۱

… دانه های ریز باران بی وقفه و با شتاب زیاد می بارد و به شیشه های بخار گرفته پنجره اتاق می خورد. قطرات بسرعت یکدیگر را پیدا می کنند و دست بدست میدهند و از چند مسیر اصلی و فرعی بصورت باریکه هایی از آب سرازیر میشوند. آنجا به شاخه های قبلی میپوندند و از زیر قرنیز سفالی لبه پنجره پایین میریزد، روی سنگفرش قدیمی حیاط که علفهای هرز سبزرنگ از لابلایش قد کشیده، روی برگهای زرد و قرمز درخت پرتغالی که باد پاییزی شب قبل به زمین ریخته است، روی ساقه های همیشه سبز گلدان نخل مرداب و ساقه های باریک و خشکیده انگور خودرویی که بعد از تحمل چند بهار و تابستان و پاییز هرگز به بار ننشست.

سرمای بیرون پنجره بوی ماسه های دریا را میدهد و گوش ماهی هایی که امواج به ساحل می آورند، بوی ماهی تازه. کیسه های کنفی برنج و پوشال خیس آبخورده. بوی بافته سیر آویخته از سقف ایوان و بوی رطوبتی که بعد از عبور رهگذر ها در خیابان و کوچه ها بجا میماند. آنطرف پنجره توی اتاق ساکت و آرام است. صدای باران هم شنیده نمیشود. رادیو موسیقی محلی ملایمی پخش میکند و زن و مرد جوانی فارغ از هیاهوی دنیای اطراف و سرمای باران صبحگاهی دل به عالم خوابی سنگین داده اند. گرمای داخل اتاق بوی بخار داغ کتری را میدهد و تکه های نان بیات وقتی روی لبه بخاری برشته میشود و دود میکند. بوی خوراک مغز گردو و آبغوره و گوشت که روی اجاق قل قل میزند و میجوشد. بوی خون ماسیده و دلمه بسته. بوی تن آدمها وقتی برهنه هستند و با هم در آمیخته اند. گره میخورند و شعله ور میشوند و عرق بدنشان هوای اتاق را تبدار میکند. هوایی که نفس گیر است و طعم ماندگی میدهد و خفقان می آورد. گرمای ملال آور اتاق بوی وصال میدهد. بوی نمور ملحفه ها بعد از هماغوشی . بوی سدر و کافور.

صدایی از گوشه حیاط بلند میشود و برای لحظه ای کوتاه آرامش آنجا را بهم میریزد. کسی کنار پنجره می آید و با کف دست قسمتی از بخار پنجره را پاک میکند. شیشه سرد و آبدار است . انتهای حیاط یک گربه لاغر سیاه و سفید از ترس خیس شدن در باران با شتاب بسمت دیوار میدود و زیر هره آجری آن پنهان میشود .

****
۲
… بازار ماهی فروشها شلوغ و پر ازدحام است. بارش تند باران مجال نمیدهد کسی به کار و کاسبی اش برسد. مردم زیر باران بهم تنه میزنند و با سرعت از کنا ر یکدیگر رد میشوند. از لبه چتر ها آب شره میکند . آنها هم که چتری ندارند از بیم خیس شدن زیر طاقی ها پناه میگیرند. صدای داد و بیداد فروشنده ها با هم قاطی میشود و کلمات را گنگ و بی معنی میکند. ماهی کپور های چاق و قزل آلای رنگین کمان توی سبد های حصیری و یا روی پیشخوان چوبی مغازه ها از خیسی باران لذت میبرند. با چشمهای باز و پر تمنا باله هایشان را تکان میدهند و دهان باز و بسته میکنند. در گوشه و کنار میدانچه بازار، دست فروشها روی زانو چمباتمه زده و با صدای بلند کالایشان را تبلیغ میکنند. سیر تازه . ترب سفید و نارنج . باقلا . زیتون . ماهی شور و خاویار… .

روی خیسی زمین بوقلمون ها و اردکهای کوچک رنگی که پاهایشان با ریسمان کنفی بهم وصل شده زیر دانه های تند باران پلک میزنند و به عبور شلوغ رهگذر ها خیره میشوند. مرد ماهی فروش زرد پر ها را روی تخته پیشخوان پوست می کند و قطعه قطعه میکند و تحویل مشتری میدهد. اسکناس های دخل زیر پیشخوان از تماس با دستهایش چرب و خونی میشوند. گربه چاق زرد رنگی با رگه های تیره روی کمرش زیر قفسه های چوبی دکان راه میرود و تکه های چربی و پوست واستخوان را جمع میکند. گاهی از سر هشیاری گوشهاش سیخ میشود و اطرافش را با دقت می پاید. وقتی دوباره اوضاع را عادی می بیند سرش را پایین می آورد و لخته خون ها را لیس میزند . کولی ماهی های سیاه توی تشت بزرگ آب، کنا ر چکمه های ماهی فروش آرام آرام حرکت میکنند و نرم و سبک باله تکان میدهند و به دانه های بارانی که به سطح آب می خورد نوک میزنند.

مرد ماهی فروش از ماهی های داخل سبد کپور نقره ای درشتی را سوا می کند و برای خانه اش کنار میگذارد.

****
۳
… زن با ملایمت تمام خم میشود و سینی غذا را کنار رختخواب میگذارد. طوری که به شکمش فشار اضافی نیاید و موجودی که با خود حمل میکند اعتراض اش را با لگد زدن بدیواره شکم و پیچ و تاب خوردن اعلام نکند. بخار برنج پخته و عطر ترش و شیرین خورشت فضای اتاق را پر کرده است. پتو را از روی سر مرد کنار میزند و با مهربانی پنجه در موهایش میبرد.

– ” نمی خوای بیدار بشی . چیزی تا ظهر نمونده . باید بری . دلشوره دارم … “

مرد غلتی میزند و چشم ها را تا نیمه باز میکند . همینکه نگاهش به شیشه عرق دار پنجره می افتد غفلتا موجی از سرما توی عضلات بدنش میدود و بی اختیار میلرزد. گلوله میشود و خودش را کاملا زیر پتو پنهان میکند.

– ” پاشو دیگه … پاشو یه چیزی بخور … تا دیر نشده . “

به فاصله کمی گرما دوباره باز میگردد و سرش از پناهگاه بیرون می آید. هوس سیگار میکند ولی یادش می افتد نمی تواند سیگار روشن کند. زن دوباره دستی به ریش و سبیل کم پشت و صورت خوش تراش او میکشد . کج خلقی دقایق قبل کنار میرود و مهربانی جایش را میگیرد. همانجا از توی رختخواب آرنجش را بالا می آورد و روی پاهای زن میگذارد. بعد قدری بالاتر میبرد تا به برآمدگی شکم میرسد. دستها توی هم قفل میشوند .

– ” چیه تو هم چشم براه این مهمون کوچولویی و منتظری تا از راه برسه … “

همینطور که حرف میزند چیزی روی شکمش و زیر انگشتهای مرد موج بر میدارد و ضربه میزند . ناخواسته قلقلک اش میگیرد و بخنده می افتد .

– ” زود باش دیگه . روزهای بارونی صید خوب نیست. حتما دریا هم کولاک بوده. خیلی نگرانم، خمش فکر می کنم یکی از راه می رسه ..”

به حالات و عکس العمل هایش خیره میشود و کوچکترین حرکت او را زیر نظر دارد . جنس نگاهش بیشتر شبیه مادری است که بخواهد کودک اش را تیمار کند.

– ” راستی چیز هایی رو که امروز صبح بهت گفتم زیاد جدی نگیر . راجع به اوضاع خودمون و این بچه . منظورم اینه که حالا شاید یه مدت دیگه هم بشه همینطور سر کرد. هر چند خیلی سخته . همش حرس و جوش و هول تکون . اما دیگه عادت کردم … “

نگاه مرد عوض میشود و دست اش را پس میکشد. با وجود گرسنه گی و دل ضعفه سینی غذا را کنار میزند. بلند میشود و لباسهایش را میپوشد. در فاصله ای کوتاه آرامش زن رنگ میبازد و با اضطراب محسوسی در کلام ادامه میدهد.

– ” حالا نمیخواد لوس بشی . این که قهر نداره. خوب فکر و خیال و دلواپسی مجبورم کرد تا برات درد دل کنم. پس آخه من حرفهامو واسه کی بزنم … “

مرد بدون اینکه جوابی بدهد در را باز میکند و خارج میشود. هوای بارانی بیرون بلافاصله سر و صورت اش را مرطوب میکند. نفسی عمیق میکشد و سیگارش را آتش میزند. پشت پنجره اتاق سبد حصیری بزرگی روی سنگفرش گل آلود کنار باغچه بجا مانده است . آب باران توی پاگرد راه افتاده و علفها و برگهای خشک را همراه خود تا کنار حوض میبرد. با احتیاط نگاهی به کوچه می اندازد و بسرعت از در اصلی حیاط بیرون میزند. حر فهای زن که روی ایوان ایستاده ناتمام میماند و صدایش میان رگبار باران گم میشود.

– ” برو … دیگه از همه این بازیها خسته شدم . بیزار شدم . از تو و اون و خودم و حتی این بچه ای که تو شکمم دارم. دیگه هیچی برام مهم نیست . هیچی… “

توی سبد حصیری کپور ماهی نقره ای رنگ از بارش باران روی پولک هاش جان گرفته و سر و دم تکان میدهد. هراز گاهی تنه اش به چاقوی بزرگی که کنارش افتاده میساید و از زخم تازه باله هایش خون آبه کمرنگی بیرون میریزد.

****
۴
… همیشه همینطور است که از قبل بوده و هست و خواهد بود. همینطور که باید باشد. همه ما آدمها از جایی شروع میکنیم که دیگران به آخر رسانده اند و هر کس بمیزان پیمانه اش زندگی میکند . چه شعار بی سر و تهی . حالم بهم خورد . اما مگر غیر از این است که باید و باید و باید اینطور باشد و بشود. اینطور هستیم و زندگی میکنیم و راه میرویم و میمیریم و خاک میشویم چون باید به همین صورت باشد. استقلال و عدم استقلال . جبر و اختیار . دست تقدیر . مقدرات. مقدر است بیگناه و یا گناهکار باشیم . مقدر است عاشق و یا معشوق باشی .

مقدر است. مقدر است . مقدر است. مقدر است. مقدر است. دلم نمی خواهد ذره ای به این مقدرات تن دربدهم . حتی تن در دادن و ندادن هم دست تو نیست. اصلا تو تصمیم گیرنده نیستی و حق انتخاب نداری. همه چیز قبل از تولد تو و پدر و مادر و آبا و اجدادت رقم خورده و تو فقط نمودی از حرکت های بازیگر اصلی هستی . نوع و قانون بازی را کس دیگری معلوم میکند. بازیت داده اند بدبخت. کس دیگری است که قلم بدست تو میدهد. بدست ات خنجر میدهد. بتو شراب میخوراند. افیونی ات میکند. هذیانی ات میکند. تو را به نماز وامیدارد. تو را به گناه میکشاند. وادارت میکند به دختر بچه نابالغی تجاوز کنی. لوله تفنگ را روی شقیقه خودت بگذاری و خیلی راحت ماشه را بچکانی. با یک کوله پشتی پر از بمب سوار قطار مسافری شوی و ضامن را بکشی. همانطور که توی صورت نفر مقابل ات میخندی در کمال خونسردی تک تک ناخن هایش را با انبردست در بیاوری . بدن اش را با اطو بسوزانی و صدای ناله اش را نشنوی. حالا هم که این چیزها را میگویی حرف خودت نیست. مقدر شده تا اعتراف کنی. مقدر است قاتل باشیم. مقدر است مقتول باشیم . ظالم و مظلوم.. مقدر است فرشته شویم. شیطان شویم. پهلوان باشیم. قهرمان و ضد قهرمان. زشت باشیم . زیبا باشیم . سگ باشیم. اسب باشیم. لاشه باشیم. لاشخور باشیم. گل. فاضلاب. دونده. بازنده و برنده. تشنه. مستراح. هندو. شهید. عادل. معدوم. مادر . قصاب. چوپان دروغگو. دهقان فداکار. مادونا. شیخ صنعان. رابینسون کروزوئه. کارمند اداره پست. اولیس. باراباس. مامور تیر خلاص. چنگیز خان. گاندی. حافظ. رودکی. مستقیم……..

****

۵

… شاید از حرفهایی که میخوام بزنم برنجی و دلخور بشی . خیلی وقته دل دل میکنم تا چیز هایی رو که اذیتم میکنه و عذابم میده بریزم بیرون و راحت بشم . حتا برای جفت تون . پیش خودم میگم مگه چطور میشه . مرگ یه بار شیون هم یه بار . دیگه کم مونده دیونه بشم . بهرحال باید قبول کرد دنیایی که ما چند نفر داریم توش زندگی میکنیم و نفس می کشیم کوچیک شده و کوچیکتر هم میشه. کم مونده بترکه و همه چیز رو از بین ببره. چه بخواهیم و چه نخواهیم همین روزها چهار تا میشیم . پس لااقل اونهایی که میتونن زودتر فرار کنند و جون سالم در ببرند. دیگه وقتشه که یکی بره کنار و جا رو واسه بقیه باز کنه . نمی دونم کی . بخدا راست میگم . نمی تونم انتخاب کنم. اصلا نمی دونم حق انتخاب دارم یا نه . یه جورایی هر دو تون رو دوست دارم. شاید اینجا دیگه دوست داشتن کلمه خوبی نباشه . میدونی با اینکه عملی نیست اما حس میکنم هر دو تون باید باشید و بدون هر کدوم از شما یه گوشه از زندگیم می لنگه و کامل نیستم . این رو هم میدونم که با رفتن خودم مشکل حل نمیشه . وگرنه تا حالا صد دفعه رفته بودم . جایی که کسی پیدام نکنه . اولاش گمون نمیکردم کار به اینجا برسه . که با رفتن و حذف یکی از ما اوضاع سر و سامون بگیره . یعنی اصلا به هیچی فکر نمیکردم . اما چیزی که هست مدتیه عذاب وجدان خواب و آروم رو ازم گرفته . حسابی دارم داغون میشم.

نه…. . دیگه بسه . هر جوریه باید تموم بشه و هر کسی بره پی کار خودش . ولی هنوز و هنوز و تا آخرش هم نمی تونم رضایت بدم که یکی تون برید و اون یکی رو داشته باشم . یا اینکه طوری میشد خودم تنهای تنها می موندم و اینی که باهامه و از گوشت و خونم میخوره و روز بروز بزرگتر میشه . انتظار ندارم بتونی چیزهایی رو که میگم بفهمی . این یه حس و حال کاملا زنانه ست . میدونی وقتی میگم دارم دق میکنم و عذاب میکشم از این بابته که مطمئن نیستم کدوم یکی تون بابای این بچه هستید . بعضی وقتا از فکرهایی که به سرم میزنه خنده م میگیره . میشینم واسه خودم فکر و خیال می بافم که شبیه جفت تون باشه . مثلا چشمهاش ریز و عسلی . رنگ چشمهای تو . لب و دهن شم کوچیک و جمع و جور باشه . در عوض دماغ و ابروها و پیشونیش مثل صورت اون بزرگ و پت و پهن دربیاد . واسه حرفهایی که میزنم مسخره م نکن . خودم میدونم از محالاته که یکی نطفه دو نفر رو با خودش داشته باشه . اما واقعیت اینه که عادلانه نیست تو همه چی رو بدونی و اون بیچاره از هیچ جا خبر نداشته باشه . من دیوونه رو نگاه کن عدل و انصاف رو تو چه چیزهایی میبینم . میشنوی . حواست با من هست یا نه . ببین من واقعا دلم براش میسوزه . بیشتر از همه وقتهایی اذیت میشم که صاف و ساده میاد پهلوم دراز میکشه و حرف دلش رو برام میزنه . از عشق و علاقه ش به من و این بچه میگه . از اینکه قربون صدقه بچه ش میره . که بخیال خودش بچه رو ناز میکنه و بابا /بابا میگه . طوری باهاش حرف میزنه که انگار روبروش نشسته و حر فهاش رو میشنوه . سرش رو میزاره رو پوست شکم ام و گوش میگیره تا صدای کل و کشتی گرفتن و لگد زدن بچه اش رو بشنوه . نمیدونم چطور به اینجا رسیدیم ولی کاش یه جور دیگه میشد . کاش یکی مون می مرد . منو بگو دارم واسه کی درد دل میکنم…. .

تو هم وقت گیر آوردی حالا .
تو رو خدا ولم کن ….
اه…. دستاتو از تو پیرهنم دربیار .میگم نکن دیگه … .
بذار راحت باشم . الان اصلا حال و حوصله این کارها رو ندارم …… .