عکسی از محمود 

وقتی گفت ناراحت نباش زود بر می گردم و با خنده ادامه داد
عمر سفر کوتاه است
نمی دانم چرا اندوه گنگی در جانم ریخت. دلم به رفتنش راه نمی داد. با او تنها نبودم، برایم تاثیر جمع را داشت.


داشتم از تهران به اصفهان و شیراز می رفتم . با هواپیما نرفتم چون دلم برای دشت و صحرا پَرپَر می زد، سالها مسیرها و مناطق مختلف کشورم را با اتومبیل رفته بود. از پذیرائی های ابتدائی پاتق های جاده ها خوشم می آمد. من این گّره های بین راهها را کم و بیش می شناختم.
اوایل اردیبهشت بود و بهاربا تانی و حوصله، صفا و سبزی و رنگ و عطرش را در همه جا گسترده بود.
در سلفچگان برای صرف صبحانه که می دانستم سنگ تمام می گذارد توقف کردم. تخم مرغ محلی را با کره حیوانی نیمرو می کرد و سرشیر را با عسل خوشرنگ و معطر و خوش مزه . ” تنور نداشت ولی نان را داغ و برشته می آورد. از صبحانه گذشته بود ولی به ناهار مانده بود دیزی هایش حرف نداشت اما زود بود ” .

من او را برای اولین بار در قهوه خانه بین راه درسلفچگان دیدم؟ داشت با همراهش به جنوب می رفت . او هم برای صبحانه توقف کرده بود.
اشاره کنم که هنور آوار حجاب اجباری برسرمان خراب نشده بود و چوب تعلیمی! ” بکن نکن راه نیفتاده بود. و رانندگی و مسافرت یک خانم بهت انگیز نشده بود
اتومبیل بسیار لوکسی را قبل از ورود به قهوخانه در کناردر وردی دیده بودم که دختر خانم نو جوانی در آن نشسته بود و به آهنگی از مرضه گوش می داد. تعجب کردم. اتومبیلی شیک، دختر نوجوانی تنها، و آهنگ زیبائی نه از خوانندگان پاپ خارجی که سنگ خارا ی مرضیه را در فضا رها کرده بود. خواستم بروم سراغش، دو دل بودم، چند قدمی هم به سویش برداشتم. شیشه اتوموبیل را پائین کشید و ماهرانه مرا از ادامه باز داشت:
خاله ام در کافه است من دارم ( چیری ) را که خواسته برایش می برم. ”
ولی نگفت چه چیزی را “.
به رو نیاوردم. مسیر گام هایم را به سوی قهوه خانه تغییر دادم. به قول دختر خانم، کافه !” زیاد شلوغ نبود.
هرچه چشم چشم کردم خانمی که بایستی خاله دختر خانم باشد ندیدم. خودم را روی یکی از صندلی های خالی ی نه چندان فکسنی چوبی، نشاندم. آهنگ لری زیبائی را که خواننده خوش صدای دایه دایه می خواند، پسندیدم. سبک شدم. خیلی گرسنه بودم. مرد موقری که داشت برای گرفتن سفارش بطرف می آمد، در بر خورد به خانمی که صورتش را خشک می کرد و می رفت بسوی میزی که گویا قبلن انتخاب کرده بود، متوقف شد.

لطفن در دو ظرف جداگانه در یکی سه و در دیگری دو عدد تخم مرغ را نیم رو کنید و با چای و نان داغ و کمی سر شیر و عسل آنهم در دو ظرف جدا گانه برایم بیاورید، با بدرقه مرسی آرامی.
تعجب مرد سفارش گیرنده که بیشتر در چشمانش نشسته بود و این پرسش که:
چرا خانم دو سفارش جداگانه می دهد ؟
، دیدنی بود، ولی من می دانستم چرا. بسوی من که آمد، فضولی کردم و با صدائی که خانم بفهمد گفتم:
خواهر زاده اش رفته در اتوموبیل را قفل کند، برای او هم سفارش داده است. ”
نگاهش را که بسویم بر گرداند، پر ازجاذبه و طراوت بود. حرفی نزد ولی من نیم خیز شدم و گفتم :
فضولی مرا ببخشید. داشت سنگ خارای مرضیه را گوش می داد، آهنگی که منهم از شنیدنش خوشم می آید.”
قهوه چی هم شنید. بفهمی نفهمی رگ های گردنش بالا آمده بود، هوا را پس دیدم، مردی غیرتش داشت طغیان می کرد. گمان می کرد مزاحم خانم شده ام. دنبال نکردم ، سرم را به روزنامه ای که همراه آورده بودم مشغول کردم.
صبحانه آن ها را اول آورد ، دختر خانم هم که آمد خاله با نوعی تشّربه او گفت:
سودی! رفته بودی جای عینکی مرا بیاوری، یا با دل گنده گی سنک خارا گوش بدی؟
سودی خانم در اولین گام ورود به کافه متوقف شد و نگاهش را بسوی من چرخاند. ” خیلی بی معرفتی را در ذهن چرخاند و آرام به سوی خاله رفت و روبرویش نشست.

صبحانه مرا که آورد بلند پرسید:
شما کجا می روید از این ور یا از آن طرف؟
درست متوجه نشدم که چه می گوید ولی حدس زدم که دارد مسیرم را می پرسد. در جواب گفتم:
تو کجا می روی؟
من جائی نمی روم. سالهاست که جائی نرفته ام، همین جوری پرسیدم
همین مظلومیت، خاله را به حرف آورد:
چند سال است؟
مرد رویش را به سوی او چرخاند، چهره اش واشد، و خنده ای که ملاحتی در خود نداشت در صورتش دواند و با کمی شرم گفت:
هشت سال است. کسی را ندارم که جائی را داشته باشم
تو هشت سال است که از این کافه بیرون نرفته ای؟ مگر می شود ؟
بیرون که رفته ام گاهی برای خرید مایحتاج به قُم می روم، تابستان ها جلوی قهوه خانه را آب پاشی می کنم، گاه نیز تا دامنه سبزی ها قدم می زنم حوصله داشته باشم کمی هم می دوم. ”
خاله فهمید که مردی است با دیدی محدود و توقعی بسیار اندک و زندگی که بنظر می رسد عاری از هر گونه فراز و نشیبی باشد..
چیزی دلم را مالش داد ، شاید هم دلم سوخت.
اگر دلت می خواهد می توانی با من بیائی، من تنها هستم، می توانی مهمان من باشی، در مراجعت همین جا پیاده ات می کنم، تا هم تو این طلسم هشت ساله را شکسته باشی هم من تنها نباشم
شما تنها هستید؟ زن ندارید؟ کجا می روید ؟
و این جمله طلائی
زن ندارید
کلید آشنائی شد.
با وضوح به او جواب دادم :
نه، زن ندارم، مجردم، مهندس راه سازی هستم و آماده ام تا تو را همراه ببرم
نه خیلی ممنونم، جعفر آقا دست تنهاست. نمی توانم، دلم می خواست ولی نمی شود، اگر در غیاب من کس دیگری را بیاورد من دیگر حتا سر پناه هم ندارم. ”
خاله گفت:
جعفر آقا کجاست؟ من او را راضی می کنم، فرصت خوبی است که مهندس دراختیارت گذاشته است شنائی شدآآ
جعفر آقا؟
و بسیار آهسته گفت:
مشغول است گمان نمی کنم بتواند بیاید، تا خودش را بسازد طول می کشد
و من با مزاح گفتم :
مگر دارد ساختمان می سازد که ساختنش طول می کشد
خنده بلند خاله حالم را جا آورد. سی ساله بنظر می رسید. هر چند در لباس سفر، ولی شیک پوشیده بود. توالت بسیار کمرنگی را روی صورتش خوابانده بود. موهایش را در کلاهی که زبیائیش را بهتر جلوه می داد پنهان کرده بود. صدائی صاف و رسا و بدون خش داشت. با اتومبیلی که در بیرون از قهوه خانه پارک کرده بود می رساند که وضع مالی روبراهی دارد.
دلم می خواست بیشتر صحبت کنم ولی حرفم نمی آمد. فقط توانستم بگویم:
سناتوری می کشد؟
نه بابا چه سناتوری، فقط بوی تریاک می هد گمان می کنم درجه سه و چهار باشد. ”
اولین مکالمه را با طنز شوع کرد:
می بینی مهندس انواعش را می شناسد از سناتوری تا نوع نا مرغوب حمالی را
شاگرد قهوه چی هم پایش را بیشتر از گلیمش دراز کرد:
آقا مهنس شما هم اهلش هستید؟
از خانم به پرسید که گویا خودش بهتر از من انواع آن را می شناسد، حتا نوع حمالیش را

یادم آمد روزیکه پس از سالها آزاد نبودن استفاده از تریاک، تا جائی که میرفت بخصوص برای جوان ها در اوراق کتاب ها جای بگیرد و در حقیقت کاملن فراموش شود ناگهان اعلام شد که از روز شنبه آینده برای شروع یکی از داروخانه ها به آن هائیکه کوپن داده می شود، تریاک توزیع خواهد کرد. بهت زده شدم، و دلم برای مقاومتی که ملتی را بسوی شکوفائی رهنمون می شد و داشت فرو می ریخت، سوخت. و اینک می دیدم که این درهم ریختگی مقاومت سال ها، به پس توی قهوه خانه ای در سلفچگان نیز کشانده شده است.

عجب صبحانه جالبی بود . ”
کجایش جالب بود؟ طعمش؟
هم طعمش هم فضایش. ”
فضایش؟، فضای قهوه خانه و بوی سوخته تریاک برای شما جالب است؟
دیدم دارد راه می افتد، دل به دریا زدم:
نه، وجود شما و خنده هایتان
می دانستم تعریف از هر کار و عمل و رفتار یک زن، خال را نشانه رفتن است. اطمینان داشتم بدش نیامده است. ولی سکوت پر از ابهامی پیش بینی ام را داشت از سکه می انداخت. نمی دانستم این سکوت به قول معروف آرامش قبل از طوفان است یا تخریب کامل شده استیعنی این بار هم بیراهه رفته ام؟
ولی وقتی چنین شروع کرد خیالم رحت شد:
کاش مسیر شما هم به سمت جنوب بود
چرا؟
بیشتر دلم قرص بود، اتومبیل است دیگر ، هزار ایراد و اشکال ممکن است برایش پیش بیاید که کمترینش پنچری است
اگر بخواهید می توانم شما را در مسیر جنوب همراهی کنم
داشتم دریا دلی می کردم ،
مگر عازم اصفهان نیستید؟
اصفهان و شیراز. می توانم پس از همراهی شما از مسیر بهبهان بروم شیراز و بعد اصفهان. لزومی ندارد که حتمن اول بروم اصفهان و بعد شیراز ، می توانم سروتهش کنم ضمن اینکه عجله ای ندارم. ”
مطمئن باشم که مزاحم نشده ام ؟
کمی واضحتر جواب دادم:
نه، چه مزاحمتی، آشنائی و بخصوص همراهی با خانم زیبائی چون شما فقط می تواند خوشحال کننده باشد

ورود کسی، مکالمه ای را که داشت شیرین می شد قطع کرد.

تازه وارد با صدائی از معمول بلند تر و کمی تحکمی گفت :
سیّد کجائی؟
سید دلخور جواب داد:
چرا داد می کشی من اینجام
همه سر هایمان را به طرف در ورودی چرخاندیم.
جوان بلند بالای باریک اندامی نفس زنان بشکه کوچک آلمینیوم رنگی را به داخل کشید:
بیا این هم شیر تازه دوشیده. بقیه خرید هم بیرون است احتیاج به کمک دارم. جعفر آقا کجاست سید؟
و فهمیدیم اینکه تا حالا به ما سرویس می داده اسمش سید است یا سید صدایش می کنند.
می خواستی جعفر آقا کجا باشد ؟
هنوز تمام نکرده ؟ والله خوبه، شده کار کردن خر خوردن یابو.”
یواش تر جمال آقا
وارد شدن یکی دوتا مسافر دیگر و لب گزیدن ها و چشم و ابروی سید، ساکتش کرد.
و آقا جمال با گفتن:
کاش میمرد
رفت بیرون که بقیه خرید ها را بیاورد و ما و مسافران تاز وارد را به سید وا گذاشت.
سّید، توضیح داد
حق دارد از کله سحر رفته است ده ِ ( نیزار)، حاج ماشالله هم جنسش جور است هم هوای ما را دارد

همه چیز حسابی گران شدهسید مریم کجاست؟
در حالی که داشت به ما می گفت زنشه جوابش را داد
تو آشپز خانه است
صدایش کرد،
آبگرم داری؟ از این چای سر گل لاهیجان که آورده ام دم کن تا همه یک فنجان بخوریم
مریم دیزی ها روبراهند؟ الآن است که مسافران گرسنه از راه برسند
مریم که پیراهنی سفید پر از گلهای صورتی به تن داشت، و بیست و شش هفت ساله بنظر می رسد بی بیان کلامی رفت چای درست کند.
من برخاستم تا بروم ، آقا جمال مانع شد:
تشریف داشته باشید چای را مهمان من هستید
و خاله ادامه داد
میماند جمال آقا! گفته عجله ای ندارد .”
بجای من جوابش را داد.
می رساند که بدش نمی آید بمانم.
خوشی ملموسی ریخت توی وجودم
ماندم و یکبار دیگر متوجه شدم که اگر هنوز تتمه ای از لوطی گری باقی ماند است در چنته سیّد ها و آقا جمال هاست.

شانس هم مثل بسیاری از رخداد های دیگرمنتظر است تا خود را نشان بدهد.
فکر نمی کردم در یکی از صبح های زیبای اردیبشهت بهنگام مسافرتی با اتومبیل درسلفچگان که یکی از ایست های بین راه است برای توقفی کوتاه ورفع خستگی و صرف چای شانس در کمین باشد.

اسمش سارا بود، چهره ای شیرین و پر کشش داشت. خوب حرف می زد، واژه ها را خوشایند انتخاب می کرد استوار و با اعتماد بنفس بود.
وقتی برخاست متوجه شدم در تدارک رفتن است. منهم برخاستم و سریع تر از او نشان دادم که دارم می روم

پیش دستی کرد:
شما می مانید؟ ما داریم می رویم. ضمنن ازاینکه موافقت کردید که با تغییر مسیر خود، همراه ما بیائید ممنونم. ”
یعنی چه که ممنون هستید؟ نمی خواهید که همراهیتان کنم؟ من جدی گفتم سارا خانم.
می دانم که با محبت تمام گفتید، ولی بهتر است مسیر از قبل تعیین شده خود را بروید.”
حیف شد! ”
چی حیف شد ؟ از اینکه با ما همراه نمی شوید ؟
از اینکه از شما جدا می شوم متاسفم. چه دیدار کوتاهی. خوشحال می شدم بیشتر با شما باشم. ”
چرا؟
بگویم چرا
بی هوا و بدون مزمزه کردن کافی، گفتم:
از شما خوشم آمده، دلم نمی خواهد به این زودی ترکتان کنم. ”
که اینطور؟
بله، اینطور! ”

سارا خانم! تهران زندگی می کنید ؟
در تهران معلم هستم، برای عروسی برادرم به اهواز می روم، کارمند عالی رتبه راه آهن است
پایم رفته بود روی بیل و همه ی ابهام ها را ریختم بیرون:
پس چرا همسرتان را همراه ندارید؟
نگاه ِبشما مربوط نیست اش را به رویم ریخت ولی با نازی ملیح و با لبخند گفت:
متاهل نیستم. مگر شما متاهل هستید؟
نه همسر ندارم ، نامزد هم ندارم

سارا خانم این دارد خیلی با عجله می شود. در حد یک صبحانه خوردن آن هم نه باهم، موافق باشید در بازگشتمان به تهران ملاقاتی با هم داشته باشیم تا بهتر بتوانیم آشنا شویم
من هم موافقملطفن اگر کارت ویزینی همراه دارید یکی به من بدهید تا آشنائی بیشتری پیدا کنم. ”
نه متاسفانه کارت همراه ندارم. اسمم ایرج شازده است
و روی تکه کاغذی شماره تلفنم را به او دادم
متشکرماز کدام شازده ها هستید؟
هیچکدام
همین طوریجریان کچل است و زلفعلی
شوخی میکنی؟
چه فرقی می کند، شوخی فرض کن من هم اگر شماره شمارا داشته باشم ممنون می شوم
راه که افتادند، تا مدت ها با نگاه تعقیبشان کردم. به قهوه خانه برگشتم و در حد یک چای دیگر ماندم و دیدارم را با او مزه مزه کردم.
وقتی بخواهد اتفاق می افتد و از این همه می تواند در قهوه خانه سلفچگان باشد و حتا درحد یک صبحانه خوردن. گویا عشق با یک نگاه به واقع می تواند درست باشد. کار مته برقی را دارد، تا به خود بیائی حفره لازم را در ذهنت ایجاد می کند. در من این حفره داشت دهان باز می کرد.
به آرامی بیرون آمدم سوار اتومبیل شدم و به راه خود رفتم.

فکر نمی کردم کارم در اصفهان گره بخورد و گرفتار این همه پیچ و خم بشود و خسته ام بکند.
بالا خره یک جورائی روبراهش کردم. رفتم هتل و مشغول تدارک مسافرت فردا شدم. گفتم شامم را به اتاقم بیاورند. دستور یک لیوان شراب قرمز هم دادم تا پس از دوشی جانانه روی تخت دراز بکشم و برنامه شیراز را مرور کنم که به درد سر اصفهان مبتلا نشوم. می خواهم جوری باشد که کار شیرازم بیش از دو روز طول نکشد.
کرختی شراب در رگ هایم راه افتاده بود. شام بریانی سفارش داده بودم بسیار خوش مزه بود، ارضا شده بودم. روز نامه ای را که همراه شام برایم آورده بودند به دست گرفتم و دراز کشیدم. قبل از خواندن همه ی سر فصل هاا خوابم برد. از خستگی و تاثیر شراب تخت خوابیدم تا صبح. ساعتم هفت صبح را نشان می داد که بر خاستم.دوش مجددی گرفتم ریشم را تراشیدم، چمدانم را بستم لباس سفر پوشیدم، روزنامه نیمه خوانده شب را برداشتم و رفتم به سالن غذا خوری برای صبحانه. سوسیس تخم مرغ سفارش دادم با دو تکه نان بربری. تا بیاورندش خودم را با خواندن روز نامه مشغول کردم. ناگهان چشمانم روی خبری قفل شد.
قاچاقجی مواد مخدری که شش روز پیش در پاسگاه ژاندارمری پل دختر به دام افتاده بود با تکمیل پروند باز جوئی تحویل دادسرای خرم آباد شده است. ولی دختر خانم همراه او را آزاد کرده اند. قرار است به فامیل او تحویل شود…”
پریشان شدم. ” یعنی ممکن است سارا باشد؟ آن چهره شیرین و دوستداشتنی قاچاقچی مواد مخدر بوده و کمترین اثری در رفتار و حرکاتش نبود.؟ پس باید خیلی حرفه ای باشدنباید اولین بارش باشد. باید روزنامه های چند روز پیش را بخوانم شاید که خبر را واضحتر و بیشتر نوشته باشد. از کیوسک روزنامه فروشی جلوی هتل کمک گرفتم.
بله خودش بود. همان روز که در سلفچگان جدا شدیم، در پاسگاه پل دختر خرم آباد به او مشکوک می شوند. شاید هم بنحوی از طرف رقبا و یا بهر علت دیگری منتظرش بوده اند. خبر اطلاع بیشتری در اختیارم نگذاشت. فقط اشاره داشت که مقدار زیادی ولی توضیح نداده بود این مقدار زیاد چقدر بوده است، گو اینکه برای من توفیری نداشت، مهم این بود که سارا را بجرم حمل جاسازی شده مواد مخدر دستگیر کرده اند. ” این جاسازی شده می رساند که کار حرفه ای بوده است. افکارم پرواز عجیبی داشت.
همدستانش چه کسانی هستند؟
سارا تا چه حد دخالت داشته است ؟
با اینکه ظاهرش نشان نمی داد، چگونه متوجه شده اند و جاسازی را پیدا کرده اند؟
و بسیاری سوال های بی جواب دیگر.

نیمه پریشان راه افتادم. تصمیم گرفتم تلفنی با مادرم در تهران صحبت کنم تا هم حال و احوالی کرده باشم هم اطلاع بدهم که قسمت اول کارم تمام شده و برای اتمام آن دارم میروم شیراز.

مادر کجائی؟ داشتم نگران می شدم. تا حالا دوبار از اداره آگاهی تلفن کرده اند و سراغ تورا می گرفتندمیدونی قضیه چیه؟
پریشانی ام عمیق ترشد. یادم آمد که شماره تلفن مرا در دفترش یاد داشت کرده بود. کمی ترسیدم.
مادر حتا بو نبردی که چرا به من تلفن کرده اند
نه، ولی لحن صدایش مهربان نبود
نگران نباش خودم می آیم ترتیبش را می دهم

تصمبم گرفتم رفتن به شیراز را متوقف کنم و هرچه زود تر به تهران بر گردم. به مادرم گفتم دارم برمی گردم، خودم مراجعه می کنم ببینم چکاری با من دارند.
می دانستم چکاری با من دارند. ولی هنوز باورنمی کردم سارا ئی که در ذهنم بود چنین کار ناروا و خطر ناکی را انجام داده باشد، تمام راه تا تهران را در فکر این رخداد بودم.

تلفن کردم:
من ایرج شازده هستم، مسافرت بودم، درغیابم به خانه ام تماس گرفته بودید، نبودم، امری داشتید؟
گفتید ایرج شازده هستید؟ مهندس ایرج شازده؟
بله خودم هستم
چند لحظه گوشی را نگهدارید…”
صدای جدیدی که مهربان نبود، بدون معرفی خودش شروع به صحبت کرد:
فردا ساعت ده صبح اینجا باشید. دائره مبارزه با مواد مخدر مرا بخواهیدسر گردیاسینی هستم
و بی ادبانه ارتباط را قطع کرد. آش نخورده داشت دهانم می سوخت.
فردا صبح در اتاقش منتظرم بود.
بنشسنید ! ”
در باز شد، آبدار چی اداره چای گرمی را جلوی او گذاشت و رفت.
آقای شازده چند سوال دارم بهتر است رو راست و بی حاشیه و درست جواب بدهید، تا برایتان درد سر درست نشود. ”
دقیقن بعنوان یک مشکوک به دخالت در قاچاق مواد مخدر، جلوی سر گرد یاسیتی نشسته بودم. در جوّی خشک و پر از سوء ظن. قرار بود در تهران به سارا تلفن کنم و مراوده ای را پایه بگدارم. حالا در دائره مبارزه با مواد مخدر بعنوان بک مشکوک، مغبون و ناراحت نشسته بودم.
دیدار در سلفچگان و خوردن صبحانه را کامل برایش تعریف مردم، و گفتم که شماره تلفن به هم داده ایم.
کماکان خیلی زمخت و خشک گفت:
شماره اش را داری؟
بله! ”
و دفتر تلفنم را روبرویش گرفتم.
اینکه شماره تلفن سارا است؟
بله شماره تلفن اوست. ”
سارا! ؟
بله
او که اسمش لیلا ست
به من گفته سارا است
کی فهمیدی که دستگیر شده است؟
چگونگی اش را توضیح دادم.
قرار است برای رسیدگی بیشتر و یا شاید تشکیل دادگاه به تهران آورده شود. شما تا آن روز نبایستی از شهر خارج شوید. متوجه شدید؟
جوابش را ندادم و برخاستم.
دارم می روم
ولی جواب مرا نداده اید
متوجه شدم که تا روز دادگاه باید تهران باشم. به این می گویند آش نخورده دهان سوخته. من فقط در سلفچگان توقف کردم و صبحانه خوردم و با سارا که او نیز قبل از من وارد شده بود و برای صبحانه توقف کرده بود هم صحبت شدم و نه بیشتر، حالا باید به عنوان یک متهم کارم را که مسافرت رفتن است است تعطیل کنم. این انصاف نیست. ”
چیزی نگفت و من خارج شدم.

می خواستم فراموش کنم وبه زنگی و کار متعارف مشغول شوم، نمی شد. تصورات مختلفی ذهنم را در خود گرفته بود. نمی توانستم باور کنم. خانمی که من در سلفچگان ملاقات کردم به این راه رفته باشد. گاه فکر می کردم اگر خواسته بود که همراهیشان کنم قصد خاصی داشته است. اگر این کاره بوده نباید تازه کار باشد، این همه خونسردی و بگو بخند از یک آدمی که تازه دراین راه افتاده باشد کمی بعید بود.
بسیاری از کار های خارج از تهرانم معلق مانده بودند. بیم داشتم بهر دلیل سابقه ای برایم بشود.
به اداره مربوطه زنگ زدم و خواهش کردم اجازه بدهند به مسافرت هاییم ادامه بدهم، موافقت نکردند. فهمیدم که پرونده به دادگاهی در تهران داده شده است و دریافتم که سارا یا لیلادر تهران است و برای تا روز دادگاه با وثیقه سنگین آزاد شده است.
چند بار رقتم که به او تلفن کنم ولی خود داری کردم.
او که شماره من را دارد، اگر می خواست و یا اگر صلاح بود او زنگ می زد. ”
در مجموع اوقات خوبی نداشتم.

بی تردید تنها نبوده و حتمن با باندی ارتباط داشته است و اگر چنین باشد نباید کار من به این سادگی ها روبراه شود. شنیده بودم که همیشه برای به دام انداختن چون منی از خانم های خوشگل استفاده می کنندالحق خوشگل هم هست و اگر به این راه نرفته بود می توانست همسر مناسبی باشد. تلاشم برای مشغول کردنم به کارهای تهران مفید واقع شد و لحظاتی می رسید که اصلن ماجرای سارا از فکرم محو می شد و باز تاب این روحیه مجددن فیل مادرم را به یاد هندوستان می انداخت.
مادر خیلی دلم می خواهد تا زنده ام تو را داماد کنم. نمی خواهی رویش فکر کنی؟
چه داشتم بگویم؟ اگر ماجرای ملاقات سلفچگان را برایش تعریف می کردم و می گفتم اولین گام فکر کردن دراین مورد دارد برایم درد سر درست می کند.
چرا مادر در فکرش هستم، کمی فرصت بده خبرت می کنم.”..
جوابی به
بازم فرصت می خواهی ؟
ندادم و خودم را با لپ تاپم مشغول کردم. زنگ تلفن از جا پراندم، باید خودش باشد. شاید هم از شهرستان باشد در موردکار.
” …
بله خودم هستم جناب سرگرد.”
آقای مهندس خبر دارم برایت.”
هم لحنش چون گذشته عامرانه نبود هم کار برد مهندس حکایت از وضعی بهتر داشت.
خوش خبر باشید جناب سر گرد. ”
تو دیگر متهم نیستی و آزادی که راحت به کار هایت برسیخانم سارای شما هم رای برائت گرفت. ماجرایش شنیدنی است از خودش به پرس.”

تنگ غروب از کار آمده بودم خانه. و حالا پس از گرفتن دوش و خوردن شام روی مبل نشسته بودم و داشتم کتاب به نیمه رسیده ام را می خواندم که زنگ زد.
من که به عروسی برادرم نرسیدم آن ها هم عقبش انداختند، هفته آینده دارم می روم اهواز، بیایم سراغت با هم برویم؟
نگذاشتم رو دست بخورم. به آرامی مثل اینکه دنباله مکالمه ای را گرفته ام، گفتم:
اتفاقن آمادگی دارم، چه ساعتی حرکت می کنیم؟ البته با اتومبیل تو، اتومبیل من به تعمیراتی نیاز دارد.”
سکوت و بعد خنده اش فهماندم که خودش رو دست خورده است.
من از زندگی با مردی مثل تو نمی توانم زندگی کنم، یک جورائی ترسناکی، پیشنهادی را همراه نداشته باشی. ”
پس به مادرم بگویم دست نگه دارد. داشت خودش را آماده ملاقات با خانواده ات می کرد
بابا واقعن ای ول! منکه لنگ انداختمخیلی چاکریم مهندس!. ”

در طول سفر طولانی به جنوب ماجرا را از سیر تا پیاز برایم تعریف کرد. و گفت که بازیچه دست عمویش که در کار خلاف کلی سابقه دارد شده بود. اتو مبیلی که در سلفچگان دیده بودم جاسازی شده عمویش که حالا زندان است بود.
این چی؟ این اتومبیل کیست؟ من طاقت زندان بخصوص خرم آباد را ندارم. ”
نگران نباش این اتومبیل خودم است و مواد هم در چمدانم است، جاسازی نکرده ام. ”
گویا این من هستم که باید از تو بترسم. بهیچ وجه رو دست نمی خوری

کمتر از یکماه عروس و داماد آمدند تهران، و در مراسم ما شرکت کردند