به خودم آمدم دیدم رسیدم به بن بست. چقدر راه رفته بودم! خسته شده بودم کف پایم توی کفش وجه می‌زد. در خاکستری کهنه‌ای مقابلم سد شده بود و من بر و بر بهش خیره شده بودم. این همه کوچه و پس کوچه را طی کرده بودم و آخر هیچ! کارم به کجا کشیده بود. کوچه‌ای تنگ و باریک که با دری به انتها می‌رسید. گل یاسی از روی دیوار تا زیر علمک گاز، شاخه‌هایش را یله کرده بود. با برگ‌های ریز سبز، شکوفه‌های سفید و کوچک! بادی می‌وزید شاخه‌هایش را تکانکی می‌داد. شده بود مثل دخترکی غمگین که سر گذاشته باشد روی شانه‌های کسی! زلفش‌‌‌ رها شده باشد و گاهی چند تارش را باد می رقصاند. عطر یاس کوچه را پر کرده بود.
مادرم همیشه بوی یاس می‌داد به خصوص وقت نماز. کنار سجاده‌اش که می‌نشستم و نمازش را که نگاه می‌کردم آرام می‌شدم. وقتی نمازش تمام می‌شد نشسته بود و داشت تسبیح به دست، زیر لب ذکر می‌گفت سر می‌گذاشتم به دامنش، روی پاهایش. خودش می‌دانست می‌خواهم چه کنم. کمی بازوانش را آرام بالا می‌برد. سرم را که جا می‌دادم دست‌هایش را پایین می‌آورد. در حجمی روشن، مابین گل‌های ریز چادرش غرق می‌شدم. از سینه‌اش بوی یاس می‌شنفتم. او ذکر می‌گفت و من براش درد دل می‌کردم. حرف می‌زدم از آرزوهایم می‌گفتم از خوشحالی‌هایم، از ناراحتی‌هایم! یکی یک دانه‌اش بودم و تا ابد هم براش حرف می‌زدم گوش می‌کرد. دل می‌سپرد. اصلاً کدام مادر برای حرف‌های بچه‌اش گوش ندارد؟ دل نمی‌سپرد؟ بعد که سرم را از دامنش برمی‌داشتم سربه سجده می‌گذاشت برام دعا می‌کرد.
رفتم جلو‌تر! دست دراز کردم و چند شکوفهٔ سفید یاس چیدم. جلو بینی‌ام گرفتم نفس کشیدم. گل‌های ریز چادرنماز مادرم را دیدم. نفس کشیدم مادرم بازوهایش را کمی بالا برد. تسیبحش در هوا معلق بود و من سرم را روی پاهایش جا دادم. نفس کشیدم جوری که عطر یاس تمام وجودم را پر کند. بغض راه گلویم راگرفته بود. مثل سنگ پشت زبانم سنگینی می‌کرد. چشم‌هایم بی‌اختیار‌تر شد. تمام دنیا را لرزان می‌دیدم.
انتهای بن بست، چشم و ذهنم لای شاخه‌های یاس گیر کرده بود. کجا می‌خواستم بروم؟ ماشینم؟ یادم آمد بعد ظهرماشین را گذاشتم پارکینگ و بعد پیاده به راه افتادم سمت میدان شهدا! راه می‌رفتم و هیچ راهی نداشتم. مدام به همه نگاه می‌کردم. اما چه فایده یکی را می‌دیدم و صد تا را نه! و آن را که باید می‌دیدم اصلاً! اگر می‌توانستم حتی شوکت را پیدا کنم گره باز می‌شد. مشکلم حل می‌شد. شبیه آدم هیزی که سر تا پای زنان مردم را لیس می‌زند به هر زنی نگاه می‌انداختم. اما به راستی شوکت چه شکلی بود؟ قد بلند بود؟ قدکوتاه بود؟ چاق بود؟ لاغر بود؟ فقط یک بار دیدمش آن هم گذرا! به هیچ چیزش توجه نکردم. حتی فامیلش را هم نمی‌دانم! چند بار هم تلفنی حرف زدیم. خیلی کوتاه و مختصر! حالا چطور می‌خواستم پیداش کنم؟ اما باید پیداش می‌کردم. نگاهم این ور و آن ور بود. چند بار سکندری خوردم. چندبار هم بی‌هوا رفتم تو سینه این وآن. یک‌باره دیدم نزدیک مسجد جامع‌ام. ناامید شده بودم از خیابان و پیاده رو! راهم را کج کردم و زدم به کوچهٔ کنار مسجد. می‌شد در خانه‌ای باز شود و شوکت بیرون بیاید! یا در‌‌‌ همان کوچه‌ها ناگهان ببینمش؟ محلهٔ قدیمی مثل یک مار پیچ در پیچ بود. کوچه‌ای در پس کوچه فرو رفته بود و کوچهٔ دیگری پس انداخته بود. همه را گز می‌کردم. به خودم که آمدم دیدم ته بن بستی رسیده‌ام راهی پیش رویم نیست. چند روزبود؟ چند هفته بود؟ کارم همین شده بود. هر روز محله‌ای، خیابانی، کوچه‌ای! از صبح تا دم غروب!
غروب شده بود و آسمان روی سر یاس‌ها، سرخ رنگ! شکوفه‌های بیشتری چیدم. کف دستم را پر از شکوفه‌های یاس کردم. انگار بخواهم قنوت بخوانم دست‌هایم را جلوی صورتم گرفتم. تکیه داده بودم به دیوار که کف دست‌هایم را چسباندم به صورتم و با همه وجودم عطر یاس را نفس کشیدم.
شاید اگر آن روز کازرون کاری نداشتم حالا حالا متوجه نمی‌شدم. کارم را تا عصر انجام دادم بعد خواستم سری به مادر بزنم رفتم سمت خانه‌اش. در زدم اما کسی در را باز نکرد. دوباره و چندباره در زدم. انگار کسی خانه نبود. مادر جایی نمی‌رفت. همیشه خانه بود. نمی‌توانست جایی برود! حتی اگر چیزی لازم داشت شوکت براش تهیه می‌کرد. از آن وقت که مادر تنها شده بود شوکت به عنوان پرستار آمد و بعد هم شد همدم همیشگی‌اش. باهاش زندگی می‌کرد. مادر هیچ کس را در کازرون نداشت. پدر هم تا زنده بود هیچ کسی را نداشت. پدر نظامی بود آخرین محل خدمتش کازرون بود این شد که آنجا ماند نمی‌دانم چرا! از این شهر خوشش می‌آمد هر چه بود ماندگار شد و هیچ وقت به تبریز برنگشت تا وقتی فوت شد و به وصیت، بردیم وادی رحمت تبریز خاکش کردیم.
کلید انداختم روی در! اما کلیدم در را باز نمی‌کرد. تعجب کردم. تلفن خانه را گرفتم کسی جواب نداد. شماره شوکت را گرفتم موبایلش خاموش بود. یادم نمی‌آمد آخرین بار کی آمده بودم خانهٔ مادرم. گرفتار بودم وقت نمی‌کردم. اواخر چندباری شوکت تماس گرفت و خواست که بروم نزد مادر! قول دادم بروم اما نشد. حتی تلفنی هم مدت‌ها بود با هم حرف نزده بودیم. اصلاً یادم نمی‌آید آخرین بار کی با هم حرف زدیم. اگر اشتباه نکنم شب عید بود، نه! حالا یادم آمد روزی که با مدیر شرکت کالوش جلسه داشتم مادر تماس گرفت گفتم که جلسه دارم. قرار شد تماس بگیرم فراموش کردم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم بعدش دیگر با هم تماسی نداشتیم.
از در زدم بالا! در ساختمان بسته بود. با کش و قوس از پشت در پایین آمدم. نزدیک‌تر رفتم. از پشت پنجره دیدم ساختمان خالی است. چیزی درونم فرو ریخت. چشم‌هایم سیاهی رفت. تعادلم را از دست دادم دست به دیوار گرفتم. هیچ چیزی درآنجا نبود. در هم قفل بود. خانه طوری‌‌‌ رها شده بود که انگار هیچ وقت کسی در آنجا زندگی نکرده! هراس برم داشت. نمی‌دانستم چه باید می‌کردم. گوشی موبایلم را در آوردم. زنگ زدم به مینا! گوشی را برداشت هول کرده گفتم: «مینا، مادر نیست!»
– خب چرا از من می‌پرسی؟
– میگم مادر نیست! اصن هیشکی نیست! هیچی نیست!
– نقشه کشیدی مادرتو بیاری؟ من حوصله مادرتو ندارم برنداری بیاریش اینجا‌ها!
گوشی را قطع کرد. آنی حالم را نفهمیدم. سرم را میان دست‌هایم گرفتم. روی پله‌های جلو ساختمان نشستم تاب نشستن نداشتم فوراًبلند شدم. تو حیاط هی قدم زدم با خودم بلند بلند حرف می‌زدم. مدام می‌گفتم: «چی شدن؟ کجا رفته؟ چی شده؟»
در حیاط قفل بود حتی از پشت هم نمی‌شد بازش کرد. دوباره از در بالا زدم. کوچه خلوت بود. فکر کردم سراغ همسایه‌ها بروم. درهمسایه سمت چپی را زدم فکر کردم هنوز آقای احمدی آنجا ساکن باشد اما کس دیگری آمد جلوی در! مرد خیگی بود. نشناختمش. سراغ مادر را گرفتم گفت: «چند ماه که اسباب کشی کردند و رفتند!»
دهانم باز مانده بود. مانده بودم چه بپرسم؟ چه بگویم؟ هرچند، هر چه پرسیدم، هیچ اطلاعی نداشت. نه آن مرد همسایه! نه دیگر همسایه‌ها! در تمام آن سال‌هایی که من از کازرون رفته بودم همه اهالی کوچه عوض شده بود. نه من آن‌ها را می‌شناختم نه آن‌ها مرا! فقط گفتند چندماه پیش، اسباب کشی این خانه را دیده‌اند!
به راه افتادم سمت کلانتری! جلوی کلانتری ایستادم پیاده شدم چند بار این پا و آن پا کردم. نمی‌دانستم چه بگویم؟ مادرم با همه زندگی‌اش رفته بود و من خبر نداشتم! یعنی چه فکری می‌کردند؟ آخر من چه فرزندی بودم؟ سرباز ترکه‌ای در اتاقک دژبانی ایستاده بود. چند بار زیر چشمی بهم نگاه کرد. از تو اتاقکش آمد بیرون و در امتداد در، رفت و برگشت. بالاخره انگار طاقت نیاورده باشد آمد سمتم. آن وقت من پای درخت نارنج جلوی کلانتری ایستاده بودم. نزدیک آمد اسمش را روی سینه‌اش خواندم. عباس مرادی! یک کلاشنیکف تاشو تو دستش بود که دستش را به حالت بازیچه روی بدنه‌اش می‌کشید. گفت: «کاری داری اینجا ایستادی؟»
گفتم: « نه!»
– پس اینجا نمون برام مسئولیت داره!
کمی مکث کردم. بعد گفتم: « ولی راستش یه کاری دارم!»
همان وقت صدای آژیر پلیس آمد. سرباز سریع برگشت سمت اتاقکش. در کلانتری باز شد و ماشین پلیس با چراغ گردان و آژیرکشان ازش خارج شد. ماشین پلیس که دور شد دوباره سرباز آمد سراغم!
گفت: « کارت چیه؟ »
گفتم: « هیچ! »
برگشتم به ماشینم. تا آخر شب در خیابان‌ها دور زدم. سراغ کسانی رفتم که فکر می‌کردم شاید خبری از مادر داشته باشند. فامیلی که در کار نبود‌‌‌ همان دوست و آشنایان قدیمی هم، ماه‌ ها بود خبری از مادر نداشتند. دل نگرانی‌ام کم نبود نگاه سنگین دیگران هم بهش اضافه می‌شد. چه فرزندی بودم که از مادرم خبر نداشتم؟
آخر شب بود که رفتم هتل بیشاپور! گفتم کمی استراحت کنم بعد تصمیمی بگیرم. خسته بودم چشم‌هایم شده بود کاسه خون اما خواب نرفتم. تو اتاق مدام قدم می‌زدم. باید کاری می‌کردم طاقت نداشتم صبح شود. معمولاً این جور وقت‌ها آدم می‌رود سراغ کلانتری، بیمارستان و… نخواستم به دلم واقعه بدی راه بدهم. بعدش هم، بعد چندماه؟ می‌رفتم بیمارستان چه می‌پرسیدم؟ سراغ چی را می‌گرفتم؟ از طرفی دلم راضی نمی‌شد بروم پزشک قانونی یا همچنین جاهایی! فکر کنم حوالی ساعت سه شاید هم چهار بود که بالاخره تصمیم گرفتم و رفتم کلانتری و گزارش گم شدن مادر را دادم.
افسرنگهبان پرسید: « کی از خانه خارج شده؟»
– نمی دونم؟
– جدیداً اختلال حواس داشته؟
– نمی دونم!
– چی می‌دونی؟
وقتی گفتم با همه اسباب و وسایل رفته! چشم‌هایش گرد شد. چند بار با کف دست به سر کچلش کشید. گفت: « یعنی چی؟»
گفتم: « نمی‌دونم!»
کلافه شده بود. یک ورق کاغذ سفید گذاشت جلو رویم. ازم خواست هر چه می‌دانم بنویسم. نوشتم دادم. قرار شد خبری شد خبر دهند.
سرصبح دوباره برگشتم محلهٔ خودمان! از‌‌‌ همان مرد خیگی پرسیدم:
« مادرم یادت می‌آد! روز اسباب کشی خودش هم بود؟ یا فقط اسباب‌ها را بردند؟ »
گفت: « یادم نیست! فقط یادم می‌اد اسباب کشی کردند!»
بعد زنش را صدا کرد آمد جلو در! البته پناه شوهرش ایستاد. چادر سرش بود و جوری خودش را گرفته بود که فقط به حد چهار انگشت صورتش را می‌دیدم. مرد خیگی جوری نگاهم کرد که سرم را زیر انداختم. از زنش سراغ مادر را گرفتم. اصلاً مادرم را نمی‌شناخت. اصلاً نمی‌دانست روزی مادرم دیوار به دیوارشان زندگی می‌کرده! از شوکت پرسیدم اما او را هم نمی‌شناخت. شمایل شوکت را پرسیدند از بد روزگار خودم هم شوکت را درست نمی‌شناختم.
هر فرصتی شماره‌اش را می‌گرفتم اما موبایلش خاموش بود. دستم به جایی بند نبود. فریادم به جایی نمی‌رسید. حس می‌کردم در چهار دیواری محصورم و در به در پی دری بودم که از این دربه دری به در بیایم و دری نمی‌یافتم.
صدای بهم خوردن محکم در تکانم داد. انگار آب سردی ریختند سرم. در‌‌‌ همان بن بست پای دیواری چمباتمه زده بودم. هوا دوپهلو شده بود و بیشتر تاریک. صدای اذان می‌آمد. شاید صدای اذان از مسجد جامع بود. صورتم خیس اشک شده بود و خودم خیس عرق! شکوفه‌های یاس میان دستم له شده بود.