زن لبه ی پرده ی ماهوت را کنار کشید . زیر چشمی از درز میان دو لته حیاط را پایید. این هنگام بعد از ظهر مرد می‌آمد . مثل همیشه از پله ها . زن بطرف در دوید و بازش کرد . مرد کیف دستی را بر زمین گذاشت . گفت :
ـ نگفته بودم بی چادر کنار در نایست !زن سر به زیر انداخت :
ـ سلا م عرض شد
مرد دستی به ریش های جوگندمی کشید و انگار ته مزه‌ی کنایه را در دل حس کرد. پاسخ سلام زنش را داد تا زن خسته نباشید بگوید و بعد چون همیشه بپرسد :
ـ امروز چند تا طلاق ؟
مرد کت از تن بیرون آورد و به سختی دگمه ی روی یقه را باز کرد . گردن نفس راحتی کشید . زن کت را به گلمیخ جالباسی آویخت و فکر کرد بوی طلاق می دهد ، بوی دادگاه خانواده . بوی مشاجره و ته مانده ی آن کمی هم بوی قضاوت .
شوره های ریز سفید را از روی شانه های کت تکاند و روی گلمیخ مرتبش کرد . بعد برگشت روی کاناپه و تقارنش بر چوب لباسی را به نظاره نشست . مرد آستین پیراهن سفید را بالا زد و رفت بطرف دستشویی . زن گفت :
ـ نگفتی چند تا ؟
و آرام دست را بر ساتن کوسن های کاناپه لغزاند . لیزی و لغزندگی آنها را دوست داشت همانقدر که از زبری پارچه‌ی جیر کاناپه متنفر بود . نوازش لطافت ساتن خوشی گنگی را ته دلش می‌نشاند.
مرد از دستشویی آمد بیرون . قطره های ریز آب از انتهای تارهای ریش ، از قوس چانه می چکید. بی هیجان گفت:
ـ بگو چه جور طلاقی ، نگو چند تا !
زن نگاه خالی از احساسش را به زبری ریش مرد دوخت و دست بر جیر کاناپه کشید . مرد پنجه ی نمدار بر فرق سر کشید و روی پاها را مسح کرد . گفت :
ـ پرونده ی بی سابقه ای بود . خیلی عجیب و غریب . تقریباً باور نکردنی بود .
رفت توی اتاق و زن صدای «الله اکبر» ش را شنید که همواره بلندتر ادا می کرد . برخاست و رفت در راهرو را باز کرد . بی پروا جلوی در ایستاد و دست به لطافت موهایش کشید . بعد آرام شده و تسکین یافته برگشت تا ساتن مخده ها را نوازش کند .
مرد سجاده را جمع کرد . تسبیح انداخت و بعد برگشت توی هال . دستی به ریش نیمه بلند کشید. خشونتی میان محاسن بود که لبخند بر لبش می نشاند . گفت :
ـ خیال کردم بیشتر از این کنجکاوی کنی . تا بحال به چنین موردی بر نخورده بودم .
زن بی تفاوت گفت :
ـ اصل مطلب یکی است ، طلاق !
مرد پیش آمد و بر کاناپه نشست . به چهره ی زنش دقیق شد و فکر کرد چقدر با کارش غریبه است.
ـ تو همیشه فقط آمارشان را می پرسی
و احساس کرد اینگونه به زنش اعتراض کرده است ، یا که شاید اندک گلایه ای کرده بود . دوباره گفت :
ـ‌ دو زن بودند. یکی ۱۹ ساله و دیگری ۲۸ ساله .
زن برگشت و نگاهی مات و کدر به چهره اش دوخت . مرد همیشه توجه زن را پیروزی می دانست و حالا می توانست در دادن باقی اطلاعات خست بخرج دهد . به نخستین پرونده ی صبح فکر کرد و تلاش کرد چهره ی دو زن را به یاد بیاورد . نوزده ساله از یک سو اصرار می کرد و زن بیست و هشت ساله از سوی دیگر تمام خواهش ها را بی پاسخ گذاشته بود و نشنیده نمی پذیرفت .
مرد سرسام گرفته بود که شوهر با قامتی بلند و اندامی متوسط از میان هیاهوی دو زن کنار میز رسیده بود . فوری هر دو را بر دو صندلی کنارش نشانده بود . او بی توجه به شوهر پس از خواندن چند صفحه ، بلافاصله پرونده را بسته بود . بعد آن را روی میز به جلو سرانده بود و رو به شوهر گفته بود :
ـ ۳۴ سال بیشتر سن ندارید ، این چه زندگی عجیبی است که ساخته اید ؟
دستی نرم و سبک به شانه اش خورد . زن برش گرداند به هال . مرد نفسی کشدار بیرون داد . زن پرسید :
ـ دو تا زن داشت ؟
مرد لای انگشت ها را با زبری ریش خاراند و دست دیگر بر انحنای شکم کشید . شمرده جواب داد:
ـ در دو زمان مختلف ، نه همزمان .
زن دستی به صورتش برد :
ـ یک کم کوتاهشان کن .
مرد لبخند زد :
ـ زینت مرد است .
مرد موجی از گلایه را در صداش تشخیص داد . زن کوچکتر هم گلایه آمیز سخن گفته بود . شوهر تا آمده بود که پاسخ بدهد ، زن نوزده ساله بی معطلی نالیده بود :
ـ آقای قاضی من به پدر و مادرم می گفتم به درد این مرد نمی خورم . اما آنها به گمان خودشان باید مرا خوشبخت می کردند . می گفتند کسی جز او به درد من نمی خورد . حالا عذر خواهی می‌کنند . بعد از مرگ سهراب ! می گویند اشتباه کرده اند .
گذاشته بود تا زن کوچکتر ادامه بدهد .
ـ اما هنوز هم اشتباه می کنند . من به شوهرم علاقمند شده ام . دوست ندارم جدا شوم ازش .
حروف در لفافه ای از بغض ، بریده بریده بیرون می آمد . مرتب اشک ها را با گوشه ی دستمال پاک می کرد . اثر اشک ها اما توی صدا به چشم می خورد .
شوهر بلند قامت دوباره آمده بود سخن بگوید که این بار او نگذاشته بود .
گفت :
ـ خودش را به موش مردگی زده بود . اما چندین بار مجال حرف زدن پیدا نکرد . اجازه ندادمش وقت و بی وقت لب وا کند .
زن مخده ها را روی کاناپه مرتب کرد . زیر لبی گفت :
ـ تو هیچوقت به هیچکس مجال عرض اندام نمی دهی ، حتا مجال حرف زدن را .
مرد سر پیش آورد . نیم لبخندی بر لب ، در گوش زن زمزمه کرد :
ـ مگر به تو !
زن کمی پس رفت . هرم زبری نفس مرد را بر کرکهای لطیف زیر نرمه ی گوش احساس کرد . سالها بود بوی زبری این نفس سایه به سایه دنبالش می آمد . همه جا . توی آشپزخانه . شانه به شانه اش توی خیابان و مخصوصاً هنگامیکه رها کنار در خانه می ایستاد . قبل از همه ی این سالها گفته بود :
ـ هدفت از انتخاب «من» چیست ؟
اغواگرانه لبخند زده و چشم پایین انداخته بود . مژه ها بلند و مقعر به سمت بالا می رفتند و هیچ خطی هر چند ریز در چهره نبود . مرد پاسخ داده بود :
ـ سنت پیغمبر
و او زبری رایحه ای را حس کرده بود .
مرد صدایش را چند پرده بلند کرد . زن به آشپزخانه رفته بود .
ـ کار ما اینطور است که اگر کمی کوتاه بیایی ، ادامه ی راه قضاوت خیلی مشکل می شود . دست پیش را باید گرفت که پس نیفتاد .
صدای زن از آشپزخانه از لابه لای جرینگ جرینگ لیوانها شنیده شد :
ـ نگفتی ، ۱۹ ساله ، زن دوم بود ؟ حتماً او طلاق می خواست .
گفت و پیش خود فکر کرد ، چرا حتماً ۱۹ ساله ؟ دست به پیشانی گذاشت خطهای پیشانی را با نوک انگشت ها لمس می کرد . حالا بیست و هشت ساله بود . یا شاید کمی بیشتر ، مثلاً ۲۹ ساله . یک جایی باید حسابش از دست آدم در برود و حالا مدتها بود که دیگر با زمان پیش نمی رفت . لیوانهای چای را روی میز آشپزخانه گذاشت و قوری را از روی گاز برداشت . لیوانها را مرتب کرد . همان توی آشپزخانه سؤالش را تحلیل کرد . چندین بار توی ذهن تکرارش کرد . بیست و هشت ساله که قطعاً نمی توانست جدا شود . تلخ لبخند زد . صدا بالا برد و از همانجا دوباره پرسید :
ـ حتماً زن نوزده ساله طلاق می خواست ؟ هان ؟
مرد لبخندی از سر رضا زد . دوباره کنجکاوی زنش را تحریک کرده بود .
ـ اتفاقاً بر عکس همه چیز بر ضد او بود اما او …
شوهر بلند قد با اشاره ی او دوباره سکوت کرده و سر به زیر انداخته بود . او اما به زن کوچک گفته بود :
ـ از آنجا که اظهارات این پرونده تنها از سوی شوهر شماست ، برای روشن شدن تکلیف باید توضیحات دقیقی ارائه کنید .
آنگاه توبره ی حرف های زن یکهو ترکیده بود و از راه زبان بیرون می ریخت :
ـ ۱۹ ساله هستم . وقتی به خواستگاری ام آمد ۱۸ سال بیشتر نداشتم . تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده بودم . وقتی مادرم گفت مردی آمده به خواستگاری ام خیلی غصه ام گرفت آقای قاضی ، حتا وقتی دیدمش هم علاقه نداشتم زیر یک سقف با او زندگی کنم .
دستی زیر چانه انداخته بود و تا ته حرف های زن را دقیق شده بود
ـ چون به من گفته بودند شوهر آینده ام قبلاً زنش را طلاق داده . آقای قاضی خودتان بهتر می دانید هیچ دختر جوانی علاقه ندارد به مردی شوهر کند که قبلاً زن داشته . اما همه می گفتند موقعیتش برای زندگی عالی است . گفتند بخت خودت را از خانه بیرون نکن .
با آه و زاری گفته بود . با حسرتی عمیق در ته صدایی که نوزده ساله نمی زد و مرد را تا این ساعت عصر به فکر واداشته بود . در تمام عمر کاری اش آن همه تناقض گویی را نشنیده بود ، تا آنچنان ذهن را مشغول کند که اینک هنوز در بهت نخستین پرونده ی صبحش بماند .
زن از آشپزخانه تا نشیمن آمد . با همان صدای پر تأنی و پر آهنگ گفت :
ـ یادت می آید ؟ نوزده سالم بود که آمدی . آن موقع تازه امتحان قضاوت داده بودی . من توی عالم خودم سیر می کردم . اصلاً نمی دانستم زندگی مشترک یعنی چه ؟ پدر و مادرم گفتند ، موقعیتش خیلی خوب است.
مرد آهی کشید .
ـ همه چیز در دراز مدت بدست می آید خانم . هزار بار گفته ام . حتا زندگی مشترک .
زن لیوان چای روی عسلی مدور مقابل مرد گذاشت و سینی با قندان را کنار خود :
ـ حالا اما از ۲۸ سال بیشتر دارم . مثل آن زن بزرگتر .
آن زن بزرگتر هیچ نگفته بود . فقط یک بار مدرک مهندسی اش را به رخ کشیده بود . می گفت : «هوویش در شان او نیست » و به شوهر متوسط اندام اشاره کرده بود . شوهر یکریز از زن کوچکتر عذر می خواست بعد به عجز افتاده بود .
ـ از تو خواهش می کنم
همین یک جمله را گفته بود و به دنبال آن یک بند ، زنجیری از حرفها و خواهش ها سرازیر شده بود .
ـ تمام مهریه اش را فوری و یکجا می پردازم آقای قاضی . حاضرم سند قطعه ای زمین را حتا به نامش کنم.
گفته بود و کیف دستی اش را پی چیزی می کاوید . بعد رو به زن کوچکتر همه حرف ها را تکرار کرده بود .
ـ همه مهریه ات را …
زن کوچکتر اما آرام و ناآرام میان بغضی مانده بود. شوهر همچنان یکریز و مدام از او تمنا می کرد.
ـ ازت عذر می خواهم . خواهش می کنم مرا ببخش . منطقی نگاه کن ! من و تو که نمی توانیم دیگر کنار هم ، با هم زندگی کنیم ، می توانیم ؟
شگفت زده ، متعجب ، بی اختیار دست بر میز کوبیده و دستور سکوت داده بود . نوزده ساله زیر لب موییده بود :
ـ تحقیر شدم ، آقای قا…
بریده بود و دوباره پافشاری می کرد . میان ضجه هایش دوباره گفته بود :
ـ حاضر به جدایی … آخر یکسال با او زندگی کرده ام .
هق هقی تن صدا را زیر و بم می کرد :
ـ به زندگی ام علاقمند شده ام … نمی توانم دل بکنم آقای …
شوهر میان زنجموره و شیون هاش دویده بود :
ـ من فقط رضایت به جدایی می خواهم .
نوزده ساله می خواست دوباره حرفی بزند که زن بزرگتر برای نخستین بار لب گشوده بود و صدا در گلوی کوچکتر خفه مانده بود .
ـ فکر می کنم ادب شده باشد دیگر …
و پوزخند زده بود . یا زهر خندی گویا . او بر پیشانی گره انداخته بود و همانطور ابرو در هم کشیده توضیح خواسته بود . زن ۲۸ ساله گفته بود :
ـ بدون او نمی توانستم . یعنی ما هر دویمان بدون هم نمی توانستیم. از اول هم می دانستم . اما برای تأدیبش لازم دیدم . باید جدا می شدم لااقل برای یک مدت کوتاه …
احساس کرده بود کلمه ی «من» را برای پا نگذاشتن روی آن همه غرور زنانه اش به ما جمع بسته بود . اما جدی گفته بود و او باور نمی کرد ؟
زن گفت :
ـ چرا آن زن بزرگتر هیچ حرفی نمی زد ؟
مرد با آن صدای ملیح و پر کرشمه از میان دیوارهای بی روح دادگاه بیرون کشیده شد تا میان دیوارهای خانه . لیوان چای را تا لب ها بالا برد و داغی مطبوعی بر پوست نازک لب نشست . حبه‌ی قند در دهان انداخت و همانطور گفت :
ـ حرف زد ، بالاخره چیزی گفت که اول متوجه نشدم . بعد …
چای را سر کشید و بر عسلی گذاشت . زن با طمأنینه بر دالبر دالبرهای فلزی اطراف عسلی دست کشید و انگشت ها به لیوان گرم مرد رساند .
پرسید :
ـ بعد چی ؟
مرد باد به غبغب انداخت و مصنوعی سرفه کرد :
ـ بعد فهمیدم که … ظاهراً اوایل زندگی تا قبل از طلاق هزینه های کمرشکن برای مردش می تراشیده … .
زن زیرجلکی زمزمه کرد : هزینه … و نگاهی به روبرو کرد . از نگاه چشمهای بی تفاوت مرد گذشت و به پارچه فروش های کنگره کنگره ی مولوی رسید و آن پارچه ای که رویه ی چون حریرش زیر تشعشع آفتاب می درخشید و وقتی نوازشش کرد نرمی لغزندگی دلپذیری تا ته دلش سرید و پایین رفت . پارچه ای چرمین با رویه ی ابریشمی چشمش را گرفته بود . تسخیر کرده بود.
ـ متری چهل و پنج هزار تومان خانم !
بزاز گفته بود . کوبنده و تحقیر آمیز . شب به مرد گفت :
ـ اگر بشود پارچه ی کاناپه ها را عوض کنیم . اذیت می شوم روی آنها …
دستی کشید رویشان و خندید :
ـ مگر چه اشان است؟ مخملی مخملیند .
گفت و هرگز نفهمید لمس هر روزه‌ی مخمل کهنه و زبر و سخت شده ی کاناپه مو بر تنش سیخ می کرد و نزدش چقدر زجر آور می شد بخصوص وقتی خود او چهره به چهره اش می نشست . گفت :
ـ این ها دارند می پوسند … پارچه دیده ام متری چهل …
مرد سوتی ممتد کشید . لب ها لوله کرده بود و از انبوه موی صورت سیاهی حفره ی دهان صدای سوت را همراه با آن نفس زبر بیرون می داد . از جا برخاست . بی تفاوت پاسخ داد :
ـ پارچه های مبلی خیلی گرانند … حالا تا ماههای آینده … ببینیم چه پیش می آید .
اینک زن پس از یکسال هنوز کنار او بر مخملها دست می کشید . مور مورش شد . دندانها به هم چفت شده پرسید:
ـ یعنی ۲۸ ساله جدا شده بود ؟ حالا می خواست برگردد ؟ درست متوجه نشدم .
مرد لحنی از یأس را ورای صدای زن کشف کرد . رگه هایی از حزن و اندوه را هم . ابروها را بالا برد.
ـ چطور مگر ؟
بعد گفت :‌
ـ شوهره هم می خواست که … اصلاً هر سه نفر چنان هو و جنجالی به پا کردند که بیا و ببین . داشتم بهم می ریختم دیگر … یا عذر می خواست یا تمنا می کرد . تقاضای طلاق داشت از ۱۹ ساله .
همان ابتدای دادگاه هم معذرت خواسته بود و تا او آرامش کرده بود ، شوهر لابه می کرد . از دقایق اول ماجرا بیشتر از نوزده ساله خواسته بود تا بگوید . مدتی بعد زن کوچکتر ادامه داده بود:
ـ روزی وقتی به خانواده اش پاسخ رد دادم ، چاقو به دست آمد خانه مان و گفت یا مرا می کشد یا خودش را . تحت تأثیرش قرار گرفتم . باور کنید به همین راحتی .
ابتدا پوزخند زده بود . سپس اما جدیت آن زن کوچکتر پوزخند را بر لب ها خشکانده بود .
ـ نمی دانستم زندگی چه پیچ و خم هایی دارد . فکر کردم واقعاً به من علاقمند است . برای همین رضایت دادم .
سرش را تکان داد و او دید که از چشمها هزار آه و افسوس بر زمین ریخت . مرد لب ها را به دندان جویده بود . این یکی بسیار طولانی شده بود . حتا میان راهرو اکنون ازدحامی بود .
زن سرش را تکان داد و از چشم ها ته مانده ای از نوجوانی بر روی زبری جیر کاناپه ریخت . به لحنش کش و قوسی داد و چون سالها پیش اغواگرانه گفت :
ـ آن بیست و هشت ساله ، الان که زنش نبود ؟ بالاخره نگفتی … می خواست برگردد ؟
انگار سالها بود که از بیست و هشت سالگی رد کرده بود . اینگونه بود ؟ می دانست نه . دست بر مخده ها کشید بار دیگر . ساعاتی که از آمدن مرد می گذشت نوازش ساتن مخده دیگر لذتبخش نبود . کمی خشن می شد و زبری می گرفت . مرد پاسخش داد :
ـ اول اصلاً حرفی نمی زد . می خواست ببیند چه پیش می آید . بعد اما …
زیر لب استغفار گفت و تسبیح در مشت گرفت .
زن بی حرارت خیره به تارهای سپید میان سیاهی محاسن مرد ، گفت :
ـ دوست دارم بدانم آنها که می آیند پیش تو به کجا رسیده اند ، کجاست که من تصورش را ندارم.
پر دریغ گفته بود این را . مرد جوابش داد . مختصر و بی تفاوت .
ـ هیچ جا … فقط راه بازگشت را پیدا کرده اند .
برقی خفیف در چشمهای زن درخشید . عضله ی زیر چشم دل دل می کرد . به آشپزخانه برگشت و از آنجا داد کشید :
ـ چرا نگذاشتی مرد حرف بزند ؟
نگذاشته بود ؟ شوهر که دائم عذر می خواست و اصرار بر رضایت زن دوم می کرد . آنجا را روی سرش گذاشته بود . نوزده ساله چانه اش گرم شده بود . گفته بود :
ـ «خوشبختی ام همان چند ماه اول دوام آورد . بعد تمسخر و دست انداختن ها شروع شد . یکبار به بچگی ام می‌زد،‌ یکبار نداشتن مدرک را توی سرم می کوبید . بعد وقتی گفت ازدواج با من تنها بهانه ای بود که همسر پیشین‌اش حسادت کند و دوباره راضی به زندگی با او شود ، نمی دانید چه حالی شدم .»
تا یکسال بعد خانه جهنم شده بود . زن روزی پر صدا زار می زد . مرد بلند قد سراسیمه شد . زن به تکرار می گفت «دروغ می گویی» مرد سماجت بخرج می داد . گفت :
ـ نه باور کن . نه سال جوان تر بودن تو دلیل نمی شود . اصلاً امتیازی نیست برای تو . حالا که حس حسادتش گل کرده راه برگشت من باز شده .
زن جوان میان آن همه تضرعش جیغ کشید :
ـ دروغ می گویی تو ، من وسیله نبودم .
زن میان آن همه شیون و زاری اش این را تلخ و گزنده گفته بود . مرد سر زیر انداخت . چشم ها بی فروغ و شرمنده بود. زنگ تلفن بصدا در آمد . زن میان اشک و هقاهقش صدای آن زن دیگر را حدس زده بود که پشت گوشی ، سر ناسزا را بسته بود به او و یک بند دشنام می گفت . هفته‌ای دیگر هر سه تا راهروی این ساختمان آمده بودند تا مردی دست میان تارهای ضخیم ریش خود متفکرانه خاموششان کند یا به حرف وادارشان .
دست آخر خودش اجازه ی صحبت به شوهر را داده بود . سرانجام شوهر پر جرأت و مسلط بر خویش اما آرامتر از لحظات گذشته لب گشوده بود :
ـ من از او عذر می خواهم
و برای بار چندمین به زن نوزده ساله اشاره کرده بود .
ـ ادامه ی زندگی با او خوشبختمان نمی کند . تنها مانع ازدواج مجدد با همسر اولم می شود. آقای قاضی من هنوز دوستش دارم .
به زن بزرگتر با نگاهی آغشته به حسرت و خواهش نگریسته بود . بعد از زیاده خواهی هایش گفته بود در آن سالهای نخستین.
ـ آقای قاضی، دخل و درآمد آدم هر چقدر هم که باشد ، جایی به بن بست می خورد . یک جایی بالاخره می ماند . من تمام خواسته هایش را نمی توانستم تامین کنم . این دلیل نمی شود دوستش نداشته باشم ؟ دلیل می شود ؟
او سر پایین انداخته بود . با گوشه ی مقوایی پرونده روی میز ور می رفت و خیره به سایه ی مات پره های پنکه سقفی که روی میز چرخ می زد، بفکر فرو رفته بود . تا به حال فقط خودش از مراجعین سؤال می کرد و این بار کسی از او پاسخ خواسته بود . گفته بود :
ـ و بعد طلاقش دادی . البته این جا نوشته طلاق توافقی .
به پرونده بر میز نگاه کرده بود . زن بزرگتر همچنان آرام با چشمانی بی نور ، بی نگاه به جایی دور،‌ افقی گنگ را زل زده بود. خیره شده و بی حرف مانده بود . شوهر بلند قد با اعتماد به نفسی باز یافته حرف هاش را در ساده‌ترین جملات پی گرفته بود :
ـ بعد از مدتی متوجه شدم که بدون او نمی توانم زندگی کنم . دوستش داشتم بهش عادت کرده بودم . حتا به بی‌رویه خرج کردنهایش، به نق و نوق هایش . نمی دانم . اما واقع اینکه دوباره می خواستمش . این ترفند هم حاصل مشورت با همکارانم بود . خوب آنها همه چیز را می دانستند . با شان در دل می کردم . چه می دانم ؟ شاید هم پیشنهادشان خیلی احمقانه بود که ما حالا این جا، توی این مخمصه مانده ایم .
گفته بود ولی هیچ احساسی انگار میان کلماتش بیتوته نکرده بود . بعد دوباره رشته ای از عذر خواهی و تمنا را سخاوتمندانه بر دامان زن کوچکتر ریخته بود .
آنگاه او مقتدرانه صدا صاف کرده بود . آیه ای آورده بود و حدیثی . و بعد گفته بود :
ـ دلایلتان سطحی است آقا ! خلاصه گویی های کلی اند .
نیمه چشم غره ای به شوهر بلند قد رفته بود . در دلش اما که نگریسته بود نه دلیل را می پذیرفت و نه سطح را .
مرد به آشپزخانه رفت . زن داشت ظرفهای شسته را توی آبچکان جابجا می کرد . چهره نزدیک پهنای صورت زن گرفت . به نجوا گفت :
ـ بظاهر غیر منطقی می گفت . اما انگار پاسخی نداشتم برایش . زن گفت :
ـ مهم این است ، آن زن بزرگتر چه می خواست ؟
مرد صدایش را از ته قلبی زنانه شنید . مأیوسانه گفت :
ـ دم نزد اصلاً . مگر همان دو سه جمله ای که در مورد تأدیب مردش …
سرانجام در پایان ظهر بی گفتن کلامی اضافه از در بیرون زده بود . مرد میانسالی توی راهرو ، پشت در ایستاده بود.
ـ دخترم فقط نوزده سال داشت .
گفته بود و با مشت گره کرده به سوی مرد بلند قامت جهیده بود . زنی میانسال حائل شده بود . مرد ریخته بود کف کریدور . گریسته بود . دست ها بر سر می کوبید . سیاهه ای در دست داشت . لابلای زاری مردانه اش سیاهه را بالا گرفته بود . گفته بود :
ـ هنوز قسط های جهیزیه را می دهم .
زن ۲۸ ساله باز گفته بود :
ـ فقط برای تأدیبش جدا شده بودم. من هم بدون او هرگز نمی توانستم زندگی …
بقیه حرفش را خورده بود و از جلوی میانسال بسرعت و با گامهای بلند دور شده بود .
مرد به زن نزدیکتر شد . موهای صورتش بر نرمی پوست شفاف چهره ی زن نشست :
ـ هر دوشان چیزهایی را می خواستند که پیش از این داشتند .
زن دست های نمدار را با دامن چلوارش خشک کرد . چهره از صورت مرد گرفت و دور کرد .
ـ پس آن بزرگتری راه بازگشت را پیدا نکرده بود ؟
زن ناغافل پرسید و از آشپزخانه بیرون زد و برای نخستین مرتبه حس کرد که سایه ی آن رایحه ی زبر و خشن دنبالش راه نیفتاده است . فارغ از پاسخ و پرسشهایش با مرد ، توی اتاق آخری سراغ پس اندازش در قعر کمد رفت . لباسهای همیشگی اش را از کمد بیرون کشید . هر کدام از یک جنس بود . دامن حریر . پیراهن چیت گلدارش . رب دوشامبر زنانه ی ژرسه ، مانتوی کرپ و بلوز متقال . بیرون ریختشان . ته کمد پارچه ی دو لا عرض پیچازی را که سالها داشت و هرگز ندوخته بودش بیرون کشید و زیر آن هم سارافون آبی رنگ دوران نوجوانی را . به دبیرستان رفت .
دبیرستان . دویدنهاشان و خندیدن هاشان . ایوان مدرسه با آن پرچم سه رنگ و بر روی آن سرود خواندنها با سارافونهای یک دست . خانم مدیر جان گرفت . با عینک پنسی و چهره ی کم و بیش عبوس . رویا و سمیه و مریم و عاطفه و دیگران … سمیه با نگاه میشی رنگش و مریم با ریزخندهای زیرجلکی‌اش و عظیمه با قهرهای یک ساعته …
دختران نوجوان با چشمهای شاداب پرنگاه … یکپارچه هورا کشیدنها را هم یاد کرد و عاقبت زن ۲۸ ساله ای که از مسیر بازگشتش نیز نیمه ی راه برگشته بود . نوزده ساله را هم یک لحظه بخاطر آورد و زود در میانه ی ذهن محوش کرد . تا چند لایه ی سارافون را از هم گشود . میانش دسته‌های اسکناس را برداشت و سرسری شمرد . سارافون را سر جایش گذاشت .
سارافون را شسته بود و گوشه ی کمد انداخته بود . به پدرش گفته بود :
ـ تمام شد . این هم از درس و مدرسه !
و پر شیطنت خندیده بود .
چند سالی گذشته بود . خیابانها ، خالی از مشت های جماعت نا خرسند ، تازه آرامش خویش را باز یافته بود که روزی از سر صبح خانه ناآرامتر شده بود . پدر سبدهای میوه را مهیا در یخچال گذاشته بود و او عصر پشت پنجره ی اتاقش در خانه ی پدری بی تاب آینده ای مبهم ، به انتظار مانده بود .
لبه ی پرده را کنار کشیده بود و زیر چشمی از درز میان دو لته حیاط را می پایید . بعد از ظهر مرد از پله ها آمده بود. آمده بود و مانده بود.
خمیازه ای کشید . خواب در چشمهایش چندک زده بود . فردا باید پارچه ی مبلها را نو می کرد . اسکناسهای شمرده را در کیف دستی پوست ماری اش گذاشت و به نشیمن بازگشت . شبح درشت مردی از آشپزخانه به اتاق خواب می رفت . دو انتهای لب به نشانه ی لبخند به بالا قوس برداشت . چقدر مردی که تنهایی‌اش را می فهمید، دوست داشت . با صدای بلند گفت :
ـ شب بخیر .
همه ی خانه فرو رفت در خاموشی .
آرش آذر پناه – مرداد ماه ۱۳۸۳
باز نویسی اول تیر ماه ۱۳۸۳
بازنویسی دوم تیر ماه ۱۳۸۳
باز نویسی سوم فروردین
قربانی»
زن لبه ی پرده ی ماهوت را کنار کشید . زیر چشمی از درز میان دو لته حیاط را پایید. این هنگام بعد از ظهر مرد می‌آمد . مثل همیشه از پله ها . زن بطرف در دوید و بازش کرد . مرد کیف دستی را بر زمین گذاشت . گفت :
ـ نگفته بودم بی چادر کنار در نایست !
زن سر به زیر انداخت :
ـ سلا م عرض شد
مرد دستی به ریش های جوگندمی کشید و انگار ته مزه‌ی کنایه را در دل حس کرد. پاسخ سلام زنش را داد تا زن خسته نباشید بگوید و بعد چون همیشه بپرسد :
ـ امروز چند تا طلاق ؟
مرد کت از تن بیرون آورد و به سختی دگمه ی روی یقه را باز کرد . گردن نفس راحتی کشید . زن کت را به گلمیخ جالباسی آویخت و فکر کرد بوی طلاق می دهد ، بوی دادگاه خانواده . بوی مشاجره و ته مانده ی آن کمی هم بوی قضاوت .
شوره های ریز سفید را از روی شانه های کت تکاند و روی گلمیخ مرتبش کرد . بعد برگشت روی کاناپه و تقارنش بر چوب لباسی را به نظاره نشست . مرد آستین پیراهن سفید را بالا زد و رفت بطرف دستشویی . زن گفت :
ـ نگفتی چند تا ؟
و آرام دست را بر ساتن کوسن های کاناپه لغزاند . لیزی و لغزندگی آنها را دوست داشت همانقدر که از زبری پارچه‌ی جیر کاناپه متنفر بود . نوازش لطافت ساتن خوشی گنگی را ته دلش می‌نشاند.
مرد از دستشویی آمد بیرون . قطره های ریز آب از انتهای تارهای ریش ، از قوس چانه می چکید. بی هیجان گفت:
ـ بگو چه جور طلاقی ، نگو چند تا !
زن نگاه خالی از احساسش را به زبری ریش مرد دوخت و دست بر جیر کاناپه کشید . مرد پنجه ی نمدار بر فرق سر کشید و روی پاها را مسح کرد . گفت :
ـ پرونده ی بی سابقه ای بود . خیلی عجیب و غریب . تقریباً باور نکردنی بود .
رفت توی اتاق و زن صدای «الله اکبر» ش را شنید که همواره بلندتر ادا می کرد . برخاست و رفت در راهرو را باز کرد . بی پروا جلوی در ایستاد و دست به لطافت موهایش کشید . بعد آرام شده و تسکین یافته برگشت تا ساتن مخده ها را نوازش کند .
مرد سجاده را جمع کرد . تسبیح انداخت و بعد برگشت توی هال . دستی به ریش نیمه بلند کشید. خشونتی میان محاسن بود که لبخند بر لبش می نشاند . گفت :
ـ خیال کردم بیشتر از این کنجکاوی کنی . تا بحال به چنین موردی بر نخورده بودم .
زن بی تفاوت گفت :
ـ اصل مطلب یکی است ، طلاق !
مرد پیش آمد و بر کاناپه نشست . به چهره ی زنش دقیق شد و فکر کرد چقدر با کارش غریبه است.
ـ تو همیشه فقط آمارشان را می پرسی
و احساس کرد اینگونه به زنش اعتراض کرده است ، یا که شاید اندک گلایه ای کرده بود . دوباره گفت :
ـ‌ دو زن بودند. یکی ۱۹ ساله و دیگری ۲۸ ساله .
زن برگشت و نگاهی مات و کدر به چهره اش دوخت . مرد همیشه توجه زن را پیروزی می دانست و حالا می توانست در دادن باقی اطلاعات خست بخرج دهد . به نخستین پرونده ی صبح فکر کرد و تلاش کرد چهره ی دو زن را به یاد بیاورد . نوزده ساله از یک سو اصرار می کرد و زن بیست و هشت ساله از سوی دیگر تمام خواهش ها را بی پاسخ گذاشته بود و نشنیده نمی پذیرفت .
مرد سرسام گرفته بود که شوهر با قامتی بلند و اندامی متوسط از میان هیاهوی دو زن کنار میز رسیده بود . فوری هر دو را بر دو صندلی کنارش نشانده بود . او بی توجه به شوهر پس از خواندن چند صفحه ، بلافاصله پرونده را بسته بود . بعد آن را روی میز به جلو سرانده بود و رو به شوهر گفته بود :
ـ ۳۴ سال بیشتر سن ندارید ، این چه زندگی عجیبی است که ساخته اید ؟
دستی نرم و سبک به شانه اش خورد . زن برش گرداند به هال . مرد نفسی کشدار بیرون داد . زن پرسید :
ـ دو تا زن داشت ؟
مرد لای انگشت ها را با زبری ریش خاراند و دست دیگر بر انحنای شکم کشید . شمرده جواب داد:
ـ در دو زمان مختلف ، نه همزمان .
زن دستی به صورتش برد :
ـ یک کم کوتاهشان کن .
مرد لبخند زد :
ـ زینت مرد است .
مرد موجی از گلایه را در صداش تشخیص داد . زن کوچکتر هم گلایه آمیز سخن گفته بود . شوهر تا آمده بود که پاسخ بدهد ، زن نوزده ساله بی معطلی نالیده بود :
ـ آقای قاضی من به پدر و مادرم می گفتم به درد این مرد نمی خورم . اما آنها به گمان خودشان باید مرا خوشبخت می کردند . می گفتند کسی جز او به درد من نمی خورد . حالا عذر خواهی می‌کنند . بعد از مرگ سهراب ! می گویند اشتباه کرده اند .
گذاشته بود تا زن کوچکتر ادامه بدهد .
ـ اما هنوز هم اشتباه می کنند . من به شوهرم علاقمند شده ام . دوست ندارم جدا شوم ازش .
حروف در لفافه ای از بغض ، بریده بریده بیرون می آمد . مرتب اشک ها را با گوشه ی دستمال پاک می کرد . اثر اشک ها اما توی صدا به چشم می خورد .
شوهر بلند قامت دوباره آمده بود سخن بگوید که این بار او نگذاشته بود .
گفت :
ـ خودش را به موش مردگی زده بود . اما چندین بار مجال حرف زدن پیدا نکرد . اجازه ندادمش وقت و بی وقت لب وا کند .
زن مخده ها را روی کاناپه مرتب کرد . زیر لبی گفت :
ـ تو هیچوقت به هیچکس مجال عرض اندام نمی دهی ، حتا مجال حرف زدن را .
مرد سر پیش آورد . نیم لبخندی بر لب ، در گوش زن زمزمه کرد :
ـ مگر به تو !
زن کمی پس رفت . هرم زبری نفس مرد را بر کرکهای لطیف زیر نرمه ی گوش احساس کرد . سالها بود بوی زبری این نفس سایه به سایه دنبالش می آمد . همه جا . توی آشپزخانه . شانه به شانه اش توی خیابان و مخصوصاً هنگامیکه رها کنار در خانه می ایستاد . قبل از همه ی این سالها گفته بود :
ـ هدفت از انتخاب «من» چیست ؟
اغواگرانه لبخند زده و چشم پایین انداخته بود . مژه ها بلند و مقعر به سمت بالا می رفتند و هیچ خطی هر چند ریز در چهره نبود . مرد پاسخ داده بود :
ـ سنت پیغمبر
و او زبری رایحه ای را حس کرده بود .
مرد صدایش را چند پرده بلند کرد . زن به آشپزخانه رفته بود .
ـ کار ما اینطور است که اگر کمی کوتاه بیایی ، ادامه ی راه قضاوت خیلی مشکل می شود . دست پیش را باید گرفت که پس نیفتاد .
صدای زن از آشپزخانه از لابه لای جرینگ جرینگ لیوانها شنیده شد :
ـ نگفتی ، ۱۹ ساله ، زن دوم بود ؟ حتماً او طلاق می خواست .
گفت و پیش خود فکر کرد ، چرا حتماً ۱۹ ساله ؟ دست به پیشانی گذاشت خطهای پیشانی را با نوک انگشت ها لمس می کرد . حالا بیست و هشت ساله بود . یا شاید کمی بیشتر ، مثلاً ۲۹ ساله . یک جایی باید حسابش از دست آدم در برود و حالا مدتها بود که دیگر با زمان پیش نمی رفت . لیوانهای چای را روی میز آشپزخانه گذاشت و قوری را از روی گاز برداشت . لیوانها را مرتب کرد . همان توی آشپزخانه سؤالش را تحلیل کرد . چندین بار توی ذهن تکرارش کرد . بیست و هشت ساله که قطعاً نمی توانست جدا شود . تلخ لبخند زد . صدا بالا برد و از همانجا دوباره پرسید :
ـ حتماً زن نوزده ساله طلاق می خواست ؟ هان ؟
مرد لبخندی از سر رضا زد . دوباره کنجکاوی زنش را تحریک کرده بود .
ـ اتفاقاً بر عکس همه چیز بر ضد او بود اما او …
شوهر بلند قد با اشاره ی او دوباره سکوت کرده و سر به زیر انداخته بود . او اما به زن کوچک گفته بود :
ـ از آنجا که اظهارات این پرونده تنها از سوی شوهر شماست ، برای روشن شدن تکلیف باید توضیحات دقیقی ارائه کنید .
آنگاه توبره ی حرف های زن یکهو ترکیده بود و از راه زبان بیرون می ریخت :
ـ ۱۹ ساله هستم . وقتی به خواستگاری ام آمد ۱۸ سال بیشتر نداشتم . تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده بودم . وقتی مادرم گفت مردی آمده به خواستگاری ام خیلی غصه ام گرفت آقای قاضی ، حتا وقتی دیدمش هم علاقه نداشتم زیر یک سقف با او زندگی کنم .
دستی زیر چانه انداخته بود و تا ته حرف های زن را دقیق شده بود
ـ چون به من گفته بودند شوهر آینده ام قبلاً زنش را طلاق داده . آقای قاضی خودتان بهتر می دانید هیچ دختر جوانی علاقه ندارد به مردی شوهر کند که قبلاً زن داشته . اما همه می گفتند موقعیتش برای زندگی عالی است . گفتند بخت خودت را از خانه بیرون نکن .
با آه و زاری گفته بود . با حسرتی عمیق در ته صدایی که نوزده ساله نمی زد و مرد را تا این ساعت عصر به فکر واداشته بود . در تمام عمر کاری اش آن همه تناقض گویی را نشنیده بود ، تا آنچنان ذهن را مشغول کند که اینک هنوز در بهت نخستین پرونده ی صبحش بماند .
زن از آشپزخانه تا نشیمن آمد . با همان صدای پر تأنی و پر آهنگ گفت :
ـ یادت می آید ؟ نوزده سالم بود که آمدی . آن موقع تازه امتحان قضاوت داده بودی . من توی عالم خودم سیر می کردم . اصلاً نمی دانستم زندگی مشترک یعنی چه ؟ پدر و مادرم گفتند ، موقعیتش خیلی خوب است.
مرد آهی کشید .
ـ همه چیز در دراز مدت بدست می آید خانم . هزار بار گفته ام . حتا زندگی مشترک .
زن لیوان چای روی عسلی مدور مقابل مرد گذاشت و سینی با قندان را کنار خود :
ـ حالا اما از ۲۸ سال بیشتر دارم . مثل آن زن بزرگتر .
آن زن بزرگتر هیچ نگفته بود . فقط یک بار مدرک مهندسی اش را به رخ کشیده بود . می گفت : «هوویش در شان او نیست » و به شوهر متوسط اندام اشاره کرده بود . شوهر یکریز از زن کوچکتر عذر می خواست بعد به عجز افتاده بود .
ـ از تو خواهش می کنم
همین یک جمله را گفته بود و به دنبال آن یک بند ، زنجیری از حرفها و خواهش ها سرازیر شده بود .
ـ تمام مهریه اش را فوری و یکجا می پردازم آقای قاضی . حاضرم سند قطعه ای زمین را حتا به نامش کنم.
گفته بود و کیف دستی اش را پی چیزی می کاوید . بعد رو به زن کوچکتر همه حرف ها را تکرار کرده بود .
ـ همه مهریه ات را …
زن کوچکتر اما آرام و ناآرام میان بغضی مانده بود. شوهر همچنان یکریز و مدام از او تمنا می کرد.
ـ ازت عذر می خواهم . خواهش می کنم مرا ببخش . منطقی نگاه کن ! من و تو که نمی توانیم دیگر کنار هم ، با هم زندگی کنیم ، می توانیم ؟
شگفت زده ، متعجب ، بی اختیار دست بر میز کوبیده و دستور سکوت داده بود . نوزده ساله زیر لب موییده بود :
ـ تحقیر شدم ، آقای قا…
بریده بود و دوباره پافشاری می کرد . میان ضجه هایش دوباره گفته بود :
ـ حاضر به جدایی … آخر یکسال با او زندگی کرده ام .
هق هقی تن صدا را زیر و بم می کرد :
ـ به زندگی ام علاقمند شده ام … نمی توانم دل بکنم آقای …
شوهر میان زنجموره و شیون هاش دویده بود :
ـ من فقط رضایت به جدایی می خواهم .
نوزده ساله می خواست دوباره حرفی بزند که زن بزرگتر برای نخستین بار لب گشوده بود و صدا در گلوی کوچکتر خفه مانده بود .
ـ فکر می کنم ادب شده باشد دیگر …
و پوزخند زده بود . یا زهر خندی گویا . او بر پیشانی گره انداخته بود و همانطور ابرو در هم کشیده توضیح خواسته بود . زن ۲۸ ساله گفته بود :
ـ بدون او نمی توانستم . یعنی ما هر دویمان بدون هم نمی توانستیم. از اول هم می دانستم . اما برای تأدیبش لازم دیدم . باید جدا می شدم لااقل برای یک مدت کوتاه …
احساس کرده بود کلمه ی «من» را برای پا نگذاشتن روی آن همه غرور زنانه اش به ما جمع بسته بود . اما جدی گفته بود و او باور نمی کرد ؟
زن گفت :
ـ چرا آن زن بزرگتر هیچ حرفی نمی زد ؟
مرد با آن صدای ملیح و پر کرشمه از میان دیوارهای بی روح دادگاه بیرون کشیده شد تا میان دیوارهای خانه . لیوان چای را تا لب ها بالا برد و داغی مطبوعی بر پوست نازک لب نشست . حبه‌ی قند در دهان انداخت و همانطور گفت :
ـ حرف زد ، بالاخره چیزی گفت که اول متوجه نشدم . بعد …
چای را سر کشید و بر عسلی گذاشت . زن با طمأنینه بر دالبر دالبرهای فلزی اطراف عسلی دست کشید و انگشت ها به لیوان گرم مرد رساند .
پرسید :
ـ بعد چی ؟
مرد باد به غبغب انداخت و مصنوعی سرفه کرد :
ـ بعد فهمیدم که … ظاهراً اوایل زندگی تا قبل از طلاق هزینه های کمرشکن برای مردش می تراشیده … .
زن زیرجلکی زمزمه کرد : هزینه … و نگاهی به روبرو کرد . از نگاه چشمهای بی تفاوت مرد گذشت و به پارچه فروش های کنگره کنگره ی مولوی رسید و آن پارچه ای که رویه ی چون حریرش زیر تشعشع آفتاب می درخشید و وقتی نوازشش کرد نرمی لغزندگی دلپذیری تا ته دلش سرید و پایین رفت . پارچه ای چرمین با رویه ی ابریشمی چشمش را گرفته بود . تسخیر کرده بود.
ـ متری چهل و پنج هزار تومان خانم !
بزاز گفته بود . کوبنده و تحقیر آمیز . شب به مرد گفت :
ـ اگر بشود پارچه ی کاناپه ها را عوض کنیم . اذیت می شوم روی آنها …
دستی کشید رویشان و خندید :
ـ مگر چه اشان است؟ مخملی مخملیند .
گفت و هرگز نفهمید لمس هر روزه‌ی مخمل کهنه و زبر و سخت شده ی کاناپه مو بر تنش سیخ می کرد و نزدش چقدر زجر آور می شد بخصوص وقتی خود او چهره به چهره اش می نشست . گفت :
ـ این ها دارند می پوسند … پارچه دیده ام متری چهل …
مرد سوتی ممتد کشید . لب ها لوله کرده بود و از انبوه موی صورت سیاهی حفره ی دهان صدای سوت را همراه با آن نفس زبر بیرون می داد . از جا برخاست . بی تفاوت پاسخ داد :
ـ پارچه های مبلی خیلی گرانند … حالا تا ماههای آینده … ببینیم چه پیش می آید .
اینک زن پس از یکسال هنوز کنار او بر مخملها دست می کشید . مور مورش شد . دندانها به هم چفت شده پرسید:
ـ یعنی ۲۸ ساله جدا شده بود ؟ حالا می خواست برگردد ؟ درست متوجه نشدم .
مرد لحنی از یأس را ورای صدای زن کشف کرد . رگه هایی از حزن و اندوه را هم . ابروها را بالا برد.
ـ چطور مگر ؟
بعد گفت :‌
ـ شوهره هم می خواست که … اصلاً هر سه نفر چنان هو و جنجالی به پا کردند که بیا و ببین . داشتم بهم می ریختم دیگر … یا عذر می خواست یا تمنا می کرد . تقاضای طلاق داشت از ۱۹ ساله .
همان ابتدای دادگاه هم معذرت خواسته بود و تا او آرامش کرده بود ، شوهر لابه می کرد . از دقایق اول ماجرا بیشتر از نوزده ساله خواسته بود تا بگوید . مدتی بعد زن کوچکتر ادامه داده بود:
ـ روزی وقتی به خانواده اش پاسخ رد دادم ، چاقو به دست آمد خانه مان و گفت یا مرا می کشد یا خودش را . تحت تأثیرش قرار گرفتم . باور کنید به همین راحتی .
ابتدا پوزخند زده بود . سپس اما جدیت آن زن کوچکتر پوزخند را بر لب ها خشکانده بود .
ـ نمی دانستم زندگی چه پیچ و خم هایی دارد . فکر کردم واقعاً به من علاقمند است . برای همین رضایت دادم .
سرش را تکان داد و او دید که از چشمها هزار آه و افسوس بر زمین ریخت . مرد لب ها را به دندان جویده بود . این یکی بسیار طولانی شده بود . حتا میان راهرو اکنون ازدحامی بود .
زن سرش را تکان داد و از چشم ها ته مانده ای از نوجوانی بر روی زبری جیر کاناپه ریخت . به لحنش کش و قوسی داد و چون سالها پیش اغواگرانه گفت :
ـ آن بیست و هشت ساله ، الان که زنش نبود ؟ بالاخره نگفتی … می خواست برگردد ؟
انگار سالها بود که از بیست و هشت سالگی رد کرده بود . اینگونه بود ؟ می دانست نه . دست بر مخده ها کشید بار دیگر . ساعاتی که از آمدن مرد می گذشت نوازش ساتن مخده دیگر لذتبخش نبود . کمی خشن می شد و زبری می گرفت . مرد پاسخش داد :
ـ اول اصلاً حرفی نمی زد . می خواست ببیند چه پیش می آید . بعد اما …
زیر لب استغفار گفت و تسبیح در مشت گرفت .
زن بی حرارت خیره به تارهای سپید میان سیاهی محاسن مرد ، گفت :
ـ دوست دارم بدانم آنها که می آیند پیش تو به کجا رسیده اند ، کجاست که من تصورش را ندارم.
پر دریغ گفته بود این را . مرد جوابش داد . مختصر و بی تفاوت .
ـ هیچ جا … فقط راه بازگشت را پیدا کرده اند .
برقی خفیف در چشمهای زن درخشید . عضله ی زیر چشم دل دل می کرد . به آشپزخانه برگشت و از آنجا داد کشید :
ـ چرا نگذاشتی مرد حرف بزند ؟
نگذاشته بود ؟ شوهر که دائم عذر می خواست و اصرار بر رضایت زن دوم می کرد . آنجا را روی سرش گذاشته بود . نوزده ساله چانه اش گرم شده بود . گفته بود :
ـ «خوشبختی ام همان چند ماه اول دوام آورد . بعد تمسخر و دست انداختن ها شروع شد . یکبار به بچگی ام می‌زد،‌ یکبار نداشتن مدرک را توی سرم می کوبید . بعد وقتی گفت ازدواج با من تنها بهانه ای بود که همسر پیشین‌اش حسادت کند و دوباره راضی به زندگی با او شود ، نمی دانید چه حالی شدم .»
تا یکسال بعد خانه جهنم شده بود . زن روزی پر صدا زار می زد . مرد بلند قد سراسیمه شد . زن به تکرار می گفت «دروغ می گویی» مرد سماجت بخرج می داد . گفت :
ـ نه باور کن . نه سال جوان تر بودن تو دلیل نمی شود . اصلاً امتیازی نیست برای تو . حالا که حس حسادتش گل کرده راه برگشت من باز شده .
زن جوان میان آن همه تضرعش جیغ کشید :
ـ دروغ می گویی تو ، من وسیله نبودم .
زن میان آن همه شیون و زاری اش این را تلخ و گزنده گفته بود . مرد سر زیر انداخت . چشم ها بی فروغ و شرمنده بود. زنگ تلفن بصدا در آمد . زن میان اشک و هقاهقش صدای آن زن دیگر را حدس زده بود که پشت گوشی ، سر ناسزا را بسته بود به او و یک بند دشنام می گفت . هفته‌ای دیگر هر سه تا راهروی این ساختمان آمده بودند تا مردی دست میان تارهای ضخیم ریش خود متفکرانه خاموششان کند یا به حرف وادارشان .
دست آخر خودش اجازه ی صحبت به شوهر را داده بود . سرانجام شوهر پر جرأت و مسلط بر خویش اما آرامتر از لحظات گذشته لب گشوده بود :
ـ من از او عذر می خواهم
و برای بار چندمین به زن نوزده ساله اشاره کرده بود .
ـ ادامه ی زندگی با او خوشبختمان نمی کند . تنها مانع ازدواج مجدد با همسر اولم می شود. آقای قاضی من هنوز دوستش دارم .
به زن بزرگتر با نگاهی آغشته به حسرت و خواهش نگریسته بود . بعد از زیاده خواهی هایش گفته بود در آن سالهای نخستین.
ـ آقای قاضی، دخل و درآمد آدم هر چقدر هم که باشد ، جایی به بن بست می خورد . یک جایی بالاخره می ماند . من تمام خواسته هایش را نمی توانستم تامین کنم . این دلیل نمی شود دوستش نداشته باشم ؟ دلیل می شود ؟
او سر پایین انداخته بود . با گوشه ی مقوایی پرونده روی میز ور می رفت و خیره به سایه ی مات پره های پنکه سقفی که روی میز چرخ می زد، بفکر فرو رفته بود . تا به حال فقط خودش از مراجعین سؤال می کرد و این بار کسی از او پاسخ خواسته بود . گفته بود :
ـ و بعد طلاقش دادی . البته این جا نوشته طلاق توافقی .
به پرونده بر میز نگاه کرده بود . زن بزرگتر همچنان آرام با چشمانی بی نور ، بی نگاه به جایی دور،‌ افقی گنگ را زل زده بود. خیره شده و بی حرف مانده بود . شوهر بلند قد با اعتماد به نفسی باز یافته حرف هاش را در ساده‌ترین جملات پی گرفته بود :
ـ بعد از مدتی متوجه شدم که بدون او نمی توانم زندگی کنم . دوستش داشتم بهش عادت کرده بودم . حتا به بی‌رویه خرج کردنهایش، به نق و نوق هایش . نمی دانم . اما واقع اینکه دوباره می خواستمش . این ترفند هم حاصل مشورت با همکارانم بود . خوب آنها همه چیز را می دانستند . با شان در دل می کردم . چه می دانم ؟ شاید هم پیشنهادشان خیلی احمقانه بود که ما حالا این جا، توی این مخمصه مانده ایم .
گفته بود ولی هیچ احساسی انگار میان کلماتش بیتوته نکرده بود . بعد دوباره رشته ای از عذر خواهی و تمنا را سخاوتمندانه بر دامان زن کوچکتر ریخته بود .
آنگاه او مقتدرانه صدا صاف کرده بود . آیه ای آورده بود و حدیثی . و بعد گفته بود :
ـ دلایلتان سطحی است آقا ! خلاصه گویی های کلی اند .
نیمه چشم غره ای به شوهر بلند قد رفته بود . در دلش اما که نگریسته بود نه دلیل را می پذیرفت و نه سطح را .
مرد به آشپزخانه رفت . زن داشت ظرفهای شسته را توی آبچکان جابجا می کرد . چهره نزدیک پهنای صورت زن گرفت . به نجوا گفت :
ـ بظاهر غیر منطقی می گفت . اما انگار پاسخی نداشتم برایش . زن گفت :
ـ مهم این است ، آن زن بزرگتر چه می خواست ؟
مرد صدایش را از ته قلبی زنانه شنید . مأیوسانه گفت :
ـ دم نزد اصلاً . مگر همان دو سه جمله ای که در مورد تأدیب مردش …
سرانجام در پایان ظهر بی گفتن کلامی اضافه از در بیرون زده بود . مرد میانسالی توی راهرو ، پشت در ایستاده بود.
ـ دخترم فقط نوزده سال داشت .
گفته بود و با مشت گره کرده به سوی مرد بلند قامت جهیده بود . زنی میانسال حائل شده بود . مرد ریخته بود کف کریدور . گریسته بود . دست ها بر سر می کوبید . سیاهه ای در دست داشت . لابلای زاری مردانه اش سیاهه را بالا گرفته بود . گفته بود :
ـ هنوز قسط های جهیزیه را می دهم .
زن ۲۸ ساله باز گفته بود :
ـ فقط برای تأدیبش جدا شده بودم. من هم بدون او هرگز نمی توانستم زندگی …
بقیه حرفش را خورده بود و از جلوی میانسال بسرعت و با گامهای بلند دور شده بود .
مرد به زن نزدیکتر شد . موهای صورتش بر نرمی پوست شفاف چهره ی زن نشست :
ـ هر دوشان چیزهایی را می خواستند که پیش از این داشتند .
زن دست های نمدار را با دامن چلوارش خشک کرد . چهره از صورت مرد گرفت و دور کرد .
ـ پس آن بزرگتری راه بازگشت را پیدا نکرده بود ؟
زن ناغافل پرسید و از آشپزخانه بیرون زد و برای نخستین مرتبه حس کرد که سایه ی آن رایحه ی زبر و خشن دنبالش راه نیفتاده است . فارغ از پاسخ و پرسشهایش با مرد ، توی اتاق آخری سراغ پس اندازش در قعر کمد رفت . لباسهای همیشگی اش را از کمد بیرون کشید . هر کدام از یک جنس بود . دامن حریر . پیراهن چیت گلدارش . رب دوشامبر زنانه ی ژرسه ، مانتوی کرپ و بلوز متقال . بیرون ریختشان . ته کمد پارچه ی دو لا عرض پیچازی را که سالها داشت و هرگز ندوخته بودش بیرون کشید و زیر آن هم سارافون آبی رنگ دوران نوجوانی را . به دبیرستان رفت .
دبیرستان . دویدنهاشان و خندیدن هاشان . ایوان مدرسه با آن پرچم سه رنگ و بر روی آن سرود خواندنها با سارافونهای یک دست . خانم مدیر جان گرفت . با عینک پنسی و چهره ی کم و بیش عبوس . رویا و سمیه و مریم و عاطفه و دیگران … سمیه با نگاه میشی رنگش و مریم با ریزخندهای زیرجلکی‌اش و عظیمه با قهرهای یک ساعته …
دختران نوجوان با چشمهای شاداب پرنگاه … یکپارچه هورا کشیدنها را هم یاد کرد و عاقبت زن ۲۸ ساله ای که از مسیر بازگشتش نیز نیمه ی راه برگشته بود . نوزده ساله را هم یک لحظه بخاطر آورد و زود در میانه ی ذهن محوش کرد . تا چند لایه ی سارافون را از هم گشود . میانش دسته‌های اسکناس را برداشت و سرسری شمرد . سارافون را سر جایش گذاشت .
سارافون را شسته بود و گوشه ی کمد انداخته بود . به پدرش گفته بود :
ـ تمام شد . این هم از درس و مدرسه !
و پر شیطنت خندیده بود .
چند سالی گذشته بود . خیابانها ، خالی از مشت های جماعت نا خرسند ، تازه آرامش خویش را باز یافته بود که روزی از سر صبح خانه ناآرامتر شده بود . پدر سبدهای میوه را مهیا در یخچال گذاشته بود و او عصر پشت پنجره ی اتاقش در خانه ی پدری بی تاب آینده ای مبهم ، به انتظار مانده بود .
لبه ی پرده را کنار کشیده بود و زیر چشمی از درز میان دو لته حیاط را می پایید . بعد از ظهر مرد از پله ها آمده بود. آمده بود و مانده بود.
خمیازه ای کشید . خواب در چشمهایش چندک زده بود . فردا باید پارچه ی مبلها را نو می کرد . اسکناسهای شمرده را در کیف دستی پوست ماری اش گذاشت و به نشیمن بازگشت . شبح درشت مردی از آشپزخانه به اتاق خواب می رفت . دو انتهای لب به نشانه ی لبخند به بالا قوس برداشت . چقدر مردی که تنهایی‌اش را می فهمید، دوست داشت . با صدای بلند گفت :
ـ
شب بخیر .

همه ی خانه فرو رفت در خاموشی .
آرش آذر پناه – مرداد ماه ۱۳۸۳
باز نویسی اول تیر ماه ۱۳۸۳
بازنویسی دوم تیر ماه ۱۳۸۳
باز نویسی سوم فروردین ۱۳۸۴