دستهایش را گذاشت لب پاشویه و روی حوض خم شد. ماهی ها بدون حرکت وسط حوض ماندند. صورتش را برد جلو. آب را که لیسید، ماهی ها همه تندی دم تکان دادند و رفتند زیر آب.
” پیشت! پیشت! ”
گربه را از حوض دور می کنم. ماهی ها که دُم تکان می دهند دلم فرو می ریزد. حوض بوی ماهی می دهد، بوی ماندگی. سبزی آب بوی لجن را از ته حوض بالا می آورد. سر شیلنگ را به تنه درخت خرمای باغچه تکیه می دهم و شیر آب را باز می کنم. لب پاشویه می نشینم و به شرشر آب که از تنه ی
خرما روی خاک باغچه می ریزد گوش می دهم. نمی دانم چند سال است این درخت، خرما نمی دهد. شاید از همان سالی که پدر مُرد. همین جا بود که پدر سرش گیج رفت و ولو شد. آمده بود به ماهی ها نان بدهد. پدر می گفت:
” درختای خرما مثل ِ آدمیزادن، باید جفت داشته باشن تا خرما بدن ”
نمی دانم هر سال از کدام خانه ی شهر، گَرد درخت خرمای نر را پیدا می کرد، و یک روز بهاری، بعد از نماز صبحش، نردبان را به تنه ی درخت خرما تکیه می داد و می رفت بالا و آن گرد شیری رنگ را میان شاخه های خرما می پاشید. از پله های نردبان که پائین می آمد، بوئی مثل بوی تریاک همه ی خانه را پرکرده بود، و من توی خواب و بیداری، شیرینی خرما را حس می کردم.

روزی هم که منصور با مادر و خواهرش آمدند خانه ی ما، پدر کنار حوض بود و به ماهی ها که کنار هم بی حرکت وسط آب مانده بودند،خیره شده بود.
منصور ماهی ها را دوست نداشت، می گفت:
” فقط به درد سبزی پلو می خورن ”
ولی کنارحوض روی صندلی حصیری می نشست و به درخت خرمای باغچه خیره می شد تا برایش چای بیاورم و با آن لباس قرمزم که یقه اش سفیدی سینه ام را بیرون می ریخت دورش بگردم. و او هر وقت سر حال بود، دندان هایش را روی هم می سائید:
” مرمری، سینه کفتری من ”
و من دلم می لرزید.

ماهی ها دُم تکان می دهند و تند می روند زیر آب، مثل لحظه رفتن پدر.نمی دانم مادر کجا بود؟ لابد توی آشپز خانه، پای اجاق، غصه هایش را توی قابلمه
می ریخت، که قابلمه سر ریز شد و مادر جزقاله شد. همان موقع هم ماهی ها دم تکان داده بودند، که مادر ندیده بود.
توی تُنگ خانه من هم، ماهی ها دم تکان می دهند، و سرشان را محکم به تنگ می زنند.

مادر منصور می پرسد:
” دیشب خونه نیومد؟ ”
سرم مثل سرب روی بالش افتاده. نمی توانم چشمهایم را باز کنم. تا می خواهم دروغی سرهم کنم، من و منی می کند ومی گوید:
” مادر جون، بالاخره مرد زن می خواد، حالا اگه بچه ای، دل خوش کنکی، چیزی…”

محبوبه، خواهر منصور با آرنج به پهلوی مادرش می زند. سرم می پرخد. دستم به طرف چپ سینه ام می رود. همان جائی که صاف شده است. منصور رو به زنی با پیراهن قرمز دندان می ساید:
” مرمری کفتری من! ”
زن می چرخد، می چرخد، می چرخد، من عق می زنم، محبوبه و مادرش دستشان را جلو دهان می گیرند و به طرف در اتاق می روند.

” مامان! مجبور بودی اینجور بگی؟ ”
” واً! کار به حرف من نداره، عق زدنش مال شیمی درمانیه ”
” نمی گفتی شازده ت چه گندی زده می مردی؟ ”
” گند چی، بالاخره مَرد ِ، تازه خود زن می فهمه “

می فهمم.باید بروم لب حوض ِ خانه پدری. می روم. دست ورم کرده ام را لب پاشویه می گذارم، با دست دیگر شیر آب را می بندم. صورتم را به آب نزدیک می کنم، روسری ام را بر می دارم. توی حوض ماهی ها روی سرم بی حرکت ایستاده اند. تنم بوی ماهی می دهد. ماهی ها یکهو دم تکان می دهند و می روند زیر آب. صورتم را توی حوض فرومی برم.