با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. به صدای لعنتیش عادت کرده ام. هر بار که صدایش بلند می شود دلم می خواهد پرتش کنم بیرون. آنقدر به این صدای لعنتی عادت کرده ام که حتا روز های جمعه هم ساعت شش و بیست دقیقه، حس می کنم صدای زنگش می آید. به اکراه بلند می شوم. امیر هم اومده. دیشب خیلی دیر اومد. من هم اونقدر خسته بودم که با اومدنش از خواب بیدارم نشدم. بی سرو صدا بلند شدم. کتری را آب کردم و گذاشتم روی گاز، و بعد رفتم تا آبی به سرو صورتم بزنم. وقتی بر گشتم و خودم را در آینه دیدم، تازه متوجه خون دماغم شدم. این خون دماغ هم دست از سرم بر نمی دارد. هفته ای دو سه بار چنین می شوم. هر بار هم که خون دماغ می شوم، حس می کنم قرار نیست اتفاق حوبی بیفتد. نه اینکه خرافاتی باشم، اما بعضی وقت ها آدم ها فکر هائی دارند که مخصوص خودشونه. من هم به این خرافات و این خون دماغ ها عادت کرده ام.
نصف یک دستمال کاغذی را می چپانم توی لوله دماغم و آب جوش را توی قوری می ریزم.
امیر لباس هایش را گوشه اتاق ریخته است. شب هائی که شیفت باشد دیگر حال و حوصله ی مرتب کردن آن ها را ندارد. هر چند وقتی شیفت هم نباشد باز هم نظم درست و حسابی
ندارد.
لباس هایش را آویزان می کنم. ار جیب کتش صدای بوقی از موبایلش می آید. موبایل را بیرون می آورم. روی صفحه اش نوشته: ” شارژ باطری کم است ” روی کتش تار موی بلندی است، بر می دارم و بر اندازش می کنم. رنگ موهای من نیست. موبایلش باز هم بوق کوتاهی می زند. خاموشش می کنم و به شارژرش وصلش می کنم. سراغ صبحانه می روم. دستمال کاغذی را از دماغم بیرون می آورم و می اندازم تو سطل آشغال.
دستی به موهایم می کشم، و یک تار مو را می کنم، بر اندازش می کنم. یاد اوایل آشنائی ام با امیر می افتم و اینکه چقدر خجالتی بود. خنده ام می گیرد. یعنی امیری که آنقدر خجالتی
بود، حالا ممکن است بخواهد…؟ نه، امیر جرات این کار ها را نداشته و ندارد. خیلی شانس آورد من زنش شدم و گرنه، کی زنش می شد؟
میلی به صبحانه ندارم، اصان هیچ وقت نداشته ام. یک لیوان چای می ریزم و می روم تا آماده شوم. روبروی آینه می ایستم. خیلی وقت است دستی به صورتم نبرده ام، خال و حوصله اش را نداشتم. باید عصری سری به زهره بزنم. نصف لیوان چای را هورت می کشم. ساعت ده دقیقه به هفت است. با عجله کاغذی بر می دارم و می نویسم:
” امیر جان!
من رفتم کار. امروز باید اضافه کاری هم باشم.ناهار را گذاشته ام توی یخچال. عصر هم سری به زهره می زنم و بعد می آیم. احتمالن حدود ساعت ۶ بر می گردم. خونه باش،
شام رو بیرون می خوریم “