روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم وداشتم اخبار روز را نگاه میکردم. شام مختصری هم خورده، ولیوان چای روی میز جلوی کاناپه داشت خنک میشد ، ناگهان سرگیجه ای بسراغم آمد، بلند شدم ،نشستم وسعی کردم چای را که حالا وقت نوشیدنش بود بخورم.اما سرگیجه وکمی هم حالت تهوع لحظه به لحظه زیادتر میشد.

وقتی آدم در دهه ۶۰ سالگی عمرش باشد وتنها زندگی کند، هر بیماری کوچکی او را بشدت میترساند. مار گزیده نبودم اما نمیدانم چرا از ریسمان سیاه وسفید میترسیدم.

گوشی تلفن راکه روی میزبود،برداشتم واورژانس ۹۱۱ راخبرکردم.

خیلی از مرگ نمی ترسیدم ،چون آنرا یک حقیقتی میدانم که برای هرکس روزی واقع میشود. اما فکر کردم اگر امشب تنها در این آپارتمان محقر بمیرم، شاید چند روزی طول بکشد تا پیدایم کنند.

زمان زیادی طول نکشید ،که آمدند وپس ازچند سئوال وجواب مختصر مرا سوار بر آمبولانس ،آژیر کشان به بیمارستان رساندند.

آنجا خیلی شلوغ بود وساعتی طول کشید تا از روی تخت آمبولانس مرا به یکی از تخت های اتاق اورژانس منتقل کردند.

از همان لحظه ،آزمایشات مختلف روی من شروع شد.فشار خون و

آزمایشات آن ، نوار قلب،عکس از مغز و وقلب وریه طی دوساعتی که آنجا بودم انجام شد. دکتر معالج بالای سرم آمد وپرسید:

«حالا حالتان چطور است؟»

من که با دیدن بیماران سخت تر از خودم در آنجا ومعطلی خسته کننده بکلی سرگیجه را،فراموش کرده بودم وگوئی بقول مش قاسم دود شده وبه هوا رفته بود ،گفتم :

خوبم، سرگیجه کمتر شده وحالت تهوع هم ندارم.

دکتر که همان ساعت اول دستورخوراندن یک قرص راهم به پرستار هاداده بود،ومن خورده بودم گفت:

«هیچکدام از آزمایشات وبررسی ها روی بدن شما مشکلی را نشان نمیدهد، امشب میتوانید به خانه بروید ،فردا اگر دوباره سرگیجه بسراغتان آمد به دکتر خانوادگیتان مراجعه کنید».

با تاکسی به خانه برگشتم. در آپارتمانم ،تلویزیون همچنان روشن بود ولیوان نیم خورده چای هم سرد شده روی میز.

یادم آمد در دوران نوجوانی، هر نوع بیماری که بسراغ اعضای خانواده میامد ،مادرم فورا با یک لیوان دم کرده گل گاو زبان ،لیمو ونبات مشکل بیمار را حل میکرد.مدتها بود، یک شیشه پر،گل گاو زبان داشتم که بلااستفاده مانده بود. فورا دست بکار شدم ویک لیوان دم کرده گل گاو زبان با لیمو ونبات برا ی خودم ترتیب دادم ،خوردم وخوابیدم.

فردا صبح که بیدار شدم اثری از سرگیجه دیشب نمانده بود. نمیدانم

تاثیر گل گاو زبان بود، یا قرصی که در بیمارستان بمن خوراندند.

دوماهی از این قضیه گذشت ،که از طرف دکتر خانوادگی ام تلفن شد ومرا برای چکاپ سالانه احضار کردند.

روز وساعت موعود در مطب دکتر حاضر شدم وبعد از ساعتی انتظار، بدیدار پزشگ خانوادگی ام نایل شدم.

او پیر مردی به گمانم ۸۰ ساله است، که بسیار کم حرف واکثرا هم کم حوصله است ولی وظایف پزشگی اش را بخوبی انجام میدهد.

ابتدا فشارخونم راگرفت وگفتخوب است». بعد پشت میزش نشست ،پرونده مرا بازکرد وشروع به خواندن کرد،همانطور که او مشغول کارش بود، داستان سرگیجه دو ماه پیش ورفتن به بیمارستان را برایش گفتم، خیلی خلاصه گفتبله میدانم گزارشش اینجاست»

برایم کلیه آزمایش های اولیه را نوشت ،وهمانطور که مشغول نوشتن بود گفتشما را به یک متخصص مغز واعصاب معرفی میکنم

من سئوالی نکردم که چرا ؟،با خود گفتم دیدن یک متخصص ضرری ندارد.

چند هفته بعد بدیدار یک پزشک متخصص مغز واعصاب رفتم .

اوهم پیرمردی بود تقریبا همسن دکتر خودم،ومثل اوکم حرف وکم حوصله . وقتی جریان سرگیجه ناگهانی دوماه پیش را برایش گفتم گفت باید یک M.R.Iویک سیتی اسکن ازمغز بگیرید

سه ماه دیگر طول کشید تا آنچه را که خواسته بود ،انجام دادم ودوباره بدیدارش رفتم. در کانادا نتایج آزمایشها وعکسها ی پزشکی را بدست بیمار نمیدهند ،آنها را مستقیما برای پزشک معالج میفرستند.

عکسها ونتایج آزمایشات مرا دریک پرونده ،بنام من داشت.

چند دقیقه ای وچندین بار یکی دو تا از عکسهای M.R.Iوسیتی اسکن

را بدقت باعینک روی یک صفحه روشن نگاه کرد ، نشست وگفت:

«غده کوچکی در فاصله مغز ونخاع شما وجود دارد ،در جائی است که امکان جراحی برایش وجود ندارد.

پرسیدم : چرا؟

گفتریسکش بسیاربالا است و درسن های بالا ،خطرناکتر است»

پرسیدم : حالا چه میشود ؟

گفت معمولا حرکت این غده باعث مرگ میشود، با سرگیجه ناگهانی بشما اخطار اول را کرده است،شما باید مواظب باشید

ــــ چگونه باید مواظب باشم؟

« تنهائی جائی نروید،فعالیت بدنی سنگین هم انجام ندهید

کمی بفکر فرو رفتم من سالها ست، پس از دو ازدواج نا موفق تنها زندگی میکنم ،مدتها است که به کانادا آمده ام، خدا را شکر روزگار را به خوبی سپری میکنم،بقول سهراب شاعر اندیشه های پاک

..روزگارم بد نیست . تک نانی دارم.. خرده هوشی ..سرسوزن ذوقی.

دوستانی بهتر از آب روان و

خدائی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها ،پای آن کاج بلند ، روی آگاهی آب……

پرسید: « شغل شما چیست؟»

ــــ مجرد هستم وتنها زندگی میکنم چند سالی است با حقوق بازنشستگی زندگی را میگذارنم.

«خوب است من یک قرص آرام بخش برایتان مینویسم که تاثیر دراز مدتی دارد ولی باید هر سه ماه یکبار بمن سر بزنید

ـــ تا آن موقع زنده میمانم؟

لحظه ای سکوت کرد لبهایش را بهم فشرد وگفتامیدوارم»

بدین سان دانستم که از عمرم چند صباحی دیگر باقی نیست.

من در راز داری برای خود ودیگران ید طولائی دارم .این موضوع را به هیچکس نگفتم ، ثمری هم نداشت جز دلسوزی توام با ترحم دیگران، که زیاد طالبش نبودم . بنابر این ،نه به دوستان وآشنایان که از ایران با من تماس میگرفتند، ونه به دوست صمیمی ام که بقول سعدی دوست گرمابه وگلستان من در اینجا است واوهم مثل من مجرد است ، اگرچه او مدتی است مادرش را به اینجا آورده، و دارد از او مواظبت میکند ،وما بیشتر اوقات را با هم هستیم و در محافل ومجالس ایرانیها در اینجا با هم شرکت میکنیم، نگفتم.

تصیمیم گرفتم تا زنده هستم از زندگی استفاده کنم. مدتها بود کارت های کردیتم دست نخورده وبدون استفاده مانده بود، ومن که بسیار علاقمند به سفر کردن هستم ، شهر ها وکشورهای زیبا ونادیده ای بسیاری را دوست داشتم ببینم . بدوستم گفتم :

تصمیم دارم چندکشور امریکای لاتین را ببینم.

ـــ چی شده گنج پیدا کردی یا بلیط ات برده؟

گفتم : دیشب با خودم فکر کردم، عمر کوتاه است وآفتاب زندگی بر لب بام، منهم که ارث خوری ندارم ،میخواهم ازپس اندازها یم استفاده کنم. پا هستی ؟

ـــ فکر خوبی است ولی من با مادرم درگیرهستم والا باهات میامدم.

بدین سان شروع به گشت وگذار کردم ،با تور ها مسافرت میکردم وآدرس ومشخصاتم، با تلفن های ضروری را ،بر روی یک کاغذ نوشتم و در کیف بغلی ام گذاشتم . بهر هتلی که میرفتم کارت آن هتل را هم در کیفم میگذاشتم ، تا اگر ناگهان در جائی افتادم ومردم بدانند که کی هستم وکجا؟.

به کانا دا که برمیگشتم چند ماهی میماندم و به جائی جدید تر میرفتم.

در جریان این گشت وگذارها،علاوه بر هواپیما،سفرهای خوبی هم با قطار واتوبوس به اقصا نقاط کانادا وایالات متحد امریکا کردم. زیبائی های شگفت انگیز طبیعت را دیدم ، کاخها و اماکن تاریخی، شهرها وسواحل زیبای اقیانوس اطلس وآرام را دیدم. با مردم وآداب

ورسوم کشورها ی مختلف آشنا شدم ،ازغذا ها وشراب هایشان بسیار لذت بردم. کلی هم عکس و فیلمهای قشنگ ،بیاد گار گرفتم.

مهمترین دست آورد سفرهایم، پیدا کردن دوستان جدید بود، که در میانشان چندین زن مجرد میان سال که همچنان زیبا و خوش اندام هستند وجود دارند. حالا با آنها از طریق فضای مجازی در ارتباطم.

افکار واندیشه هایم بسیار متحول شد، ومعنای لذت بردن از زندگی را دانستم. واقعیت این است که حتی اگر در کانادا باشی وهیچ کجای دیگر دنیا را نبینی و با فرهنکها و آداب ورسوم دیگر ملتها از نزدیک آشنا نشوی، مثل زندگی کردن دریک قفس طلائی میماند.

اکنون چهار سال است از آن تاریخ میگذرد، خدا را شکر سالم وسر حالم سرگیجه هم دیگر به سراغم نیامد.

دو سالی را مسافرت نرفتم تا کردیت ها یم صاف شدند. ولی حالا سالی یک سفر خارجی یا اگر نشد داخلی را میروم. هرهفته یا ماهی یک بار،درمحافل ایرانی ها، یا رستورانهای ملیتهای مختلف که در اینجا فراوان است و یا یک کنسرت باب طبعم ،میروم .

دیگرهم بسراغ آن دکتر متخصص نرفتم.

درجائی خواندم روح آدمی هم مثل جسم ، نیاز به غذا دارد ،وغذای روح ، علاوه بر محبت کردن ودوست داشتن دیگران دیدن مناظر طبیعت ،وشنیدن موسیقی های خوب است.

چندی پیش دوستانم ۷۰ سالگی مرا برایم در یک رستوران جشن گرفتند .وهنوز نمرده ام.

قطعه دیگری از یک شعر زیبای سهراب را پایان بخش این نوشته میکنم.

…… زندگی خالی نیست

مهربانی هست ــ سیب هست ــ ایمان هست

آری ..آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.

……………………