همین هفته پیش بود که به او اطلاع داده بودند، درخواستش برای شغل نامه رسانی پذیرفته شده است. حالا او با مدارکی که خواسته بودند، در سالن کارگزینی اداره پست شهر زنجان، منتظر ایستاده بود. کنار او چند نفر دیگر هم بودند که مثل او با مدارکشان روی صندلی های کهنه سالن، نشسته بودند. سرانجام صدایش کردند. محمد علی صبوری.
از جا بلند شد و به اتاق کارگزینی رفت. پاکت مدارکی که در دست داشت را روی میز گذاشت. کارمند کارگزینی نگاهی به مدارک انداخت و پرسید:
– کامل است؟
– بله آقا. همان هایی که خواسته بودید را آورده ام. سجل. عکس، کارنامه ششم و کارت وظیفه اجباری.
– خوب . اینجا را انگشت بزن. بعد برو انباری. این نامه را نشان بده و وسایلت را تحویل بگیر.
– وسایل؟
– آره دیگه. برو انباری. آنجا تحویلت میدن. وقتی که وسایلت را گرفتی، دوباره بیا همین جا، تا بگویم باید چه کار کنی.
– انباری کجاست؟
– ته حیاط. در آبی.
انباری اتاق بزرگی بود که به دیوارهای آن قفسه های آهنی میخ کرده بودند و روی قفسه ها کیسه های مشکی رنگ، روی هم روی هم، چیده شده بود. در گوشه انباری کارتون های بزرگی روی هم گذاشته بودند. در فضای نیمه تاریک انباری چشمش به مرد میانسلی افتاد که جلوی در انباری پشت یک میز کوچک آهنی نشسته بود. با انگشتان یک دست گردنش را می خاراند و با دست دیگر یک لیوان چای بزرگی که از آن بخار بلند می شد را نگاه داشته بود.
سلام کرد و نامه را به آن مرد نشان داد. آن مرد بدون آنکه جواب سلام او را بدهد، نگاهی به قد و بالای محمد علی انداخت و پرسید:
– شماره پایت چند است؟
– ۴۴
آن مرد از روی قفسه ها یکی از آن کیسه های مشکی را آورد و روی میز گذاشت. بعد هم یک جفت کفش مشکی بند دار شماره ۴۴ از یکی از کارتون ها بیرون آورد و روی آن گذاشت. و بعد رو به محمد علی کرد و گفت:
– این از کفش هایت. داخل این کیسه هم لباس مخصوص کارت است. فکر می کنم اندازه ات باشد. شماره متوسط را برایت آورده ام. نگاه کن ببین اگر نمی خورد، عوضش کنم. اسمت چی بود؟
– محمد علی صبوری
– خوب تا من برمیگردم، نگاهی به لباس ها بینداز.
محمد علی لباس ها را از کیسه بیرون آورد. یک شلوار و پیراهن طوسی از جنس کتان بود. پیراهن دو جیب بزرگ روی سینه داشت که با دکمه های بزرگ طوسی رنگ درست مثل همان دکمه هایی که روی پیراهن بود، بسته می شد. یک کلاه لبه دار همرنگ پیراهن هم داخل کیسه بود. بجز آنها، یک کیف بزرگ از جنس برزنت کلفت و طوسی رنگی هم در کیسه بود که بند بلند و پهنی داشت. همانطور که داشت لباس ها را نگاه می کرد، آن مرد برگشت. یک اتیکت در دستش بود. روی اتیکت اسم محمد علی صبوری با حروف درشت نوشته شده بود. آن مرد میانسال گفت:
– این اتیکت را روی در جیب سمت راست پیراهن بدوز. برو به سلامت.
محمد علی کفش ها را داخل کیسه روی لباس ها گذاشت. کیسه را روی دوشش انداخت و دوباره به کارگزینی اداره برگشت. کارمند کارگزینی برگه کاغذی را به او داد و گفت:
– مبارک است. این هم برگه معرفی نامه تو به دایره پشتیبانی اداره پست. برو آنجا. یک موتور سیکلت به تو می دهند. حالا پای این دفتر را امضا کن که همه چیز را تحویل گرفته ای..
– مو…….مو……موتور سیکلت؟
– آره جانم. نکنه فکر کردی اون همه نامه را باید با پای پیاده دست صاحبانشان برسانی؟ برو پسر جان. هر چه زودتر، همین فردا موتور را بگیر و کارت را شروع کن.
محمد علی در حالی که با ناباوری برگه تحویل موتور سیکلت را برانداز می کرد، ازکارمند کارگزینی خداحافظی کرد. اما صدای کارمند کارگزینی او را بر جای خود نگه داشت.
– راستی یادت نرود، برای تحویل موتور باید یک معرف معتبرکه ضمانت تورا قبول کند هم باید با خود ببری.
با خوشحالی سری تکان داد و کیسه بر دوش به طرف خانه شان در روستای ماه نشان که نزدیکی های زنجان بود، راه افتاد. از بابت ضامن مشکلی نداشت چون پدرش مش رمضان، از معتمدین محل ماه نشان بود. جاییکه محمد علی و همه جد و آبادش در آن به دنیا آمده بودند.
فردا صبح، با پدرش در دایره پشتیبانی اداره پست منتظر تحویل موتور ایستاده بود. مسئول دایره پشتیبانی، مش رمضان را به خوبی می شناخت. آنها از دوستان دوران جوانی هم بودند. اینهم شانس دیگری بود که محمدعلی را ذوق زده کرد. چون در کمترین زمان همه کارها انجام شد. چند برگه بود که باید هر دونفر انگشت می زدند. و بعد حواله موتور. انگار راست راستی داشت صاحب موتور سیکلت می شد. باید می رفت و آن را از یک فروشگاه که نزدیک اداره پست بود، تحویل می گرفت. اما قبل از آن نامه دیگری بود که باید از حسابداری اداره پست می گرفت.
………………………………………………………………………………..
روز بعد محمد علی حواله موتور به دست، جلوی میز مسئول حسابداری ایستاده بود.
– خوب آقای صبوری مبارک است. انشاالله. حقوق تو ماهی ۵۰۰ تومان است که تا یک سال، هر ماه ۵۰ تومان آن بابت موتور کم می شود. حالا برو به قسمت نامه رسان ها تا محل خدمتت را تعیین کنند.
. سرپرست بخش نامه رسانی مرد مهربان و خوشرویی بود که پرسید؟
– کجا زندگی می کنی؟ خانه ات کجاست؟
– ماه نشان . آقا.
– خوب. حالا بگذار ببینم ماه نشان تا اینجا چقدر فاصله دارد؟ با مینی بوس یک ساعت و خورده ای راه است و تو هر روز ۸ صبح باید اینجا باشی. اما برگشتنت بسته نامه هایی دارد که هرروز باید برسانی. بخاطر دوری راه، سعی می کنم بیشتر نامه هایی را به تو بدهم که در همان دورو بر باشد. یعنی فقط اگر صبح ها خودت را سر موقع برسانی کافی است. هر وقت همه نامه ها را رساندی، از همان جا به خانه ات برگرد. فقط هر ماه باید چهار روز اینجا شیفت باشی.
– شیفت چیست؟
– شیفت یعنی اینکه باید در ماه چهار روز داخل اداره کار کنی. هر هفته یک روز. خودت می خواهی روز شیفتت را تعیین کنی یا من برایت تعیین کنم؟
– فرقی نمی کند آقا. هر روز که شما بگویید می آیم.
– خوب روز اول ماه آینده ، سه شنبه است. شیفت تو را سه شنبه ها می گذاریم. سه شنبه ها خوب است؟
– بلی.
– خوب. پس از اولین روز ماه آینده که سه شنبه است، به اداره می آیی. همینجا هم مقداری کار یاد می گیری و بعد از فردای همان روز کار رساندن نامه ها را شروع می کنی. فقط زودتر برو و موتورت را بگیر. ببینم بلدی موتور برانی؟
– تا حالا موتور نداشتم. نمی دانم که می توانم برانم یا نه.
– زیاد سخت نیست. با یکی دو روزی تمرین راه می فتی. خیلی با دوچرخه سواری فرقی ندارد. دوچرخه سواری که بلدی؟
– بله آقا. اتفاقاً خیلی هم خوب بلدم.
– پس برو به سلامت.
محمد علی با خود گفت که هر جور شده باید امشب موتور را به خانه ببرم. باید پدرم، مادرم، عمه جان و همه اهالی ده آن را ببینند. پس فوراً به آدرسی که از مسئول بخش پشتیبانی گرفته بود، رفت. حواله موتور را نشان داد. صاحب فروشگاه چند موتور که کنار هم با زنجیری به هم بسته شده بودند را نشان داد و گفت هر کدام را که می پسندی بردار. محمد علی به موتور ها نگاه می کرد. همه شان چه برق خوبی داشتند!. آیا واقعاً می توانست یکی از آنها را داشته باشد؟! آیا واقعاً تا چند دقیقه دیگر صاحب یکی از آن موتورهای زیبا می شد؟!
بالاخره یک موتور سورمه ای رنگ را انتخاب کرد. دستی به زین و آینه و فرمانش کشید و گفت:
– همین خوب است. همین را می برم.
– مبارک است. انشاالله که خوش رکاب باشد.
اکنون محمد علی در حالیکه سوار یک وانت بود و موتور زیبایش را هم پشت وانت محکم با طناب بسته بود، به طرف ماه نشان می رفت.
آنشب در خانه مش رمضان شادی و غوغایی بر پا بود. همه اهالی روستای ماه نشان برای تبریک و دادن سرسلامتی آمده بودند. آخر محمد علی پسر بزرگ مش رمضان توانسته بود رخت دولتی به تن کند و حقوق دولتی بگیرد. از آن گذشته موتور نو و زیبایی هم در حیاط خانه بود. این برای هم ولایتی ها، نوعی مباهات و مایه افتخار محسوب می شد.
عمه جان خر مهره های آبی رنگ را به دسته ها و آینه و زین موتور بسته بود. عطر اسفند دود شده در فضا موج می زد و محمد علی در حالی که رخت و لباس نامه رسانی را که گرفته بود، روی رخت آویز اتاق انداخته بود و کلاه و کفشش را هم کنار آنها روی زمین گذاشته بود، با غرور به همه میهمانان خوش آمد می گفت.
از فردای آن روز، محمد علی در حیاط خانه موتور را روشن می کرد و دور می زد. بعد کم کم در کوچه های ماه نشان جولان می داد و بالاخره خیلی زود توانست با موتور به بقالی کوچک سر محل برود و برای مادرش قند و چای و نبات بخرد.
اما روزها برایش کند و آرام می گذشت. اولین سه شنبه ماه خیلی دیر رسید. ولی سرانجام رسید. اولین روز کار محمدعلی از راه رسیده بود سپیده تازه دمیده بود و هوای گرگ و میش، نوید یک روز آفتابی اوایل بهار را می داد. محمد علی لباس هایش را پوشیده بود و داشت با وسواس تمام کلاه لبه دار را روی موهایش مرتب می کرد. مش رمضان دو تخم مرغ به دست، در حیاط منتظر ایستاده بود. مادرش اسفندان را آماده کرده بود. وقتی محمد علی سوار موتور شد. پدرش تخم مرغ ها را یکی زیر چرخ جلو و دیگری را زیر چرخ عقب موتور گذاشت. مادرش اسفندان پر از دود را دور موتور می چرخاند و زیر لب دعای آیت الکرسی می خواند. محمد علی به راه افتاد و صدای جرینگ جرینگ خر مهره های عمه جان، در صدای گاز موتور گم شد.
………………………………………………………………………………..
زودتر از ساعت ۸ به اداره رسیده بود.. امروز اولین روز کاری و اولین نوبت شیفتش بود. پیش سرپرست نامه رسانی رفت. دفتر بزرگی جلوی او گذاشتند. که باید جلوی اسم خود را انگشت می زد. سرپرست به او گفت که هر روز که می آید، اول باید در لیست کارکنان، جلوی اسم خود را انگشت بزند. بعد به نقشه بزرگی که روی دیوار با پونس چسبانده بودند اشاره کرد و گفت:
– حالا بیا تا ببینیم نامه های چه جاهایی را باید ببری. می دانی، چون اول کارت است، نامه های داخل شهر را به تو نمی دهیم. آنهایی که سابقه بیشتری دارند، داخل شهر کار می کنند و آنهایی که مثل تو تازه کار هستند، باید اطراف شهر بروند. البته پس از چند سال تو هم به امید خدا، محل کارت داخل شهر می آید و آنهایی که تازه استخدام می شوند، به جای تو به روستاهای دور و اطراف می روند.
محمد علی با غرور گفت:
– اشکالی ندارد. می روم. موتور دارم. خیلی سخت نیست.
– خوب روزهایی که شیفت داری باید نامه های مناطق مختلف را دسته بندی کنی و هر کدام را در قفسه های مربوط به خودشان بگذاری. البته نامه هایی که باید از اینجا برود را نباید با نامه هایی که به اینجا می آیند را قاطی کنی. ببین، هر کدام جای مخصوص خود را دارند.
محمد علی نگاه کرد. همانطور که سرپرست گفته بود، روی دیوار دو ردیف قفسه سراسری نصب شده بود که هر کدام از خانه های کوچکی مثل لانه های کبوتر تشکیل شده بود. بالای یکی از آنها با خط درشت نوشته شده بود “دریافتی” و در بالای آن یکی هم “ارسالی”
تمام آن روز وقت محمد علی به تفکیک نامه ها و گذاشتن هر کدام سر جای خودشان، گذشت. ساعت دو بعد از ظهر بود که شیفت کارش تمام شد. با بقیه کسانیکه آن روز شیفت داشتند، اداره را ترک گفتند . همه آنها هم موتور داشتند. اما موتور محمد علی از همه موتورها نوتر و خوش آب و رنگ تر بود.
به ماه نشان رسید. با غرور تمام چنان گازی به موتورش داد که همه اهالی متوجه شوند او برگشته است. بچه هایی که در کنار گذر بازی می کردند، دست از جست و خیزشان برداشته و با هلهله و شادی دنبال موتور می دویدند. محمد علی سرمست از این استقبال گرم موتورش را داخل حیاط برد. قبل از اینکه سر سفره ناهار بنشیند، با یک دستمال و یک کاسه آب ولرم، همه خاک موتورش را تمیز کرد. حتی چرخ های موتور را هم دستمال کشید و برق انداخت.
فردا صبح با انرژی خاصی سوار موتور شد. مادرش دوباره با اسفندان پر از دود، دور موتور می گشت و آیت الکرسی می خواند.
محمد علی به اتاق سرپرست رفت. دفتر بزرگ را انگشت زد. نامه هایش را گرفت و داخل کیف نامه رسانی اش گذاشت. همه نامه ها را به دقت به دست صاحبانشان رساند.
………………………………………………………………………………..
روزها به سرعت سپری می شدند. تابستان از راه رسید و گذشت. محمد علی هر روز صبح به اداره پست می رفت. مادرش همچنان موقع رفتنش اسفند دود می کرد و آیت الکرسی می خواند و موقع برگشتن، بچه با خنده و هلهله دنبال موتور می دویدند و محمد علی را تا درب خانه اش می رساندند و هر عصر محمدعلی موتورش را تمیز می کرد و برق می انداخت.
تا اینکه پاییز و سوز بادهای سردش از راه رسید. بهترین روزهای کار محمد علی سه شنبه ها بود که شیفت می ایستاد و کنار بخاری اداره تنش از سوز و سرما در امان می ماند. هرچه از پاییز بیشتر می گذشت، کار محمد علی سخت تر و طاقت فرساتر می شد. دیگر حتی کلاه و دستکش و شال پشمی هم که مادرش بافته بود، نمی توانست او را گرم نگاه دارد. از همه بدتر آنکه در کوره راه های روستاهای دور و نزدیک موتور محبوبش از گرد و خاکی که باد بلند می کرد، هر روز خاکی تر و کثیف تر از روز قبل می شد. اما همچنان محمدعلی بعد از رسیدن به خانه آن را تمیز می کرد و برق می انداخت. مشکل وقتی بیشتر می شد که باران هم می گرفت. گل و لایی که به آج چرخ ها می چسبید، به آسانی تمیز نمی شد.
اواسط آذرماه بود. محمد علی کیف پر از نامه را به گردنش آویزان کرده بود و در راه یکی از روستاهای اطراف زنجان، به نام صائین قلعه بود. آن روز باران سرد و سرمای استخوان سوزی که از صبح زود شروع شده بود، همچنان با بیرحمی خود را به سر و صورت محمد علی می کوبید. از سرما صورتش کرخ شده بود. با سختی تمام از بین ضربه های مداوم باران، راهش را در میان جاده های خاکی باز می کرد و جلو می رفت. فرمان موتور را محکم در بین دستان یخ زده اش نگاه داشته بود اما یک آن، کنترل موتور از دستش خارج شد. بدون آنکه بفهمد، در یک چاله پر از آب گل آلود افتاد. وقتی به خود آمد که موتورش پت پت می کرد. خودش هم تا زانو در گل فرو رفته بود. سرما از یک طرف و ترس حمله گرگ های گرسنه از طرف دیگر، او را به وحشت انداخته بود. از خیر رساندن نامه های صائین قلعه گذشت و به طرف روستای خودشان ماه نشان برگشت.
وقتی به خانه رسید، لباس هایش خیس و گلی شده بود. به موتورش نگاه کرد. او هم دست کمی از خودش نداشت. به خانه رفت. لباس های خیسش را عوض کرد. مادرش در یک سینی فنجانی چای داغ همراه با تکه ای نان فتیر بدستش داد. محمد علی با خوردنش جان تازه ای گرفت. به سراغ موتورش رفت. به هر زحمتی بود، کشان کشان آن را به داخل دالان بلندی که از حیاط تا در خانه شان امتداد داشت، آورد. با یک دستمال و یک کاسه آب داغ همه گل های چسبیده به بدنه موتور و چرخ ها را پاک کرد. آینه را برق انداخت و زین موتور را هم دستمال کشید. محمد علی نزدیک به یک ساعت و نیم، مشغول تمیز کردن موتورش بود. دست آخر هم پتویی روی آن کشید تا از سرما محفوظ بماند.
مادرش در حال آماده کردن شام بود. محمد علی زیر کرسی نشسته بود و از گوشه چشم به موتورش نگاه می کرد. در دل با خود می گفت،
– اینطور نمی شود. از این به بعد با این هوای زمستانی، روزگارم سیاه است. هم خودم سرما می خورم، هم موتورم از بین می رود. آخر تازه خریدمش. چهار، پنج قسط بیشتر نپرداخته ام. با این وضع هوا و جاده های ناهموار خاکی، تا این قسط ها تمام شود، موتورم کهنه و درب و داغان می شود. باید فکری بکنم. بهتر است پیش سرپرست نامه رسانی بروم و مشکلم را با او بگویم. اما نه قبول نمی کند. تازه چه کسی حاضر می شود جای من این نامه ها را ببرد. می گویند تو خانه ات نزدیک این روستاها است. جاهای دیگر برایت سخت تر و مشکل تر می باشد. تازه هنوز شروع کارم است نباید بدقولی کنم. پس باید چه کنم؟ از طرفی، این موتور همه دارو ندار من است. دو دفعه دیگر توی این چاله های گل آلود بیفتد، فاتحه اش خوانده است.
………………………………………………………………………………..
محمد علی همه شب با این افکار به خواب رفت. فردا صبح دوباره در اداره پست بود و سرپرست نامه رسانی، نامه های پستچی ها را بینشان قسمت می کرد و به دستشان می داد. محمد علی از اینکه نتوانسته بود چند نامه باقیمانده را برساند، عذاب وجدان گرفته بود. من من کنان می خواست به سرپرست نامه رسانی بگوید که دیروز چه اتفاقی افتاده، اما لب فرو گزید و پشیمان شد. با خود گفت،
– از کجا می فهمند. مردم صائین قلعه هم که نمی دانند برایشان نامه رسیده است. ولش کن. این دفعه یک مورد استثنا بود. از این به بعد، همه نامه ها را می رسانم.
اما زمستان و سرما و جاده های خیس و یخ زده، نمی گذاشت محمد علی بر سر عهد خود بماند. هر روز تعدادی از نامه هایی که مربوط به روستاهای دور بود را کنار می گذاشت و آنها را در جعبه ای که در صندوق خانه پشت اتاقش پنهان می کرد. این کار عادت او شده بود و کم کم کار به جایی رسید. که هر روز، هفت یا هشت نامه را بدون آنکه آدرس هایشان بخواند، جدا می کرد و در جعبه می گذاشت. کم کم جعبه انباشته از نامه های نرسانده شد و دیگر گنجایش نامه دیگری را نداشت.
حالا محمد علی باید فکری برای آن همه نامه نرسانده می کرد. از این می ترسید که مبادا مادرش برای تمیز کردن صندوق خانه بیاید وجعبه نامه ها را ببیند. سرانجام یک روز صبح زودتر از خانه بیرون آمد. جعبه نامه ها در دستش بود. در مسیر زنجان به بیراهه ای رفت. نامه ها را از جعبه بیرون آورد . کبریت کشید و همه نامه ها را سوزاند. پس از آن نفس راحتی کشید و به سوی اداره پست رفت. این شده بود دیگر سوزاندن نامه های رسانده نشده، یکی از کارهای محمد علی شده بود که حداقل هفته ای یک بار انجام می داد.
………………………………………………………………………………..
زمستان با همه سختی ها و ناملایماتش به پایان رسید. دیگر از برف و یخبندان خبری نبود درخت هایی که در مسیر راه محمد علی بودند، پر از جوانه های سبز شده بودند. زمین هم به سبزی می زد. محمد علی قسط ها را سر موقع پرداخت می کرد و همچنان با دقت و وسواس موتورش را تمیز و براق نگاه می داشت.
در یک روز پر آب و رنگ بهاری، محمد علی در جاده صائین قلعه برای رساندن یک نامه می راند. روی نامه نوشته شده بود. “زنجان- روستای صائین قلعه – بالا محله – برسد به دست عمورحیم.” محمد علی فکر می کرد که چه آدرس گنگ و مبهمی است. ولی وقتی به صائین قلعه رسید، دید که همه اهالی ده عمورحیم را می شناسند. موتورش را جلو درب خانه پارک کرد. دستی به لباس هایش کشید و کلاه لبه دارش را کمی روی سر جابجا کرد. زنگ در را به صدا درآورد. پسرک ده دوازده ساله ای در را باز نمود. محمد علی گفت:
– منزل عمو رحیم؟
– بله. بفرمایید. من نوه اش هستم.
– برای عمو رحیم نامه آورده ام. اگر خانه است بگو بیاید و نامه اش را بگیرد.
پسر بچه با صدای بلند داد زد:
– آتا، آتا . بیا دم در با تو کار دارند. پستچی آمده.
چند دقیقه بعد، مرد میانسالی با قد و قامت صاف و کشیده، جلوی در ظاهر شد. محمد علی نامه را داد. موقع خداحافظی، آن مرد از او پرسید:
– پسرم تو در اداره پست کار می کنی؟
– بله. چطور؟
– در بین دوستان و همکارانت کسی را به نام محمد علی صبوری می شناسی؟
محمد علی چند لحظه خشکش زد. یاد نامه های صائین قلعه افتاد که آنها را سوزارنده بود. من من کنان گفت:
– بله عمو جان. چکارش دارید؟
– هیچ. فقط می خواستم ببینم چطور آدمی است؟ می گویند خیلی خوش شانس است. باجناق دامادمان در اداره پست مرکزی تهران کار می کند. او گفت که شانس بزرگی به یکی از پستچی های محله شما رو کرده است.
– عمو رحیم خودم هستم. چه شانسی؟ چی شده؟ من که از چیزی خبر ندارم.
– والاه، من هم شنیده ام. راست ودروغش با گوینده. می گویند که در قرعه کشی اداره پست مرکزی، بین همه پستچی های مملکت، این محمد علی صبوری یک پیکان برنده شده است.
– شایعه است. عمو جان. من جز این موتور سیکلت، چیز دیگری ندارم که آنهم خودم قسطی خریده ام. تازه اگر اینطور بود که حتماً به من خبری می دادند. فکر نکنم عمو رحیم. ما از این شانس ها نداریم.
– بالام، باز هم پرس و جو کن. طرف خیلی مطمئن حرف می زد. شاید واقعاً شانس به تو رو کرده باشد.
فردا صبح محمد علی در اداره پست زنجان، از سرپرست نامه رسانی در باره حرف هایی که از عمو رحیم شنیده بود، سوال کرد.
– خبر ندارم. ولی بگذار از مرکز سوال کنم. فردا جواب دقیق را به تو می دهم.
فردا صبح سرپرست نامه رسانی به محمد علی گفت:
– پسر جان عجب شانسی داری! خبر درست است. این همه سال خدمت می کنم، اما هنوز چنین شانسی نصیبم نشده است. امروز نامه ها را برسان. فردا را به تو مرخصی می دهم . خود را به مرکز برسان و سر از چند و چون ماجرا در بیاور.
آنشب تا صبح خواب به چشمان محمد علی نیامد. خود را سوار بر ماشین می دید که به اینطرف و آنطرف گاز می دهد. با خود می گفت، چه شود! در این روستا هیچکس ماشین ندارد. من اولین کسی هستم که جلوی درب خانه ام ماشین پارک می شود. آنهم نه یک ماشین دست دوم و قراضه، یک ماشین نو و شیک. فوراً باید تصدیق ماشین سواری را بگیرم.
………………………………………………………………………………..
نزدیکی های ظهر بود که محمد علی به اداره مرکزی پست در تهران رسید. پرسان پرسان خود را به اتاقی که مسئول این جور کارها بود، رساند. جلوی میز ایستاده بود. مودبانه سلامی کرد و گفت:
– من محمدعلی صبوری هستم. به من گفته اند که درقرعه کشی اداره یک پیکان برده ام.
– چه عجب! آقای صبوری. ما بالاخره شما را زیارت کردیم. می گذاشتی سال دیگر می آمدی.
– تازه خبردارشده ام.
– مگر نامه ما به دستت نرسید؟
– کدام نامه؟ خیر آقا. شما نامه ای برایم نفرستادید.
– پسرجان دو نامه برایت فر ستادیم. بگذار پرونده ات را نگاه کنم.
مسئول آن قسمت به طرف فایل پرونده ها رفت و پس از مدت کوتاهی گشتن، پرونده را در آورد و گفت:
– ببین. اینجاست. دو بار به آدرسی که از تو در پرونده داشتیم، نامه فرستادیم که هر چه زودتر برای تحویل ماشین خودت را برسانی. نامه اول پانزدهم آذرماه بود و نامه دوم هم بیستم بهمن. نیامدی. الآن شش ماه گذشته و ماشین را به نفر بعدی دادیم.
– مگر می شود؟ آن ماشین به نام من درآمده بود. چرا به کس دیگری دادید؟
– ببین. آقای صبوری، هر سال از طرف دولت، سه ماشین به اداره ما سهمیه می دهند که آن را با قرعه بین کارکنان خود قسمت می کنیم. به نام تو افتاد. دو بار هم برایت نامه دادیم. خوب نیامدی، دوباره قرعه کشی کردیم و ماشین را به شخص دیگری واگذار کردیم.
– حالا که آمده ام. ماشین را پس بگیرید و به من بدهید.
– نمی شود. جانم. دیگر سند خورده است. متاسفم. کوتاهی از خودت بود.
چشمان محمد علی سیاهی رفت. دستش را به دیوار تکیه داد. می دانست که آن دو نامه، حتماً جزء همان نامه هایی بوده که بدون خواندن آدرس، سوزانده بودشان. چه اتفاق شومی! خودش با دست خودش شانسش را سوزانده بود.
مسئول آن قسمت که متوجه حال محمد علی شده بود، مرتب می گفت:
– آقای صبوری، آقای صبوری، حالتان خوب است؟ ناراحت نشوید. این سهمیه هر سال به اداره ما تعلق می گیرد. انشاالله دوباره قرعه به نامتان می افتد. خدا را چه دیدید؟ شاید سال دیگر دوباره همدیگر را اینجا دیدیم و برگه تحویل پیکان را از من گرفتید. ناراحت نشوید
بیست و پنج سال از آن ماجرا گذشت. نه سال بعد و نه سال های پس از آن، دیگر چنین شانسی به محمد علی رو نکرد و او را همچنان در حسرت شانس سوخته خود، باقی گذاشت.
اکنون او در اداره پست زنجان سرپرست نامه رسانی شده و همیشه به پستچی های جوانی که تازه کار خود را شروع کرده اند، تاکید می کند که همه نامه را حتماً به مقصد برسانند. حتی اگر کمی هم دیر شود، اشکال ندارد. اما هیچ نامه ای نرسانده باقی نماند. شاید شانس شما در یکی از آن نامه ها باشد.