بیشتر حرف هات دروغ بود, یک مشت ادعاهای بی اساس و پوچ!mehran-rafiei
در حالیکه با عجله چیزهای روی میز و تریبون را توی ساک می انداختم و بدون آنکه سرم را بلند کنم, جواب دادم : خوب این نظر شماست, ولی چند صدنفری که توی میدان بودن و بارها کف زدن لابد مثل شما فکر نمی کردن!
فرصت زیادی نبود و قرار بود که محل تظاهرات را در زمان تعیین شده ترک کنیم تا جایی برای غرولند کردن کارمندان شهرداری باقی نمونه.
– بنظر من این جور کارهای شما کاملا اشتباه است!
با تعجب و دلخوری ساک را روی زمین گذاشتم و بدقت وراندازش کردم. شخص شاکی, مردی بود بلند قد, در حدود هفتاد ساله با موهایی فرفری و جو گندمی. کت و شلواری تیره پوشیده بود, لباسی که در بعد از ظهرهای آخر هفته کمتر استفاده می شود . از لهجه اش معلوم بود که اهل یکی از کشورهای عرب زبان خاورمیانه است. میدان وسط شهر تقریبا خالی شده بود؛ از بادکنک های سبز, پلاکاردها و بلندگوها هم دیگر اثری دیده نمی شد. رهگذرها قدم زنان به سمت رودخانه و پارک ساحلی آن می رفتند, بعضی ها هم با کیسه های خرید به طرف پارکینگ ها و ایستگاههای اتوبوس. کمی آن طرف تر, کسانی مشغول نصب دستگاههای صوتی و تصویری بودند, بلندگوهایی با پایه های بلند و تلویزیون هایی با اندازه های میدانی؛ برنامه ای در حال شکل گیری بود.
با لحنی آرام گفتم: شما حتما میدونید که همه مردم یک جور فکرنمی کنن, در ضمن توی این مملکت آزادی بیان هم وجود داره. همینطور که می بینین مردم اجازه دارن که جمع بشن و حرف هاشون را بزنن. در ضمن, شما هم همین حق را دارین و می توانید کار مشابهی بکنین…
مرد دست و سرش را به حالت اعتراض تکان داد و حرفم را قطع کرد: شما دارین وقت و انرژی خودتون و مردم را تلف می کنین.
– آقای محترم, عرض کردم که این نظر شماست و البته قابل احترام. اما من نه میلش را دارم و نه فرصتش را که به آنها گوش بدم.
– گوش کنید, من پنجاه سال است که مشغول فعالیت های سیاسی هستم. مدتها ست که اصول و روشهای مبارزات اجتماعی و سیاسی را تدریس میکنم. چیز های زیادی است که من باید به شما یاد بدهم, مهمتر از همه, الفبای حرکت های سیاسی را.
نگاهی به ساعتم کردم و بعدش هم نظری به اطراف. بچه های گروه تقریبا تمام وسایل را به صندوق عقب ماشین ها منتقل کرده بودند. با احترام به طرف شخص معترض برگشتم و گفتم: اگه ممکنه ده دقیقه ای به ما مهلت بدین تا ماشین ها را از میدان خارج کنیم؛ بعدش فرصت کافی برای شنیدن تذکرات تخصصی شما را خواهیم داشت.
در زمان کوتاهی همه چیز ها جمع و جور شده بود؛ کارت های حافظه دوربین ها را رد و بدل کرده بودیم و قول و قرارهای مان برای تهیه و انتشار گزارش تظاهرات را هم گذاشته بودیم. ناگهان یکی از بچه ها نزدیک تر آمد و با عصبانیت گفت: بابا یک کسی بیاد و ما را از شر این مزاحم راحت کنه!
برگشتم و دیدم که در گوشه ای از میدان, استاد علوم سیاسی با سه چهار نفری مشغول جر و بحث جدی است؛ دست های شان هم مثل صدای شان بلند بود و مرتبا به این طرف و آن طرف حرکت می کردند. نزدیک تر رفتم و برای چند دقیقه ای گفتگوهای شان را دنبال کردم.
– استاد عزیز, توجه کنین که ما اهل سیاست و حزب و اتحادیه و این جور سازمان ها نیستیم. حرف و اعتراض ما خیلی ساده است, چند هفته قبل رفتیم پای صندوق انتخابات و رای مان را انداختیم داخل آن, و حالا هم دنبال رای های گم شده مان می گردیم, والسلام!
– شما را فریب دادن آقا؛ همه تون بازیچه شدین. شما که از این بازی های پیچیده سیاسی چیزی نمی فهمید بهتر است که از استاد این رشته نصیحتی بشنوید.
– جناب استاد, حتما شما از سیاست کشورهای دیگه بخوبی سر در میارین, ولی جنابعالی به اندازه ما این حضرات را نمی شناسین, منظورم کسانی است که همه قدرت ها را در مملکت ما قبضه کردن.
– اتفاقا در مورد کشور شما و انقلاب اسلامی بیشتز از بقیه جا ها خبر دارم, از روز اولش هم کاملا در جریان بودم. من شخصا در همان ابتدای پیروزی انقلاب به عنوان مهمان دولت به تهران رفتم, همراه دوست همرزمم, ابو عمار.
یکی از سالخورده تر های گروه جلو آمد و گفت : دوست عزیز, توجه داشته باشین که در سی سال گذشته وضعیت خیلی تغییر کرده؛ در بعضی از موارد اوضاع به اندازه صد و هشتاد درجه چرخیده.
– من در جریان همه این تحول ها بوده و هستم, همه خبر ها را با دقت دنبال می کنم؛ من تماس های زیادی با بعضی مقامات فعلی هم دارم. چندین ملاقات داشته ام با برخی ازسران انقلاب, از امام گرفته تا بازرگان و بهشتی و طالقانی و منتظری؛ عکس های زیادی از آن ایام و ملاقات ها را هنوز در دفترم دارم.
بنظرم رسید که محل و زمان مناسبی برای اینگونه بحث ها نیست؛ بچه ها هم پس از یک روز پر جنب و جوش حسابی خسته بودند. خوشبختانه پیشنهادی به ذهنم رسید: دوست عزیز, اگه ممکنه کارت تون را به ما بدین؛ مطمئن باشین که بزودی با هاتون تماس میگیریم و جلسه گفت و شنودی راه می اندازیم.
با خوشحالی پذیرفت: من واقعا از بحث های سیاسی لذت می برم؛ اکنون سالهاست که توی دانشگاههای مختلف این رشته را تدریس کرده ام؛ با کمال میل شما را هم تعلیم میدهم.
– راستی استاد, این روزها توی کدام دانشگاه تدریس می کنین؟
– من؟ … یادم آمد, در دانشگاه گریفیث.
تا حدودی تعجب کردم چون معمولا دانشگاهی ها تسلط بهتری به زبان انگلیسی دارند و اشتباهات کمتری میکنند. بعدش فکر کردم که احتمالا به خاطر سوابق مبارزاتی و یا تجربیات برجسته ش از این گونه نقاط ضعف او چشم پوشی کرده اند.
– چه جالب! اتفاقا چندین نفر از استادان و دانشجویان گریفیث هم امروز توی جمع ما بودن؛ حتما شما بعضی از اونها را می شناختین؛ درسته؟
– نه,…, من کسی را نشناختم, البته این را هم اضافه کنم که من دو سه سال اخیر را در شعبه دوبی کار میکردم؛ در حقیقت فقط دو سه هفته است که به استرالیا برگشته ام.
– پس بهتره که فعلا کارت هامون را رد و بدل کنیم و از طریق تلفن و ایمیل قول و قراری بذاریم برای یک نشست درست و حسابی. راستی اسم تون را هم هنوز نمیدانیم!
مرد جیب هایش را گشت و گفت : “فاروق کمال”, اسم من فاروق کماله. متاسفانه امروز صبح کیفم را عوض کردم و در حال حاضر کارتی با خود ندارم, ولی شماره موبایلم را می تونم به شما بدم.
– فاروق کمال؟ خوشبختانه این یک اسم متداولی نیست و از طریق تلفنچی های دانشگاه براحتی قابل پیدا کردن است. البته اگر اسم تون چیزی مثل “جان اسمیت” بود قضیه به این سادگی ها نبود!
فاروق لبخندی زد و گفت: فعلا همین شماره موبایل بهترین وسیله تماس با منه, کارهای دانشگاه هم به اون مرتبی ها نیست؛ گاهی دو سه سال طول میکشه تا شماره های تلفن و اتاق را اصلاح کنند.
کارتی به فاروق دادم که شماره تلفن و آدرس ایمیل هم داشت و توضیحی هم بدنبالش: گروه ما در کافی شاپی در محله میلتون جلسه تشکیل میده, غالبا در روزهای وسط هفته, معمولا پس از شام.
– مکان و زمان جلسه برای من اهمیتی نداره؛ هر جایی که بگین با کمال میل میام, ولی بذارین فبل از اینکه از هم جدا بشیم اولین درس را به شما بدم.
– به شرط آنکه مفید و مختصر باشه, استاد. بچه ها چندین روزه که به دنبال تدارکات برنامه امروز بودن و کلی کارهای عقب افتاده روی دست شون مونده.
فاروق آب دهانی قورت داد و گفت: نه, اصلا نگران نباشین, فقط چند تا جمله کوتاه. شما بهتر است که بجای انجام تظاهرات خیابانی دفتری باز کنید؛ یک مرکز برای فعالیت های سیاسی, برای تشکیل جلسه و تماس با احزاب و افراد کلیدی, جای اینگونه کارها که توی کافی شاپ نیست!
یکی از بچه ها که تا اون وقت ساکت مانده بود در این مرحله قاطی بحث شد: ولی این روزها که همه چیزها مجازی و آنلاین شده, دیگه کسی دنبال دفتر و دستک فیزیکی نیست, حتی شرکت های بزرگ تجاری و بانک ها هم دارن شعبه هاشون را تعطیل میکنن.
– شما باز هم اشتباه می کنید. شما باید جایی داشته باشین که محل رفت و آمد خبرنگارها, سیاستمدارها و غیره باشه. در غیر این صورت, کسی شما را اصلا به حساب نمیاره.
با زهم پریدم وسط بحث و گفتم: حتی اگر با راه حل شما موافق هم باشیم, قدرت اجرا کردنش را نداریم. نه پولی داریم برای اجاره محل, و نه آدم بیکاری که هر روز بره اون جا و کار ها را راست و ریس بکنه, تازه کلی هزینه های اضافی دیگه هم هست, از تلفن گرفته تا بیمه و برق و … ولی اجازه بدین همه این چیز ها را توی همون جلسه بعدی حل و فصل کنیم.
دستی دادیم و از هم جدا شدیم.

شب بعد ایمیلی از فاروق رسید, با امضای دکتر فاروق کمال, از آدرسی که بر خلاف انتظارم نشانی از هیچ دانشگاهی نداشت. به حساب قوانین ادارای گذاشتم و برنامه های سختگیرانه صرفه جویی در موسسات آموزشی.
نوشته بود که منتظر ملاقات موعودمان است و این مژده که خود را برای آموزش دادن ما آماده میکند. دو سه مورد اشتباه لغتی هم در جملاتش دیده می شد. من هم دو سطری نوشتم و تشکر از محبت هایش و اینکه از دانشگاهیان و مبارزان واقعی انتظاری جز آن نمیرود.

در آخرهفته فرصتی پیش آمد تا همراه همسرم به کنار دریا برویم؛ برای ناهار سر از رستورانی در آوردیم که فقط یک میز خالی داشت. با کمال تعجب متوجه شدیم که سه نفری که در میز کناری ما نشسته بودند به دو زبان صحبت می کنند. مردی میان سال با پدرش به عربی حرف می زد و با فرزند ده دوازده ساله اش به انگلیسی, آرام و با مهربانی.
شنیدن مکالمه عربی مرا به یاد دوران کودکیم انداخت, زمانی که در آبادان زندگی می کردیم. در فرصتی به طرفشان برگشتم و سلامی گفتم. پدر بزرگ و پدر با خوشحالی جواب دادند و احوال پرسی کردند.
– چیز زیادی از عربی به خاطر ندارم. از دوره مدرسه دو سه تا بیتی در ذهنم جا خوش کرده اند, برای شان خواندم … “انا دیک من الهندی …”
از خنده روده بر شدند و گفتند حدس می زنند که ایرانی باشم
– شما درست زدین به هدف, کمتر کسی توی این مملکت با حدس اول لهجه ما را تشخیص میده.
پدربزرگ با لبخندی دوست داشتنی جواب داد: پدر بزرگ من هم ایرانی بوده و از اصفهان به فلسطین مهاجرت کرده, پدرم هم فارسی بلد بود, ولی متاسفانه من حتی یک جمله را هم نمی توانم به فارسی بگویم.
– چه اتفاق جالبی!. ما سالهاست که توی این مملکت زندگی میکنیم و لی تا حالا فقط با یکی دوتا آدم فلسطینی برخورد کرده بودیم. اما در هفته اخیر, شما مورد دوم هستین.
– یرای من هم عجیبه که شما را هیچوقت توی مسجد ندیده ایم.
– نه اصلا عجیب نیست, ما ایرونی ها خاطره های خوشی از مسجد ها نداریم, اگه داشتیم که بیرون نمیامدیم!
– خوب بگذریم, راستی نفر قبلی کی بود؟
– دکتر فاروق کمال, استاد دانشگاه گریفیث.
بار دیگر هر دو از خندهرریسه رفتند, شاید از دفعه قبلی هم طولانی تر. پدر گفت: خودش گفت که استاد دانشگاه است یا شما این را از کسی شنیده اید؟
– اینطور که خودش میگفت سالهاست که در دانشکده علوم سیاسی تدریس میکنه, گویا کلی هم سابقه فعالیت های سیاسی بین المللی داره.
– این جناب فاروق در هر جایی خودش را به یک صورتی معرفی میکنه, گاهی تاجر, زمانی کارخانه دار, وقتی هم سفیر و وزیر, اما نوع آکادمیک برام کاملا تازگی داره چون همه میدونن که او حتی دبیرستانش را هم تمام نکرده.
– معلوم میشه که شما از سابقه اش کاملا با خبر هستین!
– تا وقتی که فاروق کار میکرد, یک نظافتچی بود , توی راه آهن سیدنی. معمولا هر وقت به ایستگاه سانترال میرفتیم فاروق را با غلطک بلندش میددیم که دیوارهای کاشی کاری را می شست, میدونین که بعضی ها این دیوار ها را بد جوری کثیف میکنن!
-عجب ! پس چرا چنین ادعاهایی میکنه؟ چه سودی می بره؟ آن هم در دوره ای که لاف زدن حتی درغریبی هم سخت شده. البته من از نوع حرف زدن و نوشتنش تعجب کرده بودم؛ و همینطور از آدرس ایمیل غیر کاری او.
– به نظر من, دروغ گفتن یک نوع بیماریه, ارتباطی هم سود و زیان نداره.
– ولی فکر میکنم شما خودتون دانشگاهی باشین, اینطور نیست؟
– برای مدتها بودم, ولی حالا چند ساله که بیشترکار وکالت میکنم؛ البته هنوزهم هفته ای دو سه ساعت تدریس می کنم.
کارت هایی رد و بدل کردیم و بعدش خدا حافظی.
دو سه روز گذشت تا ایمیل دومی از فاروق رسید و اینکه کماکان در انتظار آموزش ما.
برایش نوشتم که قول و قرارمان بر این روال است که در چنین مواردی, فرد تازه وارد را به گروه معرفی کنیم, تا افراد زمینه ای داشته باشند. خوب است که نمونه هایی از آخرین مقالاتش را برایم بفرستد تا برای دوستان بفرستم.
ماهها گذشت و خبری از مقالات او نشد؛ دیگر پاسخی هم به ایمیل و تلفن های من نداد. بعد ها کسی گفت که فاروق کمال را چندین بار در جلسه هایی که سفارتی ها برای دانشجویان بورسیه ای برگزار میکنند دیده است.