صدای زنگ ، درحیاط  خانه پیچیده بود  ، « سرمه  »  از اتاق بیرون آمد  و توی ایوان  با عجله دم پایی های لنگه به لنگه ای را  پوشید و به سمت در رفت ، هنوز طنین آزار دهنده صدای زنگ ادامه داشت  ، در  را که باز کرد ، « شیوا » با چشم های گرد  و ترسان به  او  ذل زد و  جوری ترسش را توی صورت او ریخت و دست روی شانه اش گذاشت  که سرمه از تعجب  هاج و واج به او نگاه کرد ، شیوا او را به سمت خود  بیرون کشید ، و در حال گفتگو  با سرمه به سمت خانه  اش که هفت یا هشت در  ، آن طرف تر بود  رفتند  ،  کمتر از سه دقیقه  هر دو وارد  راهرو  شدند ! خانه خلوت بود.  

 سرمه : چشمش به زمین افتاد   نگاهش روی مرد یه زد    ،  

وای   ! این کیه  ! چی میبینم ، جسد ؟  این جسد کیه ؟  این  جسد .د د د .. ؟  و  با تیک تیک دندان ها ،به سختی  داد زد ،  شیوا  زودباش ،  برگردیم ،  من می ترسم ،الان سکته می کنم ! و با مشت روی شانه شیوا کوبید و گفت بیا بیرون   ، و  به طرف در دوید ،و  او را سرزنش کرد، تو برای  چی من را به  اینجا کشاند ی ؟ و گفت بیا هر چه زود تر به  پلیس زنگ بزن و در حال  ترس و فرار   پی در پی   علت تنها بودنش را می پرسید     

شیوا از سرمه  خواست   صبر کند و  به او گفت اشتباه  فکر می کنی این جسد نیست !  زنده است  ،  من هم  حالم  چندان خوب نیست ،  از این وضع یکه خوردم ،  و ترسیدم   برای همین بود که تو را صدا  کردم  تا  با همفکر ی  هم   چاره ای  پیدا کنیم  ، نمی شه  که همینطوری روی زمین رهاش کنیم !   

سرمه  گفت آخر دوست من اگر این  جسد نیست پس چیه   ؟ برای چی این مردک دراز به دراز اینجا افتاده ، ما چکار باید بکنیم  ؟  به نظر من هر چه زود  تر باید  پلیس  را خبر کنی ! شیوا گفت ولی  این علی  ، گماشته پدرم است ! همان سربازی که برای کارها  و خرید های خانه میفرستد    فکر کنم قبلن او را دیده باشی ؟ یادت نیست  ؟ 

 سرمه گفت نه  تا حالا دقت نکرده بودم  ، چیزی  یادم نمی آید ، ولی در هر حال تعجب می کنم  !  تو تنها  !  در خانه ، و یک جسد روی زمین !، هیچ نمی فهمم جریان چیه ؟  

 شیوا گفت ،   بازهم که گفتی جسد ؟ ببین سرمه  ، گفتم که از ترسم تو را صدا کردم ، برای این که تنها  نباشم ،  تو نزدیک ترین دوست منی ، خواستم کمکم کنی حالا منو تنها نزار  

سرمه گفت   خب  حالا بگو چی شده  ؟  چطور  شد که  این اتفاق افتاد ؟  هرکس  دیگری  به جای من  بود از دیدن این صحنه  پس می افتاد 

شیوا گفت  خب من هم   از دیدن او درست مثل  تو جا خوردم ، به محض این که در را باز کردم  علی  یهویی  چند پاکت خرید را   که توی دستش بود به من داد و  گفت  شیوا جان  نجاتم  بده  بدون که  من از عشق  تو  دارم  دیوانه می شوم  ، دارم میمیرم ،ولی   جرات اینکه  احساسم را به زبان بیاورم ندارم ،  اگر جناب سرهنگ  بداند  مرا می کشد .!  و  یک دفعه نقش زمین شد  ،  وحرفش نا تمام ماند !  من  اول از رفتار و صحبت های او جا خوردم ، این حرف ها از زبان کسی که  همیشه سر به زیر و مؤدب و خجالتی بود و فقط دستورات  پدرم را انجام می داد عجیب بود او هیچوقت اجازه نداشت با ما  اینطور   صحبت کند ، واقعن بهت زده شده بودم ، به خصوص که تنها بودم و ترس همه وجودم  را گرفت، اما فورن در را باز گذاشتم و به دنبال تو آمدم  ! بیشتر از این هم چیزی نمی دانم  !  

سرمه  گفت خب  حالا میخواهی چکار کنی ؟   داخل پاکت چی بود ؟  

شیوا گفت  هنوز نگاه نکردم ، اینجا  روی میز است ،  

و پاکت را همان جا   خالی کرد 

 در میان خرید ها  پاکت سفید کوچکی  با  نوشته ای از داروخانه روی  آن به چشم میخورد با یک دفترچه  درمانی  ،  و چند قرص  آرامبخش و یک آمپول و سرنگ و یک نسخه  ،  آن ها هر دو به سختی نسخه و نحوه استفاده دارو ها را خواندند ، و  متوجه شدند  که تزریق آمپول فوریت  دارد و علی  قبلن  می دانست که  شیوا گاهگاهی  برای همسایه  ها  تزریقات انجام  داده  است ، اما  در این زمان فرصت توضیح دادن پیدا نکرده بود .  

    سرمه  گفت  خب  حالا چه باید کرد  ؟   

شیوا گفت  فکر کنم  تزریق این آمپول برای  فشار خون  پایین  باشد  ، ولی مشکل این جاست که ما نمی توانیم کمر بند او را باز کنیم و شلوارش را پایین بکشیم !

 سرمه  با پوزخند   نگاهی به او کرد !  و گفت خب معلومه !  باید از کسی   کمک بگیریم   شاید بهتر باشه  یکی از همسایه ها راصدا کنیم  ! شیوا از شکاف نیمه باز در،  بیرون را نگاه  کرد ، سرمه در کنارش سرک کشید  

 اسی  در حال تمیز کردن شیشه تاکسی بود  ، شیوا گفت چطور ه او را صدا کنیم ؟ ،هر چی باشه اون  یک مرده و میتونه این کار رو انجام بده ،

سرمه  گفت اما او همینجوری هم توی کوچه مورد داره حالا بیاد  اینجا و این صحنه رو ببینه و تازه ماموریتش  هم درآوردن شلوار یارو باشه ؟ !!! تو دیگه کی هستی ؟ 

شیوا گفت خب گزینه دیگری نمی بینم، این بیچاره الان میمیره باید زودتر کاری بکنیم  

در میان  ترس و بلاتکلیفی  هر دو  به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده  !!! 

سرمه :  دوباره  با پوزخند !  گفت هر کاری میکنی زود باش ،  ما را ببین ! کارمون به کجا کشیده!!!

آن ها  با تکان دادن دست و اشاره به سمت اسی او را  به طرف خود صدا  کردند !   اسی که   همچنان مشغول  تمیز کردن شیشه های تاکسی بود متوجه شد ، و  ، هاج و واج به پشت سرش نگاه کرد ، اما کسی  را ندید، با تردید برگشت و  خودش را برانداز کرد و  بعد حدس زد او  را صدا می زنند     

اسی  قبلن یک بار شیوا را سر کوچه دیده و او را به هنرستانی که  درس می خواند رسانده  بود 

اسی با شک  جلو رفت  و سلام کرد ، چیزی برای گفتن نداشت ، منتظر شد تا  علت  صدا کردنش را بگویند ، دختر ها با کمی خجالت به او توضیح دادند   که باید آمپولی  به علی تزریق شود  و به کمک  او احتیاج دارند ، و  به داخل دعوتش کردند ،  اسی   اما ، از این که علی   را در این شرایط  بی حال و بی هوش روی زمین دید  تعجب خود را   پنهان نکرد و با پرس و جو می خواست  به ماجرا پی ببرد ، اما  فورن قبول کرد و گفت   به روی چشم   ، شما دستور بدین !!!  گویی از این که فرمانی از سوی دختران به او محول شده  خوشحال و   راضی بود ،  او به   سمت بیمار  رفت تا  آماده  اش کند، کمربندش را باز کرد   

سرمه   عقب رفت  و  از پنجره  مشغول تماشای  باغچه  شد ،  هوای مطبوع اردیبهشت وگل ها ی پرپشت و سرزنده و رنگین  در زیر درخشش نو ر آفتاب،  حیاط را زیبا کرده بود، و عطر گل ها  همراه با نسیمی خنک به داخل می آمد،  سرمه ترس اولیه را کم کم از دست  داده بود ،  اما طاقت دیدن تزریق آمپول را نداشت  ، 

شیوا سوزن را فرو کرد ،  علی ناله  بلندی  کرد و با  نفس عمیقی به خود آمد ، اسی  شلوار او  را بالا کشید و لباس هایش را مرتب کرد و با مالش دادن شانه ها یش او را  نشاند،  اما علی هنوز نمی توانست خود را  سر پا نگه دارد ، اسی با  سختی و زحمت زیاد بدن تنومند او را از جا بلند کرد  ، شانه اش  از سنگینی  خم  شده بود اما  اسی که  کمی جاهل مسلک بود با وجود قدو قواره کوتاهش  هیبت ورزشکاران باستانی  را داشت،  او چهره اش  را گشاده کرد ه بود  و ناتوانی را دون شان خودش می دانست ، خصوصا جلوی دختران  محل  به اصطلاح خودش  نمی خواست کم بیاورد ،  او با تمام نیرو علی را به سمت تاکسی  کشاند  ، و  روی  صندلی جلو  رها یش کرد ، و  نفس عمیقی کشید و بازو های خود را مالش داد،  گویی از میان چنگال هشت پای  بزرگی جدا شده  است ، 

علی  روی صندلی به خود آمد، خواب آلودگی و رخوت داشت ، اسی از او پرسید کجا می خواهد بروند ،خانه یا بیمارستان ؟ علی آدرسی که روی دفتر چه درمانی اش بود را با اشاره  به او نشان داد  

تاکسی با صدای  قژ قژ  لاستیک  روی  اسفالت  از  ته کوچه دور زد  و در خیابان دورشد 

سرمه به مادر  گفت ، این تمام ماجراست که آن روز اتفاق افتاد ،

   و مادر گفت از شما تعجب می کنم  

یک گردن کلفت  غریبه ، خودش را به بیماری زده و  به هر بهانه ای وارد آن خانه شده و شما دو نفر از یک گردن کلفت  غریبه دیگری کمک گرفتید 

سرمه براغ شد و گفت  مامان آخه این حرف ها چیه که میزنی ، آه ،آه  حالم  از این شکل گفتگو بهم خورد ، اون غریبه ای که میگی سرباز یا گماشته اون هاست که همیشه براشون  کار می کنه ، شما داری از پنجاه سال پیش  حرف میزنی ؟ دیگه زمانه عوض شده !  من هم دلم نمی خواست  از اسی کمک بگیریم ولی چاره ای نداشتیم ، باید به اون بدبخت فوری کمک می شد ، تازه  مگه ما بچه بودیم ؟   که ندونیم  چکار می کنیم ، من پانزده سالمه و شیوا  هم  شانزده سالش تمام شده 

مادر با پوزخند  گفت ! یعنی  فکر می کنی شما دوتا  دیگه بزرگ شدین  ؟ !  

خب از من گفتن بود،  ولی یادت باشه  اینجور وقت ها حق نداری بری خونه شیوا   

سرمه  از دست مادرش عصبانی شد  ، و زیر لب گفت  انگار قرار است از اینجور اتفاق ها دوباره پیش بیاد ؟ و سرش رو با کتاب هاش گرم کرد و دیگه جوابی  نداد ،  روز شنبه که  سرمه  پیاده از خیابان رد می شد نزدیک مدرسه  چشمش   به تاکسی اسی  افتاد ، آن را  به خاطر  زلم وزیمبوهای  ”  آویزان داخلش زود شناخت  ،  و شیوا  را دید  که از پشت شیشه به او دست تکان داد ،  یک لحظه از تعجب  مکث کرد ،  اما تاکسی به سرعت دور شد     

در کوچه خانم دانا  با مادر سرمه سلام و احوالپرسی می کرد و  از  او بابت  کمک سرمه و تنها نگذاشتن  شیوا  ، تشکر می کرد ، 

مادر سرمه گفت  حتمن  منظورتون موضوع  غش کردن گماشته تون  هست ؟ من که  به کار او شک  کردم ،  شاید کلکی توی کارش بوده !  و به سرمه گفتم ، چون شما در خانه نبودید ، شیوا نباید اجازه  می داد که او وارد  خانه بشود ، خانم داناگفت 

 واقعن شما اینطور فکر  کرده بودید  ؟   تعجب می کنم  چون  مادر علی  دو روز پیش  با من  تماس گرفت واجازه خواست که  به خانه ما بیاید ،  و  گفت باید  مطالب مهمی را  بگوید  و درخواستی دارد  ، جناب سرهنگ  اما آمدن او را به خانه قبول نکرد و گفت هر کاری دارند به دفتر او  برونداما   ،   

،  مادر علی  دور از چشم  سرهنگ   و بدون خبر  قبلی به خانه ما آمد  و از من خواست  تا به حرف هایش گوش بدهم  او از علاقه شدید پسرش به شیوا و توصیه دکتر  مشاور و این که علاج او رسیدن به دختر مورد علاقه اش یعنی شیوا  هست ، توضیح داد ، و خواهش و تمنا کرد تا این درخواست رابه جناب سرهنگ بگویم  ، و رسمن  دخترمان را خواستگاری کرد ،   شب وقتی موضوع را به سرهنگ گفتم او  از شنیدن این ماجرا  عصبانی شد ، و   فردا علی را به پادگان  دیگری فرستاد ، و این گفتگو ی مادر علی مثل بمب در خانواده و دوستان مان  پیچید    و  خواستگاری سرباز صفر از دختر جناب سرهنگ  !  ”  مایه خنده  وطنز خواهران   شیوا شده  بود.  

خانم دانا و مادر سرمه  در حال گفتگو به سمت خیابان راه افتادند  

شیوا به   سرمه  گفت میدونی اون روز چی شد ؟ سرمه  گفت  نه نمی دونم و اصلن علاقه ای ندارم که چیزی بدونم 

شیوا  گفت  ببین سرمه می دونم که تو اون روز که منو  توی تاکسی دیدی خوشت نیومد باور کن مجبور شدم ، داشتم می رفتم هنرستان که یک دفعه  تاکسی جلوی پام ترمز کرد  دیگه چی میتونستم بگم 

سرمه  گفت  خیلی چیزها 

شیوا  گفت  مثلن چی ؟ 

سرمه  گفت  چه  اشکالی داشت می گفتی  ، ببخشید من پیاده میرم راه زیادی نیست و خدا حافظ ، به همین سادگی  

شیوا  گفت  آخه سرمه  جان  می دونی که من خجالت می کشم به مردم بگم نه !  این عادت من شده ،  خب چکار کنم 

سرمه گفت،  بله می دونم  از این اخلاق بدت خبر دارم  !   اما تو یک عادت بد دیگه هم داری و اون  اینه که هر کسی هر چی میگه زود باورش می کنی ، حالا میخواهی بگم  اسی چی بهت گفته ؟ شیوا  گفت  نه !نه ! بذار خودم بهت بگم ، راستش اون گفت از من خیلی خوشش اومده و دوست داره هر روز منو ببینه و  برسونه  به مدرسه ، عصر ها هم میتونه بیاد دنبالم ،  حتی گفت به اون دوستت مو بلنده  ! منظورش  تو بودی بگو اگر بخواهد میرسونمش 

سرمه   گفت خب خب !  دیدی حالا ، مبارک  خودت باشه  حالا دیگه  میخواد جفتمونو  تور بزنه ؟   میدونی   سلام گرگ  بی طمع نیست ”   تو  واقعن دیوانه ای!  مادر این پسره  اسی ، به مامانم گفته بود  از بس که   او بی خیال و لاابالیه  ما براش یک تاکسی خریدیم که  سرش به کار گرم بشه ! چون درس و مدرسه رو ول کرده بود و دایم سر کوچه  پلاس می شد و با چند تا مثل خودش منتظر تعطیل شدن مدرسه دخترونه بود  !   ”  دیگه از مادرش با خبر تر  چه کسی  میتونه باشه ، آنوقت تو باورش کردی  ، تو دیگه کی هستی ؟ 

شیوا گفت ، آخه سرمه تو چرا به همه پسرا بد بینی 

سرمه  گفت تو به این واقعیت میگی بد بینی ؟ نه من فقط آدم شناسم ، مثل تو زودباور نیستم   خب جوجه رو آخر پاییز می شمرنحالا تو ادامه بده تا بعد خودت ببین چی میشه 

شیوا  گفت حالا تازه اگر یک خبر دست اول  بهت بدم فکر کنم منو تیکه و پاره کنی

سرمه  گفت  خب ، چی میخوای بگی زود باش ، 

شیوا  گفت  خب ،  موضوع بر می گرده به همون روز  و غش کردن علی!  

سرمه گفت ، خب زوباش  بگو دیگه ، چرا لفتش میدی

شیوا  گفت ،  یک روز  مادر علی  یهویی بدون اینکه به مامانم خبر بده اومده خواستگاری من و حرف های زیادی زده و گفته  اگر راضی نشید من پسرم را از دست میدم ، او دیوانه وار عاشق دخترتون هست ، و چند بار که  حالش بد شده و مشاور باهاش صحبت کرده ، فهمیده که  حالش خیلی بده و ممکنه دچار صرع بشه ، و  حالا مادرش خواسته که بابام رو راضی کنه ، تا بیان خونه مون و رسمن از من  خواستگاری کنند 

سرمه گفت ،  دیگه این ها شورش رو درآوردن ، مگه تو نمیخواستی ادامه تحصیل بدی ،آیا اون پسره سرباز صفر  رو که هنوز درس درستی نخونده و آینده اش معلوم نیست ، و تو رو میخواد ببره توی  دهات  ،ماهات های  اطراف  شهر زندگی کنی  ، شایسته خودت میدونی  ؟ آخه شیوا جون من دلم برای این زود باوری های تو میسوزه ، حالا بابات میدونه ؟ بهش گفتین ؟ 

شیوا : خب مامانم همه چیز رو گفته ولی بابام عصبانی شده 

سرمه  گفت  ، می خوام  از دست تو فریاد بزنم  ، اما تو خیابان نمیشه  ،  حالا خودت چی گفتی ؟ مگه این سرنوشت تو نیست ، چرا اجازه میدی هرکسی برات تصمیم بگیره ،حالا بقیه چی گفتند ؟ 

شیوا  گفت بابام که هنوز عصبانیه ، خواهرام فقط میخندند  و باورشون نمیشه  ، اون ها میگن ، من  کجا و علی کجا !  و فکر می کنن  این یک شوخیه ،  ولی خودم هم نمیدونم چکار کنم دلم براش میسوزه، مادرش چند بار کادو فرستاد ، و یک بار هم تلفنی با من صحبت کرد و فقط قربون صدقه ام می رفت و التماس می کرد که شیوا  جون  

نه  ”  نگو ، و خودت باباتو راضی کن ، علی عاشقته ،ما هم دوستت داریم ،

سرمه  خنده تلخی کرد و گفت  ، خب تو بهش نگفتی که من اصلن کلمه  نه بلد نیستم و دوستم همیشه برای  همین ،میخواد کله ام رو بکنه !  آخه اگر فعلن نیمه راضی هستی پس چرا با تاکسی اسی این طرف و اون طرف میری ؟ 

شیوا : خب من فکر می کنم بابام  دلش میخواد ما  بچه ها درس بخونیم و به جایی برسیم ، برای همین به مامانم گفته دیگه جواب خانواده علی رو نده ، اما از طرفی هم نمیدونه با ما هفت  تا دختر چکار کنه ،چون همیشه با سختگیری و تعصب بر خورد می کنه و  ما  دایم  توی خونه حرف و حدیث داریم  ، مامانم میگه باید هر چه زودتر شما ها  برین سر خونه و زندگی  ، اما  مامانم هیچوقت نمیتونه روی حرف  بابام چیزی بگه ، حالا من هم موندم بر سر دوراهی ، 

رفت و آمد ها بارها تکرار شد ه ، و خانواده علی کسی رو فرستادند پیش بابام تا او رو راضی کنند ، علی هم با عمو و مادرش رفتند دفترش و  گفتگوهای زیادی انجام گرفته ،

سرمه  گفت  ، واقعن تو از خودت نظری نداری ؟ هیچ فکر کردی که آیا میتونی علی رو دوست داشته باشی ، چطوری میخواهی نفسش رو درمقابل نفس خودت تحمل کنی ، او مثل خدمتکار خانه تان بوده آیا این به تو حس بدی نمیده  ؟ ! ویا  شناختی روی اخلاق و رفتارش داری ؟  واقعن میخواهی که او پدر بچه هات بشه ؟

شیوا  گفت ،  راستش من به هیچ کدوم از این ها فکر نکردم ، ولی اگر پدر و مادرم حرف زدند و قبول کردند ، من دیگه  چی دارم که بگم  .

سرمه  گفت  ، خب تو میتونی  بگی میخواهی درس بخونی  و خیال ازدواج  نداری  !

شیوا  گفت ، دیگه نمیشه ! گفتم که دلم براش میسوزه سرمه مایوس شد و ادامه نداد 

سه ماه بعد ، عروسی به میمنت  و مبارکی سر گرفت  !  و علی و خانواده اش فاتحانه عروس را به محل سکونت خود در جنوبی ترین نقطه شهر که فاقد إمکانات رفاهی اولیه  بود بردند  ، ببر و بیار و شادی  و جشن و سرور  تمام شد ، و عروس با مسالمت !!! در کنار خانواده شوهر روزگار می گذراند و دیگر از آن  آرزوها و دورنمای ادامه درس و دانشگاه و پیشرفت و بالیدن و  تکیه زدن به مشاغل  درست و حسابی و رفت و آمد در مهمانی و دیدارها در سطح خانواده جناب سرهنگ برای شیوا خبری نبود ، و شور و هیجان  عاشق دلخسته رفته رفته ، بی فروغ می شد وچهره واقعی و بی مسؤولیتی  او  را نمایان می کرد ،  شیوا  پذیرفته بود که این زندگی تشکیل شده وبر طبق روال پیش خواهد رفت ، او از خشم و پرخاش علی آسان می گذشت و آن را رفتاری معمولی می دانست ، همان طور که مادرش  در زندگی با پدر راه  و رسم سازش را پی گرفته بود ، شیوا هم گله ای از اوضاع بد روزگار خود نداشت ، اما  او  زود تر از معمول در این وادی گرفتار شده بود ،

سرمه  گفت،  این چیه به سرت بستی ؟  دوباره کتک خوردی  ؟ هنوز ازدواج تو به   دو  سال نکشیده   چرا این خفت و تحقیر رو قبول می کنی  ؟!  بهتر نیست تا بیشراز این  دچار آسیب های جدی  تری نشدی  فکری به حال خودت بکنی ؟

شیوا  گفت نه سرمه ، هنوز سختگیری و تو سری زدن های  بابام از یادم نرفته ، نمیخوام دوباره برگردم و نیش زبون ها و بکن و نکن ها رو از سر بگیره  !

سرمه  گفت ، یعنی میگی وضع و حال الانت بهتره  ؟

شیوا  گفت ، نه  د ر اصل هیچکدومش خوب نیست ، من نمیدونم چرا  تا این اندازه بی فکر بودم ، حالا که  یادم میاد تو بهم گفتی عجله نکنم  ، ولی من از سختگیری ها و بی اعتمادی های بابام بود که می خواستم  از اون خونه خلاص بشم ، گول عشق و عاشقی علی رو  هم خورده بودم !  

سرمه  گفت ،  آره یادم میاد که به اعتراض های من توجهی نکردی ، خب حالا اگر به بابات بگی که علی چقدر  اذیتت میکنه  بهتر نیست ؟ 

شیوا  گفت ، میدونی بابام که اخلاقش عوض نشده ،علی هم آنقدر پر رو و بی ادب هست که  ابایی نداره که تو روی بابام  وایسه ،خودت فکر کن که چی پیش میاد !  

سرمه  گفت ، واقعن اون وقت ها بهش نمی آمد که دست بزن داشته باشه و بی منطق و بی ادب باشه ، من خیلی برات ناراحتم ، خب حالا که اینطوره بیا  یک کاری بکن 

شیوا گفت چکار کنم  ؟  سرمه  گفت ،  ببین من بعد از کلاس  به یک سازمانی میرم که همه اعضای آن خانم ها هستند و مشاور  رایگان  هم  دارند و  مربی ها  کارهای هنری  به خانم ها  یاد می دهند  ، اگر در هفته چند روزی وقت داشته باشی و عضو آن جا باشی میتوانی زندگی خودت را تغیر بدهی و از مشکلاتی که دچار ش هستی رها بشوی ، میدونی زن ها یی در جامعه هستند که از مردان قوی تر و شایسته تر  هستند و با دانش بیشتر کار می کنند و اجازه نمی دهند کسی  حقوق آن ها را نادیده بگیرد ، و این ها حتی مرد ها را هم هدایت می کنند ، آنوقت در قرن بیست و یکم تو نشستی و از شوهرت کتک میخوری و اسم آن را سازش می گذاری   

شیوا گفت،  واقعا چنین جایی را می شناسی؟   حق با تو است ، من باید  از این وضعیت بیام بیرون  این رو حس کردم که همه به چشم آدم دست دوم و جیره خور به زن نگاه می کنند ،ازشون متنفرم ، این رو  توی دادگاهی که رفته بودم برای جدایی اقدام کنم فهمیدم ،  

سرمه  گفت ،  پس کار به اونجا هم کشیده ؟  خب  پس  اینجا  درست جایی  است  که به درد تو می خورد ، تو هنر های زیادی داری یکی از آن ها همین کمک های اولیه است که مدرک آن را هم داری …..

.وپنج سال بعد ؛  

شیوا حالا خود سر پرست فرزند شش ساله اش است و   در یک کلنیک پوست و زیبایی دستیار دکتر است  و  به  کار تزریقات  هم پرداخته و شب ها  به زندگی و درس های دانشگاهی در رشته روان شناسی مشغول است   ، او  تا حدودی جایگاه خود را پیدا کرده و به زودی  با تمام کردن دانشگاه یک خانم دکتر روانشناس به جمع سایر زن های شایسته افزوده خواهد شد

این داستان دنبال دارد