مرد وارد تکیه شد. جلوی دروازه ایستاد. چشمانش را تنگ کرد و نگاهی کاونده به گورستانی انداخت که آخرش پیدا نبود. آفتاب چشمانش را می زد. دست راست را سایبان چشم ها کرد. در آن گورستان انگار همیشه تاسوعا و عاشورا بود. باد علم و پرچم ها را می رقصاند. چون سطح گورستان پایین تر از سطح خیابان بود، مرد تسلطی نسبی برگورستان داشت. چشم ها را تنگ تر کرد و گردن کشید.

با نگاه، دورترها را می گشت، اما صد متر آن طرف تر به ناگهان زنی در میدان دیدش

قرار گرفت. مرد به زن که چادر سیاه بر سر داشت، خیره شد. زن تنها بود. چیز زیادی

از او پیدا نبود. حتا نمی توانست تشخیص دهد که زن جوان است یا نه!

” قوز نداره “، در دل به خود گفت.

با عجله به سمت زن رفت. گورها را پشت سر می گذاشت و در حالی که نگاه از زن

برنمی گرفت پیش می رفت. یکی اعتراض کرد:

” ننه نکن. گناه داره ننه جون. پا رو قبرا نذار “

اهمیت نداد و از سرعتش کم نکرد. کمی بعد به نزدیکی زن رسید. چهار- پنج گور آن

طرف تر، کنار گوری نشست و در حالی که زن را م ی پایید زیر لب شروع به خواندن

فاتحه کرد. زن به اطرافش توجهی نداشت. مرد با چشمان تیزبین اش زن را برانداز کرد.

پی بردن به جوانی زن، برای او که کم تر اشتباه می کرد، کار سختی نبود. این را از جنس

چادر و چگونگی افتادنش بر بدن می فهمید. بیوه های جوان چادرهای مشکی لیز و لطیف

بر سر می انداختند و هر چه پیرتر م یشدند چادرهایشان هم زخیم تر می شد. چادر های

لطیف، اسکلت بدن را خیلی خوب نشان می دهند. اما چهره ی زن را هنوز نتوانسته بود

ببیند.

آب دماغش را روی زمین ریخت. انگشتان را بر شلوار کشید و به سمت زن رفت. زن

چادر را روی صورت کشیده بود و تمام تلاش او برای آن که گوشه ای از صورت زن را

ببیند بی نتیجه ماند. دیگر تقریبن بالای گور ایستاده بود. زن که هنوز حضور دیگری را

بر سر گور متوجه نشده بود، هم چنان سر به زیر داشت. مرد به خود گفت:

” چادرو بزن کنار لامصب.”

شتاب زده گور نوشت را خواند:

” علی شبستری / فرزند مرتضی / محل شهادت آبادان “

با خود فکر کرد که، این مرد حتمن باید اوایل جنگ مرده باشد و احتمالن بیوه اش چندان

جوان نیست. باز هم نگاهی به پیکر زن انداخت و به خود گفت:

” جهنم. یه امتحانی می کنیم. “

۲

در کنار گور نشست. پچ پچ کنان فاتحه اش را خواند و هم زمان زن را زیرچشمی

می پایید. زن که حضور غریبه را کنار گور احساس کرد، چادرش را پس زد. مرد نگاه

سریعی به زن انداخت و پیش خود گفت:

” تحفه ای نیست “

زن سلام کرد، با پر چادر اشک هایش را پاک کرد و آب دماغ را گرفت. ابروهایش را

برنداشته بود. پوست کلفت، پلاسیده و آفتاب سوخته اش شل و وارفته بود و خبراز نا امیدی

و بیماری م یداد. شکسته و خسته بود.

به سرعت فاتحه ای خواند و بلندشد. با این نوعش هیچ وقت کنار نیامده بود. تیپ های

افسرده و دل مرده را دوست نداشت.

” زن، فقط زن شوخ و شنگ “

همیشه می گفت. نگاهی گذرا به عکس انداخت:

– خدا صبرتون بده، خواهر.

– سلامت باشی.

شتابان دور شد. به راه و جستجویش ادامه داد. ایستاد. چشم هایش را دوباره تنگ کرد. به

سمت دروازه ی اصلی گورستان نگاه کرد. خواست دوباره به آن جا برگردد تا تمام

گورستان و دیدار کنندگان را زیر نظر داشته باشد. فکر کرد، هر بار نمی تواند گورستان

را ترک کند و تا دَم دروازه برود تا همه چیز را ببیند.

به راهش ادامه داد. باد شدیدتر شده بود و هوا را از گرد و غبار پر م یکرد. دوباره ایستاد.

دست را سایه بان چشم ها کرد و چرخی زد. خندید و باز به راه افتاد. قدم هایش را تند کرد

و به سمت گوری رفت. شم اش به او می گفت که این بار موفق خواهد شد. انگشتان دست

راست را بر دست چپ نشاند و آرام بشکن زد.

رسید بالای سر گور. به نفس نفس افتاده بود. به سرعت سنگ نوشته را خواند:

” قاسم رفعتی / فرزند نعمت الله / محل شهادت فاو “

سنگ ریزه ای دست گرفت و بلافاصله کنار گور چمباتمه زد. زن را از گوشه ی چشم پایید

و دانست که در تشخیصش اشتباه نکرده است. زن جوان زانوها را خم کرده و ران چپ

را بر ران راست قرار داده بود. دستمالی در دست داشت. سفید چهره بود و لب های سرخ

و برجسته اش را کمی قرمز کرده بود. با صورتی بند انداخته و زیرابروهای برداشته شده،

معلوم بود که اهل عشق و زندگی ست. دل مرد غنج زد. با خود گفت:

” جااااااااان. می میرم برا بیو ههای فاوی . زنده باد شهدای فاو “.

زن به سنگ گور خیره شده بود. مرد سلام کرد. زن جواب سلامش را داد. مرد دستی بر

ریش انبوهش کشید و صلوات فرستاد. زن سینی حلوا را برداشت و به مرد تعارف کرد.

مرد کمی حلوا برداشت و چهار زانو در کنار گور نشست، سر به زیر انداخت و دست

هایش را در هم فرو برد. به انگشتانش چشم دوخت. تمام هنرش را در گلو ریخت. صدایش

خش دار و بغض آلود شد:

– روحت شاد هم رزم، روحت شاد هم سنگر.

۳

هم چنان زیر چشمی زن را می پایید. زن دفعتن سر چرخاند و به او نگاه کرد. صورت گرد و زیبایش را که، در سیاهی چادر قاب شده بود، این بار کامل دید. پی برد که زیبایی زن را درست محک زده است. زن چشم های زیبا و درشتش را به او دوخت و لبان

مقبولش را از ی کدیگر باز کرد:

– شما قاسم و از کجا م یشناختین؟ باهاش تو یه جبهه بودین؟

مرد که حالا از قشنگی زن اطمینان پیدا کرده بود، چشم به سنگ گور دوخت. نگاه کردن

نه فقط دیگر ضروری نبود، بل که اصرار در تکرارش می توانست زن را بدبین کند. سر

را بیش از پیش پایین انداخت و در پاسخ به زن گفت:

– می شناختم؟ ما یک روح بودیم در دو بدن.

آهی کشید و ادامه داد:

– شهید که شد بالای سرش بودم. خودمم زخمی شدم، اما مثه این که لایق شهادت نبودم،

بنده ای گناه کار بودم که خدا نطلبیدش. افتخار شهادت نصیب من نشد. اما قاسم… آی قاسم.

صورت را در کف دست ها فرو برد و هق هق گریه شانه هایش را لرزاند. زن کنجکاو

بود و می خواست مرد را بشناسد:

– ببخشید اسم شما چیه؟ قاسم زیاد راجع به رزمنده ها حرف نمی زد. ولی شاید … گفتم …

لحظه ای تردید نکرد:

– من “علی” هستم. همه منو به ” علی آرپی جی ” می شناسن. تعداد تانک ایی رو که از

کفار معدوم کردم از دسم در رفته. صد تا، دویست تا … نمیدونم، پونصد تا.

زن که انگار نامی آشنا شنیده باشد، لبخندی زد. مرد دست دراز کرد و زن قدری گلاب در

کاسه ی دستش ریخت. مرد صورت را با گلاب شست. پیش خود گفت:

” چرا حرف نمی زنه! مگه می شه مرده یه دوس هم نداشته باشه که اسمش علی باشه؟ “

این حُقه همیشه می گرفت و بیوه زنان همیشه در میان هم رزمان شوهران، حتمن علی

نامی می یافتند.

زنگ کمی هیجان زده بود. پره های بینی اش می لرزیدند. سکوت را شکست:

– علی! پس علی شمایید. از شما و محاسنتون کم نشنیدم. قاسم همیشه می گفت، اگه یکی از

ما برگزیده ی خدا باشه، اون علی یه. کاش قاسم می دونست که شما حالا سر گورش

نشستین. چی شد که …

می دانست زن چه می خواهد بپرسد. پیش دستی کرد:

– پس از شهادت قاسم قسم خوردم تا اونجا که می تونم از بعثیا بکشم. می خواسم انتقام خون

قاسمو از عراقیا بگیرم، می خواسم به خاک و خون بکشونمشون، تو صورتشون تف کنم و

بگم، نامردا م یدونین کی رو کشتین؟ دو سالی گذشت تا تونستم مرخصی بگیرم، تا جرئت

کردم سنگرو ول کنم و بیام پشت جبهه. دو سال خط مقدمو ترک نکردم و این قد بعثی کشتم

تا از شرمندگی قاسم و همه ی شهدا در بیام. تو این دو سال ننه م این قد گریه کرد و التماس

کرد که دیگه اومدم. این شبای آخرم هی خواب قاسم و می دیدم.

زن سرش را پایین انداخت. خجالت کشید که در صداقت مرد شک کرده بود. به گونه های

گل انداخته اش دست کشید:

۴

– می بخشین. راستش کنجکاو بودم، شما که یکی از بهترین دوستای قاسم بودین، چرا سر

خاکش تا حال نیومدین. می بخشین.

مرد سگرمه هایش را در هم کشید و صدایش دوباره لرزید:

– تو این دو سال شهادت قاسم داغونم کرد. انتقام و آرزوی شهادت نذاشت سنگرو ترک

کنم. به هر آب و آتیشی زدم که شهید بشم. خودمو م ینداختم جلو گلوله ها. از فاصله ی بیس

متری آرپی جی می زدم، مگه ببینن و شهیدم کنن. قسمتم اما نبود. خدا منو نطلبید، به

اندازه ی کافی پاک نبودم.

آهی کشید و ادامه داد:

– سه شب پیش دوباره خواب قاسمو دیدم. خواب دیدم …

لحظه ای تردید کرد که به حرفش ادامه بدهد. چشم در چشمان زن دوخت:

– خواهر ببخشید. هنوز خانه ی پدر قاسم زندگی می کنین؟ خیلی مرد خوبیه حاج آقا. خدا

سایه شو از سرتون کم نکنه.

می دانست که بیوه ه ای جوان را هراس از دست دادن بچ ههایشان، معمولن در خانه ی

پدرشوهر ماندگار می کند. در خانه ی پدرشوهر زندگی کردن به معنای نداشتن شوهر تازه

بود.

زن سرش را پایین انداخت و با شرم ساری شروع به بازی با انگشترهایش کرد:

– نه خیر. شوهر کردم. دو ماهی می شه.

زن به دست هایش چشم دوخت. با خود فکر کرد، به مرد مربوط نیست که در مدت بیوه گی

چه کرده. فکر کرد، بده کار کسی نیست و مالک زندگی خودش است. دو سالی که از

مرگ قاسم گذشته بود، دو بار صیغه شده بود. هر بار به این امید که صیغه به عقد دایم

تبدیل شود. با این که ترس از دادن بچ هها مانعی بر سر راه ازدواج دائم بود، اما باز هم

آرزوی دوباره شوهر کردن، کم وسوسه اش نمی کرد. بین دو عشق گیر کرده بود. پوست دور و بر لب ها را از توی دهان، با دندان کند و در دل ناسزا گفت:

” ای قاسم رفتی و بدبختم کردی. اون حروم زاده ی قبلی که به خاک سیاه نشوندم، این

یکی ام دست کمی از اون یکی نداره. مرده شور این شانس گه مرغی منو ببرن. از این بغل

به اون بغل. این جوون مثل این که از اون بی شرفا نیست. فکر کنم مرد زندگیه. ای بخشکی

شانس “.

مرد چنان جا خورد، که انگار ناسزایی شنیده است، و ناگهان برخاست. زن که تازه سر

درد دلش باز شده بود، هاج و واج به مرد چشم دوخت. مرد در حالی که تلاش می کرد

خشمش را پنهان کند، چشم به زمین دوخت:

– خواهر، فعلن با اجازه ی شما. باید به چن تا هم رزم دیگه هم سر بزنم.

بدون این که منتظر پاسخ زن بماند، به او پشت کرد و به راه افتاد. مشتش را گره کرد و بر

کف دست دیگر کوبید. بر شانس خود لعنت فرستاد و با خود فکر کرد، نکند امروز ناکام

از گورستان برود. دوباره دست را سایه بان چشم ها کرد و نگاهش در عمق گورستان نفوذ

کرد. در دل گفت:

” زنه اونقد تروتازه و شیرین بود که حتی به صیغه ی شش ماهه هم می ارزید “.

۵

وخشمگین و بی هدف به راه افتاد.

همان طور که با سرعت از کنار گورها می گذشت، هم زمان با دقتی که کمی تحلیل رفته

بود، دیدارکنندگان را بررسی می کرد. از کنار گوری گذشت که درکنارش زنی نشسته بود.

به همان سرعت که گور را پشت سر گذشته بود، برگشت. زن کودک نحیفی را، که سه-

چهار ساله به نظر م یرسید، در آغوش گرفته بود. پاهایش را دراز کرده بود و بی حرکت

به جایی خیره شده بود. کودک که به نظر می رسید کم حوصله و کم انرژی ست، بی صدا

در آغوش مادر نشسته و سر را بر سینه ی مادر قرار داده بود. سیبی در دست داشت و هر

از چند گاهی آرام گازی به آن م یزد.

تردید نکرد و جلو رفت. به سرعت سنگ نوشته را خواند و به خاطر سپرد:

” خدایار محمودی / فرزند: رجب / محل شهادت: فاو “

با خود گفت:

” ما مخلص فاویام هستیم “

و در کنار گور نشست. سنگ ریزه ای از روی زمین برداشت. مثل هر بار پچ پچ کنان

فاتحه خواند و زیرچشمی زن را پایید.

زن زیبا بود. صورتی استخوانی با گون ههای برجسته و دماغ باریکی داشت. پشت چشم

هایش آنقدر بلند بود که حتی ابروهای پر و اصلاح نشده اش هم، چیزی از زیبایی چشم

هایش کم نمی کرد. گوشه های لبش پایین افتاده بودند و در نگاه اول این تنها عیبی بود که

زیبایی اش را خدشه دار م یکرد. لباس های شندره و رنگ و رو رفته ای به تن داشت. در

عوض پوست صورتش مثل مرمر بود، بی لکه و خال. لب های قیطانی رنگ پریده اش به

طرزی شهوانی باز مانده بودند و دو دندان سفید فک بالایش از میان دهان نیمه بازش

دیده می شد.

کودک در آغوش مادر قلتی زد. خود را به زمین انداخت و تن اش را روی خاک کشاند.

مرد با ظاهری عزادار آهی کشید:

– خواهر تبریک و تسلیت عرض می کنم.

زن چیزی نگفت. حتا نگاهش هم نکرد. مات و مبهوت به جایی خیره شده بود و حواسش

به مرد و هم دردی اش نبود. مرد که عکس العملی از جانب زن ندید به ترفندهای

همیشگی اش متوسل شد:

– یادش بخیر. من و خدایار در یک سنگر می جنگیدیم. انگار همین دیروز بود که خدایار

رفت. وقتی شهید شد من بالا سرش بودم. از دو سال پیش تا الآن، از بعد از شهادتش، پا به

شهر نگذاشتم. بعد از شهادت خدایار قسم خوردم تا اونجا که می تونم بعثی بکشم.

می خواسم انتقام خونشو از عراقیا بگیرم، می خواسم به خاک و خون بکشونمشون. دو

سالی گذشت تا بالاخره مرخصی گرفتم و به شهر اومدم. دو سال تمام سنگرو ترک نکردم.

نمی دونم تو این مدت چن تا تانک عراقی رو با آر پی جی، ترکوندم. صد تا، دویست تا،

پونصد تا. خدا می دونه. خواسم اون قد بعثی بکشم تا از شرمندگی خدایار در بیام. توفیق

شهادت نصیب من نشد. خدا منو نطلبید.

۶

زن هم چنان ساکت بود. مرد لحظاتی متزلزل شد. خواست ماجرا را در همان جا خاتمه

دهد و بلند شود. دید نمی تواند. زیبایی متین و با شکوه زن بی قرارش کرده بود. تصمیم

گرفت تمام نقشه اش را مو به مو اجرا کند. ” هر چه بادا باد “با خود گفت.

– خواهر از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، سه شب پیش خواب خدایارو

دیدم.به خوابم اومد و با تشر بهم گفت:

– ” برادر، بی وفا، چرا منو از یاد بردی “.

– منم بی معطلی اومدم. می دونسم که شما رو این جا می بینم.

به زن زیرچشمی نگاه کرد و در حالی که فکر می کرد، برای این زن نمی شود خیلی مقدمه

چینی کرد، ادامه دارد،

– در خواب گفت …

حرفش را قطع کرد. سکوت و بی اعتنایی زن اعتماد به نفسش را از او گرفته بود.

مطمئن نبود که تیر آخر را باید حالا بزند یا هنوز باید صبر کند. به زن نگاه کرد تا تأثیر

حرفهایش را بر چهره ی او ببیند. در چهره ی زن اما چیزی نمی توانست بخواند. حرف را

عوض کرد:

– خدا پدربزرگ بچه ها را حفظ کنه. هنوز پیش پدر خدایار زندگی می کنید؟ سایه ش از

سرتون کم نشه.

زن آرام و غمگین سرش را به علامت تأیید تکان داد. قند در دل مرد آب شد:

– می گفتم. خدایار در خواب به من گفت:

– ” برادر، به وصیت من هنوز عمل نکردی “.

منتظر شد تا زن با کنجکاوی وصیت خدایار را بپرسد. زن تنها نگاهش را از آن مکان

نامعلوم کند و به عکس دوخت. انگار اصلن حرف های مرد را نشنیده است. مرد هر لحظه

دچار تردید بیشتری م یشد. بازی را اما شروع کرده بود و راه برگشتی نبود:

– خواهر نمی دونم چطو براتون از وصیت خدایار بگم. کاش خدا منو م یطلبید و

خدایارو برای شما نگه م یداشت.

صورتش را در دست ها پنهان کرد و آرام شروع به گریه کرد. زن سری تکان داد که

نه نشانه ی تأیید و نه تکذیب بود. مرد احساس کرد که زن ترسیده است. با هر جمله به

حرف آخر نزدیک تر می شد:

– خدایار وصیت کرد که در صورت شهادتش سرپرستی خونواده شو به عهده بگیرم.

چهارچشمی به زن خیره شد. از آن صورت مرمرین هیچ چیز نمی شد خواند. ناچار

ضربه ی آخر را فرود آورد:

– اگر به غلامی قبولم کنین، وظیفه ی خودم می دونم نونهالان اون شهید رو بزرگ کنم.

جای بچه هاش رو تخم چشامه.

چاپلوسانه دستی بر موهای کثیف و به هم چسبیده ی بچه کشید و بی صبرانه در جایش

جا به جا شد.

زن به حرف آمد:

۷

– دو سال از شهادت خدایار می گذره و تا الآن بیست نفر که همه شون هم سنگرای

خدایار بودن اومدن این جا. همه شون موقع شهادت بالا سرش بودن وچشاشو بستن. دیگه

حتا حوصله ی فحش دادن به پفیوزایی مثل تو رو هم ندارم.

حتا نگاهی هم به مرد نینداخت. مرد نمی دانست با دست و پاهایش چه کند. اولین بار بود

که زنی چنین جوابی به او می داد. آن هایی که نمی خواستند، محترمانه ردش می کردند. اما

این یکی …

زن ادامه داد:

– اسم هم هشون یا علی ه یا حسین ه و یا محمد ه. همه شون آخرین وصیت خدایار را دارند

و هم هشون خوابشو دیدن.

پوزخندی بی تفاوت زد. مرد ترسیده بود. فکر کرد که هر جور شده نباید زن به ترسش

پی ببرد. زن شمشیر از رو بسته بود و همین او را خل عسلاح می کرد. دوست داشت هر چه

زودتر از آنجا درمی رفت. قبل از آن اما می خواست زن را بچزاند:

– برو بابا، تو که دیگه فیوزت در رفته؛ این قیافه ی پکیده که دیگه اینقد ناز نداره.

نا سزا گویان و با عجله برخاست. زن همان طور مثل سنگ مرمر، نشسته بود. مرد در

چشم برهم زدنی دور شد. بچه سیبش را تا آخر خورد. باد هم چنان پرچم های سبز و سیاه

و قرمز را تکان می داد. زن بچه را بغل کرد. گونه اش را بوسید. دوباره زمین گذاشتش.

باقی مانده ی بطری گلاب را روی سنگ گور خالی کرد. گل های پلاستیکی از آفتاب

رنگ باخته را بر روی گور مرتب کرد. قاب عکس را در جا عکسی گذاشت و درش را

قفل کرد. بلند شد. بچه را که هم چنان بر روی زمین افتاده بود، بغل کرد. پا های بسیار

لاغر و آویزانش را فشرد. بچه سرش را بر شانه ی مادرش گذاشت. پیشانی بچه را بوسید:

– خدا بزرگه جونم. پس فردا می ریم امام رضا. امام رضا شفات می ده قربونت برم.

دوباره گونه ی بچه را بوسید و پا های لاغر و آویزانش را با دست مالید.

—————————————————————————-