%d8%ad%db%8c%d8%af%d8%b1
کارآموز طرح کاد بودم؛ و به این منظور مرا به کارگاه درودگری نزدیک خانه مان معرفی کردند. صاحب کارگاه نجاری، پیر مردی بود فلج که تنها زندگی می کرد؛ و به جز دخترش که گاهگاهی به او سر می زد، کس دیگری نداشت. او هر روز صبح، سوار ویلچرش می‌شد و درِ خانه‌اش را باز می‌کرد و یکی از کارگرانش که توی کارگاه روبروی خانه‌اش مشغول کار بودند را صدا می‌زد تا او را به دفتر کارش ببرد. او پیر مردی بسیار جدّی و پر انرژی، خوش قیافه و شیک پوش بود که همیشه موهایش را مرتب می کرد و عطر می‌زد. با این که قطع نخاع شده بود، ولی دست فرمانش حرف نداشت. چند بار سوار اتومبیل «بی.ام.و» او شدم و با هم به اداره‌ی گذرنامه و سفارت آلمان رفتیم. سفرش به آلمان تنها سه روز طول کشید، و این مسئله برای من خیلی گنگ بود که بعد از این همه دوندگی و دنگ و فنگ، چرا اینقدر عمر سفرش کوتاه بود؟! و همین باعث شده بود که مرا ببرد توی فکر. یک بار مرا به خانه‌اش فرستاد تا شناسنامه‌اش را بیارم. وارد اتاق خوابش شدم. چندتا کتاب قدیمی بالای تخت خوابش بود؛ «دیوان عطّار»، «ناسخ التواریخ» و…
دوست داشتم از سرگذشت پیر مرد اطلاعاتی به دست بیاروم، اما او هرگز از گذشته‌اش چیزی به من نگفت و تنها مرا نصیحت می‌کرد. چند ماه بعد، از آن محلّه اسباب کشی کردیم و رفتیم مرکز شهر؛ و دیگر او را ندیدم. ولی یادم نمی رود آخرین باری که ازش داشتم خداحافظی می کردم، نگاه مهربانی به من کرد و گفت: «پسر! دَرست رو ادامه بده، در آینده نویسنده خواهی شد!». ای کاش حرفش را جدّی نمی‌گرفتم!!
چند روز قبل به آن محل رفتم. هیچ نام و نشانی از آن کارگاه نبود. سراغ پیر مرد را گرفتم، گفتند سه چهار سالی می‌شه که مرده!
پس از بیست و هشت سال بالاخره توانستم اطلاعاتی از ایشان به دست بیاورم. حالا راست بوده یا درباره‌اش غلوّ کردند، نمی‌دانم. به من گفتند که او در میانسالی عاشق شد، اما معشوقه‌اش مانند او متأهل بود. زن به ناچار از همسرش جدا میشود. روزی که به اتفاق هم، ماه عسل می‌رفتند توی جاده‌ی شمال به شدّت تصادف می‌کنند. زن می‌میرد و او قطع نخاع می‌شود! همسرش از این ماجرا مطّلع می گردد و به خاطر خیانت شوهرش، تا آخر عمر رهایش می‌کند و به آلمان می‌رود و دیگر سراغی از او نمی‌گیرد، ولی دخترش به او سر می‌زند. به راستی که زندگی آدم‌ها چقدر عجیبه! سرنوشت بد یا خوب از آن ماست که با دست خودمان آن را رقم می‌زنیم!