیرند ما همکلاس نیستیم…”
و او در حرفم دوید و برادرم را یاری کرد:
” …ولی ضمن اینکه هم دبیرستانی هستیم دو دوست خوب هم دیگریم. ممنون از محبتتان ”
و بدین ترتیب ما دوست شدیم و اولین گامی که بالا خره منجر به نامزدی برادرم با او شد بر داشته شد.

شب عروسی جوانی برازنده مشتی خانم جان را همراهی می کرد که به مادرم می گفت خاله. وقتی به آن ها نزدیک شدم که خوش آمد بگویم در یک قدمی آنها میخ کوب شدم پا از پا نمی توانستم بر دارم. مادرم که کنار ِ مشتی خانم جان نشسته بود با سر اشاره کرد که جلوتر بیا ولی من بهت ام زده بود. نمی توانستم جلو بروم و به بهترین دوست مادرم خوش آمد بگویم. از آخرین باری که او را دیده بودم شکسته تر شده بود و می رساند که حتمن مادرم نیز در همین حد جای پای زمان را در چهره دارد ولی بنظر ما نمی آمد.
رفتم جلو، مشتی خانم جان ازجا بر خواست و در آغوشم گرفت و بوسید و شروع کرد ازم تعریف کردن.
در تمام این مدت جوانی که همراهش بود نیز برخاسته منتظر بود. او را شناخته بودم و بهمین خاطر دلم نمی خواست خوش و بش با مشتی خانم تمام شود و من با او رو در روشوم.
مرا که رها کرد گفت:
” با مهندس رضا سرلکی خواهر زاده ام آشنا بشو. ”
دستم را بسویش دراز کردم و با پر روئی گفتم:
” جناب مهندس حالا متوجه شدم که از کجا اسم مرا می دانستید.
از آشنائی با شما خوشحالم. به عروسی برادرم خوش آمدید”
مشتی خانم رو به مادرم گفت :
” دی احمد، می بینید معصومه چه خانمی شده و چه سرو زبون خوبی پیدا کرده ”
تشکر کردم و داشتم می رفتم سراغ بقیه مهمان ها که مادرم خودش را به من رساند.
” معصوم تو خواهر زاده مشی خانم جان را از کجا می شناسی؟
این همان پسری است که سالها پیش مشتی خانم در موردش با من صحبت کرد و تو را برایش در نظر گرفته بود که خودت و برادرت باهم موافقت نکردید. ”
” مادر چه می خواهی بگوئی؟ مگر من حالا در مورد او حرفی زده ام. مدتی پیش در راه مدرسه با کسی که به من متلک گفته بود در گیر شد که جریان را احمد می داند. از همان روز از اینکه اسم مرا می دانست تعجب کرده بودم که امشب بخصوص با اشاره ای که همین حالا تو کردی متوجه شدم. از نظر من والسلام. چیز دیگری در میان نیست. ”
شب خوبی بود، خوشحالی برادرم در من اثر مثبت داشت.
همسرش ” عاطفه ” نیز با آرایش ملایمش مثل یک جواهر می درخشید. وقتی که برای گرفتن عکس در بینشان قرار گرفتم مهندس رضا سر لکی را کنار خودم یافتم حضور او توجه برادرم را جلب کرد. بسیار مختصرهمه ماجرا و بخصوص اشاره مادر را برایش توضیح دادم.
نگاهی به من انداخت، چشمانش را روی صورتم چرخاند و دهانش را بر روی سؤالی که در ذهنش بود بسته نگه داشت ولی من آن را به وضوح دیدم.
خودش را به او رساند، همراهیش کردم و مراسم معرفی را انجام دادم.
” آقای مهندس از آمدنتان سپاس گذارم. همه ی ما خاله مشتی خانم جان را دوست داریم و در حقیقت باید از ایشان تشکر کنم که ما را سرفراز کرده اند بخصوص که بانی آشنائی با شما نیز شدند.

شب خوبی بود. احساس می کردم که کم و بیش به همه خوش گذشته است.
دورا دور مواظب بودم که آقای مهندس از من چشم بر نمی دارد و این آن چیزی بود که می خواستم. در یکی دوباری که او را دیده بودم ازش بدم نیامده بود بخصوص که دریافتم تحصیلات دانشگاهی هم دارد. شکار خوبی بود باید دقت می کردم که از دامم درنرود، بهمین خاطر از کنارش که رد می شدم به بهانه رتق و فتق امور، عشوه خاصی را می ریختم در حرکاتم.
مادرم بیشتر وقتش را در کنار مشتی خانم بود. یکبار دیدم که قیافه همیشگی را ندارد، کمی برافروخته و بی حوصله نشان می داد، بالا خره بلند شد و به بهانه ی گشتی در بین دعوت شدگان آمد سراغ من.
” معصوم اینقدر نه و نو کردی و پیف پیف راه انداختی تا مرغ از قفس پرید. مشتی خانم جان دختر دائیش را یرایش لقمه گرفته است…”
” مادر راجع به چی صحبت می کنی؟ لقمه برای کی گرفته اند؟ ”
” راجع به مهندس صحبت می کنم. ”
” این ها که می گوئی به من چه ارتباطی دارد؟ مادر خودت خوب می دانی که نه به بار بود و نه به دار، مهندس سرلکی به من چه ارتباطی دارد. مگر من خانواده ندارم ؟ آنها که بطور رسمی نیامده اند که من رد کرده باشم، هرچند اگر هم می آمدند خیلی احتمال داشت که من قبول نکنم ولی بقول معرف قصاص قبل ازجنایت که نباید کرد؟ ”
مادر رفت در فکر. درستی حرف های من متوجه اش کرده بود.
در آن حال و وضع نمی خواستم ببینمش.
” مادر نگران نشو مهندس شکاری است که در دام من دارد دست و پا می زند. او سراغ دختر دائیش نخواهد رفت. منتظر روی خوشی از طرف من است. ولی من تصمیمم را نگرفته ام. بگذار عروسی تمام بشود بعد به تو خواهم گفت که کفتر مهندی رضا سر لکی بر کدام بام خواهد نشست. خیالت راحت باشد، کسی جائی نپریده است “

با پولی که برادرم در اختیارم گذاشته بود رفتم یکی دو تیکه ای را که احتیاج داشتم تهیه کنم. خسته برگشتم خانه. مادرم خانه نبود. به اتاق خودم رفتم کمی از لباس های اضافی را در آوردم رفتم خودم را بی اندازم روی تختم دیدم پاکتی روی بالش ام گذاشته شده، با تعجب دیدم که پاکت حاوی کارت دعوت عروسی است…عروسی!
عروسی کی؟ متوجه شدم که گذاشتن پاکت روی تختم کار مادر است. کارتی بود که پست نیاورده بود. جائی تمبری رویش به چشم نمی خورد. در پاکت باز بود کارت را در آوردم و خواندم. خشکم زد. حتا یک درصد فکر نمی کردم کارت عروسی رضا سرلکی باشد.
کارت دعوت عروسی آقای مهندس رضا سرلکی بود با دختر دائیش نرگس در ماه آینده.
گذاشتمش در پاکت و دراز کشیدم.
خب حتمن از همان اول نظر ازدواج با من نداشته است. اما کار هائی که کرده بود بر خلاف این نظر بود.
به محترم بودنش نمی آمد که می خواسته دوست دخترش بشوم و در نهایت با دختر دائیش ازدواج کند.
و در انبوهی از این فکر ها بودم که خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیر وقت بود. مادرم آمده بود. برادم هم بعد از عروسی خانه ای جدا داشت.
” معصوم کارت را خواند؟ چه نوشته بود؟ ”
” مادر مگر مشتی خانم که کارت را به تو داد نگفت که برای چیست؟ ”
” چرا گفت. ”
” من دارم می روم خانه ” احمد ” ، می خواهم چند روزی آنجا باشم ”
” یعنی من تنها بمانم؟ ”
” مشتی خانم جان عزیزت هست چرا تنها بمانی؟ ”
گفتم:
” هرچه آتش است از گور این خام مشهدی بلند می شود …”
و در را پشت سرم بستم…
****

” ” دی ” * = ” مادر