نسرین  ، به سختی   صدا را می شنید،  اما گویی همه وجود او را می لرزاندند،  منقلب شده و خاطراتش  را پیش چشمش می دید     اما یاد آوری روزهای خوشی   که با هم بود ند  و فریدونی او را  در  فراغت ها دعوت  می کرد !   و  ساعاتی   عاشقانه و دلپذیر را می گذراندند   ،  خشم و کینه اش را  نسبت به او تازه می کرد و هر آنچه در آن دوران  بی دغدغه  و لاابالی  و خوش گذران بود ، در سال های  بعد ،   از دماغش بیرون آمد   ،  با این همه نسرین حالا نمی خواست  گوشی را زمین بگذارد  انگار  کنجکاو بود ومیل به پاسخ دادن و صحبت با او  را داشت ،  فریدونی در این مکالمه بی آنکه دلیل کافی  برای ترک  نسرین ، آن هم درست در زمان  بارداری و نیاز او به حمایت و کمک ،  ارایه کند  و توضیح بدهد چرا بی خبر  و ناگهان او را ،   تنها گذاشت !   ، با زبان چرب و نرم او را نوازش کرد و ازخواست تا دو قلو ها را به آلمان  بفرستد   ، و گفت  که  به زودی مقدمات کار را فراهم  می کند ،  هرچند که فریدونی پس از ملاقات تصادفی  ،  با بهاره  به این نتیجه رسیده بود که  با نسرین تماس بگیرد ،   اما نسرین  بی خبر بود و حالا با شنیدن این مطلب ، همچون بمبی به انفجار رسید   و تشویش و نگرانی  او را به لرزه انداخت  ، خشمگین شد و به او   هشدار داد که با سرنوشت کودکانش بازی نکند و اشاره کرد که چطور  تاکنون  در میان طوفان رنج و نگرانی و تنگدستی و تنهایی   دست و پنجه نرم کرده و  تا حدودی به کمک مادرش که او رادر بزنگاه  مشکلات حمایت کرده  ، آسایشی  نسبی برای دو قلو ها فراهم شده و  حالا به هیچ وجه نمی خواهد  این آرامش  را از کودکان خود دریغ کند ، و او باید این مطلب را  درک کند ، حس مادری  او را چون شیری غران واداشته بود تا  فریادهای درد آلود و خشمگین   خود را از فاصله کیلومتر ها بر سر فریدونی رها کند و به او  بفهماند    که دو قلو ها  تمام  امید او هستند  و جدا شدن از آن ها  برایش تصوری غیر قابل باور است و چنین حقی  را به او نحواهد داد  !

نسرین  با خود فکر می کرد   که  با کارهایی که کرده بود   چطور مایه سر  افکندگی و رنجش  پدر و مادر و خانواده   شد ، حس تلخی در این لحظه  گریبانگیرش شده بود   و نا خود آگاهش را زیر و رو می کرد ،  و خود را نمی بخشید  ،  فریدونی صدای دیگری نمی شنید . هنوز آن سوی سیم در انتظار جواب بود ، و  پی در پی   از او می خواست تا در مورد  پیشنهادش فکر کند  ،  و به او جواب بدهد،

بهاره خواهر چهارم نسرین بود  که چند سال پیش با گروه تاتر  به ترکیه رفته بود و در آن جا   با جوانی ترک  مقیم آلمان  آشنا شد و ازدواج کرد ، حالا  آن ها با  پسرشان  بردیا زندگی خوبی داشتند ،   او که به تازگی  و به طور اتفاقی در یک مراسم نوروزی  فریدونی را دیده بود   ضمن  صحبت های  نه  چندان  خوشایند   متوجه شداو با همسر و دو دخترش در آلمان زندگی می کند  ، واز آن جا که سرنوشت  نسرین و دو قلو هایش   دغدغه  بزرگ  او بود  ،. و  این روزهاسعی کرده بود  راهی برای  کمک و  آوردن شان به آلمان  پیدا کند  تا بار سختی ها ی شان را کم کند ،  او فکر می کردخواهر و خواهر زاده هایش  باید از  امکانات بهتری برخوردار شوند ، و به همین دلیل از فرصت استفاده کرد تا فریدونی  را متوجه کند که   مسولیت پدری  اش  را نسبت به دو قلو ها  در نظر بگیرد ، و او را وسوسه کرد تا در مورد سر پرستی کودکانش فکر کند ،

از آن زمان که فریدونی در سخت ترین شرایط نسرین را بی خبر ترک کرده بود   و سرهنگ با همه ادعایش نتوانست   به موقع از حقوق دخترش حمایت کند ، وفریدونی  به جای نا معلومی رفته بود ،  با خود عهد کرد تا  اگر دستش به او برسد نامردی هایش را بی جواب  نگذارد و او را به دست قانون بسپارد ، با وجود این هرگز نسرین را برای کارهایش نبخشید  و هیچوقت به صورتش نگاه نکرد ، اما به مادر اجازه داده بود که به آن ها کمک کند ،  و دو قلو ها که حالا سه ساله شده بودند با شیرین زبانی های خود در خانواده جا باز کرده  و مایه امید و سر گرمی آن ها  شده بودند  ،

بهاره که هر چند روز یکبار از راه دور با خانواده اش  در تماس بود ،   داستان  دیدار تصادفی  خود را با فریدونی تعریف کرد و  به این صورت نسرین  تازه  متوجه  علت تماس و درخواست  فریدونی در  چند روز قبل شد ،

وقتی بهاره  با پیگیری  هایش مطمئن شد  راه هایی وجود دارد که  نسرین   بتواند همراه  بچه ها به مهاجرت  برود دست به کار شد تا  فریدونی را متقاعد کند که  برای هر سه نفر اقدام نماید  و بی جهت کودکان را  که  از داشتن پدر محروم کرده ،  از مادر جدا نکند و به فکر عواقب آن باشد ، و از اینجا بود ، که  فکر آمدن نسرین را هم مطرح کرد 

برای نسرین  ، اما ترس و دو دلی از تغییر مکان  اظطراب  آور بود ،   او این روز ها آرامش نصفه و نیمه ای که ساخته بود را  با پیدا شدن سرو کله فریدونی بهم ریخته می دید  ،  و از سوی دیگر دلواپسی هایش برای مهاجرت و دل کندن از خانواده  و همچنین  آینده دو قلوها ، و مهمتر آن که روبرو شدن با کسی که مسبب  آن همه بدبختی هایش می دانست  کار دشواری به نظر می رسید

بهاره  که پس از دیدار با فریدونی با جدیت  فکر مهاجرت  نسرین و بچه ها را در سر او انداخته بود ، روز به روز   کارها را   دنبال  می کرد وبرای  جور کردن و ارسال مدارک و درخواست کارهای لازم  ، فریدونی را  درموقعیتی قرار داده بود   که  با همه بی مسئولیتی  ها یش  خیلی زود مقدمات را برای مسافران  فراهم کرد و  کار تا حدودی پیش رفت  ،  او در نشان دادن مدارک پدر بودن  خود  ، کار دو قلو ها را درست انجام داده بود  .  کمتر  از یکسال همه چیز  فراهم ومورد قبول قرار گرفت .

روزی که مسافران قصد رفتن داشتند حتی سرهنگ برای دوقلو ها ابراز دلتنگی می کرد  و به سختی جلوی اشگ ها یش را می گرفت ،   اما وقتی نسرین  سعی کرد   که دست  او را ببوسد و از خطا هایش عذر خواهی کند  ،  او با کنار زدن نسرین ، به سمت بچه ها رفت و دوباره  آن هارا در آغوش گرفت ،

در مقصد ، نسرین و بچه ها با استقبال بهاره و همسرش  ، پاشا  و پسرش بردیا  روبرو شدند ،  و کمی بعد سرو کله فریدونی پیدا شد ، بچه ها  او را نمی شناختند و  او هم نمی دانست چطور با آن ها بر خورد کند ،  نسرین  با سردی با روبرو شد ، اما فریدونی به سمت او آمد و با دست دادن و احوالپرسی  وانمود کرد که از کار گذشته اش نسبت به او پشیمان است   و نسرین خاموش و بی عکس العمل به او نگاه کرد  ، فریدونی   با اشتیاق زیاد بچه هارا در آغوش گرفت  و پدرانه آن ها را بوسید ، اما بچه ها چندان نگاه گرمی به او نمی کردند  و مایل نبودند در آغوش او  بمانند ، بهاره پیشنهاد کرد که چون مسافران خسته هستند  همگی  به خانه بروند ، و به این ترتیب بود که فریدونی موقع خداحافظی به نسرین قول داد که به زودی ترتیبی برای   دیدار با آن ها خواهد داد و دو قلو ها را بوسید  و خداحافظی کرد 

تفریحات و گردش های دست جمعی در شهر و مکان های دیدنی برای بچه ها و نسرین جالب بود ،  بردیا  و دو قلو ها مانوس شده بودند  آن ها  با خوشحالی  با هم بازی می کردند و دنیای شادی برای خود ساخته بودند و این به یاد گیری  درزبان  کمکی موثر بود ، فریدونی چند با ر به ملاقات شان   آمد و  همگی  را به گردش برد  ،   دیدارهای دست جمعی  روز های خوب و خاطره انگیزی  بود ،   نسرین  همچنان  جدی  رفتار می کرد  اما  بچه ها اندکی ، با او مانوس شده بودند وفریدونی گویی  به آن ها  خیلی علاقه مند شده بود !  مرخصی   ها تمام شد و  بهاره و پاشا باید به سر کار خود بر می گشتند ! بردیا به مدرسه می رفت !  دو قلو ها به کودکستانی  که نزدیک خانه بود  رفتند  !  ونسرین کلاس زبان را شروع کرد؛

ادامه دارد.