مریم مطهری راد
صبح امروز خانم ناصری مرد. آسانسور آپارتمان مثل هرروز از ساعت پنج صبح دائم جا به جا می شد.
مرتضی پسر دانشجوی خانم ناصری و تنها فرزند مجردش هراسان، در واحد خودشان را باز کرد و با صدایی شبیه زوزه در حالیکه مادرش را صدا می کرد،دکمه آسانسور را پشت هم می زد . سعی می کرد کفشها یش را بپوشد.
دائم پا می کوبید.از رسیدن آسانسور که نا امید شد با همان سرو صدا پله های تاریک را تا پایین ترین طبقه دوید .
سروصدای مرتضی خیلی زود به همه فهماند که مادرش مرده است . خانم ناصری مدتی در بستر بیماری بود و همسایه ها گاهی به ملاقاتش می رفتند . این اواخر با لاغر تر شدن خانم ناصری و ورم دست و پاهایش و زمزمه های آقای ناصری در گوش مردان همسایه،وقتی حال همسرش را می پرسیدند،دیگر کسی امیدی به خوب شدن خانم ناصری نداشت .
البته مرتضی هم بارها گفته بود که دعا کنید مادرم به آرامش برسد ؛دیگر همه احساس می کردند خانم ناصری فرصت زندگی اش به پایان رسیده است و به زودی خواهد مرد.
با این حال وقتی خانم ناصری مرد همه شوکه شدند ،انگار این زن در حین طناب بازی یا بازی سنگ کاغذ قیچی بی مقدمه سرش را زمین گذاشته و مرده است.
کم کم همه همسایه ها با خبر شدند و خود را به طبقه پنجم رساندند.
آرام کفش های خود را در می آوردند داخل می رفتند با سری افکنده به آقای ناصری تسلیت می گفتند . هرکدام یک صندلی را انتخاب می کرد و می نشست و خانم ها با ملاحظه وضعیت آقای ناصری که بیشتر ناراحت نشود،دستشان را جلوی دهانشان می گرفتند و آهسته هق هق می کردند. آقای ناصری روی یک صندلی بدون دسته نشسته و هردو دستش را روی پاهایش رها کرده بود . خط نگاهش گل های قالی را می شکافت و انگار به تصویری خیره شده که فقط خودش قادر به دیدن آن بود و گاهی بدون اینکه پلک بزند قطره های اشک از روی پوست نه چندان چروک صورتش عبور می کرد و بعد از آن در ته ریش سیاه و سفیدش محو میشد .
مرتضی، رنگ پریده به همراه دکتر آمد .دکتر خیلی فوری نامه فوت خانم ناصری را مهر و امضا کرد و رفت .
با رفتن دکتر انگار نفس آقای ناصری بالا آمده باشد شروع کرد از ابتدای مریضی خانم ناصری و تا لحظه مرگش تعریف کرد و در حالیکه بینی اش را با دستمال کاغذی کوچکی که دردستش دیده نمی شد می گرفت به مردان همسایه گفت : همه داروهایش خارجی بود هردکتری هرچه نوشت خریدم افاقه نکرد .میلیونها تومان پول دارو دادم آدم نشد که نشد نصف داروها هم مانده آنجاست داخل کمد . بعد رو کرد به آقا ی مرادی گفت : مرادی جان شما تو بیمارستان هستید ببین می تونی بقیه داروها را برگشت بزنی . حیفه به خدا ،حالا نصف قیمت هم برداشتن بده بره.
آقای مرادی هم که مسؤول تازه استخدام شده بخش خدمات بیمارستان بود و سر رشته ای از دارو نداشت مکثی کرد،زیر چشم چپش را با چهار ناخن همان دست چپ خاراند و گفت : براتون می پرسم .
خانم افلاکی زن میان قد ، لاغر و جوان واحد روبرویی آپارتمان آقای ناصری بود .خانم ناصری او را دختر خود می دانست و درد دل ها ی زیادی با او می کرد. به همدیگر عادت کرده بودند قرار بود به زودی با هم آش دوغ درست کنند و درست کردن پنیربا طعم خردل و نعنا را در کنار خانم ناصری آموزش ببیند و قرار دیگرشان این بود که حتما هفته ای یکبار به استخر و سونا بروند .
خانم ناصری که مرد، خانم افلاکی فکر می کرد هیچ وقت نتوانسته آنطور که باید تنهایی او را پر کند . داشتن همسر و دو فرزند و خانواده ای پر رفت و آمد برایش وقتی نمی گذاشت.آن روز در حالیکه روبروی آقای ناصری نشسته بود قلبش فقط از یک چیز گرم بود و آرامش داشت و آن اینکه خانم ناصری را چند روز قبل از مریضی اش که دو ماه طول کشیده بود آنقدر خندانده بود که بعد از اینکه به خانه برگشت، خانم ناصری به خاطر این شاد شدن و برای تشکر به او تلفن کرد و از او خواست اگر توانست بیشتر به خانه اش برود . همانجا بود که قرار استخر را با هم گذاشتند و به او گفته بود به یاد حمام زنانه رفتن های دسته جمعی در جوانی اش که به همین اندازه به او خوش می گذشت سیب زمینی دودی شده به سونا می بریم و قرار بود بیشتر از خاطره حمام ها و خنده هایشان بگوید .
فضای خانه سنگین اما آرام بود که دخترهای خانم ناصری هر دو با هم رسیدند .هردو بینی هایشان عمل شده بود و موهای عسلی رنگی داشتند که به زردی می زد و آشفته ،ازشال مشکی بیرون ریخته شده بود .دختر بزرگتر لاغر تر از دختر کوچکتر بود. خانم افلاکی کمتر آنها را دیده بود آقای ناصری همیشه از گرفتاری کاری دخترهایش گفته بود.
دخترها چشمشان که به آقای ناصری افتاد بغضشان ترکید. یکی یکی در آغوش پدر رفتند و مفصل گریه کردند و وقتی هم وارد اتاق خانم ناصری شدند صدای شیونشان بلند شد و پشت سرشان زن های همسایه هم با صدای بلند گریستندو مردها هم با سرها و چشمان پایین انداخته شده بی صدا اشک می ریختند . زن ها با دو دختر خانم ناصری وارد اتاق شدند ؛اتاق بوی دارو می داد و سطل کنار اتاق پر از سرنگ ها وبسته های خالیه دارو بود . احتمالا خانم ناصری در آخرین لحظات زندگی اش به این سطل نگاه کرده و لابد با خودش فکر کرده اگر خوب شدنی بود قبل از اینکه این سطل پر شود خوب می شد.
ساکنان آپارتمان های روبرویی آن سمت کوچه، سرک می کشیدند و به پنجره اتاق خانم ناصری نگاه می کردند که از آن صدای شیون هایی که خبر از مرگ می داد شنیده می شد . زن ها و مردها طوری می گریستند که انگار بادی که از درز پنجره در داخل اتاق می چرخید و پنجره نیمه باز را آرام تکان می داد با خود خانم ناصری را حمل می کرد و هر یک از آنها خود را در آغوش همان باد می دیدند که دست و پا زنان می روند و باید می رفتند و از این بابت بیشتر می گریستند.
به توصیه خانم صابر ، زن کوتاه قد محجبه واحد سمت راستی طبقه دوم که بیشتر اوقاتش را در جلسات روضه خوانی و کلاسهای دینی می گذراند ،آقای ناصری و مرتضی که از محارم خانم ناصری بودند، او را از بالای تخت پایین آوردند و روبه قبله گذاشتند و ملحفه سفید مچاله شده کنار تخت را رویش کشیدند . بعد خانم صابر انگار که خودش این جابه جایی را انجام داده درحالیکه نفس نفس می زد چادرش را روی سرش جابه جا کرد و روی صورتش را فوری قاب گرفت و روبه دخترهای خانم ناصری گفت: دخترای گلم الآن فقط برایش دعا کنید سوره یس و ملک بخونید و دائم روی صورتش فوت کنید تا توشه راهش بشه و با آرامش بره وگرنه با گریه شما دلش به دنیا می مونه.یادتون باشه که گوشهاش هنوز می شنوه زیارت عاشورا بخونید دورش رو خلوت کنید که ملائک بیایند و به دادش برسن .
بالأخره خانم صابر،به اوضاع آرامش داد. بعضیزن ها اتاق را ترک کردند و به سالن نشیمن ،آنجا که مردها و آقایناصری و مرتضی بودند رفتند؛ اما خانم افلاکی پایین پای خانم ناصری روی همان صندلی همیشگی زمان ملاقات ها نشسته بود و قرآن می خواند و احساس سرما می کرد انگار سردی جنازه خانم ناصری به تمام اتاق یا شاید به تمام خانه سرایت می کرد.
آقای ناصری در سالن پذیرایی بی حال روی کاناپه افتاده بود و رو به همسایه ها طوری که دخترانش هم که در آن اتاق بودند بشنوند می گفت : آرزو می کردم فقط زنده بود ، حتی اگر هم نا توان بود ولی فقط زنده بود و نفس می کشید و من به او خدمت می کردم .
خانم افلاکی در حالی که چشمانش روی کلمات قرآن خیره مانده بود به حرفهای آقای ناصری فکر می کرد و سعی می کرد با تجربه ها و روش های زنانه اش حرفهای او را درک کند . زیرا خاطرش آمد که چند روز پیش که برای عیادت خانم ناصری می رفت؛ پشت در صدای آقای ناصری را شنیده بود که می گفت : اینطور پیش برود مجبورم زن بگیرم . گناه که نیست ،مرد زن می خواهد ،مریض هم پرستار . ولی از خانم ناصری هیچ صدایی نشنیده بود یا اگر هم چیزی گفت، صدایش خیلی ضعیف و ناتوان بود . خانم افلاکی آن روز دیگر به ملاقات نرفته و به خانه برگشته بود.
مریضی ،خانم ناصری را لاغر کرده بود و وقتی او را زمین روبه قبله گذاشتند قد بلندش نمایان تر شد به طوری که ملحفه فقط تا مچ پایش را گرفته بود . دخترهای خانم ناصری که با نصیحت های خانم صابر آرام شده بودند کنار هم در حالیکه زانو در بغل گرفته بودند مثل کودکان یتیم شده آرام اشک می ریختند.
دختر کوچکتر خیره مانده بود به پاهای مادرش که از ملحفه بیرون زده بود و پای سمت راستی اش انگشت کوچک نداشت.بی مقدمه به خواهرش گفت : آبجی ، تو کی فهمیدی مامان یک انگشت پا کم داره ؟
بعد خواهر بزرگتر که مدتها به سطل دارو خیره مانده بود بدون اینکه سرش را تکان دهد نگاهش را روبه پاهای مادرش چرخاند و با چشمانی خیس و بهت زده در حالیکه بغض صدایش را ضعیف کرده بود گفت : نمی دونم فکر کنم با هم فهمیدیم همان روز که شنیدیم خودش به بابا گفت مادر زادی بوده بابا هم غر میزد چرا توی خواستگاری چیزی نگفتن .مامان هم گفت : چند بار باید توضیح بده که فکر نمی کرده یک انگشت کوچک آنقدربرای همسر آینده اش مهم باشه ولی بابا باز هم غرمی زد ومی گفت : سرم رو کلاه گذاشتید.
بعد هر دو دختر با هق هقی بلند شروع به گریه کردند و در همین حال مظلومیت مادرشان جلوی چشمشان مجسم می شد و آنقدر به گریه ادامه دادند و صورت خود را خراشیدند و مادر مادر گفتند که انگار پس از این هم خانم ناصری با آن نه انگشت با مشکل مواجه خواهد شد و شاید دوباره با خود فکر کرده اند که مادرشان با این نه انگشت در پاهایش به بهشت که هیچ به جهنم هم نمی تواند برود و با این افکار که خودشان هم نمی دانستند از کجا به ذهنشان خطور می کرد دائم شیون می سکردند.
دوباره خانم صابر با خوراندن آب قند به دخترها و پاشیدن آب سرد به صورتشان ،حالشان را جا آورد و روی خانم ناصری را با ملحفه ای بزرگتر که از کمد آورد کاملا پوشاند . آقای مرادی در یک رفت و برگشت به منزلش یک سی دی تلاوت قرآن با صدای عبدالواسط آورد و به مرتضی دادو مرتضی هم فوری سی دی را داخل دستگاه جا داد. یک اکوی ضبط بزرگ را کنار پنجره باز و اکوی دیگر را کنار در ورودی گذاشت و سعی کرد فضای عذادار خانه را به بهترین شکل به نمایش درآورد.
با بلند شدن صوت قرآن زنها هم به خود آمدند و آشپزخانه را برای پذیرایی از مهمانها آماده کردند. چای دم کردند و در حالیکه قندانها و سینی های خرما را هم برای پذیرایی روی میز می گذاشتند به گفتگوی مردان گوش می کردند.
آقای مرادی از آقای ناصری پرسید : برای خاکسپاری قبری تهیه کرده اند؟
آقای ناصری گفت : هنوزنه .ولی زنگ زدم همه قبرها دو طبقه و سه طبقه بود .
بعد انگار سر درد دلش باز شده باشد دوباره گفت:آقا مملکت با این وسعت چرا قبرها باید چند طبقه باشد ؟آخه والا این کارا بی حرمتیه به مرده . توی زندگی، مردم باید تو این آپارتمانها و برج ها روی سر هم سوار باشن، بعد از مرگ هم تا میان به آرامش برسن می بینن رفتن تو یک چاله مشترک با خلق الله . ما از مرگ همون یک وجب جا بهمون می رسید که اونم ازمون گرفتن .
بعد آقای رضایی مرد مسن همسایه واحد یک که تا آن موقع ساکت مانده بود و فقط گفتگو ها را می شنید و گاهی سرش را به نشانه تأیید تکان می داد گفت: آقای ناصری شما خونت رو کثیف نکن ؛آدم که مرد اون یک تکه جارو هم تا یه زمانی بهش قرض میدن اونم به یه منظورایی که خیلی به حال مرحوم فرقی نمی کنه . چاله قبر، کارش گرفتن خاک بدنه که خداوند به انسان امانت داده بوده .بعد از سی چهل سال که کارش با تجزیه بدن تموم شد و آدم رو با خاک یکسان کرد دیگه اون چاله هم به درد هیچ کس نمی خوره. من که به بچه هام گفتم وقتی مردم کسی فکر جا و مکان برای من نباشه. میتونن لنگم رو بگیرن و بندازن تو دریا.
آقای ناصری اما انگار در حرفها و گله گذاری های خودش غرق بود به هیچ عنوان به استدلالات آقای رضایی گوش نمی داد؛نگاهش پایین بود و دائم سرتکان می داد و نفس عمیق می کشید.
آقای مرادی هم در همین گیرو دار دنباله صحبت آقای رضایی را گرفت و گفت: حرف شما درسته آقای رضایی البته حاج آقا ناصری هم بی جهت دلخور نیستن ولی چه کار می شه کرد به این راحتی ها هم نیست که ما فکر می کنیم بحث هزار نفر و دو هزار نفر که نیست . جمعیت به این عظمت هرروز هم داره اضافه می شه خوب همه این زنده هایی که در آپارتمان ها زندگی می کنن بالأخره می میرن اما با این حال شما دقت بفرمایید می بینید که اتفاقا از وسعت زمین برای قبرستان استفاده می کنن وگرنه باید عمق قبرها رو به اندازه برج ها دربیارن که ارتفاعشون در زمین فرو رفته باشه؛من که تو بیمارستان هستم می بینم که فقط در یک بیمارستان روزانه چند نفرمی میرن حالا شما حسابش رو بکنید این جریان در کل کشورچقدر گسترده است و چطوری باید مدیریت بشه.
آقای مرادی در حالیکه چای را از روی سینی که همسرش تعارف می کرد برمی داشت ،زیر لب تشکر کرد،قند را گوشه لبش جای داد لبخندی زد ودوباره گفت :مخصوصا با این آب و هوای آلوده تهران وعدم نظارت بر سیستم غذایی و درجریان هستید که وجود پالم و هزار جور کوفت و زهرمار در محصولات حاضری که تو سبد خرید روزمره مردم هست تازه بدون احتساب بنزین های آلوده و خودروهای بی کیفیتی که عامل اصلیه سرطانهای اخیر شده .
مرتضی سی دی قرآن رو به فولدر یک برگرداند و برگشت سرجایش نشست.آقای مرادی و رضایی دائم بحث را ادامه ودر موضوع اصلی به هم پاس می دادند .دقیقا وقتی آقای مرادی استکان داغ چای را به لبش چسباند و کمی از چای را سرکشید آقای رضایی از فرصت استفاده کرد و گفت: اتفاقا چند روز پیش گذرم به غسالخانه افتاد.همان مرده شورخانه . مسیرش رو پیدا نمی کردم. از چند نفرپرسیدم یکسری تابلو نشانم دادن ؛دقت که کردم دیدم غسالخانه را نوشته اند “محل تطهیر پیکر عروجیان” خوب ببینید چقدر یک مسؤول باید فکر کرده باشه تا آن اسم زمخت رو به این اسم تغییر بده و قطعا اگر قرار باشه من رو بعد از مرگم به غسالخانه ببرن نه خودم دل رفتن دارم نه اطرافیانم .اما اگر بگن برای تطهیر پیکر تو که از عروجیان هستی می ریم ،خوب با لبخند می رم و خوشحال می شم از زحمتی که برام می کشن.
در همین گیرو دار بین آقای رضایی و همسرش نگاه هایی رد و بدل شد که به آقای رضایی فهماند نیازی نیست بیشتر به این بحث ادامه دهد.
آقای ناصری هم تسبیح دانه درشت شاه مقصودش را دردستش جمع و صدایش را صاف کرد و گفت : چه عرض کنم به هرحال ما که قانون نمی ذاریم . چیزی را هم که نمی تونیم عوض کنیم پس اگر مثل شما فکر کنیم ،راحت تر هم زندگی می کنیم.
در اتاق خانم ناصری اما همچنان همهمه های زنانه برقرار بود و خانم صابر وظیفه سنگینی را به دوش میکشید.خانم صابر برای دخترهای خانم ناصری وظایف مستحب دینی شان را مشخص می کرد و به آنها می گفت که چطور برای مادرشان در لحظه خاکسپاری و شب اول قبل ادای دین کنند بلکه اینطور کمی از زحمات این مادر از دست رفته جبران شود.
قرار شد فردا در هنگام خاکسپاری، وقتی مداح تلقین خانم ناصری را می خواند یکی از دختر ها انگشت کوچکش را در خاک فروکند و به همان شکل نگه دارد و دائم پشت هم فاتحه بخواند و تلقین را برای مادرش زمزمه کند.بعد از اینکه خاکسپاری تمام شد هردو دخترسر قبر بمانند و به خواندن قرآن ادامه دهند و بعد یکی دورتراز دیگری برود و روبه قبر بایستد و دوباره فاتحه بدهد و بعد از مدتی دختر دیگر خانم ناصری با احترام تمام و با ذکر و فاتحه خاک مادر را ترک کند.
خانم صابر اما برای قبل از خاکسپاری هم برای خانم ها تکلیف مستحبی مشخص کرد .
بند کفش بلند استفاده نشده ای را از کنار اتاق پیدا کرد،سپرد به خانم رضاییو از همه خانم ها خواست،هرنفر سوره ملک و یاسین را سی بار بخواند و بعد از تمام شدن سوره یک گره به این بند بزند و روی آن فوت کند و در نهایت همان بند را دوباره به خانم رضایی بسپارند و خانم رضایی هم موظف شد این بند را در اولین فرصت کنار خانم ناصری در داخل قبر قرار دهد تا به برکت نفس های محبوس شده در این گره ها سختی گذر از شب اول قبر برای خانم ناصری آسان شود.
خانم افلاکی همچنان سرش در قرآن بود و زمزمه می کرد؛ اما در واقع در افکار خود غوطه ور بود و خانم ناصری را درمرکز استخر و در بخش آب درمانی میدید که شاداب راه می رفت ،آب تا زیر گردنش بود وهر طرف که می رفت سرش را برمیگرداند به سمت زنی که آواز می خواند و صدایش را در فضای باز استخررها می کرد و خانم ناصری در کرشمه های صدای زن که باده فروش را صدا می کرد جوانی اش را برای خانم افلاکی زمزمه می کرد.
دخترها همانطور چمباتمه زده،به زمین خیره مانده بودند واز سردرد شکایت می کردند .
باد پنجره را تاب می داد .یک باد تند هم آمد و پارچه روی صورت خانم ناصری را تا روی بینی اش کنارزد. خانم افلاکی دید که پلکهای خانم ناصری آنچنان سنگین روی هم قرار گرفته اند که انگار پرده نمایش پس از یک اجرای سنگین و طاقت فرسا موقتا بسته شده است و آنچنان در خودش فرورفته بود و هیچ حرکتی نداشت که گویی با همه خستگی از اجرای نمایش قبلی در پشت پرده پلکهایش سخت مشغول تمرین برای اجرای دوباره است . انگار خود جدیدی می ساخت تا هرچه زودتر خود قدیمش را تحویل دهد .
و خانم افلاکی درهمین زاویه صدای خانم رضایی را میشنید که در گوش خانم مرادی از کیفیت میوه های کنار جاده در مسیرخاکسپاری در جاده بهشت زهرا میگفت و از او خواست که حتما فردا که برای خاکسپاری می روند یک توقفی برای خرید بکنند.