عقربه ها درست  روی عدد ١٢  نشسته بودند ، آستین ها را که بالا می کشید  پادوی حجره  را صدا زد ! آهای  پسر    حواستو جمع کن تا من برگردم . بازیگوشی نکن ، به مشتری درست جواب بده !!

چشم آقا !

    طبق عادت خانوادگی  و به شیوه کسبه بازار به مسجد شاه  رفت و نماز ش را   ادا کرد  ،  بدون آنکه اعتقاد چندانی داشته باشد !

این روزها  در کوچه پس کوچه های بازار   غلغله  است    ، مردم  در رفت و آمد ند  و صدای تبلیغ چی های سرای  ، پارچه فروش ها ، فرش و قالی ،  طلا فروشی ، لباس های زیر و رو،  ظرف و ظروف ،  و  لوازم خانگی  ، در  تیمچه  ، و زر و زیور و بدلی جات و  خرده ریز وغیره … با همهمه مردم مخلوط شده  . هرکس برای پیدا کردن نیاز های خود ، جمعیت را کنار می زند تا به فروشگاه مورد نظرش برسد !

”  بار کول ” های  خسته  بی توجه از کوچه های تنگ و دورودراز   و سر پوشیده  رد می شوند ، و مردم از روی دلسوزی و ترحم کنار می کشند  و راه را برای شان  باز می کنند  ‘ تا آن ها سنگینی بارشان را در عبوری هموار  و آسان تر تحمل کنند  و به مقصد برسانند.

هوا هنوز سرد است ،  و بوی آب و جاروی  زمین خاکی  جلوی  حجره ها و  بوی تعفن لجن  جوی ها  ، و دم ، جمعیت عظیم مشتری ها ی عبوری ، به هم آمیخته   و هوا را نفس گیر کرده  است ، مردم اما توجهی به این چیز ها ندارند   و راه خود را می روند.

حاجی جمال آستین ها را پایین می کشد  و به سمت حجره برمی گردد  .

آ های  پسر ،  چه خبر  ؟ !  کسی با من کار نداشت ؟

نه آقا فقط چند نفر جنس ها را قیمت کردند و رفتند،

 ،باشه برو سر کارت .

حاجی جمال بعضی روزها  ناهار را در حجره و  گاهی  در چلو کبابی   شیخ الاسلامی سر بازارچه می خورد  ،

 اما امروز او مست از  بوی دستپخت  مادر است   ، خوش غذائی و اشتهای همیشگی  را از پدر ش به إرث برده ،  او هم  هیچوقت غذای خانه را از دست نمی داد .

  انگار همین دیروز بود که در بیست سالگی  به خواست پدر  و  همراه   او به  زیارت مکه  رفت  ، و بعد از برگشتن از این سفر بود که  پدر  بادی به غبغب انداخت و  فوت و فن کار در حجره را به او  یاد داد ،  و  مسولیت هایی را به او سپرد ،   تعصب  پدر او را مجبور به پذیرفتن کرد و الا او کجا و مکه و حجره داری و کار در بازار !!!

   اهالی بازار    بعد از مرگ نا به هنگام    حاجی کمال  ، او را که جمال  نام داشت  ” حاجی جمال” صدا  زدند  و این  اسم بر او ماندگار شد ،

      او  که می خواست  احترام و اعتبار نام پدر  مانند سابق  باقی بماند وانمود می کرد که با دیگران فرقی ندارد ، و مرام پدر را دنبال می کرد ، اما در واقع  دوست داشت مانند همنسلانش  جوانی کند  و به روز باشد ، او به دنیا جور دیگری نگاه  می کرد .   و به این ترتیب شیوه های  سنتی کار در بازار با خواسته هایش   متفاوت بود .

 ” حاجی جمال  ” بیست و هشت ساله بود  ، اما  وصیت پدر  را  هنوز در مورد ازدواج   به جا نیاورده  بود . او می خواست جوانی  اش را در سفر ، وگشت و گذار وهمراه با همسالان خود تجربه کند و  مقید به رسم و رسوم دست و پا گیر  نباشد.

 او نام خود را دوست نداشت  ، وقتی   صدایش می زدند گوش به کری میزد ، از اینکه پیشوند حاجی روی اسمش بود احساس   عقب ماندگی  و نا خوشا یندی داشت

، روزها   برایش تکراری شده بود ند ،  هم صحبتی با کسبه و أفکار  و اعتقادات آن ها زود خسته  اش می کرد و برایش کسالت  آور بود  و  تمایلی به معاشرت  با  آن ها   نداشت  ،  بیشتر کار می کرد و کمتر حرف میزد ، از پیشنهاد های مادر  برای ازدواج و وصلت   با خانواده های سر شناسی  که قبل از مرگ پدر با آن ها  مراوده  و دوستی داشتند   دلخور بود واز گزینه هایی که مادرش  توصیف می  کرد  و یا ترتیب ملاقات  با آن ها را می داد  به بهانه های گوناگون سر باز می زد و برنامه های او را پا در هوا  رها می کرد  ،  بیست و هشت سالگی برای خانواده او سن پدر شدن و قبول مسولیت زن و فرزند  بود  اما او گوشش به این رسم و رسوم بدهکار نبود .

در حال سرو کله زدن و نشان دادن جنس به مشتری  است

 مشتری بعدی هم  وارد  می شود

 ببخشید !  این شکلات خوری کریستال چند ؟

   ” الان میام خدمت شما !

   به مشتری قبلی  ، بله  خانم داشتم می گفتم که  این مخلوط کن  میتواند کارهایی از قبیل  …

 ” نه نه  !!! این را نمی خواهم ؛ ” آن یکی را بیاورید که روی جعبه آبی گذاشته اید  ،

   ، بسیار خب ، بفرمایید  این هم خدمت شما ؛

خب  “اگر می شود دفتر چه اش را  هم ببینم ؟ “

   البته ،  خانم  !  ولی این کار را باید در خانه انجام  بدهید ، دستورالعمل آن طولانی است …   فقط  برای شروع کار با این دستگاه ،  اول  دوشاخه را به برق میزنیم و …   و بعد مواد را داخل آن میریزیم و….

مشتری   ”   خب ، خب ؛    آقا این به درد من نمی خورد ، حالا آن یکی   که کوچکتر است را بیاورید؛

حاجی جمال  ” روی می گرداند به سمت مشتری  دیگر  ،  اوه !  ببخشید خانم محترم الان میام خدمت شما  !

اشکالی نداره من منتظر میمانم  .  و به جنس ها نگاه می کند .

 حاجی جمال به مشتری قبلی  برمی گردد ، گفتید   کدام یکی  ؟

  ” آن یکی که کوچکتر از  اولی  و نقره ای  رنگ است “

 حاجی جمال ، بله منظورتون اینه  ؟ خب، ،بفرمایید  !

 مشتری قبلی ، خب این قیمتش چنده  ؟

 حاجی جمال ،  قابل   شما را ندارد  ! …” روی جعبه نوشته شده “

 مشتری قبلی ،  خب باشه  ! حالا این چه کارهایی می کنه  ؟

 حاجی جمال ، خب این ها مانند هم اند  ولی  این یکی گنجایش کمتری داره

، مشتری بعدی انتظار ش  طولانی شده و کمی این پا و ان  پا می کند ،  و رو به  حاجی جمال ،  ببخشید  !  ممکنه جواب منو بدید آخه من وقت  زیادی ندارم !

  بله ، حتمن خانم  محترم ، الان میرسم خدمتتون  ، ببخشید .

 مشتری قبلی ، آقا أصلا من چیز دیگه ای انتخاب می کنم ،  این ها به دردم نمیخوره  ، یکی ارزونتر بیارید .

 حاجی جمال ، واقعن که  !  خانم عزیز من کارو زندگی دارم  !!!  مشتری دارم ،تصمیمتونو بگیرید ، بالاخره چی میخواهید؟

 مشتری قبلی  ، واه واه واه   ،  آقا با دستپاچگی که نمیشه خرید کرد  !  اصلن نمیخوام از این جا چیزی بخرم ،  این چه وضعیه حواستون به مشتری نیست  !!!   میرم از جای دیگه خرید می کنم  اینجا پر از فروشگاه لوازم خانگیه ؛

حاجی جمال نفس عمیقی کشید و دندان ها  را به هم فشرد  اما چیزی نگفت !  و  نگاهش را از  او برداشت وبا  لبخندی مشتری پسند  به سمت فرد منتظر بر گشت .

خیلی ببخشید  خانم محترم  ، بعضی مشتری ها وقت  زیادی می گیرند و  آخرش هم چیزی نمی خرند !   ” حالا من در خدمتتون هستم! بفرمایید  ، با لبخند “

مشتری دوم ” ممنون ،  إشکالی نداره !  لطفن  آن شکلات خوری کریستال رو می خواستم  ببینم  و قیمتش رو هم بفرمایید  “

بله حتمن ،  این هم خدمت شما و قابلی هم ندارد ، شما بپسندید ! بر چسب قیمت  هم دارد   !  با شما خوب حساب می کنیم ، با  ” لبخند ” !

 مشتری  ،  در حال دست کشیدن روی لبه ظرف و  چک کردن   نقش های خوش تراش و ظریف  کریستال    ،  یهو دستش را کنار کشید ، تیزی ریز  روی ظرف دستش را برید  و رو به حاجی جمال گفت ”  وای  حیف شد لب پر است ،  و در حالی که ظرف را می چرخاند، گفت   روی این تراش ها  هم پریده  ! “

 حاجی جمال ، اجازه بدید ببینم !

 مشتری  بفرمایید !

حاجی جمال ، نه نه منظورم دستتان بود  صبر کنید  خون می آید  ، بگذارید چسب زخم بیاورم ،  ما اینجا یک جعبه کمک های اولیه پر از دارو داریم ،  ، باید  زخمتان را زودتر ببندید ،

 مشتری ،  بله حق با  شماست  ! ممنون

حاجی جمال  چند دقیقه بعد چسب  را روی نرمه داخلی  انگشت شصت  خانم جوان چسباند . و  از بابت این صدمه عذر خواهی کرد

مشتری   ، از کمکتون خیلی ممنون ،  خب من از این   یکی خیلی خوشم آمده بود و دقیقا همین  رو میخواستم . فکر نمی کردم این طور بشود

 حاجی جمال ،  خیلی متأسفم  ولی همین یکی بود  ، من این مشکل را ندیده بودم   ،  می بخشید که   زخمی شدید و با این ترتیب   این ظرف قابل استفاده  نیست ، البته  میتونم تا  دوسه روز دیگه یکی مثل همین رو   براتون  جور کنم ، تا جبران بشه .

 آهای پسر بیا این شکلات خوری رو از اینجا ببر ،  دیگه توی شلف نزار تا ببریمش تو انبار. این  مرجوعیه ی .

 مشتری ، بله می گفتم  من این  را برای یکی از دوستان صمیمی ام  می خواستم ، فردا باید به دیدنش برم  ، خب   وقت دیگه ای   برای خرید کادو ندارم  !

 حاجی جمال ، بله بله حتمن ، قول میدم هر طور شده  لنگه همینو تا  فردا براتون  پیدا کنم ؛

 مشتری  ، اما آخه  …  من تا بعد از ظهر کار می کنم ، نمیتونم بیام بازار برام ممکن نیست .

 حاجی جمال ، نگران نباشید ، اصلن لازم نیست خودتون بیایید  ،  من هر طور شده یکی مثل همین با بسته بندی خیلی زیبا قبل از این که به مهمونی برید به دست شما می رسونم.

 مشتری  ، واقعن ؟! مطمئن باشم ؟ !

 حاجی جمال ، البته ،  قول من توی بازار زبان زده !!!  با خنده

مشتری راستی ؟ چه خوب ، ممنونم ،  با “لبخند “امیدوارم این محبت شما رو یک جوری جبران کنم ، شاید هم در روز های کریسمس !

 حاجی جمال با تعجب  ، چطور ؟ !  مگه شما روزهای کریسمس چه کار می کنید  ؟

 مشتری  ، خب مثل همه جشن می گیریم  و شادی می کنیم و به هم کادو می دیم و درخت  سرو و کاج  تزیین می کنیم و  تخم مرغ های رنگی  درست می کنیم و خیلی کار های دیگه !

 حاجی جمال ، خب بله من این سال ها می بینم که جوان ها چقدر به مراسم  و عید ها و رسم و رسوم ملیت ها مثل ” همین کریسمس ” والنتاین” ” عید پاک ” و مراسم  ” آب بازی ” و جشن های  باستانی  خودمون  ،  مثل  نوروز ، چارشنبه سوری ، سیزده بدر   تیرگان ، مهرگان ، و غیره … اهمیت میدن  ، به خصوص   ، پسر ها و دختر های جوان  ، خیلی این هارو  دنبال  می کنند  و به هم خبر میدن  ،  خب شما هم لابد یکی از همین جوان ها هستید ؟! درسته ؟

 مشتری ، البته ولی من یک فرق دیگری هم دارم !

 حاجی جمال  با نگاه کنجکاوانه، چه فرقی ؟

 مشتری  ، خب من مسیحی هستم و طبیعه که به کریسمس علاقه داشته باشم !

 حاجی جمال ،  یک دفعه گویی  چیزی توی ذهنش به هم ریخت !   اما به روی خودش نیاورد و گفت راستی ؟ چه جالب ، ولی  ظاهرتون نشون نمیده !   آخه شما مثل اونها چشم آبی و بلوند نیستید ؛

 مشتری ، خب من  با وجود این که اجدادم ایروانی  هستند ، اما  پدر  ،  پدربزرگم  در ایروان  به دنیا آمده و در زمان شکست تزار ها  همه خانواده  فرار کردند وبه ایران  آمدند و همه در اینجا زادو ولد کردند ،  و ایران شد وطننمون .   اما من خیلی شکل بقیه نیستم !  میگن شبیه  مادر بزرگم  که تبریزیه شدم  ،  دوران بچگی اونجا بودم ولی باور نمی کنند ارمنی باشم  ، اما به هر حال من یک ایرانی ام ،   ارمنی ایرانی ؛ از گل و خاک ایران درست شدم دیگه ، با خنده

خب ببخشید ، کمی دیرم شده ، از کمکتون خیلی ممنونم  باید برم .

 حاجی جمال ، اما با این صحبت ها ، فراموش کردم  ازتون بپرسم  ، به چه آدرسی بفرستم  ،

 مشتری ، بله ببخشید ، بفرمایید روی این کارت نوشته شده .

خب  بزارید بخونم م م م  ، سر کار رررررررر  !  خانم سیرونه ،  چه اسم قشنگی ،  معنی اسمتون چیه ؟ ، من یک جایی خونده بودم  ،

خب چی نوشته بود ؟

  شما خودتون می دونید ؟  بله !

خب چی ؟  البته سیرونه به ارمنی یعنی دختر زیبا ، اسمه دیگه  دلیل نداره درست باشه  !  خب دلیل هم نداره درست نباشه   !  از قدیم گفتن  ” اسباب خونه  به صاحبخونه میره  !!! “

  و سیرونه با خنده گفت  از لطفتون ممنون  ، شما  چه چیز هایی بلدین  نشنیده بودم !

 حاجی جمال با لبخند ، خب سیرونه خانم حتمن فردا براتون میفرستمش.

 سیرونه با تشکر  و خداحافظی بیرون رفت  .

حاجی جمال ، مشتری  های بعدی را راه انداخت ،  و زود تر از وقت  تعطیلی فروشگاه  بیرون رفت .

او خوب می دانست در انبار چیزی شبیه آن شکلات خوری  وجود ندارد ، اما نمی دانست چرا آن طور سفت و سخت قول داد که آن را فراهم کند و در أسرع وقت  به دست  سیرونه برساند  .  ونمی دانست چرا قلبش به یکباره لرزیده   بود و خون گرمی از درون رگ ها یش عبور کرده و هوش و حواسش  را  به هم ریخته بود  .

او بارها این اسم را زیر لب تکرار کرد ، سیرونه؛ سیرونه  ؛ دلش مالش می رفت  ، اصلن شبیه  حس گرسنگی نبود ،گویی دلشوره خبر یا اتفاقی را دارد .

  او که  از  مدت ها پیش   به تغییر شغل  خود فکر کرده بود ،  چندان به ذخیره کردن اجناس  در فروشگاه   ، دلخوش نبود و سودای گسترش کار تجارت  را داشت  ، کارهایی  خارج از این محیط  که  بیشتر  با روحیه اش سازگار ی داشته  باشد .

  به  سفر برود  و از تجارت  و کسب کار دنیا با خبر باشد،

حاجی جمال  به چند فروشگاه   آشنای بیرون از بازار  سر زد  ، و چیزی که به مشتری قول داده بود را  پیدا کرد ،

 همه اش در فکر بود  و لطافتی  مثل سر زدن شکوفه های رنگین  بهار باغ دلش   را زیرو رو می کرد .و إحساسی دلنشین  و گرم از سر زندگی در  درونش  موج می زد ، و مشامش عطر آگین شده بود ،  هر گز خود را تا این اندازه   رها و بی دغدغه ندیده بود و چنین تغییری را در خود تجربه نکرده بود .  به  خانه رسید و ،  بی وزن و سبکبال روی تختخوابش  ولوشد ،  و  سر خوش و امیدوار، تمام شب  با فراغ خاطر و با شوق زیاد دنیای پیش رویش را تصویر می کرد گویی  شریک رویا هایش  را  پیدا کرده و در آغوش دارد ، درازای شب خوش  بود و تمام نشدنی . اما روشنای صبح کم کم می رسید و    با  پیچیدن صدای مادر    در اطاق   ،. او از رؤیای شبانه  جدا شد تا برای نماز صبح   آماده شود،

   بسته  رنگین روی میز  که با روبان صورتی پهن و براق تزیین شده  بود ،  توجه مادر را به خود کشاند ، از نزدیک   ورانداز ش  کرد ،  ” حاجی جمال ”    سوت زنان  و با سر خوشی  و شیطنت  ،  مو های بافته  مادر   را به عقب کشید   و از بالآی سر پیشانی او را بوسید و گفت   ،این   امانت   مال دوستی  است که  باید امروز تحویلش      بدم !

مادر :  خیر باشه ، خب  این امانت پیش تو چکار می کنه ؟

 پسر ، چیزی نیست نگران نباش بعدا میفهمی ؛

حاجی  جمال   فکر می کرد ، به :  دیروز ، به  مشتری های خوش برخورد و  یا  به    غر و لند   بعضی  از آن ها  ، و  هوای آفتابی و روشن و ملس    وسط زمستان  ، انگار  بوی بهار   می آمد  !

  امروز روز دیگری بود  ،  روحیه متفاوت او  مادر را متعجب کرده بود  ،  با خود می گفت ، حتمن کارو کاسبی  پسرم خیلی خوب بوده ، خب نزدیک عید است و مردم  زندگی را  نو می کنند ، تا بوده همین طور بوده ، فقیر و غنی ندارد ، بالاخره هرکسی یک چیزی برای خونه اش میخره ،

 مادر فکر می کرد و می خواست  با او حرف بزند و دوباره ازگزینه  های  مخصوص  ازدواج برایش بگوید ، اما حاجی جمال سوت می زد و یک جا بند نبود ؛ و توجهی به مادر و اطرافش نداشت .

 سیرونه  می خواست ساعت ٨ صبح مثل همیشه از خانه بیرون برود ، او با مادر و خواهر و برادر کوچکترش  زندگی می کرد ، هنوز در را نبسته بود که صدای زنگ بلند در ،  به صدا درآمد ، آیفون بی تصویر را جواب داد ،  بله بفرمایید ؛

 شما یک بسته دارید !

 اوه  !  شما پستچی هستید ؟   بله ، اما فقط امروز ….  همین الان در را باز می کنم  ،

و به سرعت  رفت جلوی در .

سیرونه  با  تعجب فروشنده  دیروزی  را   روبرو ی خود دید ، با کمی خجالت گفت اوه شما هستید  ؟ اشتباه نمی کنم  ؟   شما  چرا زحمت کشیدید  ، فکر کردم  بسته را با پیک می فرستید راضی نبودم تا این اندازه … اما    شما کی وقت کردید آن را پیدا کنید  ؟

 حاجی جمال با خوشرویی  و شوخی گفت  خب به خاطر آن اتفاق خودم را مجازات کردم،  وشما میخواستید آن را  امروز  کادو بدهید من هم سعی خودم را کردم .

، واقعا جای قدردانی دارد . نمی دانم چطور   از شما تشکر کنم ، برای خودم امکان نداشت به این زودی به بازار بیایم ،

حاجی جمال بسته را تحویل داد و خیلی زود خداحافظی کرد و رفت

سوز و  سرما  بود ، برف زیادی در شهر های سردسیر کشور می بارید  ،  اما هنوزتهران برف و بارانی نداشت  ،مادر سیرونه  ” مادام وارتانوش  ” می گفت پشت این سرمای خشک برف است ، کریسمسی  هم که برف نبارد شگون ندارد ،و سیرونه درخت را قشنگ تر از هر سال تزیین کرده بود ، مادر بافتنی را پیش روی سیرونه نگه  داشت  تا از  اندازه اش  مطمئن شود ، و سیرونه پرسید مادر میتونم شب کریسمس بپوشمش ،خیلی زیبا شده  مرسی مامان ، و او را در آغوش گرفت و بوسید و مادر  گفت ،

خب   روز شنبه که مهمونی کریسمس داریم دختر خوشگلم بافتنی کار دست مامانشو  میتونه بپوشه !!!

 مرسی مامان جون  دوستت  دارم .       Merci myrig means mother

“… مرسی   دخترم منم همینطور ”       merci myrig kezi siroum yem

  راستی مامان مهمونامون چه کسانی هستند ؟

خب همه خانواده و دوستامون دیگه ! دوستای خودت هم که هستند،

مامان ، میخوام  یک دوست جدید م رو هم دعوت کنم ؟

 کدوم دوستت ؟

مسیحی نیست ، مسلمونه ، ولی   دوست داره جشن کریسمسو ببینه ،می گفت تا حالا ندیده . اما در باره اش زیاد شنیده

مامان میخوام ازش قدر دانی کنم همون کسی که برام شکلات خوری رو پیدا کرد ، و خودش آورد .

و مادر با دو تا چشمش مستقیم به او نگاه کرد و یک کمی  هم لبشو کج کرد و دیگه چیزی نگفت.

فردا صبح سیرونه به شماره ای که داشت زنگ زدو ” حاجی جمال ” را به مهمونی کریسمس شنبه شب دعوت کرد ، و او هم مشتاقانه پذیرفت .

 شب جشن “حاجی جمال ”   با یک سبد گل و یک هدیه  کریسمس  برای زیر درخت   و تابلوی کوچکی که خودش هنر مندانه خطاطی و تزهیب کرده بود برای سیرونه  آورد ه بود  به مهمانی آمد .

 سیرونه  اونو با مامانش آشنا کرد ، مامان ، ایشان  آقای حاجی جمال هستند  که زحمت تهیه و آوردن کادوی دوستم را  کشیدند ،

 اوه سلام ، دخترم گفت که چه لطفی کردید ، بفرمایید،  به جشن ما خوش آمدید .

 خواهش می کنم   “

حاجی جمال  با اینکه قبلن  ؛ در مهمانی دوستانه رقص و پایکوبی  رفقایش شرکت  کرده بود ، و در جمع بودن  برایش تازگی نداشت ،  اما  این جا با کمی خجالت  ، در گوشه ای نشسته بود و تماشا می کرد  ،  و نمی دونست توی جشن کریسمس چه رسمی هست . ، و باید چکار کنه !

جوان ها با ریتم شاد  و دام دام   موزیک  پر سروصدا ، می رقصیدند و جام ها را به سلامتی یکدیگر بلند           می کردند ،

  چند جوان هم سن و سالش او را به اصرار  به  رقص و پایکوبی  دعوت کردند ،  و کم کم  او هم مانند سایرین غرق هیجان و شادی شده  بود و از این که دعوت سیرونه را برای شرکت در جشن  قبول کرده بود خوشحال به نظر می رسید ، تنها وقتی که  جوانان پر جوش و خروش  نام او  را صدا میزدند   با اکراه  می شنید ، اما گوش به کری می زد  ، و مایه تعجب  چند دختر و پسر مسلمان دیگر ی که در  آنجا بودند می شد ،  به نظر آن ها معمولن حاجی را به یک مرد مسن و شکم گنده  و ریشو و تسبیح به دست نسبت می دادند !    اما یکی از جوان های شوخ و بذله گوی مهمانی که فامیل نزدیک سیرونه بود ،  بار ها  اورا جیمی  صدا می کرد   ، و حاجی جمال ”  که این اسم کوتاه به دلش نشسته بود  به طرف او بر می گشت  ،  و  اینطوری بدون چک و چانه  و  کم کم حاجی از دهان جمع  افتاد و “جیمی ”   را  از شر نامی که رنجش می داد خلاص کرد !!!

جشن کریسمس  پر هیجان و پر نشاطی بود و هر یک از حاضرین از هدایای زیر  درخت کاج بهره مند شدند ،   و    شب خوشی را سپری کردند .  جیمی هم یک شال گردن چهار خانه پشمی نصیبش شد ، کسی نمی دانست هدیه   از جانب کیست ، و جیمی فکر می کرد چه رسم جالبی است !

استقبال صمیمانه میزبان  دلپذیر بود وچهره دلربای سیرونه و رقص باله او  با لباس صورتی رنگش که مانند قوی سبکبالی   می خرامید ورقص می کرد  و گل  سر سبد  مهمانی شده بود ،  و هر از گاهی  گفتگوی کوتاهی با جیمی داشت ، احساس دلچسب و به یاد ماندنی  رویای شب های گذشته را در جیمی  قوت می بخشید . اما او  هنوز قدرت ابراز  عشقی که به این  سرعت در وجودش جوانه زده بود  را  به سیرونه  نداشت ، از طرفی  نگران   تفاوت  دینی و اعتقادی  شان بود که  مانع بزرگی برای وصلت  بین دو  خانواده  است ، اما  پیوسته با فرا فکنی  ، تصویر در بر گرفتن او را در  خواب و رؤیای خود به یاد می آورد  ،   و  چهره مادام وارتانوش ، و مادر خود را پس از شنیدن این خبر تجسم می کرد ، که هر یک با تعصبات  بر کیش و مذهب شان چگونه بر  این  پیوند  رأی  منفی خواهند داد ، واو را  بر سر دو راهی   می گذارند .

جیمی پس از این مهمانی ،  همچنان دوستی خود را با سیرونه و خانواده اش  ادامه داد ،  و مادام وارتانوش با دقتی  مادرانه   ارتباط سیرونه را با جیمی  زیر نظر داشت ، و قلبن از  این دوستی  خوشحال نبود ،

سیرونه  اما هر هفته جیمی را به عنوان مهمان در مجموعه ورزشی و تفریحی  آرارات که  مخصوص  ارامنه بود دعوت می کرد ،  البته   عضویت مسلمان ها در این مجموعه ورزشی و تفریحی  ممنوع بود ،  ولی اعضا به عنوان مهمان  دوستان خود را دعوت می کردند ، مراسم  و جشن ها و آداب و رسوم  ارامنه و شرکت در کإرهای  متفاوت هنری  و موسیقی و ورزشی  ،   در این مجموعه  ، به همراه  دوستان شاد و پر جنب و جوش  سیرونه  برای جیمی  جاذبه  بسیار داشت و در  این مقایسه  ، از مراسم دل مرده و قید و بند های سنتی و  فامیلی   و خانوادگی خود. ، احساس بیزاری بیشتری می کرد .

مادر جیمی از تغییر در رفت و آمد و تماس های او با دوستان جدید ،  به نظرش می رسید که وقت آن باشد که به طور جدی در مورد ازدواج  با او صحبت کند .

 جیمی هر شب به یاد سیرونه می خوابید و به عشق او بیدار می شد ، اما هر چه فکر می کرد نمی توانست در این مورد با مادرش صحبت کند او  می دانست ،  با نادیده گرفتن  و بی توجهی به  رسم  و رسوم و آیین خانواده ،  به قول عوام   “آغ والدین  ” خواهد شد !!!    فکری   که این روزها موضوع مهم زندگی اش  شده بود  و آزارش       می داد  .

او   بارها از زبان آدم های سنتی  و مذهبی این جمله را  شنیده بود ،  اما دلیل آن را درک نمی کرد ، و نمی دانست  چگونه   از عشقی که سر تا پای وجودش را می سوزاند اما  زنده نگهش می دارد  و همچنین از تصمیم  ازدواج و برنامه هایی که برای آینده  پیش بینی   کرده ، مادر آرزومندش را با خبر کند ،  و او را متقاعد کند که  برای رسیدن به این منظور بی خیال دین و مذهب و رسم و رسوم  باشد و در رسیدن به سیرونه یاری اش کند ،

سیرونه متقابلن با همین مشکل روبرو بود و به خوبی می دانست ، مادرش ،   مادام وارتانوش هرگز راضی نمی شود او  با مرد مسلمانی ازدواج کند .

  دیدار ها ادامه داشت  و ملاقات های  دوستانه  و هم عاشقانه مابین  سیرونه  و جیمی  عهدی  نانوشته و رویایی را مبدل به واقعیت کرد   و قدرتی به آنان داد تا  با رویارویی   با مخالفت ها  و ناملایمات ، موانع را از پیش پا بر دارند وسنت ها را بشکنند و با عبور از تلخی ها ، خانواده ها را راضی به نشستن  در کنار  سفره عقد خود کنند ، تا این که دو خانواده  ، سر انجام  شاهد پیمان زناشویی  آن  دو  شدند     بی آن که  مراوده و معاشرتی در میان  دو فامیل بر قرار شود ، دلداده  های عاشق اما  ،  زندگی خوشی را  سر گرفتند و  در سالیانی چند صاحب سه فرزند دختر شدند که هر یک  منش و شخصیت و زیبایی خاص خود را  داشتند،  شور و نشاط و شادی در خانه  پراکنده بود .

دختر ها بزرگ می شدند و سیرونه و جیمی  کم کم   به میان سالی  می رسیدند جیمی کارخود  را توسعه داده بود و با سفرهای تجاری به اروپا و دوردنیا  ،  ثروتی اندوخته   و رفاه خانواده را تامین  کرده بود ،  او به نا چار   بیشتر أوقات  را در سفر می گذراند ،  مادام وارتانوش در  روز های یکشنبه  رفتن به کلیسا را همچنان ادامه می داد و سعی می کرد   دختر و نوه ها   را در این راه تشویق کند  ، جیمی  غالبن   سیرونه را از این کار منع می کرد ، زیرا نگران  بود که قید و بند های مذهبی از کودکی   در وجود  آن ها رخنه کند   و تربیت دو گانه ای از دو مذهب    باعث سر کشی   و فرو ریختن   باور ها  و آرامش آشیانه گرمی که با عشق  و آزادی ساحته اند بشود ، و  وجود شان  را از کینه و خشم و نفرت پر کند بخصوص که مادام وارتانوش تعصب زیادی بر زبان ارمنی و آداب مسیحیت ، و مرام و مسلک خانوادگی شان داشت و بچه ها را   تحت تاثیر قرار می داد

 و از سوی دیگر مادر و خواهران جیمی از او انتظارات دیگری داشتند ،

جیمی در فرانسه خانه ای برای خانواده خریده بود که همگی بتوانند  در آنجا و هم در ایران به راحتی زندگی کنند ،

دختران هر کدام  پس  از تحصیلات ازدواج کردند ، و هر یک  دارای فرزندانی شدند ،

و پدر با تمول و توانایی مالی خود زیر پر و بال آن ها را می گرفت  تا در داشتن  زندگی خوب و خوشبختی   همراهی شان  کرده باشد  ،

 در این میان  ، با آن که جیمی از خانواده خوش نام و سر شناسی بود دخترانش  با عمه ها و عمو های خود معاشرت  چندانی نداشتند وبه طور معمول و رایج   نسبت به آن ها حس فامیلی  نمی کردند و از محبت و مهربانی آنان و گرما و صفای خانواده پدری  شان بی بهره  بودند ،

شکاف های  فرهنگی و سنتی  و مذهبی  ، نا پیدا  فرصت اینگونه  لذت ها را از آنان دریغ کرده بود ، و دختران تا قبل از دوره بلوغ باور مند و پیرو مرام  مادام وارتانوش شده  بودند ، هر چند که  پس  از رسیدن به سن نوجوانی پوسته ها ی ذهنی را کنار زدند و خود را لا مذهب اعلام کردند و دیگر به هیچ آیین و مذهبی گرایش نداشتند ،

در شکاف  و طلاطم  این تفاوت ها  رفته رفته سردی  و فاصله  ای   که ریشه در  جوانه های اولیه فرهنگی و مذهبی دارد نمایان  می شد  ،  و کم کم  تاریخ مصرف  پیمان بسته شده  ای که در مقابله با دو باور جداگانه که ریشه در قرن ها داشتند  به سر می رسید  ، و عشق میان  جیمی و سیرونه رنگ  می باخت  و به سردی  می گرایید .

 جیمی به بهانه کار،  در فرانسه  مقیم شد  وسیرونه در خانه تهران  گذران زندگی  می کرد ، هر یک از عشاق در سایه شکاف تعصبات خانواده  در نقطه ای دور از هم  گوشه گیر  و دست به گریبان بیماری ها شده  بودند ، و تنها دلخوشی آنان دیدار فرزندان و نوه ها بود که در فرصت هایی از سال در تردد بین ایران و فرانسه به آن ها سر کشی کنند ،

 در آن شب سرد زمستانی   ماشین پلیس به همراه، آمبولانس زوزه کشان و با سرعت به سمت خیابان  ” لویرا خانه مسکونی  شماره ١٠٠  ، موسیو جیمی  ” رسید و توقف کرد .   و  تکنسین ها جنازه را  با آمبولانس  به سرد خانه بیمارستان  منتقل کرد ند .

 موسیو فرانسیس  که ، از دوست  همجوار  و همسایه خود  موسیو  جیمی  خبری نداشت ،  و  هر چه  به در کوبیده بود  از او  صدایی  نشنیده بود   ،  با نگرانی    پلیس محلی  را در جریان گذاشته بود   .

 به سرعت خبر  به تهران و خانواده   داده شد  . سیرونه که هنوز غم از دست دادن  مادام وارتانوش را داشت  همراه  با   فرزندان و چند نفر از نزدیکان  ،در اولین فرصت خود را  به پاریس رساند ، تا شاهد  دفن غم انگیز  عشقی  باشد که  در “. آن کریسمس   ” با شادی و نشاط  در میان قلب او  و جیمی شکل گرفته بود   ،  اما  رفته رفته  سرگردانی در میان باور ها و بی باوری ها ،  استواری و آرامش را از درون موسیو جیمی دور کرده  و یاس و      نا امیدی را در او قوت  بخشید ،  و قلبش  در یک شب زمستانی به سردی گرایید.

  و سیرونه  ً  در غم تنهایی  و کهولت ، با خلق و خو و روانی  بیمار چند صباحی  دیگر  زندگی کرد  ، او نیز در زیر سنگینی اعتقادات  و دوگانگی باورهایش عشق را قربانی کرد ،  و   افسردگی   و هیهات و تاسف ، و اظطراب و نا آرامی وجودش  را از درون  پوساند  ودر غروبی   دلگیر  در همان   خانه شماره ١٠٠  در زیر تابلویی که ” موسیو جیمی   جمله ای را خطاطی و تزهیب کرده بود  ”  با دنیا وداع کرد !

” دوگانگی دل ها را سرد و عشق ها را سست   و آرامش را سر نگون میکند “