دو سه ماهی بود که جام زهر کار خودش را کرده بود. مردم هر روزه در آروزیِ دیدنِ آسمانِ آبی, به بالا نگاه می کردند ولی باز هم شکسته دل, به زمین خیره می شدند و دندان ها را بر هم می فشردند.
در حالی که به پست بازرسی ورودی شهر قم نزدیک می شدیم, نگرانی مان از مسافرت های قبلی کمتر بود. انتظار داشتیم با دیدن دختران خردسال مان, ما را در آن هوای گرم بیهوده معطل نکنند. حجاب همسرم آبکی نبود و لاله هفت – هشت ساله هم مانتویِ مدرسه اش را پوشیده بود و روسریِ تیره اش را هم بر سر داشت, همان چیزی که خواهرهای کوچکترش به آن “منقعه” میگفتند و تصور می کردند که لازمه با سواد شدن و کتاب خواندن است.
ماشین ها از حرکت ایستاده بودند و صف انتظار خیلی طولانی شده بود. زمانی که بالاخره به اطاقک بازرسی رسیدیم, سه چهار مرد مسلح پیکان ما را محاصره کردند. یکی جلوتر آمد, نگاهی به داخل ماشین انداخت و با لحنی خشک و آمرانه پرسید : کجا میری ؟
– میریم شیراز, برادر.
– اینها کی هستن؟
– اعضای خانواده ام , برادر.زنم و سه دخترم.
– صندوق عقب را باز کن.
نفر دوم سرش را آورد توی ماشین و گفت: نوار هم که داری ! داشتی چی گوش می کردی؟
– به موسیقی اصیل؛ به یکی از همین نوار های مجاز, مُهرِ ارشاد هم داره, خودتون ببینین, برادر. روی جلدش تاریخ و شماره ثبتش هم نوشته شده.
– از کجا خریدی؟
– راستش این یکی را خودم نخریدم, هدیه گرفتم. دوستم نوار را از یک فروشگاه جواز دار خریده, نه از کنار خیابون و از دست دستفروشها.
– موسیقی مجاز دیگه چه کوفتیه؟ بده ببینم !
نوار را از توی ضبط صوت در آورده و بهش دادم. اخم هایش را در هم کشید؛ با اکراه آن را گرفت و با نفرت به زمین پرتابش کرد. با پوتین محکم کوبیدش, دوبار.
– حالا بیا اینجا این کثافت را جمع کن و از اینجا ببر.
چاره ای نبود, پیاده شدم و کاست درهم شکسته را بر داشتم و به پشت فرمان برگشتم.
– ای خاک بر سر اون مسئولینی که به این چیزایِ حرام مُهرِ مجاز میزنن. بالاخره یه روز خدمت همه شون میرسیم.
نفر اولی که تا آنوقت مشغول زیر و رو کردن ساک و چمدان های صندوق عقب بود به کمک برادرش آمد و گفت: تا پارسال گرفتار جنگ با صدام یزید بودیم و حالا گرفتار این مطربا و رقصا از او هم بی ناموس ترن.
سرانجام دست از سر ما برداشتند و راه را باز کردند تا عرق ریزان و عصبانی به سفرمان ادامه دهیم. یکی دوساعت پس از آن واقعه لعنتی وقتی که برای خوردن ناهار در دلیجان توقف کرده بودیم, فکر کردم آن کاست شکسته شده را دور بیندازم تا آن خاطره تلخ را زودتر فراموش کنم. نگاهی به اطراف کردم تا سطل اشغالی پیدا کنم. در وسط حیاطی که در پشت سالن غذاخوری قرار داشت بشکه ای را دیدم و آشغال هایی را که در اطرافش پراکنده بودند. به طرفش رفتم ولی قبل از آنکه کاست را به داخل آن بیندازم صدایی بگوشم رسید, صدای افتادن سکه ای در کاسه ای فلزی. متوجه مردی شدم که در کنار توالت ها روی یک کرسی چوبی نشسته بود, کنار شیر آب و در مقابلش هم چند تا آفتابه بزرگ و کوچک, بعضی پلاستیکی رنگ و رو رفته و باقی فلزی زنگ زده. کاسه اش هم کمی جلو تر از صف آفتابه هابود, جاییکه که بخوبی دیده شود.
مرد با اشاره یک دستش مراجعان را هدایت میکرد و با دست دیگرش مگس های روی صورتش را می پراند. رنگ کاپشن و شلوارش کمی نگرانم کرد, همینطور ریش بلند و شال سیاه و سفیدش. مکثی کردم و از انداختن کاست موسیقی به داخل آن سطل منصرف شدم, اصلا حوصله دردسر دیگری را نداشتم. یقین داشتم که در شیراز می توانستم با خیال راحت از شر آن کاست شکسته و همینطور خاطره آزار دهنده اش راحت شوم. با همین اطمیان خاطر راه آسان تر طی شد و سرانجام شبانگاه از دروازه قران گذشتیم و به مقصد رسیدیم.
روز بعد از آن, فرصتی پیش آمد و تصمیم گرفتم نوار “مرکب خوانی” را از فروشگاهی بخرم. مدتی در خیابانهای زند و مشیرفاطمی پرس و جو کردم ولی تلاشم بی حاصل بود, حتی وارد خیابان قصرالدشت هم شدم و تا نزدیک سینما سعدی را قدم زنان رفتم و باز هم دست خالی برگشتم. شاید بعضی از مغازه ها آن نوار را داشتند ولی در گوشه ای پنهان کرده و فقط به آشنایان نشان میدادند و می فروختند.
چند روز که گذشت, از اینکه کاست شکسته را دور نیانداخته بودم خیلی خوشحال شدم. آن روزها کمبودهای دوران انقلاب و جنگ همه را تعمیرکار و دست به آچار کرده بود. این را هم میدانستم که حوصله بازسازی یک نوار شکسته را ندارم, اما مهدی داشت و سرش برای این جور کار ها درد می کرد. به خانه اش رفتم و داستان را گفتم. با دقت مشغول آسیب شناسی پیکر مجروح نوار شد. جسم پلاستیکی درهم شکسته را روی میز تعمیرات تلویزیون گذاشته بود و با ذره بین بزرگی به آن نگاه میکرد و چیزهایی زیر لب می گفت که درست نمی فهمیدم, شاید هم کلماتش به زبان مادریش بودند که مرا به یاد کامکارها می انداختند. مهدی با حوصله و به کمک انبرکی نوار باریک مغناطیسی را از لابلای پلاستیک های خرد شده بیرون می کشید. نواری که متاسفانه در چند محل دچار پارگی شده بود و او مجبور شد آن ها را با چسب نواری به هم متصل کند. البته مقداری را هم مجبور شد که قیچی کند و همراه با ناسزاگویی به داخل سطل زیر میزش پرتاپ کند. بعد کاست دیگری را با حوصله به دو نیم کرد, نوارش را بیرون کشید و نوار تعمیری را بدور قرقره پلاستیکی پیچاند و دو نیمه را باز به هم چسباند. برای محکم کاری, یک برچسب هم برایش درست کردیم و با ماژیک سیاه رویش نوشتیم ” سخنرانی عبدالکریم سروش”.
اولش میخواستیم بنویسم ” درسهای محسن قرائتی” ولی بزودی پشیمان شدیم. فکر کردیم که اگر در خیابان و یا جاده جلوی ماشینم را می گرفتند و نوار ها را کنترل میکردند, اسم دومی کمتر شک شان را بر می انگیخت.

در طول دوسالی که پس از آن بازرسی تلخ در ایران زندگی می کردم, بارها و بارها همان نوار جدید “مرکب خوانی ” هم همسفر من بود و هم مایه سرگرمیم. این اجرا با کار اولیه تفاوت هایی هم داشت. آن چسب هایی که برای وصل کردن بکار رفته بودند از یک طرف باعث حذف بخشی از شعر و آهنگ می شدند و از آن طرف ریتم آهنگ را کند و تند و گاهی پرش دار میکردند. درست کردن این اشکالات از دست مهدی و یاهر تعمیر کار دیگری بر نمیامد, نیاز به بازسازی ذهنی بود. و این کاری بود که به مرور انجام دادم.
کم کم یاد گرفته بودم که قسمت های حذف شده را خودم بخوانم. چند باری هم مجبور شدم که به سراغ کلیات سعدی و دیوان شمس بروم و اشعار را پیدا کرده, روی کاغدی بنویسم و حفظ کنم. آنقدر اینکار را در جاده های کازرون به شیراز, بوشهر و ممسنی تکرار کردم که پیوندی بین قطعات متنوع این مجموعه و مناظر گوناگون آن منطقه بوجود آمد. منطقه ای که از بلندترین و سردترین قله ها تا گرم ترین و مرطوب ترین دشت ها را در دامان رنگارنگ خود چیده است, با ظرافتی باورنکردنی. زمزمه کردن تصنیف جان جهان کنار چشمه تخت سلیمان در دشت ارژن چه صفایی داشت.!
آفتاب گرم جنوب که حتی نوار های سالم را هم کج و کوله کرده و از کیفیت می اندازد, روزی به سراغ مرکب خوانی من هم آمد. البته تقصیر خودم بود که فراموش کرده بودم در یک بعداز ظهر گرم نوار های توی ماشین را با خود به داخل خانه ببرم.

در حین یادآوری و نوشتن این ماجرا خاطره دیگری در ذهنم زنده شد, به یاد شکوه های شهرام ناظری افتادم و نمیدانستم بخندم یا گریه کنم. او این حرف های دردناک را در لابلای اجرای یکی از برنامه هایش گفته بود. آنطور که به یاد دارم, محل اجرای کنسرت او حیاط یکی از مدارس تبریز بود, همه چیز آنجا محقر و آزار دهنده بودند, از صندلی های شرکت کنندگان گرفته تا دستگاههای صوتی و حتی سکویی که نوازندگان بر روی آن نشسته و ساز میزدند. ناظری می پرسید که چرا مردم ما حق داشتن ساختمانی مثل اپرای پاریس را ندارند

قرار بود که کتابها و نوار هایم را از تهران برایم بفرستند که خبر رسید دزد ها همه را برده اند, به همراه چیزهای دیگری که سالها درون انبارکی زیر زمینی خاک و دوده می خوردند. البته خوشحالیم از این است که عکس هایم را همراه خود به غربت آورده بودم.
میگویند این روزها تهران آن چنان نا امن شده است که دزدان حتی لوله های شوفاژ را هم باز کرده و با خود می برند.

اگر آن “مرکب خوانی” سرد و گرم چشیده بدستم رسیده بود, بدون شک آن را برای شجریان می فرستادم تا بداند که حتی آن باقیمانده لگدمال شده, ناقص و ناموزون هم برای کسی دوست داشتنی و عزیز بوده است.
——————————————
سوگ عباس کیارستمی
برای تو که به چراغ و آب و آینه پیوستی
هنوز یکسال هم نشده که در یاداشتی صمیمانه و صریح از ایرج کریمی پرسیدی که چرا رفته است , و بیادمان آوردی روزی را که ایرج از تو پرسیده بود که چرا پنجاه ساله شده ای. زمانی که ایرج از روی نگرانی و حسرت آن سئوال را پرسیده بود, هنوز خیلی جوان بود, آنقدر جوان که نام و ننگ را بیشتر میرا می انگاشت تا مانا. اما تو چرا چنین کردی؟ تو که مدتها پیش از آن که به پرواز درآیی بخوبی میدانستی که پرنده مردنی است, نمی دانستی؟
اما امروز من در پی یافتن پاسخی برای اینگونه پرسش ها نیستم. وقتی که ایرج و حتی سالها پیشتر از او مهرداد هومن هم پرکشید چنین نکردم. هر بار انگار کسی با صدایی آرام و متین در گوشم زمزمه میکند که این ها رفتنی نیستند, چرا که آنها از روزنه آن پنجره عبوس باغ را دیده اند و به چراغ و آب و آینه پیوسته اند.
شاید کسان دیگری هم باغ را دیده باشند اما هرگز شهامت و یا اراده بازگفتنش را پیدا نکرده اند. خوشا بحالت که تو هر دو را داشتی و گفتی, آن هم با هنرمندانه ترین زبانها.
وقتی که تهدید های بیرحمانه یک معلم عبوس, احمد خردسال را به تلاشی جانانه وا داشت تا در جستجوی خانه دوستش دست به هر کاری بزند و درخت نیمه جان رفاقت را آبیاری کند, تو با ظرافتی شاعرانه آدرس خانه دوست را به همه بینندگانت نشان دادی؛ در کوچه باغی که از خواب خدا هم سبز تر است. تو غم غربت انسان های خسته و درمانده را به تصویر کشیدی ولی آیه های یاس نخواندی . تو صداقت پاک کودکان را که بخشی از همان باغ است بخوبی روایت کردی.
تو بدرستی نشان دادی که چگونه ما بزرگترها سوار بر اسب های خودخواهی خویش بی تفاوت از کنار هم می گذریم. هر چند آن معلم سختگیر کمترین توجهی به گلبرگ هایی که لابلای برگهای دفتر مشق محمدرضا گذاشته بودی نکرد, اما باور کن که آن گلها هنوز هم شامه نوازند.
زمانیکه طبیعت قدرت سرکش و ویرانگر خود را با فروریختن سقف و دیوار های سنگین بر سر انسانها به نمایش گذاشت تو از دل دادگی و شور زندگی حرف زدی. آنجا که در صحنه های پایانی فیلم, حسین و محبوبش را به نقطه هایی در پهن دشتی سبز از درختان زیتون تبدیل کردی تا در زیر آن درختان خوشنام یکی شوند, سرود وحدت و عشق را به زیبایی خواندی و چنین کردی که از تو به نیکی یاد می شود و نه از آن مادر بزرگ لجوج و سنگدل.
با ساختن “زندگی و دیگر هیچ” سروده ماندگار خیام را به تصویر کشیدی تا یادمان باشد که هر دم از عمرمان را غنیمت شمریم. عشق به زندگی را در ازدواج دو جوان زلزله زده و در نامساعدترین شرایط جلوه گر ساختی, عروس دامادی که فقط چند گوجه فرنگی اهدایی شام عروسی شان بود و چادر هلال احمر حجله گاهشان . بدوش کشیدن آنتن تلویزیون و نصب آن در بالای تپه برای دیدن مسابقه فوتبال هم نمونه دیگری بود از نشان دادن شعله های شور و شوق زندگی در شرایط سخت و ماتم.
نام و راهت ماندگار