محمود -ایمان 4

“….من بابات را خیلى دوست دارم، مرد با محبت و با گذشتى است. اما، کاش هم سن تو بود…. ”
خودم نیمه مشتعل بودم، ” فرشته ” زن زیباى بابام هم چه کبریتى کشید. مرا حیران روى پله هاى طبقه اول جا گذاشت، و به آرامى بالا رفت. جائى که روزهاى متوالى را تنها، دراتاق هایش مى گذراند. آنجا
” شاه نشین ”  خانه قدیمى ما بود.
یک بارکه بى هیچ بهانه اى، نفس زنان خودم را به آنجا رساندم آلبوم عکسی را ورق مى زد. آن روز، عکسى از کودکى ام را نشانم داد و با حالت خاصى گفت:
” چه ناز بودى اکبر! “

از حرکات خانم بزرگانه اش که کوشش می کرد با من عین بچه کوچولو ها رفتار کند حرص ام می گرفت، هر چند چهره ای مهربان داشت. از بابای حریصم که بی توجه به ما به راه دلش رفته بود، داشت بدم می آمد. و از عذابی که مادرم می کشید و لب ریخته هایش را باجملاتی کوتاه بیان می کرد، کلافه بودم.
“…خجالت نمی کشه، دختری را که می تواند زن پسرش باشد بالای سر ما نشانده و وقت و بی وقت هم می خوابه بغلش…نه انگار که ما زنده ایم و روزگاری جانمان برای هم بالا می آمد…”
رنج مادرم، بی صفتی پدرم و زیبائی و جوانی فرشته، مرا در جهنمی از استیصال می گداخت، بخصوص که مادرم هم، می گفت می بایستی زن من باشد.

  تا آن روز، کسى به این قشنگى نگفته بود، ” اکبر”
تقریبن هم سن بودیم، و خدائیش براى بابام خیلى جوان بود. از کجا پیدایش کرده بود؟ هرچه بود، بودنش، زیبائیش، و حرف زدنش، که با من خالى از بعضى حالت ها نبود. ”  یا من این طور فکر مى کردم، که البته بعد ها فهمیدم   اشتباه می کنم ” و از همه مهمتر اینکه، زن بابام بود، زجرم مى داد، و تحملم را به منگنه کشانده بود. باید کارى مى کردم.

” چطور شد که زن باباى من شدى، مگر ندیدى که جاى پدر توست؟ ”
” تازه عروسى کرده بودم که شوهرم رفت جنگ. و دیگر بر نگشت. “

 این جواب من نبود.
پدرم مى گفت:
” بیوه بود، شوهرش را در جنگ از دست داده بود، جوان و زیبا بود، شهرهم پر است از گرگهاى گرسنه، دلم نیامد بگذارم، طعمه آنها بشود. “

و خود را طلبکارهم مى دانست، و چه منتى هم سرش میگذاشت. کسى نبود به او بگوید: کجا وچطور شد که پیدایش کردى؟ اگر مانع از دست درازى گرگ هاى دیگر شدى، براى این بوده که خوراک خودت بشود، که از همه گرگ تر بودى. درحقیقت نه براى رضاى خدا که براى رضاى خودت، او را شکار کردى.
سئوالم را مفصل تر مطرح کردم:

 ” تو که بچه نداشتى، با بهره کافى از زیبائى که دارى، چرا به ازدواج با مردى که جاى پدر توست تن دادى؟ براى تو یافتن کارکه مشکلى نبود. پدرم اغفالت کرد؟ در ِ باغهاى سبز را نشانت داد بدون گشودن آنها؟ واقعن چرا زن باباى من شدى؟ که هم مادرم را عذاب بدهى، هم بنحوى من را؟ ”
نگاهم کرد و آرام و بدون هیجان گفت:
” تو را چرا؟ ”
و همانطور که به نگاهش ادامه مى داد، و داشت از پاى درم مى آورد گفت:
” نا راحتى مادرت را درک مى کنم ضمن اینکه مقصرنیستم. پدرت نگفته بود که زن دیگرى هم دارد، البته من هم سئوال نکردم. تنها بودم، خانواده شوهر سابق هم نه تنها مرا از خود رانده بودند، که بنحو مسخره اى مرا درکشته شدن او بى تقصیرنمىدانستند. بى کس و بى پناه بودم، راه به جائى هم نمى بردم، پدرت که پیدا شد، و اشاره اش همراه بود با:
” عقدت مى کنم ”
دویدم. رضایت دادم. ”
اگر ناراحتى تو هم به سبب ناراحتى مادرت است، آن را هم درک مىکنم، چون دلیل دیگرى نبایستى! داشته باشد.
” و بدون برداشتن نگاهش از چشمانم، ساکت شد. این جمله چندین باردر ذهنم چرخید:
” چون دلیل دیگرى نبایستى داشته باشد ”
چه دلیلى از این همه زیبائى چهره و شوخى چشمان عسلى، و لحن بنیان کن صدا، محکم تر و واضح تر.
آستانه پختگى خانم ها، سالهاى بیست، تا بیست و پنجسالگى است، ولى مرد ها، حتا درسى سالگى هم به آن حد نمى رسند. و خیلى راحت مى شود بردشان سرچشمه و تشنه برشان گرداند. و ” فرشته ” این بازى را با من شروع کرده بود. آنچه را که مى دانست کلافه ام مىکند، از پوشیدن لباس و آرایش چهره، تا ریختن همه ى عشوهاى دنیا درحرکات وگفتارش، کوتاهى نمىکرد، به این بهانه  که:
” پدرت خوش ندارد مرا با سر وضعى غیرمرتب ببیند. ”
فکرمىکردم خیالاتى شده ام. آفتابى نمى شدم، خودم را با مسائل مختلف مشغول مىکردم، گاه از خانه مى زدم بیرون، وبى هدف راه مى افتادم وجسمم را به اینجا وآنجا مىکشاندم.  فکرو روحم ازآن خانه جدا شدنى نبود. ناراحتى و درهم بودن مادرم که مى د انستم پدرم را دوست دارد، زیبائى وآب ورنگ فرشته و جوانى خودم دست در دست هم، داشتند کلافه ام مىکردند. تنهائى مادرم به نوعى، و همه آن چیزىکه، فرشته را شکل مى داد، و بغض انتقام جویانه ام به جنگى که بانى همه این مسائل بود، و اینکه باید کارى بکنم و مانع از رخداد هاى ناگوار بشوم، به نوعى دیگر زندگى ام را سیاه کرده بود. تصمیم گرفتم، بى اطلاع، خانه را ترک کنم، و از همه ى آنچه که داشت وسوسه ام مىکرد فاصله بگیرم، اما عشق به مادر، و درماندگى فکرى او، مانع بزرگى بود. او را بسیار تنها مى دیدم. من فرزند بزرگ او بودم . ولى کارى از دستم ساخته نبود. دریافته بودم که شادابى فرشته، پدر را دربست اسیر کرده است. دیگر دیر به خانه نمى آمد. همیشه با دست هاى پر مى آمد، و یکسر مى رفت بالا. نه انگار که زن دیگرى هم چشم به راه اوست. و مادرم چلانده مى شد. پدر، رسمن عاشق شده بود، و من قبل از تجربه شخصى، ازاعمال و رفتار او بود که فهمیدم چه بى تابى هائى دارد عشق. و چه سرسپرده و تسلیم مىکند. ولى مادرم مى گفت:
” این عشقى متعارف نیست، این عشق پیرى است.”
و از غبن او، شکستش را متوجه مى شدم، ومى دیدم که با چه فشارى، تحمل مىکند. طبیعى بود که مردى به سن حاج قاسم، با وجود زنى چون فرشته، دیگر ناى رسیدن به دیگرى را نداشته باشد. آنهم به زنى به سن و سال مادرم. و فرشته خوب این ها را مى دانست، و گاه با آگاهى از آن، سنگ تمام مىگذاشت. و من فکر مىکردم که براى من هم هست.
تا آن روزکه پدر م مریض شد. تصورکردم، موقع هوشیارى فرشته است، که دریابد:
” حاج آقا ” آفتابى بر لب بام است. اما آنچه را که شاهد بودم تصمیم را راسخ کرد، و دریافتم که دیگرجاى من در آن خانه نیست.
عین یک گیشا، زانو زده بود، و دستمالى را مرتب در کاسه پراز آب روبرویش فرو مى برد ، در مى آور، مى چلاند وروى پیشانى پدرم مى گذاشت. و این کار را با چه حوصله و با چه کلماتى همراه مىکرد.
” حاجى، دلم گرفته، نمى خواهم مریض بشوى…”
“…باید قول بدهى که فرشته را تنها نگذارى …هذیان هاى دیشب ات پریشانم کرده است. ”
چه جادوئى در پدرم، چنین به بار نشسته بود؟ جوان ها، خواب چنین روابطى را هم نمى بینند. خودم را وارد معرکه کردم.
” پدرکمکى از دست من ساخته است؟ ”
بجاى او فرشته جوابم را داد:
” براى پرستارى از او من هستم. اگر زحمتت نیست خودت را در محل کارش نشان بده، تا بدانند که سایه بابات آنجاست ”
داشت در قالب مادرم ظاهر مى شد. عین خانم بزرگ ها. سکوتم که ادامه یافت، پدرم به حرف آمد:
” حالم دارد بهتر مى شود، خودم مى روم. ولى مى خواستم کمى با تو صحبت کنم. ”
” حالا؟ ”
” نه، خوب که شدم، یکى دو روز دیگر ”
و در تمام این مدت دریغ از نیم نگاه مهربانى از فرشته. ولى مثل پروانه دور پدرم مى چرخید. بى اختیار به ذهنم جارى شد….
” مرد هم مرد هاى قدیم. خدا یک جو شانس بدهد. ”
داشتم بیرون مى رفتم که فرشته به حرف آمد:
” اکبر! بابات خیلى دوستت دارد ”
” ولى تو را بیشتر ”
گفتم و زدم بیرون:

 عجب رویاى باطلى! چه زن قدر شناسى! شکارى که تا این حد شکارچى اش را دوست داشته باشد، ندیده بودم.
تا آن روز فکر مىکردیم… ” من و مادر و برادر کوچکترم ” ، که زیر سر پدر بلند شده است، فکر مىکردیم یک هوس زود گذر است. ولى امروز متوجه شدم که دقیقن یک عشق دوطرفه است. اصلن باورم نمىشد. پدرى با آن وقار، و با آن همه مهربانى و دلبستگىکه نشان مىداد،  ناگهان عوض شود، و فضاى پر از احساسى را که وقتى دور هم جمع مى شدیم روحمان را جلا مى داد، از هم بپاشد.

 اولین قربانى که دوام زخم تیر شکارچى را نیاورد مادرم بود. طفلک با همه تلاش نتوانست تحمل کند. مىدانستم که پدر را خیلى دوست دارد. همیشه با حسرت مى گفت:
” چى شد؟ چرا خوشى زد زیر دلش. ما که چیز زیادى نداشتیم که چشممان کرده باشند. ”
و بالاخره هم، ادامه سردى پدر کار خودش را کرد.
وقتى در آستانه بهار ما را تنها گذاشت، همه گلهاى قشنگ فصل را با خودش برد. کاخى که در ذهنم از توجه فرشته به خودم ساخته بودم، کاملن فروریخته بود. و زیر آوار آن به نفس نفس افتاده بودم، ولى ” حاج قاسم ”  پنجاه و شش ساله از هم نفسى با جوانى بیست و پنج ساله، داشت چل چلى دومش را آغاز مىکرد. و عین قالىکرمان رنگ بازکرده بود. در حالیکه مادر چهل و چهار ساله من، چندین ماه از مرگش مىگذشت. زندگى آرام و قشنگ ما، چون نیستانىآتش گرفته، داشت خاکستر مى شد. برادرچهارده ساله ام نیزکه یادگار عزیزى بود از مادر، روى دستم بود، بایستى بجائى رسانده مى شد. از پدرامیدى نبود. من بایستى آستین ها را بالا مى زدم. چند روزى بود که حال پدرخوب شده بود. بنظرمن سرماخوردگى یک بیمارى نیست یک کسالت است و بسته به آدمش و نازکشى که داشته باشد، سبک و سنگین مى شود.
به فرشته پیغام داده بودکه بروم به محل کارش. گفته بود که مى خواهد با من حرف بزند. معمولن در اینگونه مواقع کنجاوى جان آدم را به مور مور می اندازد. ولى من هیچ علاقه اى به شنیدن حرف هاى او نداشتم و اگر تتمه حرمتش نبود، اصلن به دیدنش نمى رفتم.

” اکبر! ماشا تو دیگه مردى شده اى، دیپلم ات را هم گرفته اى، موقعش رسیده که مستقل زندگى کنى. ”
نگذاشتم به روضه خوانیش ادامه بدهد. کم و بیش انتظارش را مى کشیدم. حق داشت، بهر شکل غزالى را شکارکرده بود. نمى خواست در دید و تیرس، نا محر م باشد.
” بسیار خوب پدر، دراولین فرصت. ”
” کمکت مىکنم، دست برادرت را بگیرى، و خانه ات را جدا کنى. ”
هرگز پدر را به این سرحالى و چابکى ندیده بودم . مثل اینکه مرا نمى دید، حتا نگفت که بنشینم، سرپا حرف هایش را گفت، و خودش را مشغول کارى دیگر کرد. واقعن داشت با دمش گردو مى شکست. ساختار قبلى زندگیمان از هم پاشیده بود، و من بایستى از صفر شروع مىکردم.
بسیار سرد از هم جدا شدیم. تصمیم گرفتم، بدون کمک از او راه خودم را بروم. باخاله ام که در شهرستان دیگرى، زندگى روبراهى داشت.تماس گرفتم وخلاصه ماجرا را برایش تعریف کردم، و گفتم که مى خواهم تا اجراى تصمیم نهائیم که کوچ از کشور است، بروم نزد او. موافقت توام با استقبال، و حتا خوشحالیش، نفسم را جا آورد. مانده بود برادرم. نمى خواستم به او فشار بیاورم. یکبار که کم و بیش وضعى را که در انتظارمان بود برایش توضیح دادم، حرفى نزد. هنوز در تکان مرگ مادر بود. خوشبختانه به پایان سال تحصیلى چیزى نمانده بود. رفتم مدرسه سراغش، بیرون که آمد بردمش خانه. چنان آرام وارد شدیم که فرشته متوجه نشد. صحبت هاى پدر و تصمیم خودم را با او در میان گذاشتم. بر خلاف تصورم، بر خوردش بسیار آگاهانه بود. و گفت:
” با آنکه از مادردور مى شویم، ولى چاره اى نیست. مگرمى شود از خانه اى که بیرونت مىکنند، چمدانت را بر ندارى؟ ضمن اینکه در هر گوشه وکنار آنجا، چهره درد کشیده و تحت فشار مادر به چشم مى خورد. ”
و گفت:
” اکبر! به خانه خاله که رفتیم، اگر هرچه ز ود ترکارى پیدا کنى تا بتوانیم، درخانه خودمان باشیم خیلى بهتر است. منهم تابستان را کمک مىکنم. ”
و با طنزى که انتظارش را نداشتم، ادامه داد:
” بگذار پدر خوش باشد! ”
من دیگر پدر را ندیدم. مانده سال تحصیلى را، برادرم بدون من درخانه پدر ماند. خاله دو بار زحمت سر زدن به او را به عهده گرفت. روزى که با یک چمدان خانه پدرى را ترک کرد، فهمیدم که تمام زندگى ما، دو چمدان بوده است، که هر کدام یکى از آنها را به کول کشیده ایم. آن خانه که وجب به وجبش را مادر تمشیت کرده بود، و ما کودکى و نو باوگى خود را با چه شور و شوقى درآن گذرانده بودیم، ماند براى پدرى که او هم دیرى نپائید.
باد گرفته بر آتش نیستان خیلى سریع همه چیز را خاکستر کرد. نا مهربان ى و تعدى، فضاى زندگى ها را کدر کرده بود، مراودات خشن و تهى از مروت حاکم بر روابط اجتماعى، دستان هرکس را فقط براى نگهدارى کلاه خودش بالا برده بود. و در چنین وضعى من به دنبال آرامش بودم، تا آغاز کنم.
با پایان سال تحصیلى آن سال، فصل غم انگیز و بد فرجامى از زندگى ما، کاملن بسته شد، در حالیکه، جاى آن چون سالکى بر مغز من حک شده بود. استقبال خاله و شوهرش، یکبار دیگر گرماى بودن را به ما نشان داد. مصمم شدیم که با زندگى آشتىکنیم. کم کم داشت تخم عشقى واقعى نیز، در لم یزرع وجودم که امیدى به بارورى آن نداشتم جوانه مى زد. قسمت مستقلى از خانه آنها به من و برادرم واگذارشده بود. و ما که بوى مادر را با وجود خاله اى مهربان با خود داشتیم، با تمام نیرو درتلاشى سازنده بودیم. من با ترک آن خانه، فرشته را هم همراه پدر از یاد بردم، و هیچگاه علاقه اى به دنبال کردن آن نداشتم. آن روز که پدر به من تکلیف کرد که خانه را ترک کنم، عهد کردم که براى آرامش خیال او هرگز حتا نام فرشته را هم در ذهنم نچرخانم. ولى همان موقع دریافتم که چه زود مى شود یک ساخته را سرنگون کرد، و روالى جا افتاده و زیبا را از هم توچاند…
و البته این را نیزفهمیدم که همیشه مى شود از نو شروع کرد. وقتى یکبار دیگر صداى زیبائى، به نرمى و دلنشینى یک نسیم، بهنگام دیدن عکس کودکى من گفت:
” اکبر چه ناز بودى ”
فهمیدم که پیام را گرفته است. و در یافتم که من هم مى توانم شکارچى خوبى باشم. هرچند شکار خانگى باشد.
سال ها از آن روز هاى پر تلاطم مى گذرد، و من در کنار دختر خاله و تنها فرزندم زندگى آرامى را مى گذرانم….و کمتر پشت سرم را نگاه مى کنم

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com