خیال داشتم یک مهمانی مفصلی بدهم. فکرش را کردم ، بهترین جائی که میشود این ضیافت را برگزار کنم در یک رستوران است.
بهترین راه برای دعوت کردن مهمانهایم ،استفاده از فضای مجازی
بود دقیقا هم نمیدانستم چند نفر میایند، چه بسا کسانی میامدند که من
خیال دعوتشان را نداشتم، ویا اصلا در فکرشان نبودم.
این فضای مجازی هم ،از وقتی که فیس بوک وتویتر واینجور وسایل ارتباطی آمده ،همه را بهم نزدیک کرده وهرکس با داشتن یک گوشی موبایل ،فورا از همه چیز وهمه کس خبر دار میشود، ومرتبا هم عکس وخبر را برای یکدیگر میفرستند. خوب منهم چاره ای نداشتم جز استفاده از این راه، چون مدتها بود از حال وروزشان خبر نداشتم،مهمانهایم را میگویم، آنها قهرمانهای داستانهای من بودند!
من نویسنده آن داستانها بعد ازآفرینششان، دیگر خبری از آنها نداشتم.
دلم میخواست آنها را در یک جا ببینم و از حال وروزشان مطلع شوم.مگرنه این است که داستانهای نویسندگان ،مثل بچه هایشان میمانند. من گاهی که دلم برای یکی از آنها تنگ میشود ، بسراغشان میروم، که مدتها است در یک فلش مموری حبسشان کرده ام، و آنها را بر صفحه نورانی مانیتور میدیدم، بی هیچ کلامی. بنابراین تصمیم گرفتم همه آنها را باهم در یک جا ببینم وبا آنها به سخن بنشینم چه جائی بهتر از رستوران، که هر گروهی دور یک میز می نشستند ومن فرصتی می یافتم که سری به هر میزی بزنم، وبا آنها حال واحوالی بکنم، چه کنم جلوی خیال را نمی شود گرفت!
عصر پنجشنبه یک روز پائیزی را برای اینکار در نظر گرفتم وقبل از آن روز، تعداد پنج-شش میز پنج نفره را از یک رستوران خوب وآبرومند رزروکرده،سفارشات لازم را هم برای غذا وسایرمخلافات به آنها دادم . خرجی روی دستم ماند اما ارزشش را داشت.
در دعوتنامه ای که در فضای مجازی قرار دادم نوشتم:
” تقاضا مندم هر کس در داستانها وخاطره نوشته های من بهرعنوان حضورداشته است، درروز پنجشنبه…. در رستوران… برای صرف شام شرفیاب شود ومرا خوشحال کند”
در ادامه هم، خواستم که برای اطلاع یکدیگر این نوشته را بقول فیس بوکی ها شر کنند.و به آنهائی که ممکن است از این وسیله استفاده نکنند ، اطلاع دهند. وتشکر ویژه خود را هم را نوشتم.
آن روز حسابی به خودم رسیدم،به آرایشگاه رفته وحمامی کردم وبالباسهای مرتب وکراوات زده ومعطر ،زودتر از همه به رستوران رفتم و دم در نشستم ،تا به عنوان میزبان پذیرای مهمانهایم باشم.
********************
پیر مردی عصا زنان با کت وشلوار ی مرتب وکلاه شاپو مشگی ماهوتی، در حالیکه زنش او را همراهی میکرد، ومشخص بود که هفت ،هشت سالی از شوهرش کوچکتر است وارد شدند.فکر کردم که باید از مشتریان رستوران باشند، چون من همه رستوران را که رزور نکرده بودم، اما وقتی وارد شدند اوهم مرا را با صاحب رستوران اشتباه گرفت وگفت :
« ببخشید ما از مهمانهای آقای ( سپاسی) هستیم».
گفتم:ـــ خودم هستم ،سلام عرض میکنم بفرمائید خواهش میکنم اما من شما را به خاطر نمیاورم.
گفت : « باید هم به جا نیاورید برادرمن، چون شما اصلا اسمی از من درداستان ات نبردی، بنده اسمم (جوادی )است»
ــــ ببخشید منظورتان کدام داستان است؟ من تا آنجا که به یاد دارم هم سن وسال شما درداستانهایم نداشته ام.
با حالتی غضبناک گفت: « یعنی میفرمائید ما بر گردیم !»
ــــ نه پدر جان چنین جسارتی نمی کنم.
گفت : « شما بیماری قلبی دارید؟»
ـــ نه بحمد الله تا حالا با قلبم مشکلی نداشته ام.
گفت: « در آن داستان ( خاطرات یک متوفی) این من بودم که تا آخر داستان با شما همراه بودم، دست آخر هم مرا با آن بیماری قلبی رها کردید ورفتید.»
ــــ بله بله یادم آمد حالا حالتان چطور است؟گفت :
« الان سه هفته ای میشود که از بیمارستان مرخص شده ا م، بالاخره مجبوربه عمل باز “بای پس” قلب شدم . اگر همین زن که از دست
غرولندهایش گله کرده بودم نبود ،الان مرااینجا نمی دیدید.»
در حالیکه آنها را به میزی همراهی میکردم گفتم:
ـــ خدا خیرشان بدهد. وبا نگاهی به زنش که مانتو سرمه ای زیبائی تنش بود و روسری گلداری به سر ، ادامه دادم :
ـــ شما فرشته نجات این مرد هستید، باید قدر شما را بیشتر بداند.
ویادم آمد که شوهرش از دست بچه هایش هم گلایه مند بود احوال بچه هایشان را از او پرسیدم.
« ای آقا بچه ها وقتی بزرگ میشوند میروند سراغ زندگی خودشان»
ــــ بله این قانون طبیعت است، خدا کند هر کجا هستند سالم باشند.
گفت: «ما سه تا فرزند داریم دوتا پسر که خارج از کشورند ویک دختر که در اینجا شوهر کرده وبا زندگی خودش مشغول است ،ولی مرتب با شوهر وبچه هایش بما سر میزنند.»
آنها پشت میزی نشستند ،ومن دوباره بکنار درب رستوران رفتم تا از بقیه مهمانها استقبال کنم.
مرد میان سال درشت اندامی که صورت گردی داشت با ته ریش وموهائی جو گندمی، با کت وشلوار نسبتا گشاد قهوه ای رنگی وارد شدابتدااورانشناختم،ولی باکمی دقت درصورتش دیدم او (مش حسین)
است، همان کسی که در داستانی واقعی که بنام خودش نوشته بودم حضورپررنگی داشت.با ( مش حسین ) سلام وعلیک گرمی کردم واو را به میزکنار آن زن وشوهرمسن ،هدایت کردم در چند سئوال جواب اولیه ای که بااو داشتم دانستم که ( مش حسین) ازدواج کرده وحالا، یک پسر ویک نوه هم دارد.
گویا پسرش هم اورا به این مهمانی فرستاده است چطوروچگونه اش را نپرسیدم. اما ساعتی بعد که دوباره با او صحبت کرده و احوال مادرش (قزی) را پرسیدم ؟ گفت:
« ۱۵-۱۶ سالی میشود که فوت کرده» و در ادامه گفت:« یکی از آن دو برادر هم که پیش آنها کار میکردم فوت کرده وبرادر دیگر هم بعلت کهولت خانه نشین است.»
پرسیدم :ــــ آن پسری که با تو همکار بود وکمی هم خواندن ونوشتن یادت داد و من داستان را از زبان او نوشتم کجاست؟
با لبخند همیشگی اش گفت:
«چند سالی میشود خبر درستی از اوندارم، بعد ازمرگ مادرم (قزی) یکباراورا دیدم ، اوهم همان سالها به تهران رفت وازدواج کرد، در یک شرکت هم حسابداری میکرد، حالا هم باز نشسته شده و میرود خارج پیش بچه هایش، اینها را برادرش به من گفته.»
راستش را بگویم از شخصیت (مش حسین) ازدواج وبچه ونوه دار شدن واین گونه صحبت کردن را انتظار نداشتم.
مردمیان سال قد بلند دیگری وارد شد، او هم با اسم سراغ مرا گرفت گفتم:ـــ بفرمائید خودم هستم، افتخار آشنائی به چه کسی را دارم.
گفت:« من (جعفری) همان سپاهی دانشی هستم که قبل از انقلاب در
آن روستای نزدیک شهر درس میدادم وخودم بچه ها را با می بوس
(مش عزیز)به شهر میبردم، برای امتحان نهائی، سال آخر دبستان»
اورابغل کرده وبوسیدم وگفتم:
ــ توباید قهرمان وظیفه شناس وایده آل داستان (آن سالها) باشی که لباس زیبای نظامی به تن داشتی ،وبچه ها چقدر ترادوست داشتند. در حین رفتن به داخل رستوران برایم گفت که بعد از اتمام خدمتش در سپاه دانش ،به دانشگاه تربیت معلم رفته است ،اما درسال دوم انقلاب میشود ودانشکاهها تعطیل ، واوهم به جبهه جنگ میرود با خنده میگوید:« خوشبختانه شهید نشدم و برگشتم، درسم را ادامه داده وحال هم دبیر دبیرستانها هستم.»
ساعتی بعد در گفت وشنود بعدی که بااوداشتم پرسیدم:
ــــ از دکتر چه خبر؟
گفت:« نمیدانم منظورتان کدام دکتر است در بین دانش آموزان من در آن سالها چند نفری تا مقطع دکترا دررشته های مختلف رفتند.»
وقتی مشخصات دکتر آن قصه را برایش گفتم که در واقع پزشگ شده بود وپدرش بعد از انقلاب به شهر آمده ومغازه بقالی باز کرده بود او را شناخت وگفت:
« بله میدانم (رسول) را میگوئید پسر کدخدا ، که پدرش از همان اول با انقلاب مخالف بود، بهمین دلیل چیزی از املاکش بدستش نرسید وبرایش هم دردسر درست کردند،دکتر پسرش هم چندین سال است که به آلمان رفته.»
ـــ پس غیبت اش برای امشب موجه است.
مرد جوانی با دو خانم جوان که یکی از آنها معلوم بود خارجی است وارد شدند. تا وارد شدند آنها را شناختم، با ( احمد) روبوسی کردم با خانم ها دست دادم ، اینها ( کریستینا)و ( صفیه) دو همسر (احمد) بودند که در قصه یا فیلمنامه(تخت خواب سه نفره) حضور داشتند.
( احمد )برایم گفت که حالا در کانادا یک سوپر مارکت ایرانی دارد وچهار فرزند از دوهمسرش، که خانه هایشان جدا است وبا خنده گفت:« هر دو شب در یک خانه هستم ، هنوز به آنجا نرسیده ام که هر دو بیرونم کنندوتوی خیابان بخوابم!»
ومنظورش ازحکایت مردان دو زنه ای، است که از دست هر دو فرارمیکند، وبقول آن ضرب المثل معروف روی پشت بام حمام میخوابد.، برای سالگرد مرگ مادرش همراه خانواده اش به ایران آمده بودند ودعوت نامه مرا هم دختر بزرگ اش دیده ونشانش داده بود.
************************
شاید فکر کنید که چرا اکثر مهمانهای من میان سال هستتند؟
در جواب این پرسش باید ابتدا یاد آوری کنم که در حال حاضر میانگین سن در کشورهای پیشرفته ۸۵ سال و در کشور ما ۸۰ سال است ،بنابراین افرادی در میانه ۵۰تا ۶۵ را باید میان سال نامید، که اکثرا هم سر حال وقبراق هستتند. ودوم اینکه من سالها بود که از قهرمانهای قصه هایم بی خبر بودم ، طبیعی است که سن وسال آنها هم مثل خود من بالا رفته است.
میروم دوباره به استقبال مهمانهایم.
یک اتومبیل شاسی بلند سفید رنگ که گویا تویوتا بود جلوی رستوران ایستاد، مرد قوی هیکلی با کت وشلوار سرمه ای وپیراهن سفید ، که تا دکمه های آخرش را هم بسته بود ، با تسبیحی در دستانی که چند انگشترعقیق وفیروزه درانگشتان داشت،وته ریشی در صورت که سفیدی های موهای سر وصورتش ، از سیاهی هایش بیشتر بود ،از پشت فرمان پیاده شد،از درب دیگر اتومبیل مردی ریز نقش هم سن وسال خودش ولی با صورتی اصلاح کرده کاپش وشلواری در تن پیاده شد وهر دو بطرف رستوران آمدند.
آنها را شناختم مرد درشت اندام حاج مظفر وآن دیگری حاج ناصر بودند که در داستان(رحمت وبی بی خاتون) حضور داشتند.
یاد آوری کنم که حاج مظفر در واقع همان رحمت آن داستان ، که در ابتدا باغبان حاج ناصر بود، باغی که اینک اثری از آن نیست وجایش را به شهرکی داده است با یک نام اسلامی، درادامه قصه، رحمت که در آن موقع جوانی بود به تهران میاید و دست تقدیر، ویاشاید هم بیشتر به خاطر هیکل درشتش ،اورادر وزارت اطلاعات استخدام میکنند، ونامش را عوض ، ومیشود حاج مظفر.
سلام علیک وروبوسی با آنها میکنم به میزی که مردان دور آن نشسته اند هدایتشان میکنم.
مهمانها یکی یکی از راه میرسیدند، خانم بلند قدی که صورت نسبتا زیبائی هم داشت با لباسهای شیکی درتن وسنی گذراز ۵۰ سالگی ،اما جوان نما وارد شد وخیلی مودبانه سلام کرد وپرسید:
” شما آقای سپاسی هستید؟”
سلامش را پاسخ دادم وگفتم: بله خودم هستم شما هم باید( آذر خانم) باشید.
گفت: «از آشنائی با شما واز دعوتتان متشکرم البته یادتان باشد که من در قصه شما (آذر خانوم) بودم».
در حالیکه به میز خانوادگی راهنمائیش میکردم گفتم:
از یاد آوری شما ممنونم باید بگویم چه سعادتی داشتم که دراین روز مهمانی شما در ایران بودید.
” شانس من بود که بعد از ده سال دوری از ایران حالا یکهفته ای میشود که برای شرکت درعروسی خواهر زاده ام ،به ایران آمده ام، بهانه ای شد برای دیدارازدوستان وفامیل والبته شرکت در این مهمانی.
دوباره به دم درب رستوران برگشتم . خانم میان قامتی او هم با مانتو وروسری خوش رنگی، که کمی جوانتر از آذر خانوم بود ولی نه به زیبائی او وارد شد. وبلافاصله بعداز سلام کردن خودش را معرفی کرد وگفت:
“من ( پناهی ) هستم از مهمانهای آقای سپاسی”
سلام خانم ،خودم هستم سپاسی ،بسیار خوشحالم از دیدن شما ، در داستان ( اتوبوس) شما بسیار مهربانانه با دکتر..
«مسعود را میگوئید، همسرم ، قهرمان اصلی آن داستان.که شما اسمی ازش نبردید.»
ـــ چرا تشریف نیاورند؟
«سلام رساندند وبسیار عذر خواهی کردند ، با کار مطب حسابی در گیر است، بیشتر وقت ها تا ساعت۱۲ شب در مطب میماند سرش خیلی شلوغ است، من اما مطبم را تعطیل کردم وچند روزی به خودم استراحت دادم.»
مگر شما هم مطب جداگانه دارید؟
«بله من بعد از ازدواج با مسعود رشته مامائی را خواندم وحالا در همان شهر…
ـــ لطفن اسم شهر را نبرید من در داستانهایم ازذکرنام شهرها واسامی اصلی قهرمانها ،خود داری میکنم تا سوء تفاهمی ایجاد نشود ، اسامی مستعار بدون آدرس دقیق مکانها،از لطف شما بسیار سپاسگزارم که تشریف آورید.
او را به میزی که آذرخانم نشسته بود هدایت کرده وبرگشتم.
*****************************
باز هم مرد میان سالی، که کاپشنی قهوه ای رنگ با شلوار طوسی وکلاهی تخت ولبه دار بر سر همراه با جوانی که لباس وآرایشی به سبک جوانان امروزی داشت، وارد شدند ، آنها( اصغر آقا) و(مهران)بودند که در داستان نسبتا بلند ( در کوچه باغهای خاطره) حضور داشتند اصغر آقا را چند روز قبل از روز مهمانی خودم با تلفن دعودت کرده بودم، شماره تلفن اش راهم از(شهرام)روایت گر، که بعنوان نویسنده آن داستان هم بود گرفته بودم .
یاد آوری کنم این آقای( شهرام) قهرمان چند داستان دیگر من بنامهای
( همه گربه های من ۱و۲) ،(دوران خوش) ،(قطار) …وهمین
( در کوچه…)است که در کانادا زندگی میکند و درمکالمه ای که
با اوداشتم ،خیلی معذرت خواهی کرد که نتوانسته در این مهمانی بقول او با شکوه شرکت کند وگفت:
«میدانید که کار وشغل دراینجا اولیت زندگی آدمی است و خیلی راحت وبدون برنامه ریزی قبلی نمیشود آنرا رها کرد.»
ـــــ بله میدانم من در خاطره نویسی(اولین سفر به کانادا)و
( دوران خوش) هم اززبان شما بودکه همه آن مطالب را نوشتم، وببخشید که اسم شما ،درآن مطالب هم نبود.
مهران واصغر آقا هم احوال آقای (شهرام) را از من پرسیدند ،ولی مهران که با خودش پیرنیت کرده داستان( در کوچه…) را همراه آورده بود پرسید:
« ایشان در ابتدای این داستان خودش را باز نشسته اجباری معرفی کرده بود ونوشته بود که ( اکنون در چنین حالتی هستم) چرا نتوانسته بیاید؟
ــــ حتما برای خودش کاری دست وپا کرده است ، از طرفی هزینه رفت وآمد به کانادا ،رقم کمی نیست.
اصغر آقا گفت : بله درست میگوئید.
آنهارا هم به میزی که هنوز خالی بود هدایت کردم.
دو مرد دیگر که تقریبا هم قد هم بودند با کت وشلوار بدون کراوات وته ریش کم پشت ولی مرتب واصلاح کرده وارد شدند ، بنظرم سنشان در میانه پنجاه بود . سلام کردند و اسم مرا پرسیدند جواب دادم وگفتم:ــ افتخار اشنائی با …؟
نگذاشتند حرفم را تمام کنم که یکی از آنها گفت :
« من (سعید) هستم ودوستم آقا(محسن) که در داستان ( آبادی) این من بودم که به شهر…»
ــــ بله بله یادم افتاد لطفا اسم شهر را نبرید … و چقدر داستان غم انگیزی از واقعیت خشک سالی در آن منطقه بیان کردید خیلی خوش آمدید بفرمائید خواهش میکنم.
و آنها را به میزی که اغلب مردان بدون زن نشسته بودند هدایت کردم.
مرد دیگری با همان مشخصات دونفر قبلی ولی با ریش اصلاح کرده وسنی بالاتر از آنها وارد شد وتا آمد خودش را معرفی کرد وگفت:
« (موحدی) هستم ،سلام عرض میکنم شما باید آقای سپاسی باشید».
ــــ سلام قربان خیلی خوش آمدید از آشنائی با شما بسیار خرسندم شما در داستان ( قطار) همسفر آقای ( شهرام) بودید.
« بله آشنائی من با ایشان زمان زیادی نبود ، فقط در طول سفر،اما خاطرات آن هنوز در ذهن من باقی است ،آمدم گفتم شاید ایشان را هم در این ضیافت ببینم.
ــــ نخیر ایشان نیامده اند، ولی در تماس تلفنی که با ا یشان داشتم
جویای حال شما و خانواده بودند.
آقای موحدی هم در کنار سایر مردان نشست ومن داشتم فکر میکردم که چه کسان دیگری باید بیایند، که درب رستوران باز شد واین بار یک خانم وآقای نسبتا جوان وارد شدند ، مرد کت وشلوار خوش رنگ وکراوات زیبائی بتن داشت و زن با مانتوکوتاه وشلوار وروسری گلداری وارد شدند. ابتدا آنها را نشناختم در حالیکه من تازه داستان آنها را نوشته بودم ، پیش دستی کرده وگفتم:
ـــ سلام عرض میکنم خیلی خوش آمدید آقای…..
دکترشهرام هستم. وبا اشاره به همسرش گفت: همسرم مهناز خانم.
ـــ بله بله شناختم در داستان (یک حادثه وبقیه ماجرا) شما با ایشان آشنا شدید. بسیار لطف کردید تشریف آوردید دکتر جان حتما بخاطر این مهمانی مطب را هم تعطیل کرده اید؟
نخیر من زیاد کار نمیکنم خدا را شکر شهری که در آن زندگی میکنیم پزشک زیاد دارد.
مهناز در ادامه گفت: آقای سپاسی دنیا را هم که تقسیم کنند سهم ما بیشتر از این نمیشود ، خانه ای واتومبیلی وشغلی واز همه مهمتر دوستان واقوام خوبی.
ـــ آفرین بر شما با این طرز تفکر که با دید مثبت به زندگی نگاه
میکنید، قتاعت به مفهوم واقعی کلمه در زندگی.
دکتردرحالیکه بسمت میزی که اشاره میکردم میرفتند شعر سعدی را
خواند:«چشم مرد دنیا دار را …..یا قناعت پر کند یا خاک گور»
در گفت وشنود بعدی که با آنها داشتم از دکترشهرام که قهرما ن
آن داستان بود سراغ دو دوست وهمکارش درآن بیمارستان کذائی
را گرفتم گفت:
منوچهر وحمید با هم، یک کلینیک در شهرکی ،نزدیک تهران دایر
کرده اند ، من اما با آنها نرفتم و در همان بیمارستان تا ریاست بخش
اورژانس هم رسیدم تا آنکه با مهناز تصمیم گرفتیم به شهر…
باز هم نگذاشتم اسم شهر را بگویند وبلافاصله گفتم:
ـــ بله میدانم ضرب المثلی داریم ،که از کسی میپرسند اهل کجائی
میگوید ” هنوز زن نگرفتم”.
همه خندیدند.
یادآوری کنم که این دکتر شهرام درهمین داستان ( یک تصادف و..)
با آن شهرام که درکانادا حضور دارد وقبلن در باره اش حرف زدم
یکی نیستند ،فقط تشابه اسمی است که در اولی بجای شهرت و در
دومی بجای نام بکاررفته است.درزبان فارسی ما ازاین اسامی
فراوان داریم.
از مهنازخانم هم احوال آتنا را پرسیدم گفت:خوب است با شوهرش
زندگی خوبی دارند ،وبزودی هم بچه دار میشوند.گفتم:
ـــ پس ازاتمام دانشگاه ،به شغل شریف خانه داری مشغول شده است
«بله آقای سپاسی هم اینک هزاران تحصیل کرده بیکار در مملکت داریم که نیاز مبرم به کار دارند، خودتان که بهتر از من میدانید».
*********************
مهمانها مشغول خوردن پیش غذا وسالاد شده بودند، که درآن رستوران بصورت اپن بار بود، ومن حالا به هر میزی سری میزدم وبا آنها مشغول گفتگوبودم . دوست ویار صمیمی من، که بقول سعدی دوست گرمابه وگلستان ام بود، را هم با همسرش دعوت کرده بودم که آنها هم آمده بودند. خانمش سراغ همسر من را گرفت گفتم:
ــــ همسر من اصولا با داستان نویسی وخاطره نگاری من مخالف است و میگوید« از این کارها که پولی در نمی آید فکر نان کن که خربزه آب است.»
شما چه جواب میدهید ؟
ــــ در حالیکه حق را به او میدهم، ولی بارها به او گفته ام که هر
آدمی یک نوع سرگرمی دارد و نوشتن هم سرگرمی من است، شاید
بعدها ،آیندگان یادی از من با این نوشته ها بکنند .
****************************
در این هنگام یکی از پیش خدمت های رستوران نزد من آمد وگفت:
آقای سپاسی یکی دیگر از مهمانهای شما آمده اند.
بطرف در رفتم پیر مردی با هیکلی نسبتا درشت وقدی متوسط در لباسی مرتب کراوات زده در حالیکه در یک دستش کلاه شاپو و در
دست دیگرش عصا بود ایستاده بود.
ــــ سلام عرض میکنم سپاسی هستم ،افتخارآشنائی با شما را در کدام داستان باید داشته باشم میدانیدکمی فراموشی درسن سال من طبیعی است.
من همان آقای( میم)هستم که در داستان (یادی از یک خاطره) قهرمان داستان شما که اگر فراموش نکرده باشم بایداسمش شهرام باشد ،همراه دوست همسفرش « فرامرز» به خانه من آمدند.
ـــ بله درست میفرمائید شما،حالاحالتان چطور است ؟
خوبم خدا را شکر عارضه ای بود در آن سالها که مدتها است رفع شده است، حالا فقط کسالت های ایام پیری است، وباز هم خدا را شکر میکنم که هنوز میتوانم راه بروم ،هر کجا که دلم میخواهد میروم، مثل اینجا که آمده ام آقای شهرام را ببینم.
ــــ متاسفانه ایشان امشب در این ضیافت حضور ندارند ، شاید شما نمیدانید که ایشان سالهاست مقیم کانادا هستند.
عجب ،عجب، پس من امشب مزاحم شما شدم.
در حالیکه صندلی را برای نشستن او آماده میکردم ،بلندگفتم:
ـــ بسیاربر بنده منت گذاشتید ، من برای همه کسانی که در قصه های من حضور دارند حتی به صورت گذرا وکوتاه احترام زیادی قائلم ،شما که در آن داستان حضور نسبتا پر رنگی هم داشتید.
در مکالمه بعدی که بااو داشتم برایم توضیح داد که چگونه مرا پیدا کرده است وگفت:
«سال کذشته دخترم بمناسبت تولدم یک لب تاپ بمن داد و طرز استفاده از آنرا یادم داد. دختر ودامادم یک شرکت کامپیوتری نسبتا موفق دارند.،چند ماه پیش به سایت “گذرگاه” سر زدم که خیلی نوشته ها وداستانهای خوبی در آن وجود دارد، ونظرم به همین داستان شما ( یادی از یک خاطره) افتاد، یادم آمد من در آن قطارکذائی که به مشهد میرفت، با آنها آشنا شده بودم، ولی من در نیشابور ازقطار پیاده شدم، دو روز بعد آنها به دیدنم آمدند، ومادرم چه ناهارخوبی برایشان پخت.البته درآن ایام که باید بیش از چهل سال از آن گذشته باشد، آنها ازمن جوانتر بودند.من درآن وقت دبیر دبیرستانها بودم»
ـــ درست میفرمائید اغلب نوشته های من در سایت “گذرگاه” است، سایت پر محتوائی است که ماهانه در میاید. او در ادامه گفت:
«من این داستان را که خواندم برای دخترم تعریف کردم که این داستان مربوط به من هم میشود ،دو سه روز پیش ایشان آگهی شما را در فیس بوک دید وترتیب آمدن من به این ضیافت راداد.»
من دیگر برایش یاد آوری نکردم که ایشان یعنی همین آقای (میم) در آن روزهابه نوعی بیماری روحی روانی دچار شده بودوزن ودخترش آن روز به خانه پدرزنش رفته بودند، وخودش با مادرش زندگی میکرد که آن روز دائی اش هم آنجا حضور داشت، ولی وقتی سراغ (فرامرز) راگرفت خودش گفت :
« دوست شهرام که گویا با هم در آن سفر آشنا شده بودند، وقتی به
خانه ماآمدند خیلی سر حال نبود وحالت اضطراب داشت.»
ـــ بله شهرام راوی آن داستان هم در باره حالت عجیب (فرامرز) در آن روز نوشته است ،بعدها در ادامه داستان ، پس از آن تصادفی که برای آنها اتفاق می افتد،از بی مرامی او بعنوان یک همسفرسخن میگوید. فعلن ایشان تا کنون به این مهمانی نیامده است شاید اطلاع پیدا نکرده، ویا با وجود آن نوشته ها در باره خودش نخواسته است که بیاید.
مهمانها مشغول صرف غذا شده بودند ، جوانتر ها باقلا پلو با گوشت ومسن تر بیشتر چلو کباب یا زرشک پلو با مرغ را سفارش داده بودند. ومن خیال میکردم که تقریبا اکثر مهمانهای من آمده اند ودیگر منتظر کسی نبودم ، که مرد میان سال سر حالی وارد شد وشنیدم که از کسی دارد سراغ مرا میگیرد ، برخاستم وبه استقبالش رفتم پس از سلام بلافاصله خودش را معرفی کرد وگفت:
بنده (امیر) هستم.کارمند اداره آمارکه درداستان(یادی ازیک خاطره)
درمسافرخانه شهر شاهرود با قهرمان آن داستان آقای شهرام آشنا شدم ، وبعد این من بودم که برای دیدن مجدد بااودر مشهد به هتل محل اقامت ایشان رفتم ولی متاسفانه نبودند ومن برایشان یک پیغام کتبی گذاشتم . میدانید که آنروزها هنوز موبایل واینترنت واین گونه وسایل نبود.
ــــ بله خیلی خوش آمدید، آقای شهرام که خودشان نیستند ولی جالب است بدانید که پیش پای شما ، آقای (میم) که او هم بنوعی در آن داستان حضور داشت تشریف آورده اند. با تعجب گفت:
آقای ( میم)…..
ـــ بله ،چطور مگه ایشان را میشناسید؟
من خانم (میم) دختر ایشان را میشناسم ، امروز غروب که به دفترشرکت آنها رفتم دیدم خانم (میم) دارد راجع به داستان پدرش درزمانی که در نیشابور بوده اند، با یکی از همکارانشان صحبت میکرد،به منزل که رسیدم کنجکاو شدم وسری به سایت” گذرگاه”زدم وداستان را خواندم ،یادم افتاد که منهم بنوعی در آن داستان حضور داشتم ،فورا لباس پوشیده وباعجله خودم را رساندم ،برای اینکه مطمئن شوید که خودم هستم میتوانم اسم پسرعموی آقای شهرام را که شما در داستان اسمش را ننوشته اید و آنروزها دوران آموزشی سربازی را در پادگان شاهرود میگذراند، بگویم. وبلافاصله اسم او را گفت .
ــــ خواهش میکنم قربان همین که لطف کرده وتشریف آورده اید محبت کردید.
و طبق معمولی به همه مهمانها معرفی اش کردم و بعداز او پرسیدم ــــ همکارتان که با شما در شاهرود بود چه خبر؟
(رضا )را میگوئید مدتها است ازخانمش جدا شده وچون زبان فرانسه رابخوبی میدانست بعد از باز نشستگی رفته فرانسه پیش پسرش.
حالا دیگر همه با هم آشنا شده بودند و سرگرم صحبت با یکدیگر
مهران همان پسر جوان که با اصغر آقا عمویش آمده بود پرسید:
آقای سپاسی چرا نام بعضی شهر ها میبرید ولی بعضی را نه؟
ــــ مهران جان شهرهای بزرگی مثل مشهد وهمین جا تهران ،کوچک نیستتند بطوری که همه یکدیگر را بشناسند در این تهران از محله خودت که کمی دور شوی دیگر کسی تو را نمیشناسد. از طرفی در خاطره نویسی ها، بیشتر شهرها مثل نیشابور وشاهرود عبوری بوده است ،و قهرمانان داستانها در آنجا ساکن نیستند.
و بالافاصله با اشاره به اقای (میم) گفتم: ــ ایشان هم که دیگر ساکن نیشابور نیستند ولی همچنان نامش برای همگان مجهول است.مهران شروع به دست زدن کردن وگفت: به افتخار آقای( میم).
وهمگی دست زدند.
*************************
از( آذرخانوم ) سراغ شوهرامریکائی اش مستر( فلیپ) و فریبرز پسرش را گرفتم گفت:
«فلیپ دارد کتابی در باره آدمهای موفق ولی گمنام که بر خاسته ازخانواده های فقیرهستند مینویسد ،مدتی است به کشورهای امریکای لاتین رفته، تا تحقیقاتی ، راجع به موضوع کتابش انجام دهد. فریبرز هم مهندس کامپیوتر است ودو سال پیش هم با دوست دخترش ازدواج کرد و در ایالتی دیگر زندگی میکنند.»
آقای(موحدی) پرسید :
«داستان واقعی (ننه شکر) خیلی زیبا وجالب بود، وآدم تحت تاثیر شخصیت این زن خدمتکاروبسیار با عاطفه قرار میگیرد،چرا راوی آن داستان را اگر در اینجا حضور دارد به ما معرفی نکردید»؟
ــــ چه خوب شد یادی ازاین زن بسیار مهربان کردید روانش شاد باد، وباید بشما بگویم راوی آن داستان خودم بودم، که امشب سعادت آشنائی با شما دوستان خوبم را حضورا، پیدا کردم.
مهران تحت تاثیر حرفهای من بلند گفت:
«به افتخار آقای سپاسی » وهمگی با ردیگر دست زدند.
منهم بسیار تشکر کردم، از همه.
به آقای موحدی گفتم :ــ مثل اینکه سایر همسفران ،آقای شهرام در آن داستان (قطار) نیا مده اند ،البته ایشان هم فقط با شما خیلی صمیمی شدند.
در ادامه از او سئوال کردم آیا هنوز دخترش در مشهد زندگی میکند گفت: دو سه سالی میشود که به تهران آمده اند و دخترم دومم هم همین جا تازه ازدواج کرده است.
به او تبریگ گفتم .
*************************
در گوشه ای از رستوران میز ها را جا بجا کرده، ویک فضای خالی درست کردند .پسرجوانی ایستاده شروع به نواختن ویلون کرد، مردی که گویا پدرش بود روی یک صندلی در کنار او با ضرب همراهیش کرد. قطعات بسیار زیبائی دردستگاههای موسیقی اصیل ایرانی نواختند، که بسیار مورد توجه قرار گرفت، در این هنگام مرد جوانی که از مشتریان رستوران بود، و اینطور که خودش گفت با نامزدش آن شب در آنجا حضور داشت، بلند شد وکنار نوازندگان رفت وگفت: «با اجاره حضار محترم ، به افتخارمهمانهای آقای سپاسی، و نامزد عزیزم، آوازی را در مایه اصفهان با همکاری این دو هنرمند عزیزاجرا میکنم ،با شعری از شیخ بهائی».
وشروع به خواندن کرد .صدای دلنشین این جوان همراه با آن موسیقی زیبا ، شبی خاطره انگیز را برای من ومهمانهایم بیادگار گذاشت.
از ریئس رستوران ،بخاطرحسن انتخاب اش برای این شب بسیارخاطره انگیز تشکر کردم ،دیدم که(آذرخانوم) اولین کسی بود که به نوازندگان پول داد و بقیه هم به طبع او همین کار کردند . منهم انعام های بیشتری را به کارکنان ونوازندگان دادم و با خود گفتم کاش سایر رستورانهای، همین کاررا شبها انجام دهند، تا جماعت هنرمندان گمنام وبیکار جامعه امروز ایران برای میعشتشان به سختی نیفتند.
هنگام خدا حافظی فرا رسید ،رئیس رستوران کنار درب ایستاد واز مهمانهای من تشکر کرد و با آنها دست داد. بعضی ها با موبایل هایشان عکسهائی گرفتند،که از همه خواهش کردم عکسها را در فیس بوک وسایرشبکه های مجازی نگذارند.این نوشته را با شعر زیبائی که آن جوان خواند بپایان میبرم. اگر چه ربطی به مطلب ندارد ، اما شعر زیبا ،پر معنا وطولانی است که همان قسمت اولش را پایان بخش این داستان میکنم. شاد وپیروز باشید.

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه ، چون سیل روانه
خواهد بسر آید شب هجران تو یانه
ای تیر غمت را، دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول وتو غایب زمیانه

******************************************************