%d9%85%d9%87%d8%b1-%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b2
قرار ملاقات مان همیشه در آن قبرستانِ متروک و دورافتاده یِ شهر بود. جایِ دنجی، که هیچ کس مزاحمتی ایجاد نمی کرد. وقتی رسیدم، زودتر از من آنجا نشسته بود. همان جایِ همیشه ، روی همان تخته سنگِ سفیدِ بزرگ که اطرافش را قبرها محاصره کرده بودند. نزدیک رفتم، بدون سلام با خستگی و درماندگی زیاد خودم را انداختم روی زمین، دقیقن رو به رو “او ” و “او “با چشمان مهربانش به من زل زد.
موهایش بلند تر شده بود و چهره اش کمی پژمرده تر از قبل به نظر می رسید… از همان ابتدا انگار تمام حرکات مرا زیر نظر داشت. تا می خواست که لب باز کند و بپرسد: چرا ناراحتم ؟ چه کسی اذیتم کرده است ؟چرا دیر کرده ام؟ و… نگاهم اجازه یِ سوال بیشتر به او را نداد.
با حالتی گیج و مبهوت بسته یِ سیگار را از داخل کیفم بیرون می کشم با دیدن سیگار خوشحالیِ عجیبی در چشمانش برق می زند و با هیجان می پرسد: هنوز هم سیگار مورد علاقه ام را فراموش نکرده ای؟ من بی آنکه سؤالش را پاسخی بگویم یک نخ از آن سیگار را روشن و به طرفش دراز می کنم. کمی مردد به نظر می رسد اول دستش را دراز می کند امّا دوباره زود پس می کشد من سیگار روشن شده را روی همان سنگ قبر جلویِ پاهایم می گذارم تا که هر وقت خودش تمایل داشت بردارد حواسش نیست انگار هیچ وقت حواسش به من نبوده است فقط زل زده به من و فکرهایِ عجیبی در سرش می چرخد یکدفعه صدای جیغ کلاغان در هم پیچیده می شود و همه جا را شلوغ میکنند این سرو صداها باعث می شود که من هر حرفم را چند بار تکرار کنم و یا با فریاد حرف بزنم در فاصله یِ چند قدمی ما چند نفر دور یک قبر تازه ای جمع شده اند کسی که انگار روز اول است مهمان این قبرستان شده است. مردی با قدی متوسط ،عینک هایِ تقریبن سیاه و کمی ریش نامنظم، با چشمانی گرد و متعجب در حالی که تسبیح را تند تند در دست راست خود می چرخاند. با صدای بلند و مرموز دعایی را زیر لب میخواند یکدفعه نگاهم با نگاهش گره می خورد او با آن قیافه یِ غیر قابل تحمل و با آن لباس های سیاه که زشتی اش را دو چندان کرده و با شک به طرفم خیره می شود. دوباره نگاهم به طرف “او” بر میگردد اما این بار در چشمانِ زیبایش یک امید کوچک برق میزند با قاطعیت به من می گوید: به دلم گواه شده که تو هرگز از من جدا نخواهی شد. از آرزوهایم می پرسد از زندگی ام از روزمرگی هایم، از کار جدیدم از رنگ روسری که به تازه گی خریده ام و از…انگارسؤالات زیادیِ فضای ذهنش را اشغال کرده است … بلافاصله با لبخندی تصنعی تمام سؤالاتش را یکی پس از دیگری طوری که متوجه ناراحتی ام نشود پاسخ می گویم بی آن که متوجه کوه غمی که به روی دلم فرو ریخته شده باشد…گفتم که از کار جدیدم راضی هستم و روزگار بر وفق مراد می چرخد. در همین لحظه با خودم می گویم خوب است که آدم ها محتویات درون ذهن همدیگر را نمی توانند بخوانند و گرنه…نمی خواستم که با حرف هایم ناراحتش کنم نمی توانستم حقیقت را به او بگویم که رئیسم در محل کار هر روز پیشنهادهایِ غیر اخلاقی به من می دهد و من در حالی که به آن کار به شدت نیاز داشتم مجبور به ترک آن شدم.
گفت: برایم شعر بخوان برایش شعر خواندم با صدای بلند آن قدر بلند که فکر می کردم تمام مرده ها دور من جمع شده اند و صدایم را می شنوند. به آن طرف قبرستان خیره شده ام در حالیکه که قطرات اشک صورتم را نوازش میکنند، برایش از سفری که در پیش رو دارم می گویم و این که مدتی او را ملاقات نخواهم کرد و دلم برایش واقعن تنگ خواهد شد….حالت ناآرام و ناشناخته یی دارم ناخودآگاه بلند می شوم و شروع میکنم به قدم زدن ، “او” هم چنان سر جایش نشسته و کوچکترین حرکتی از خودش نشان نمی دهد. شروع می کنم به خواندن غمگین ترین آهنگی که در حافظه ام است و با همان سوز که تمام وجودم را به لرزه در آورده می خوانم و پاهایم را محکم روی تک تک قبرها می کوبم. به اولین قبر که زیر پاهایم است اشاره می کنم و می گویم: بیدار شو بیا بیرون بیا برایم تعریف کن از آن سیاه چال ،بگو آن داخل چه خبر است؟ به قبر بعدی پناه می برم،
تو بیدار شو، تو جوان تر به نظر می رسی بگو چند سال است که اینجایی؟ آیا احساس گرسنگی یا تشنگی نمی کنی؟ سراغ قبر بعدی می روم تو بیدار شو تو… تو که یک بانو هستی آیا با خوابیدن در اینجا در میان این همه مرد احساس خطر نمی کنی به من بگو آیا در اینجا آرام هستی آیا کسی اذیتت نمی کند؟ پاهایم را محکم به روی قبرها می کوبم فریاد می کشم و دور خودم می چرخم، می چرخم تا این که سرم گیج می رود و روی همان سنگ قبر به زمین می افتم. چشمانم را که باز می کنم نزدیک به غروب است چادرم را باد دقیقن همان جایی بُرده روی همان قبرِ تازه که ساعتی قبل مردی سیاه پوش دعا می خواند به اطرافم نگاه میکنم کسی دیده نمی شود جز سکوت مرگ آور قبرستان و مرده هایی که به خانه های شان پناه برده اند.” او” هم نبود یعنی بدون خداحافظی با من مرا ترک کرده است؟
ناگهان صدایِ جیغ کلاغان بلند و بلند تر می شود و همه اطرافم را محاصره می کنند باد مثل گرگی وحشی به شدت زوزه می کشد و درختان سر به فلک کشیده را در بالایِ سرم به شدت تکان می دهد. می ترسم به شدت می ترسم و می دوم چادرم را که در میان بوته ای از خار روی همان قبر تازه، گیر کرده است را بر می دارم و از آنجا می روم.
در خیابان هستم و “او “در حالی که شانه اش را محکم به شانه ام چسپانده دستم را در دستش فشار می دهد و آهسته مرا می بوسد به او می گویم بد است کمی فاصله بگیر ببین مردم چطور با تعجب به طرف ما خیره شده اند.او می گوید: مردم وقتی که معنی چیزی را نفهمند عیب می دانند، وسعت عشق را هرگز کسی درک نخواهد کرد مگر آن که خود تجربه کند. بعد بلافاصله لبخندی گوشه یِ لبش آویزان می شود من در حالی که اشک درون چشمانم جمع شده ،دستم را از میان دستش بیرون می کشم و می گویم… برای امروز کافیست…تمام روز را با هم بودیم و کلی حرف زدیم باید برگردم خانه، حتمن همه نگرانم شده اند تو هم برو…با چشمانی که حاکی از نارضایتی است سرش را پایین انداخته و با پاهایش بازی می کند به او قول می دهم که در اولین فرصت دوباره ملاقاتش کنم.
اگر آن سفر لعنتی به تعویق بیفتد…..از او دور می شوم دور… هوا تقریبن تاریک شده است. فکرم به شدت درد می کند و روشنایی بیش از حد و شلوغی خیابان چشمانم را آزار می دهد. شتابان می روم به طرف خانه …داخل کوچه که می رسم جنازه ای را از داخل یک خانه بیرون کشیده اند. صدایِ همهمه و سر و صداهایِ اطرافیان با هم قاطی شده و فضایِ گوشم را سنگین می سازد… یکی می گوید بیچاره به خاطر نرسیدن به عشقش خودکشی کرده…دیگری می گوید مورد تجاوز رئیسش در محل کار قرار گرفته و از ترس آبرویش….دیگری می گوید به خاطر روابط نامشروع… پدرش او را… هر کسی چیزی می گوید.در میان آن همه شلوغی راهی برای خودم پیدا می کنم و نزدیک می روم خیلی نزدیک و دستم را به آرامی به روی جنازه می کشم دیگر آن قدر قوی شده ام که از هیچ مرده ای نترسم پارچه یِ سفید رنگ را از روی جنازه پس میزنم متعجب می شوم…چشمانم به شدّت ورم کرده اند و دهانم نیمه باز است …آرایش صورتم هنوز به طور کامل پاک نشده و همان روسری که دوست داشتم، محکم به دور گلویم پیچیده شده است. بوی سوختگی هنوز هم ازتمام شیارهای بدنم بیرون می زند …..باز صداها و همهمه ها به ذهنم هجوم می آورند…جنازه کم کم از جلوی چشمانم دور می شود و من به دنبال آن شتابان می دوم تا آن قبرستان متروک و مردی که مثل سایه همیشه تعقیبم می کرد با آن لباس هایِ سیاه در حالی که زیر لب دعایی را زمزمه می کند و مشکوک به من خیره شده و شتابان به دنبال ام می دود…همچنان می دود…