aa

سوار شو، پیر زن پا کشان پیش رفت و به در ماشین پنجه سائید و دستگیره را گرفت. تابستان بود. دستگیره داغ بود، در ماشین باز نشد. صدای پیرزن آرام بود.
– باز نمیشه!
جوان پوزه ماشین را دور زده بود تا بنشیند پشت فرمان. دست به ستون پنجره ماشین درنگ کرد، عینک قطور را رو قوز بینی جا به جا کرد و گردن کشید.
– باز نمیشه؟ خو ئو دکمه را فشار بده.
انگشت پیرزن نا نداشت. باز صدایش در آمد
– باز نمیشه!
جوان خیس عرق بود. گونه های پر گوشتش سبزه می زد. موی سرش تنک بود، عصبانی شد، تند پیش آمد، با کج خلقی در را باز کرد و تلخ اما آرام گفت:
– در یه ماشین م نمیتونی واز کنی؟
پیر زن هیچ نگفت، دامن عبای سیاه را جمع کرد و کند و سنگین سوار شد.
دو هفته بود که دل پیر زن گاه به گاه درد می گرفت. درد گاهی تند می شد و نفسش را بند می آورد.
– تو دلم توپ نادری میندازند!
– چیزی نیست مادر، لابد غذای سنگین خوردی!

ماشین که راه افتاد، باد از پنجره تو زد و هرم داغ و بی تکان ماشین را جابجا کرد. پیر زن خیس عرق بود. نگاهش افتاد به خاله نصرت که رو پیاده رو، خمیده، دست به دیوار گرفته بود و از رفتن مانده بود تا نفس تازه کند. خاله نصرت سر تا پا سیاه پوشیده بود. ماشین آرام رد شد و خاله نصرت را تو درازای کوچه تنگ و خاکی پشت سر گذاشت. پیره زن سر بر گرداند و از شیشه عقب، خاله نصرت را دید که مثل یک لکه سیاه، تو برق آفتاب نیمروز، تو کوچه ی گرما زده ی خالی دور می شد. پیر زن با خودش و برای خودش حرف می زد.
“…دده (۱) نصرت، چه کیا بیائی داشتی! ”
آه تو سینه اش شکست.
“…مردش که مرد رنگ خانه عوض شد، بوی خانه عوض شد…”

– ئی ننه ی تو از زندگی ی ما چه می خواد؟
بعد از چهلم مردش بود. تو آشپز خانه بود. ظرف می شست. صدای عروسش بود.
– خو یه اتاق براش اجاره کن بره
– هیس س س س
صدای خفه پسرش بود
– می شنوه زن، یواش تر!
– ا قصد بلند میگم بشنفه!
کجا برود؟ دختر بزرگش که سر زا رفته بود…سال ها پیش. حالا استخوان هاش هم خاک شده.
” می رم یه اتاق اجاره می کنم ”
دختر کوچکش غربت بود. آن سر دنیا.
” از دد نصرت که کم نیستم! ”
سه روز بعد از ختم مردش، اتاقش را عوض کردند. ته حیاط، کنار مرغدانی زندگی می کرد.
تو ” اتاق گاو ”
مردش که مرد، حیاط را موزائیک کردند، گاو را فروختند و مرغ ها را سر بریدند.
– وقتی یخچال هست، وقتی که شیر پاستوریزه هست و تو بقالیام تخم مرغ فت و فراواونه…

حوصله پبر زن سر رفت. به حرف آمد:
– چرا ئی هشت یک منو نمی دی؟
– میدم مادر میدم! یه کم حوصله کن
– لابد بعد عمر طبیعی!
حرف مادر تلخ بود. پسر فهمید. تحمل کرد. آب دهان را قورت داد و نرم گفت:
– حالا تو بیا انگشت بزن!
ماشین کج کرد تو خیابان پهلوی. جوان تاق نماهای پیاده رو را نگاه کرد. فکرش این بود که کاروانسرای کاوه را بکوبد و بسازد. فکرش این بود که کقابل همه ی خجره ها ی تازه تاق نما بزند.
با ” آجر سه سانتی” ، عرق پیشانی را گرفت.
” گرمای جنوب سایه سار می خواد، تاق نما، نه پنجره های ولنگ و واز شیشه ای”
ذهن پیر زن رفت به صحن دلباز ” شوش دانیال “، به تاق نماهای سایه گیر نگاه کرد و به سر در ضربی ی حجره های تاریک و در های کوتاه و دریچه های تنگ.
“مجاور می شم”
صدای مردی را شنید.صدا سنگین بود:
” السلام علیک یا دانیال نبی ”
به دور و بر نگاه کرد. آفتاب از شیشه در ماشین تو زده بود، از دوشک تیماج ماشین، انگار که دود بر می خواست. بلند نفس کشید. به پس گردن پسر نگاه کرد، خیس عرق بود.
– آخر نگفتی که…
– که چی مادر؟
– نگفتی انگشت برا چی؟
جوان سر بر گرداند. چشمان تیره اش از پشت شیشه های کلفت و درشت عینک، درشت و گیرا بود.
– گفتم که مادر، گرفتارم، باید ضامنم بشی!
” یا ضامن آهو ”
دلش گرفته بود.جمعه ی قبل دلش خواسته بود به مازیار محبت کند، دلش خواسته بود نوه اش را در آغوش بگیرد، اما تا آمده بود به کاکل مازیار دست بکشد،انگار انگشتش را عقرب زده باشد دستش را پس کشیده بود.
– یه جوری حالیش کن آخه، باید بفهمه که نباید دستش را با هزار من کوفت و آکله به سر بجه م بکشه!
پیره زن به دست های خود نگاه کرده بود که سفید بود و بوی صابون می داد.
– ضامن برای چی؟
– جقدر می پرسی مادر!

تو دفتر خانه، سر دفتر از مرد پیر زن حرف زد:
– خدا رحمتش کنه.
دفتر نویس پیر، سر از دفتر بر داشت و نگاه کرد. سر دفتر انگشت پیر زن را گرفت،
– ار مردان قدیمی بود.
انگشت پیر زن را جوهری کرد.
– از مردائی که وقتی رفتن هیچکه جاشو نو پر نمی کنه.
پیر زن پای سند انگشت زد. سهم خانه سعدی را واگذار کرد، سهم حجره و خانه ی نو را واگذار کرد. دفتر نویس پیر مژه نمی زد. سیگار لای انگشتاش خاکستر شده بود. سر دفتر نرمه دماغ را خاراند:
– اینجا، مادر، بی زحمت اینجام انگشت بزن.
انگشت زد. کاروانسرای خیابان کاوه را هم واگذار کرد. جوان بلند نفس کشید و سیگاری گیراند.
به سر دفتر سیگار تعارف کرد. پیر زن با انگشت جوهری، پای میز، در مانده ایستاده بود. دفتر نویس پیر از جا برخاست.
– بیا خواهر، بیا با ئی کاغذ انگشتتو پاک کن.

به خانه بر گشتند. عروس با ابرو اشاره کرد، جوان با چشم و با لبخند، اشاره عروس را پس داد. عروس شکفته شد. پیر زن اشاره ها را دید، اما به رو نیاورد. رفت تو اتاق گاو، عبا را گذاشت و نشست پای شیر آب تا کهنه های مهنوش را بشوید.
بعد از مرگ مردش، خاله نصرت آمده بود که سر سلامتی بگوید.
– خوش آمدی دده نصرت. بفرما بالا.
برای خاله نصرت قلیان چاق کرده بود و بعد دل به حرفش سپرده بود:
– پیری و تنهائی و تنگدستی خیلی تلخه، دده، اما جونم راحت شد!
دیدار خاله نصرت را پس داده بود.
– دده، اینجا، یعنی فی المثل…
چشم گردانده بود دور تا دور حیاط درندشت حاج بندری:
– یه اتاق خالی گبر میاد؟
– سی خودت؟
صدای مردش را شنید. سر خُلق بود:
” فرزند کسی نمی کنه فرزندی ”
حالا صدای خودش بود، صدای زنده و زنگ دار خودش که از گذشته های دور می آمد:
” اما ئی پسر، عصای دست منه، عصای پیری! ”
صدای عروس از تو ساختمان آمد،
– در مانده ام که چطور شما را بزرگ کرده. یه کهنه بچه م درست و حسابی نمی تونه بشوره!
پیر زن شنید. هیچ نگفت. ظهر بود، صدای موذن از گلدسته ی مسجد الزمان آمد. کهنه ها را نیمه کاره گذاشت و بر خاست. صدای مردش آمد:
” فضیلت نماز به وقت. ”
بعد از مرگ مردش، صدایش را، انگار بهتر می شنید. دست ها را آب کشید. صدای موذن دور شد.
– حی الصلوه
وضو گرفت و رفت تو اتاق گاو. باد صدای موذن را باز آورد.
– حی علی خیر العمل.
نمازش که تمام شد، یک دور تسبیح، ذکر گفت:
” فضیلت ذکر بعد از نماز ”
صدای مردش بود. سر بر کرداند. کسی نبود. دید که ناهارش پای در اتاق است. برخاست و لخ لخ کنان رفت آن سر حیاط. در ساختمان را باز کرد و رفت تو. باد خنک کولر به تن عرق کرده اش نشست. ترسید سرما بخورد. پر چارقد را رو سینه کشید. سفره ناهار هنوز پهن بود. عروس با تعجب به پیر زن نگاه کرد و هیچ نگفت. مازیار و مهنوش زیر کولر خوابیده بودند. پیر زن آرام حرف دلش را گفت:
– می خوام یه اتاق اجاره کنم.
پسر با دهان نیمه باز به زنش نگاه کرد، بعد سر بر گرداند به طرف مادر، عینک را رو قوز دماغ جا به جا کرد و نرم گفت:
– چرا مادر؟
پیر زن هیچ نگفت. تنها نگاه کرد.
– مگر خدای نا کرده از ما خسته شدی؟
جوان دید که پیر زن مژه نمی زند، دید رو نی نی چشمان پیر زن، انگار غبار خاکستری نشسته است.
– لابد باز هشت یک را می خوای!
عروس گفت:
– ئونه که برات ماشیم خریدیم!
پیر زن آشفته شد. سرخ شد. تو چشمان عروس خنده بود.
همین که تو گاراجه!
صدای پیر زن به زحمت شنیده شد:
– برا من؟
عروس گفت:
– په شبا جمعه که سوار میشی میری صحرا ۲
جوان به زن نگاه کرد، زن حرف را خورد. پیره زن آه کشید…
” خنده زار بچه ها شده بودم دده، خنده زار نوه ها. ”
صدای خاله نصرت بود.
جوان حرف زد:
– حالا از چی ناراضی هستی مادر؟
مادر هیچ نگفت.
جوان سیگاری گیراند و آرام گفت:
– زحمت رانندگیت م که گردن منه مادر!
پیر زن پشت کرد و نرم برگشت تو اتاق گاو. بشقاب غذا را گذاشت پشت در و لنگه های در اتاق را بست و چفت را انداخت.
– انگار توپ نادری تو دلم می اندارن!
پتو را پهن کرد رو قالیچه و نشست. لبانش جنبید. رو به قبله دراز کشید. چشم ها را بست و لبانش آرام گرفت.
_________________________________________________
۱ – خواهر، زنان به عنوان دوستی به همدیگر خطاب می کنند.
۲ – قبرستان