صبح که بیدار شدم، هوا نیمه تاریک بود. سماور زیر پنجره ی اتاق نشیمن قل قل می کرد، شیشه ها را بخار گرفته بود.مادرگفت:
«پاشو دست و صورتتو بشور، باید بری شیر بگیری.»
پدر ناراحتیِ معده داشت، دکتر گفته بود که باید هر روز صبح شیر بخورد. دست و صورت ام را در آب یخ زده ی حوض شستم و لباس پوشیدم، مادرکاسه لعابی آبی رنگی را به همراه سکه ی دوتومانی به دستم داد. کوچه خلوت بود.خانه ی کربلایی کاظم در انتهای کوچه قرار داشت. جایی که کوچه به چند شاخه تقسیم می شد. بعد پس کوچه های گود وپیچ در پیچ، با زیر گذرهای کوتاه و تاریک وخانه های محقرخشتی و کاه گلی، خانه هایی نمور و در حالِ ویرانی که بوی آبگوشت مانده، بوی خمیازه و خرو پف. بوی نم و نا و چاه مستراح در هواش پراکنده بود. تک و توک صدای سرفه های صدا دار و طولانی و جمع کردن خلط در انتهای گلوو پرتاب آن،از داخل خانه ها به گوش می رسید. هرچه به انتهای کوچه نزدیک می شدی، وجه نباتی و حیوانی زندگی که در لفافه ای از شر می پیچید و چهره نشان می داد. وقتی از مقابل خانه ی بچه هایی که به شرارت مشهور بودند و بچه های توی کوچه ازآنها حساب می بردند، رد می شدم، ترس وجودم را فرا می گرفت. هر آن امکان باز شدن در و بیرون آمدن آنها و آزار جنون آمیز وبی دلیل شان به هر عابری وجود داشت. آزاری که از متلک و فحش و کتک شروع می شد، تا پاره کردن باد بادک، برگرداندن سینی بامیه، گرفتن توپ، خوراکی، پول و اگر هیچ چیز همراهت نبود، یحتمل رساندن انگشت.
یخ و برف روزها و هفته های گذشته روی هم تلنبار شده بود. آن روزها سرما کاری به تقویم نداشت. تا هر وقت عشقش می کشید می ماند. بعضی سالها در اردیبهشت ماه، کارگرهای شهرداری یخ کف کوچه ها را با کلنگ می کندند و با کمپرسی می بردند.
سگ گری با بدن زخم و زیلی و سینه های آویزان تا خانه کربلایی همراهی ام کرد، شاستی زنگ را فشار دادم. صدایی مثل وزوز زنبوری که در تار عنکبوتی گرفتار شده باشد به گوش رسید. گاو دوبار “ما” کرد، صدای”محترم خانم”زن کربلایی از توی حیاط آمد:
«”حسن”…ببین کیه»
خبری نبود، صدا بلندتر شد:
«”حسن”…تیر به جگرخورده، برو ببین کیه.»
صدای لخ و لخ دمپایی آمد و”حسن”پسر دیلاقِ کربلای در را باز کرد. با سر اشاره کرد بروم داخل.
دالان دراز آجر فرش را پشت سر گذاشتم، کف حیاط دو پله به پایین می خورد. از شاخه های خشک درخت توت گوشه ی حیاط تابی آویزان بود، احتمالا مال نوه پسری کربلایی بود که با پدرو مادرش توی همان خانه زندگی می کردند، “قاسم” پسر بزرگ کربلایی کم بیناو مریض احوال بود.می گفتند زن جوانش”طلعت” درخانه های مردم کلفتی میکند.البته حرفهایی هم نقل بچه های توی کوچه بود از جمله اینکه کلفتی بهانه است و سرو گوشش می جنبد.
آب حوض یخ بسته بود و شیرِآب گونی پیچ شده، قندیل بسته بود. درز آجرهای کف حیاط خالی شده و بعضی از آنها شکسته بود، دور تا دور حیاط پر از اتاق بود با درهای نیمه باز و شیشه ها ی شکسته که جاش نایلون کشیده بودند، یک تشک پر از لکه های زرد رنگ روی نرده بهار خواب آویزان بود، مقداری علوفه در گوشه حیاط انبار کرده بودند.
“کربلایی کاظم” با عرق چین و جلیقه و زیرشلواری سیاه رنگی روی پله ها نشسته بود، چهره اش در هم و چشمهاش قرمز بود.”محترم خانم” با پیژامه ی رنگ و رو رفته، چارقد به سر از اتاق بیرون آمد. کربلایی چشمش به من افتاد، نگاهی به کاسه ی دست من انداخت و گفت:
« شیر نداریم.»
زنش دستپاچه گفت:
« نه … صبر کن داریم، الان می دوشم.»
کربلایی با غیظ نگاهی به زنش انداخت و چیزی نگفت. محترم خانم گفت:
«”حسن” برو سطل شیر رو بیار…تکون بخور.»
“حسن” با بی میلی پله های زیر زمین را طی کردو با یک دلو جیریِ سیاه رنگ برگشت.
با هم به طرف طویله رفتیم، بوی پهن تازه به دماغم خورد. ماده گاو ماغ می کشید، کاسه لعابی در دست و دوتومانی در مشت، یک گوشه ایستادم. گاو با چشمهای درشتش نگاهی به “محترم خانم” انداخت و ناله کرد. “محترم خانم” دلو شیررا زیر پستانهای گاو گذاشت وآستین هاش را بالا زد و نشست، گاو تکانی خورد و دلو را انداخت. “محترم خانم” گفت:
«چته حیوون …..آروم باش.»
گاو دوباره تکانی خورد و نالید،.”محترمخانم” بلند شد و دستی به سرو صورت حیوان کشید وگفت:
«آروم باش حیوون …آروم.»
بعد رو به من کرد و گفت: «حیوون حامله بود، دیشب می خواست گوساله شو بدنیا بیاره، خیلی درد کشید، سه ساعت تمام با کربلایی و حسن تلاش می کردیم ولی بدنیا نمی اومد، ساعت ۱۲ شب با بدبختی گوساله رو مرده کشیدیم بیرون. وقتی بچه اش را دید، فریاد می کشید و اونو می لیسید، چاره ای نداشتیم، الانم که زمستونه و کربلایی هیچ درآمد دیگه ای نداره. تنها درآمدمان فروش شیر همین گاوه. نمیدونستیم چه کار کنیم ، اگه می فهمید گوساله اش مرده، شیرش خشک میشد، یکی از همسایه ها گفت، باید پوست گوساله شو با کاه پر کنید و او را سرِآخور بگذارید که فکر کنه گوسالش زنده است و سینه هاش پر شیر بمونه، دیشب اصلا نخوابیدیم، لاشه شو بردیم تو حیاط تا گاوه چشمش نیفته، بعد پوست شو کندیم و با کاه پر کردیم و با جوالدوز دوختیم وگذاشتیم لب آخور، گاوه اولش نزدیک شد و اونو بو کرد و کمی لیسید، بعد انگار فهمیده باشه گوسالش مرده، دیگه طرفش نیومد، رفت یه گوشه وتا صبح یک بند ناله کرد.»
توی تاریکی طویله نگاهی به آخور انداختم، کنار علوفه خشک شده، جثه ی سیاه رنگ و ضعیف گوساله را دیدم.پاهاش به شکل غیر عادی تا شده بود و برای اینکه قدش به لبه آخور برسد، زیر شکمش آجرگذاشته بودند، سر به یک طرف خم شده و شکمش بیش از اندازه بزرگ می نمود، چشمهای بی فروغش نیمه باز مانده و زبان صورتی گل آلودی لای دندانهای ریزش مچاله شده بود، صورتم را بر گرداندم، “محترم خانم” دلو را زیر پستانهای گاو گذاشته بود، گاو اجازه داده بود شیرش را بدوشند، اما همچنان ناله می کرد، صدای متناوب جهش شیر به ته دلو می آمد، دلو تا نیمه پرشد، “محترم خانم”آن را برداشت ودر حالیکه به سمت در طویله می رفت به من گفت:
«کاسه روبرداربیار.»
به داخل حیاط رفتیم، کربلایی همچنان روی پله ها نشسته وبه یک نقطه خیره شده بود، نگاهی به ما کرد و به زنش چشم غره رفت. “حسن”کنار قفس کفترهاش نشسته بود و با تور پاره ی آن، ور می رفت و به گربه ها بدو بیراه می گفت. هوا گرفته بود و سوز می آمد، “طلعت”با لباس گُل گُلی و یقه ی باز،روی پاگرد پله های ورودی اتاق ایستاده بود.نیشش باز بود و با لاقیدی آدامس می جوید. آن را باد می کرد و می ترکاند.کربلایی با خشم نگاهی به او انداخت و زیر لبگفت:
«نکبت»
و تسبیح گرداند.”محترم خانم” کاسه لعابی را با ملاقه پرکرد.دو تومانی را به او دادم و کاسه را گرفتم. ازخانه بیرون آمدم. سگ همچنان منتظر بود، دنبالم راه افتاد، شیرتوی دستهام لب پر میزد و انگشتم توی آن فرو می رفت. گرم بود، به خانه رسیدم و کاسه را به مادرم دادم تا آنرا جوش بیاورد.پدر کنار سماور نشسته بود و روزنامه می خواند. بیرون برف ریزی شروع به باریدن کرده بود. بخار پنجره غلیظ می شد مادرم برام چای ریخت و یک لقمه نان و پنیر درست کرد. دو استکان شیر داغ هم ریخت و آورد.یکی راجلوی پدر گذاشت و یکی را جلوی من.از استکان شیر بخار بلند میشد، برخاستم تابرای رفتن به مدرسه آماده شوم، موقع خداحافظی مادرم یک لقمه ی دیگر دستم داد وگفت:
«شیرتو نخوردی؟»
گفتم: «نمی خورم.»
گفت: «پس این لقمه رو تو مدرسه بخور»
توی کوچه، سگ همچنان روی برف ها نشسته و سرش را روی دستهاش گذاشته بود، مرا که دید بلند شد، لقمه را انداختم جلوش، نگاهم کرد، یک دانه برف روی مژه های سفید رنگش نشست ومشغول خوردن شد.به طرف مدرسه راه افتادم.برف شدیدتر شده بود.