با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد.
دخترش بود احوال پرسی کرد و بعد خداحافظی …همسرش سرکار رفته بود.
در خانه تنها بود! مدتی بود که تنهایی عمیقی را احساس نکرده بود.
چای ریخت و با تکه کوچکی قند آن را نوشید.
کارهای روزمره اش را آغاز کرد
گرد گیری، نظافت، شستن لباس های همسرش…
وقتی به نحو احسن وظایف روزمره اش را انجام داد پای تلویزیون نشست.
مدتی بود به همسر خود شک کرده بود اما هر بار با خود کلنجار می رفت و این فکرهای بد را از ذهن خود دور می ساخت.
اما امروز این افکار مجددن به او چیره شده بودند!
ناگهان فکری مانند برق از ذهنش گذشت.
دفتری که شوهرش در آن همه چیز را اعتراف می کرد.
دفتری که مربوط به انجمن معتادان گمنام بود…!
در کمد را باز کرد.
اضطراب عجیبی تمام وجود او را فرا گرفته بود.
صدای ضربان قلب خود را می شنید.
لحظه ای پشیمان شد اما کنجکاوی اش اجازه برگشت به آن را نمی داد.
با دستان لرزان خود دفتر را برداشت.
از اینکه به حریم شخصی شوهرش تجاوز کرده بود، به خود لعنت می فرستاد.
روی مبل نشست و شروع به ورق زدن دفتر کرد.
هر خطی که می خواند بیشتر شوهرش را می شناخت،
شناختی که در طی این سی و اندی سال زندگی مشترک از او به دست نیاورده بود.
او نوشته بود:
“از خانواده ام متنفرم از کنار آن ها بودن در عذابم، آرامش را در جای دیگری یافتم…”
هر خطی که می خواند قلبش تَرَکی برمی داشت.
به یاد زندگی اش با او افتاد. چقدر در زندگی گذشت کرد، چقدر همسر دلسوزی برای او بود.
در تمام این سال ها پشتیبان او بوده و با تمام بدی هایش، با اعتیادش، با نداری اش، با همه چیزش ساخته بود…
چه شب هایی گرسنه سر به بالین گذاشته بود…
چه شب هایی از تنهایی تا صبح برخود لرزیده بود…
چقدر خودش را خوار می دید…
ادامه اش را خواند:
“شهوت رانی ضعف من است اما نمی خواهم این ضعف را برطرف کنم، در آن صورت لذتی از زندگی نمی برم… من از هم آغوشی با او لذت می برم و دوست دارم او را نگه دارم.
رابطه ی ما هوس نیست، اگر بود با یک بار هم آغوشی از او سیر می شدم اما عطشم به او روز به روز بیشتر می شود..”
چشمانش سیاهی رفت.
از زندگی سیر شده بود،چقدر به او در زندگی وفادار بود…
“چندین بار او را به کارگاه برده ام و آنجا با او رابطه داشتم. از نظر مالی او را تآمین می کنم…”
پس برای همین بود که دیگر به او خرجی نمی داد برای همین بود که چندین وقت بود در خانه میوه ای نمی دید…
“به همسرم در گذشته و حال خسارت های زیادی زدم اما به دنبال جبران خسارت نیستم. از او انتظار دارم با یک بار عذرخواهی مرا ببخشد…”
دیگر نتوانست ادامه دهد. قطره اشکی گونه اش را تر کرد.
فقط به یک جمله اکتفا کرد:” کاش هنوزم معتاد بودی اما مثل همون روزا غیرت و مردونگی تو وجودت بود…”
و دفتر را بست…
* * *
پ.ن: اعضای انجمن معتادان گمنام دفتری دارند، که در آن قدم های دوازده گانه را کار می کنند. سوالاتی از آن ها پرسیده می شود و آن ها با صداقت کامل پاسخ می دهند.