قسمت ششم از پاورقی داستان : برگ هائی از یک زندگی – تنظیم از محمود صفریان

آبان ۱۳۹۶

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است

قسمت ششم

بدین ترتیب دفتر زندگانی من که حاصل عشقی پاک به شمار می آمد در سرزمین پدری ام ایران در روز ۱۸ اسفند ماه سال ۱۳۶۶ برابر با ۹ مارس ۱۹۸۷ و در اولین ساعات بامداد روز دوشنبه گشوده شد. آری چشمانم را بر روی شهر و کشوری گشودم که نزدیک به یک دهه از انقلاب سوال برانگیزش می گذشت. همه چیز در حال تغییربود تغییری که استقرار یک دیکتاتوری مذهبی تمام عیار را رقم می زد. می رفت که تمامی آرزوهای زندگی آزاد به کابوسی شوم بدل شود. زندانها پر از بهترین و پاکترین فرزندان این کشور شده بود و دیکتاتوری اسلامی با بی رحمانه ترین شکلی مخالفینش را دسته دسته به جوخه ها ی اعدام می فرستاد. یاد آوری این روزها برای من که معصومانه چشم بر روی این جهان گشوده بودم و سالها بعد راجع به این حوادث می شندیدم و می خواندم هنوز هم تکان دهنده است. کابوس ترسناک مرگ سراسر این سرزمین پاک آریایی را درکام خود فرو می برد. آری این چنین بود که زندگی مشترک دو عاشق بدون اطلاع از آنچه در انتظارشان بود در کنار فرزند نورس شان آغاز شد.

پدرم اکنون در یک شرکت خصوصی مشغول بکار شده بود و ساعاتی را هم برای تدریس در دانشگاه اختصاص داده بود. تینا هم در سرزمینی که هیچ چیز بجز همسر و فرزندش او را بدان متصل نمی کرد با مشکلات مادر بودن دست و پنجه نرم می نمود. او بخاطر امیر از خیلی چیزها خودش را محروم کرده بود. از اینکه نمی توانست بار بیشتری را از دوش همسر مهربانش بردارد خودش را ملامت می کرد. می دید که امیر بخاطر رفاه او و من و برای قدردانی از فداکاری های او از هیچ تلاشی فروگذار نمی کند. شرایط غیر قابل پیش بینی این سرزمین و بی قانونی و هرج و مرج جناح های داخل حکومت ، و اینکه او در گذشته برای یک سفارتخانه بیگانه کار می کرده است همواره مایه نگرانی اش باقی مانده بود. بارها به سرش زده بود که شهریار را قانع کند که دو باره بار سفر را ببندند و در کشوری دیگر زندگی آرامی را آغاز کنند ولی اینکه به همسرش قول زندگی در ایران را داده بود به تحمل شرایط موجود تن می داد. شاید هم هر دو با روح پاکشان امیدوار بودند که این شرایط همیشگی نخواهد ماند و اوضاع کشور بحال عادی بر خواهد گشت.

تینا تصمیم گرفت علاوه بر یاد گرفتن زبان فارسی بگونه ای که باعث سربلندی همسر عزیزش شود مرا هم با زبان انگلیسی آشنا کند. بعد از تولد چهار سالگی ام بخوبی و بدون مشکلی متون فارسی و انگلیسی را می توانستم بخوانم . این کار من اغلب در گردهم آیی های دوستانه مایه انبساط خاطر دوستان پدر و مادرم بود که فارسی و انگلیسی خواندن من برایشان مایه تعجب زیادی بود. فارسی را مثل بزرگتر ها حرف می زدم ویکی از کلماتی که در سن چهار سالگی تلفظ می کردم و بیش از همه چیزمایه سرگرمی بزرگترها بود کلمه قسطنطنیه بود که خودم معنی اش را نمی دانستم و تا مدتی به عنوان ناسزا و در موقع عصبانیت از آن استفاده می کردم.

یازده ساله بودم که دبستان را تمام کردم و وارد مدرسه راهنمایی شدم و دوران دبیرستان را هم با تلاش های شبانه روزی پدر و مادرم درسن پانزده سالگی به پایان رساندم. باز هم بنا به پیشنهاد تینا و موافقت پدر یکسال بخودم استراحت دادم و در این یکسال بیشتر وقتم به ورزش و تفریح می گذشت. تنیس و اسکی از ورزش های مورد علاقه من بوده و هستند. گاهی هم با پدر شطرنج بازی می کردم که گاهی بخاطر حفظ غرورش با چند حرکت اشتباهی عمدی بازی را به او واگذار می کردم. توسط یک استاد مادر کوشش کرد که بمن پیانو یاد بدهد که در این زمینه استعداد و علاقه چندانی از خودم نشان ندادم و او هم به توجه به موفقیت های دیگرم مرا بحال خودم واگذار کرد.

کتاب و کتاب خواندن بهترین سرگرمی من بود. می توانستم ساعت ها و ساعت ها بدون خستگی بخوانم و این عشق راهم مدیون پدر و مادرم می دانم. حرف زیاد نمی زدم مگر چیزی برای گفتن داشته باشم . به شعر هم علاقه زیادی داشته و دارم ولی استعداد برای شعر گفتن را در خودم نمی بینم و بارها امتحان کردم و شاید نوشتن برایم آرام بخش تراز تلاش بیهوده برای شعر گفتن باشد. کم کم خودم را برای امتحانات ورودی دانشگاه آماده می کردم . وقتی در دانشگاه بهشتی پذیرفته شدم خوشحال بودم و احساس می کردم دانشگاه محیطی است که مرا در خودش پخته تر می کند. دوستان زیادی در این فاصله پیدا کرده بودم که همیشه مثل پروانه بدور من می گشتند و برای جلب نظر من با هم رقابت های شیرینی داشتند. از اینکه این همه خوشبخت بودم در پوست خودم نمی گنجیدم می دانستم که همه آنچه را که داشته ودارم مدیون عشق و فداکاری پدر و مادری دلسوز هستم. تینا در انتخاب لباس همیشه شاهکار می کرد و کار مرا برای انتخاب و خرید که کمتر حوصله آن را داشتم راحت می نمود. اندام ظریف مادرم اجازه می داد که گاهی لباسهای او را هم با اجازه او بپوشم و خودم را از سن خودم جا افتاده تر جا بزنم. در مهمان ی ها شیطنت های دخترانه من معروف خاص و عام بود. البته هیچ وقت کاری که به غرور و یا شخصیت کسی لطمه ای بزند نمی کردم.

مثلا یک بار که یکی از همکلاسی ها بخاطر آماده نبودن برای امتحان بیماری خودش رابهانه کرده بود به ابتکار من تلفنی از استاد مربوطه گرفت که ابراز علاقه کرد که برای عیادتش بخانه او بیاید و دوست بیچاره من مادرش را برای خرید میوه و شیرینی بیرون فرستاد و تمام روز در رختخوابش ماند که استاد برای عیادتش بخانه او بیاید. وقتی متوجه شد که این شیطنت من بوده که از استاد مربوطه پرسیده بود چرا استاد تشریف نیاوردید ما منتظر شما بودیم و استاد به او خندیده بود و گفته بود که دوستان سرکارت گذاشته اند من وقت این کار ها را ندارم .

نمیدانم این شیطنت های زنانه را که گاهی توام با مردم آزاری کودکانه بود از چه کسی یاد گرفته بودم ولی حتا وقتی مدتی دست از این کار می کشیدم دوستان دیگر مرا به راه انداختن حیله ای جدید بر علیه یک بخت برگشته دیگر تشویق می کردند. اساتید دانشگاه هم از دست من در امان نبودند. مثلا یک بار از قول حراست دانشگاه و با مهر جعلی آنها به یک استاد اخطار نامه نوشتم که بقول خودش چیزی نمانده بود از ترس سکته کند، وقتی متوجه شد کارمن است ابتدا عصبانی شد اما وقتی صورت معصوم و بی گناه مرا دید لبخندی زد و دوستانه اخطار داد که از این کارها دست بردارم .  اکنون که دنبال دلیل این شیطنت ها می گردم فکر میکنم شاید بیش از بیش خود را در کنار پدر و مادری عاشق خوشبخت احساس میکردم و در کنار دوستانم همیشه مایه امیدواری و انرژی مثبت بودم.

شاید از امیر وتینا آموخته بودم که ارزش زندگی به طولانی بودن آن نیست . آنها بمن آموخته بودند که معیار زندگی خوب به خنده ها، اشگ ها ، اوقات خوب ، خوش حالی ها ، رویاهایی که به تحقق می پیوندند ، و سختی هایی که با کمک عشق بر آنها پیروز می شویم بستگی کامل دارند. از آنها یاد گرفتم که زندگی خوب، مجموعه ای از دست آوردها ، پیشرفت ها ،تاثیری که بر زندگی دیگران و محیط اطرافمان گذاشته ایم و ارزش هایی که برایشان تلاش مداوم کرده ایم ، بشمار می آید.

معیار  زندگی آنها در احترام متقابل ، دوستی و همفکری و از همه مهمتر عشق برای یکدیگر شکل و قوام می گرفت و من طعم همه این ها را در کنارشان چشیده بودم و در تجربه شخصی بکار می بردم.

حسادت، خودپسندی، خود مرکزبینی، تک روی ، بی احترامی و کوچک شمردن آنان که از ما ضعیف تر و آسیب پذیر تر بودند همه وهمه عاداتی بود که می کوشیدم به رفتارم رخنه نکنند و این را تا حد خط قرمز دوستیابی و معاشرت ها پیش می بردم. اگر دوستی و یا شخص سومی هم در حضور من مرتکب چنین خطایی می شد، اولین چوب ملامت را از دست من نوش جان می کرد. بطور خلاصه بگویم گاهی تا مرز یک استاد سخت گیرعرصه را بدوستان بی ملاحظه تنگ می کردم ولی در نهایت وقتی متوجه نیت خوب من می شدند از من دلخوری بدل نمی گرفتند. همه دوستان و همکلاسی ها بخوبی می دانستند که من از هر گونه شوخی سبک و توهین آمیز مردسالار و یاحتی زن سالارهم پرهیز می کنم و هم خوشم نمی اید.

باید اعتراف کنم که اکثر دوستان نزدیک من هم کم و بیش با این رویه زندگی می کردند و یا ازفرهنگ جمعی آموخته بودند. حساسیت به مسایل سیاسی بهیچ وجه پیش شرط دوستی های ما نبود ولی کمتر کسی بود که در جمع ما باشد و به این مسایل علاقه نداشته باشد. کتاب خوانی با هدف، روال کار ما بود هر کتاب خوب گاهی ده ها دست می گشت تا شیرازه اش به تمام و کمال از هم گسیخته می شد. برخی کتاب های ممنوعه هم که به روش های مختلف بدست ما می رسید در میان عده معدود تری دست بدست می گشت. عشق جمعی در تمامی جهات خودش در حال رشد و بارور شدن بود. پارتی ها  و شراب خوری های مسئولانه هم البته چاشنی این دوستی ها بود و گاهی هم درگیری با عناصر همیشه در صحنه رژیم و حتی دستگیری های موقت و …..

تینا بیش از پدر نگران من و زبان تیز من بود و اغلب با مثل معروف “زبان سرخ سر سبز میدهد برباد” بمن هشدار میداد. پدرم اما در این مورد کمتر بمن نصیحت می کرد و شاید هم از اینکه شبیه خودش شده بودم بر خودش می بالید.

شاگردان امیر اورا خیلی دوست داشتند و کلاس های درسش همیشه سرشار از افرادی بود که با علاقه به درس هایش که اغلب پراز کنایه های سیاسی و اجتماعی بود گوش می کردند و بارها دیده بودم که حتی در راهروهای دانشکده هم دوروبرش پراست از کسانی که دوست داشتند اورا به چالش بکشند. عشقی که به ایران و تدریس داشت مثل روشنایی خورشید گرما می بخشید. در حقیقت من بیشتر نگران او بودم و اینکه روزی کار دست خودش بدهد. کارها برعکس شده بود.

تینا هم تصمیم گرفت برای اینکه چندان درگیر تنهایی نباشد و به درآمد خانواده هم کمکی کرده باشد شاگرد خصوصی پیانو بپذیرد. این کار به او کمک می کرد که با نسل جوان که تنها علاقمندان به یاد گیری بودند در تماس قرار بگیرد.

وقتی شب ها بخانه بر می گشتیم حرف برای گفتن زیاد داشتیم . تغییراتی که در وضعیت سیاسی جامعه رخ می داد هشدارهای فراوانی را بهمراه داشت که بیش از هر چیز فکر ما را بخودش مشغول می کرد.تینا با آوردن مثال های تاریخی همیشه مارا به آمدن  آینده ای ناروشن هشدار می داد. امیر هم که ته دلش نگران بود، ظاهرا این نگرانی را برای آرامش خانواده بروز نمی داد.

اخبار ناخوشایندی از زندان ها بگوش می رسید و موج نگرانی به آینده بخصوص در محیط های آموزشی بشدت رو به افزایش بود.

وقتی در یکی از این شب ها تینا خروج ما از ایران را مطرح کرد و از پدر و من نظر خواست برای اولین بار احساس کردم که شادی خانواده کوچک ما مدت طولانی طول نخواهد کشید. هلن استدلال می کرد که کسانی که برای استحکام اهرم های قدرت خود از هیچ کاری کوتاهی نمی کنند میتوانند انگلیسی بودن او را بهانه ای برای اتهام زنی به امیر بکار بگیرند. آری مادر با وجود اینکه به این اجتماع تعلق نداشت ولی مسایل را روشن تر می دید. امیر همواره جانب خوشبینی را می گرفت. من هم در این میان سعی می کردم سیاست مدارانه جانب هیچ کدام را نگیرم.

آخر هفته اواسط پاییز سال ۸۵ بود که امیر با صورتی نگران و تا حدی هم رنگ پریده بخانه آمد و تا مدتی که در مقابل سوال های ما پاسخی نمی داد ولی در مقابل اسرار مادرم مجبور شد بما اطلاع بدهد که از طرف حراست دانشگاه به او اخطار کتبی داده اند که مواظب رفتار و گفتار خودش سر کلاس های درس باشد.

پاییز سال ۸۵ خزان زندگی آرام ما را هم بدنبال داشت. تینا اصرار داشت که به انگلیس و یا آمریکا مهاجرت کنیم. و اولین بار بود که امیر هم نظر موافق خودش را با سکوت ابراز کرد. تینا می گفت اگر اتفاق ناگواری برای تو بیفتد من در این کشور غریب هیچ کاری از دستم بر نخواهد آمد و زندگی که با این همه عشق و تلاش ساخته ایم میتواند یک باره بر باد برود.

هنوز دو هفته از نامه اخطاریه نگذشته بود که یک شب درتاریکی چند سرباز مسلح با برگه ای از دادستانی برای دستگیری پدر به آپارتمان کوچک ما هجوم آوردند واو را همراه با مقادیر زیادی از کتابها و نوشته هایش بدون کمترین توضیحی و در مقابل چشمان وحشت زده من ومادر با خود بردند. پدرم هم که گویی منتظر این حادثه بود بدون کمترین مقاومتی همراه آنها رفت. کاری هم در مقابل چند نفر مامور مسلح از او و ما ساخته نبود. وقتی پرسیدم پدرم را کجا می برید با اکراه و تند خویی پاسخ شنیدم که بعدا به شما اطلاع خواهیم داد. فعلا تا مدتی سراغ او را نگیرید.

گردباد

دستگیری امیرکه در حقیقت ستون فقرات خانواده کوچک ما بود مثل گردبادی عظیم همه چیز را برای ما که در حین نگرانی احساس خوشبختی می کردیم ، یکباره در هم پیچید. تینا مادر بیچاره من که برای عشقش به پدر از خیلی از آرزوهای زندگی اش صرف نظر کرده بود در سرزمینی که هنوز با آن بیگانه بود خود را تنها و بی یارو یاور می دید. من هم که دختر جوانی بودم هنوز برای یک چنین بار سنگینی خودم را آماده نکرده بودم.  هر دو ما یکی دوروز اول را در شوک کامل بسر بردیم. اینکه یکی از پاسداران مامور بما گفته بود تا مدتی سراغش را نگیرید مارا در بلاتکلیفی بیشتری فرو برده بود. می دانستم که در این مورد تینا نباید پیش قدم بشود. احساس می کردیم که وابستگی گذشته اش به سفارت انگلیس که دستگاه های امنیتی ایران بدون شک از آن با خبر بودند می تواند کار پدر و حتی خود او را خراب تر کند. مشورتی که با چند تن از دوستانم کردم هم همین نتیجه را بدست ما داد. اواسط هفته بعد بود که من با حجاب کامل ولی با لباس های کاملا مرتب خودم را به زندان اوین رساندم. این اولین بار نبود که در مقابل این درب بسته قرار می گرفتم. تینا هم که دلش شور میزد در داخل اتومیبل یکی دو خیابان پایین تر منتظر من نشسته بود. آماده اش کردم که شاید مجبور باشد حد اقل یکی دو ساعتی آنجا منتظر بماند چون جلوی درب زندان مثل همیشه شلوغ بود.

با آنکه صبح زود رفته بودیم بعد از سه چهار ساعت بالاخره بداخل رفتم و از پاسدار داخل زندان سراغ پدرم را گرفتم که هفته پیش از خانه ما ربوده شده بود. چشمانم پر از اشگ بود و وقتی سراغ پدر را می گرفتم نتوانستم خودم را کنترل کنم و یکی دوبار هم چادری که ناشیانه بر سر کرده بودم از سرم افتاد و خنده تحقیر آمیز مامور زندان را بخوبی احساس کردم. متلکی که بارم کرد شاید قدری مرا آرام کرد. شنیدم که گفت “خواهر معلومه که تمرین نداری ” . چیزی نگفتم و نگران منتظر ماندم. پس از چندین رفت و آمد و پاسخ های بی سروته بمن اطلاع دادند که هنوز پدرم را به اوین نیاورده اند. و وقتی پرسیدم پس کجا می توانم سراغش را بگیرم پاسخ شنیدم که نمی دانند و بهتر است یک هفته دیگر بر گردم شاید پس از بازجویی های مقدماتی از یکی از قرارگاه های سپاه به این زندان منتقل شود. نا امید و گریان و دست از پا دراز تر زندان را ترک کردم و نزد مادرم که بی صبرانه منتظر من بود باز گشتم . طی پنج دقیقه ای که تا رسیدن به ماشین مان پیاده راه می رفتم خودم را آماده کردم که به مادر چه پاسخی بدهم که کمی از نگرانی اش بکاهد.

–         دخترم فورا بگو ازپدرت چه خبر داری

–         هنوز به این زندان منتقل نشده ولی گفتند جای نگرانی نیست و هفته آینده برگردیم شاید باز جویی های مقدماتی تمام شده باشد و او را به زندان اوین و یا یکی از بازداشتگاه های دیگر منتقل کنند و دفتر اوین بهر حال بما پاسخ خواهد داد که او کجاست و به چه جرمی بازداشت شده است.

احساس کردم قدری آرام گرفت و ادامه دادم که احتمالا سوء تفاهمی شده و ما که می دانیم پدر فعالیت سیاسی خاصی نمی کرده و نباید مدت زیادی منتظر بمانیم.

تینا موافقت کرد که من رانندگی کنم تا او قدری از التهابش کاسته شود. بقیه راه تقریبا به سکوت کامل گذشت. خودم را خونسرد نشان می دادم ولی دلم مثل سیرو سرکه می جوشید و حسی ناخودآگاه می گفت که این رشته سر دراز دارد.

اکنون بیش از چهار هفته از دستگیری امیر ، پدر دوست داشتنی من می گذشت و من هنوز نمی دانستم که کجا و در چه حالی بسر می‌برد و شبها گاهی در کنار مادرم در بستر پدر می خوابیدم تا او را که در نگرانی شدیدی بسر می برد آرام کنم . وقتی هم در اتاق خودم بودم ساعت ها بیدار می ماندم و به هزاران مسئله که می توانست آینده ما را رقم بزند فکر می کردم. گاهی مادر که او هم خوابش نمی برد برای سرکشی می آمد و من خودم را بخواب می زدم شاید او هم بتواند با آرامش موقت بخوابد.

زندگی روال عادی خودش را کاملا از دست داده بود. نمی دانستیم در این وضعیت بلاتکلیفی چه باید بکنیم و از چه کسی می توانستیم کمک بگیریم. هیچ فرد صاحب نفوذی را هم نمی شناختیم که بتواند خبری از سلامتی پدر بما بدهد. هر بار که جلوی زندان اوین می رفتم و با خانواده های زندانیان حرف میزدم بیشتر نا امید می شدم و از اینکه آزدای انسان های شریف و آرامش خانواده هایشان بدست مشتی لات بی مسئولیت این چنین پایمال شده و می شود خشم پنهانی سراسر وجودم را فرا می گرفت ولی وقتی نوبت من می شد مثل گناهکاری که برای طلب بخشش آمده در مقابل این موجودات بی سروپا مجبور به کرنش می شدم. هر بار یاد می گرفتم که سوال هایم را با لحنی التماس گونه بپرسم تا شاید اگر ذره ای انسانیت در وجود این اراذل مانده باشد دلشان به رحم بیاید حداقل بگویند که پدرم کجا و به چه جرمی اسیر شده است.

یاد آوری آن روزها هنوزحال و فکر مرا در هم می ریزد. بالاخره بعد از چندین هفته بلا تکلیفی بما اطلاع دادند که امیر پس از باز جویی  به زندان قزلحصار منتقل شده است. پاسداری که ظاهرا قصد داشت بمن محبت کند گفت بعید بنظر می رسد در این مرحله بتوانید از این زندان وقت ملاقات بگیرید ولی نامه ای به دادستانی بنویسید و درخواست کنید که اورا به اوین منتقل کنند شاید موافقت بکنند. و برای اینکه نگرانی ما را زیاد تر کند گفت زندان نامبرده شرایط خوبی برای زندانی ندارد و بهتر است پیگیری کنید شاید با انتقال او به اوین موافقت کنند.

اخباری که از شرایط این زندان بما می رسید هر لحظه به نگرانی مان می افزود. شرایط ناگوار و اغلب قرون وسطائی سلول ها و رفتار وحشیانه مسئولین زندان با زندانیان سیاسی زندگی ما را بیش از پیش دچار دگرگونی کرده بود. در این میان باید نگران حال مادر هم بودم که خودش را بدون دفاع و مستاصل احساس می کرد. این همه برای دختر جوانی مثل من که تا این لحظه از زندگی نسبتا آرامی برخوردار بوده بسیار سنگین بود. خودم را در این میان کاملا تنها و بی یار و یاور حس می کردم. دوستانی هم که دور و بر خودم داشتم در این مورد کمترین کمکی نمی توانستند بکنند اگر هم داوطلب می شدند من بخاطر حفظ امنیت و سلامت آنها آن را رد می کردم.

نمی دانم قابل درک است یا نه ولی چند باری که به زندان اوین برای خبر گرفتن از مکان بازداشت پدرم مراجعه کرده بودم با یکی از پاسداران این زندان طرح دوستی ریختم. وقتی با من روبرو می شد سعی می کرد بیشتر از حد معمول مرا در انتظار خبر نگه دارد. در شرایط روحی که داشتم نمی توانستم دلیل این کار او را درک کنم. اغلب سوالاتی می کرد که بنظر میرسد می خواهد مرا بیرون از زندان ملاقات کند. جوانی بود با قد کشیده و اندامی مناسب و همیشه لباس هایش مرتب به نظر می رسید. در این شرایط بی خبری هر کمکی بخصوص از داخل این بیدادخانه ها برایم مثل نعمتی بود. تلفن خانه مرا از من خواست و من هم بدون کمترین تردیدی در اختیارش گذاشتم. می گفت از اینکه بتواند کمکی بمن بکند کوتاهی نمی کند. وقتی این داستان را برای تینا تعریف کردم بلافاصله بمن هشدار داد که احتمالا از تو انتظارات دیگری دارد.

اسمش نادر بود و در محلی نزدیک به میدان توحید زندگی میکرد. همانطور که گفتم اورا در دفتر انتظار بازداشتگاه اوین دیدم. وقتی برای سومین بار مرا دید و اندام مرا بعد از اینکه چادرم بطور تصادفی از سرم افتاد کاملا ورانداز کرد، لحن صحبتش با من کاملا تغییر کرد. صادقانه بگویم در این شرایط استیصال هر کمکی میتوانست سرنوشت پدر و مادر و خودم را کاملا تغییر بدهد. اسمم را پرسید هر بار که بصورتم نگاه می کرد می توانستم تغییر رنگ چهره اش را ببینم. به سختی دنبال کلماتی می گشت که مودب جلوه کند. از اینکه می توانستم از کشش زنانگی ام برای پیشبرد هدفم استفاده کنم احساس درهمی داشتم . احساس گناه و شرمساری توام با توجیه عمل خودم در مقابل ظلمی که نا عادلانه بر ما رفته بود، فکرم را بخودش مشغول میکرد. داشتم یاد می گرفتم که از این تنها حربه موجودم حداکثر استفاده را بکنم. نمی دانستم چکاری از او بر میاید.

در مقابل تردید و تعجب او در پنجمین جلسه مراجعه به اوین و در شرایط مناسبی که تنها شدیم پرسیدم :

–     برادر نادر دوست داری مرا به نهار و یا شامی در یک رستوران دعوت کنی و یا مهمان من باشی؟

در حالیکه سعی میکرد خودش را دستپاچه نشان ندهد پس از مکث کوتاهی پاسخ داد.

–         خواهرم در مرام ما اگر دعوتی باشد باید از طرف من باشد. شاید بتوانم برای بیرون آمدن از این بلاتکلیفی به شما کمک کنم.

–         می دانید که مرا نمک گیر خواهید کرد.

–         اختیار دارید خواهرم . هنوز نمی دانم که بتوانم کمکی بکنم

آشنایی من با پاسدار نادر از این جا شروع شد. وقتی به مادر جزییات مکالمه ام را با این فرد مطرح کردم با شناخت و اطمینانی که به اخلاق و قضاوت من داشت گفت دخترم فقط مواظب خودت باش که این رابطه برایت گران تمام نشود و من هم او را درآغوش گرفتم و در حالیکه به او اطمینان می دادم گونه هایش را بوسیدم و گفتم این دوران کوتاهی در زندگی ما خواهد بود.

 بخاطر نمی آورم مادر را اینقدردرمانده دیده باشم. از سوی دیگر به او کاملا حق می دادم چون عشقش را از او ربوده بودند و هیچ کاری ازاو بر نمی آمد که سهل است ، بارها شنیدم که مراجعه او و اینکه یک خارجی است می توانست کار پدر را پیچیده تر کند. بهر حال اینها معادلات مجهولی بود که هر دقیقه فکر مارا به هزار سمت و سو می کشید.

همانطور که انتظار می رفت چند روز بعد وقتی گوشی منزل  را برداشتم  صدای نادر را تشخیص دادم. با صدای بسیار عامرانه ای از من خواست که با او قرار ملاقاتی بگذارم. با اندکی تردید قبول کردم و آدرس رستورانی را که به پدریکی ازدوستانم تعلق داشت به او دادم و پیشنهاد کردم که ساعت شش بعد از ظهرچهارشنبه  در داخل رستوران منتظر او خواهم بود. از او خواهش کردم با لباس شخصی بیاید و اگر ممکن است در این مورد با کسی سخنی نگوید. برای هرد و ما این طور بهتر بود. گویی حرف دلش را زده بودم، با من موافقت کرد.

روز موعود لباس زرشکی تیره ای با روسری گلدار بهمان رنگ پوشیدم. مثل همیشه آرایش بسیار ملایمی هم کردم می دانستم که با دیدم من به این شکل ضربه فنی خواهد شد.  کیف و کفش و عینک دودی برداشتم. پانزده دقیقه قبل از شش خودم را به رستوران رساندم. قبلن هم به دوستم بطور سربسته اطلاع داده بودم که از پدرش خواهش کند در یک گوشه دنج رستوران میزی برای من و دوست ناشناسم اختصاص بدهد. سفارش هم کردم که در موقع حساب کردن به همراهم اطلاع بدهد که خانم قبلن حساب میز را کرده اند.

نادر وقتی وارد رستوران شد فقط از روی قد و قواره اش او را شناختم کت و شلوار سرمه ای با پیراهن سفید که تا زیر گلویش دگمه ها را بسته بود کلاه لبه دار وعینک دودی. صاحب رستوران بلافاصله با گفتن خوش آمد او را به سمت میز من راهنمایی کرد. شنیدم که گفت دوستتان هم چند دقیقه پیش رسیدند و منتظر شما هستند.

–         سلام آقا نادر خوشحالم که دعوت منو پذیرفتید. میدونم که سرتون خیلی شلوغه و از اینکه می خواهید بمن برای یافتن پدرم کمک کنید ازتون یک دنیا ممنونم و امیدوارم روزی از خجالت شما بیرون بیام.

نگاه سنگینش را بر روی تنم حس کردم مثل کسی که بعد از سالها گم شده ای را پیدا کرده باشد تا مدتی مبهوت مانده بود. با زحمت دست و پایش را جمع کرد و به آرامی زمزمه کرد:

–         اختیار دارید خواهرم خوشحال می شم اگر بتونم کمکی به شما بکنم. درحقیقت امشب خبری هم در مورد پدرتان برای شما دارم. بهتر است بگویم با پرس و جوی فراوان خبر دارشدم که پدر شما در ندامتگاه قزلحصار در بخش سه زندانی است.

با اینکه خبر را از نادر شنیده بودم. دلم آرام نمی گرفت

–          گفتم آقا نادر از مال دنیا فقط یک پدرو مادر دارم که فعلا یکی ازآن ها درجا و شرایط نامعلومی بسر می بره و من بسیار نگرانش هستم.

–         خواهر این ندامتگاه جای مناسبی برای زندانیان سیاسی نیست ولی فکر می کنم با نامه نگاری شاید بتوانیم او را به اوین منتقل کنیم که در آن صورت من در جریان کارتان خوام گذاشت. فعلن جای نگرانی نیست. شاید هم سوء تفاهمی باشد و انشاالله هر چه زود تر رفع شود.

در حالیکه ناآرامی خودم را پنهان می کردم از او خواستم مرا سپیده صدا بزند و گفتم اگر موافق باشد در حین صرف شام در این باره حرف بزنیم.

–        سپیده خانم! من باید اعتراف کنم که شما خانم بسیار خوشگلی هستید و وقتی  روبروتون  می‌نشینم  دست و پام رو گم می کنم. اگرمثل دانشگاه رفته ها نمیتونم حرف بزنم منو ببخشید. تومحیط کار من خودتون می دونید با چه جماعتی سروکله باید بزنم.

عینک دودی ام را از روی صورتم برداشتم و مستقیم به صورتش نگاه کردم. از زیر پوست تیره اش سرخ شدن او را می توانستم بخوبی ببینم. پیشنهاد کردم اگردوست دارد عینکش را از صورتش بردارد. مثل کودکی که از حرف بزرگتری اطاعت می کند با گفتن چشم عینکش را از چشمانش برداشت. با خود فکر کردم در صورت استقرار حکومتی مردمی این جوان می توانست در خدمت مردم این جامعه قرار بگیرد. وقتی دستش را برای برداشتن لیوان آب دراز کرد چشمم به اسلحه کمری اش که ناشیانه زیر کتک مخفی شده بود افتاد. با دست به او فهماندم که دکمه های کتش را ببندد که کسی متوجه سلاح کمری او نشود.

–         آقا نادر ، باقالی پلوی این جا خیلی خوش مزه است اگر دوست داشته باشی برای شام باقالی پلو سفارش بدهیم البته هر غذای دیگر هم می‌توانید سفارش بدهید هر غذائی که دوست دارید.

سعی می کرد نگاهش با نگاهم تلاقی پیدا نکند. می دانستم که دارد در تاس لغزنده ای که برایش تدارک دیده ام وارد می شود. این ارتباط را تا جایی که به شرف و آبرویم لطمه ای وارد نکرده باشد می خواستم حفظ و تقویت کنم.

–       سپیده خانم هر جور میل شماست من هم از باقالی پلو خیلی خوشم می اید.

به صاحب رستوران که قرار نبود با من ابراز آشنایی بدهد اشاره ای کردم و وقتی سر میز ما حاضر شد پرسیدم

–         جناب ما تعریف غذاهای شما را خیلی شنیده ایم بخصوص باقالی پلو با گوشت شما را، اگر ممکن است دو پرس برای ما بیارید و دوغ خانگی هم اگر دارید ممنون می شیم. در ضمن ته دیگ هم یادتون نرود.

نادر موهای مشکی کوتاهی داشت که تا بخشی از پیشانی اش را می پوشاند. ریشش هم که بخش عمده سورتش را پوشانده بود بنظر چندان انبوه به نظر نمی آمد و این شاید به صورت مردانه اش کمی جلوه می داد. ابروهایش تقریبا بهم پیوسته بود و بحال خود رها شده بنظر می رسید.  گفتم

–         نادر خیلی خوش لباس هستی معلومه به ظاهر خودت می رسی . من از مردهایی که بخودشون نمی رسند ناامید می شم .

از اینکه او را به اسم کوچکش صدا کرده بودم قدری متعجب شد ولی احساس کردم خوشش آمد. شاید برایش این همه صمیمیت آنهم در فاصله ای کوتاه غیر قابل هضم بنظر می رسید. بهر حال من در حال اجرای مو بموی نقشه خودم بودم و برای این کار هم از تمامی شیوه های زنی طناز داشتم بهره می گرفتم. بیچاره نمی دانست که دارم او را بدام خطرناکی گرفتار می کنم.

در ادامه صحبت هایمان در حین شام از او خواستم که برای نوشتن متنی که مورد پسند دادستانی باشد مرا کمک کند. بی درنگ قبول کرد. حتی پیشنهاد کرد برای گرفتن ملاقات از زندان قزل حصار که به آن ندامتگاه می گفت بمن کمک کند. برای اینکه درجه موفقیت خودم را دراین ملاقات امتحال کرده باشم با لحنی مهربان پرسیدم

–         من واقعا از تنها رفتن به این زندان واهمه دارم و می دانم که خواهش زیادی است و حالا که اینقدر بمن محبت داری اگر وقت مناسبی بود مرا همراهی کنی که شاید مرا که یک دختر تنها هستم جدی بگیرند.

نگاهی با تامل بمن کرد و گفت

–         به امید خدا اگرتونستم حتما این کاررا می کنم و اگر هم نتوانستم سفارشت را به برادری در ندامتگاه می کنم . ما مرتب به هم نان قرض می دهیم .

ساعت حدود هشت و نیم بود که رستوران را ترک کردیم و وقتی فهمید من شام را حساب کرده ام دوستانه از من شکایت کرد که این وظیفه مرداست و من هم گفتم دفعه دیگر یک جای بهتر و به سلیقه تو و حسابش هم با تو. از اینکه اونو بطور خودمونی تو خطاب کرده بودم بوجد آمده بود. پیشنهاد کرد که منو به منزل برسونه خواستم تعارف کنم ولی احساس کردم برای ارضای حس مردانه اش این کار رو بکنه.

اتومبیلی که سوارش شدم با اینکه علامت و نشانه ای نداشت از برخی بیسیم ها ی داخلش معلوم بود که متعلق به زندان اوینه که در اختیارش گذاشته شده. می دونستم که آدرس خونم رو حتما میدونه . بدون شک از سیر تا پیاز زندگی خصوصی ما رو هم بیرون کشیده بود. بهر حال گفتم که کجا زندگی می کنم و از اینکه زحمت برایش فراهم می کردم پوزش خواستم. در بین راه شنیدم که گفت

–        سپیده تو با خیلی از دخترهای ایرونی فرق داری درست مثل فرنگی ها حرف میزنی و رفتار می کنی. اصلا تو رفتارت تکبر نیست . مثل خود من خاکی هستی. گفتم نادر خبر داری که مادر من انگلیسی است. با این که خودم رو ایرونی می دونم شاید قدری تربیت مادرم روی من تاثیر گذاشته. در هر حال از این حسن ظن تو خیلی ممنونم. برداشت من هم در همین چند جلسه ای که با تو برخورد داشتم خیلی خوب بوده و احساس می کنم با مرد با اصل و نصبی روبرو هستم.

ساعت حدود نه شب بود که مرا جلوی در منزلمان پیاده کرد و وقت خداحافظی دستم رو بطرفش دراز کردم و با اندکی تردید با من دست داد و احساس کردم نمی خواهد دستم را رها کند و در چند ثانیه ای که دست های مرا در میان دست های مردانه اش نگاه داشته بود. احساس بدی تمام وجودم را فرا گرفت و از اینکه برای یافتن پدرم تن به این کار داده بودم از خودم بدم می آمد.

–         خیلی زود خودم را جمع و جور کردم و گفتم نادر اگر خبری شد منو در جریان بگذار که مادرم هم به شدت نگران و پریشانه. وقتی از ماشینش پیاده شدم . آخرین تیر ترکشم را هم نثارش کردم و با دست بوسه ای برایش حواله دادم . وقتی درب خانه را بروی خودم بستم با سرعت به داخل اتاقم خزیدم و روی تختم افتادم و در حالیکه مثل گنجشک کوچکی که در چنگ کودکی گرفتار شده باشد می لرزیدم، های های شروع به گریه کردم.

مادرم که صدای گریه مرا شنیده بود سراسیمه وارد اتاقم شد و با نگرانی پرسید. چی شده دخترم؟

What happened?  What happened Sepideh?

Don’t worry mom. We found him he is OK. We are going to see him soon!

 تمام داستان رو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم و متوجه شد که چرا گریه می کنم و آغوش گرمش رو که سرشار از عشق مادری بود برویم باز کردو درکنارم دراز کشید و در حالیکه اشک هایم را پاک می کرد سرم را بروی سینه اش قرار داد و فکر می کنم یکی دو ساعتی در میان بازوانش بخواب رفتم. بعد مرا بیدار کرد که مسواک بزنم و همین که سر نخی از امیر پیدا کرده بودیم قدری آرام گرفت. گفتم نگران نباش من همه چیز راا درست می کنم و قول می دهم تا چند روز دیگر به ملاقات عشق مان برویم. شب بخیر گفتم و بخواب عمیقی فرو رفتم .
همانطور که انتظار داشتم محمد نتوانست بیشتر از یکروز تحمل کند و تقریبا روزی یک یا دوبار به بهانه اینکه می خواهد از حال وروز من باخبر شود تلفن می زد. من هم بدون اینکه احساس کند برایش مسئولیتی ایجاد کرده ام پاسخ خودم را می دادم که تا زمانیکه از پدرم خبر درستی نداشته باشم حالم خوب نمی شود. نمی خواستم ذره ای این احساس برایش بوجود بیاید که من برای کمک او اینقدر به او نظر لطف دارم هر چند حقیقت امر جز این نبود.

فکر می کنم یک هفته از اولین شامی که با او خورده بودم گذشته بود و در این فاصله هم  برایم بوسیله پیام برگل فرستاده بود، که خبر داد میخواهد با من قرار حضوری داشته باشد و گفت ممکن است برایت خبر نستبا خوشی داشته باشم. هر چقدر اصرار کردم بگوید چه خبری دارد پشت تلفن جوابی نداد و من احساس کردم شاید بیشتر نگران رابطه خودش با من است.

با هم در یک کافی شاپ قرار گذاشتیم که باز هم با لباس شخصی و خیلی شیک کرده ولی مخفیانه مسلح سر قرار حاظر شد. من هم مانتو مشکی با روسری زرشکی بتن کردم و کمی هم آرایش کرده بودم.

–         سپیده خانم می خواستم یک چیزی بگم اگر اشکال نداشته باشد

–         بگو! محمد ! گفتم که میتونی منو سپیده صدا کنی. ولی هر طور راحت تری

–        سپیده تو خیلی خوشگل هستی طوری که وقتی روبروت نشستم حرف زدن برام مشکل می شه

–         شوخی می کنی تو که سر کارت اصلا خجالتی به نظر نمی رسیدی

–         وقتی در مقابل تو هستم بی اختیار لکنت زبون می گیرم

–         محمد اگر بدونی که چقدر نگران بابام هستم، اول بگو خبر خوبت چیه بعد وقت کافی برای این حرفا داریم.

صاحب کافی شاپ به میز ما نزدیک شد و پرسید چی میل داریم

–         محمد تو بگو چی می خوری، من یک قهوه تلخ می خورم

–         برا ی من هم یک قهوه باشیر و شکر لطفن یک تکه کیک تازه هم با دو تا چنگال محبت کنید

وقتی دو باره تنها شدیم شروع به صحبت کرد

–         من موفق شدم یک نامه از فرمانده ام بگیرم که درخواست کرده به تو و مادرت وقت ملاقات بدهند

–         وای چقدر این خبر خوشحالم کرد نمی دانم این همه محبت تو را چطور تلافی کنم.

–         ولی یک پیشنهاد دوستانه هم دارم که سعی کن مادرت روبا خودت نبری. می ترسم کارش رو مشکل تر کنه. این فقط یک پیشنهاده و هر جور صلاح دونستی عمل کن. بهر حال من خودم تو رو همراهی می کنم که مشکلی پیش نیاد. اونجا سگ صاحبش رو نمی شناسه شاید اینطوری وقتت کمتر تلف بشه. دوست ندارم تنهایی بری. خیلی جای مناسبی هم نیست.

از اینکه احساس مردانگی اش برای من گل کرده بود تعجب نکردم . تمام مدت به چشمانم خیره نگاه می کرد و گاهی سعی می کرد با لحن صدایش خلوص نیت خودش رو نشان بدهد. نمی دانستم به چه بازی خطرناکی خودم را درگیر کرده بودم. احساس می کردم که دارم با دم شیربازی می کنم و ته دلم از اینکه مجبور به این ارتباط شده بودم نمی توانستم خودم را ببخشم. برای من حتی با احساسات دشمن هم بازی کردن کار درستی بنظر نمی رسید. اگر مسئله احساس یک جوان، حتی در لباس پاسداری، در بین نبود شاید اینقدرفکرم مشغول نمی شد.  راه دیگری برای من باقی نگذاشته بودند. این فرصتی نبود که با احساساتی شدن از دست بدهم. هنور نمی دانستم در مقابل این کاری که برایم می کند از من چه انتظاری دارد. حتی فکرش هم تنم را می لرزاند. وای اگرپدرم می فهمید برای دیدنش تن به چه کارنا پسندی زده‌ام . نه او هرگز نباید بویی ببرد.

–         محمد اگر موافق باشی مادر با ما تا نزدیک زندان بیاید.  یک خواهش دیگر هم ازتو دارم

–         بگو

–         می خواستم اگر موافق باشی فعن از رابطه دوستانه ما پدرم مطلع نشود. امکانش هست؟

–         قصد این کارو هم نداشتم حتی نمی خوام مقامات زندان قزلحصار هم از این رابطه با خبر بشن. برای من هم خیلی خوب نیست که با خانواده یک زندانی رابطه دوستی داشته باشم. برای گرفتن این نامه هم صد تا داستان درست کردم که پای خودم وسط کشیده نشه.

–         بگو در اولین فرصتی که می توانی من را به قزلحصار ببری تا برنامه کارم رو بریزم . هر چه زود تربهتر. می دانی که دل تو دلم نیست.