تقدیم به همه زنان جهان

سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
فروغ فرخزاد

مهری

روز اولی که زینت برای تمیزکاری به خانه‌ام آمد، دخترک چهار پنج ساله‌ای همراهش بود
گفت،: خیالتان راحت باشد. اذیت نمی کند.
پرسیدم، نامش؟
گفت، زیبا. و با زهر خندی بر لب ادامه داد، نامش زیباست اما خودش نه. نام فامیلش هم سپیدرو است. و می‌بینی، نه زیباست نه سفیدرو.
در نگاه دخترک اندوهی نهفته بود. شاید اندوه زیبا نبودن. اما بود. مثل همه کودکان جهان زیبا بود.
* * *

عروسک را به دستش دادم. با تردید گرفت. نگاهش کرد. در نگاهش همان اندوه نهفته بود. عروسک گویا شادش نکرده بود.
زینت پرسید، چرا سیاه است؟
گفتم، خوب، سیاه است دیگر.
گفت، مثل زیبا. و با تمسخر خندید.
گفتم، زیباست. مثل زیبا.
و زیبا با همان اندوه و ناباوری به عروسک خیره شد.
* * *
زیبا. گوشه‌ای نشسته بود و با عروسک بازی می‌کرد.
گفتم، زینت، وقتش است که یک بچه دیگر بیاوری.
زینت گفت، نه. یکی کافی است. شاهنشاه می‌فرماید، فرزند کمتر، زندگی بهتر.
گفتم، دوتا که زیاد نیست. فکر زیبا را بکن. خواهری، برادری…
زینت گفت، یکی دیگر مثل زیبا. و خندید. در خنده‌اش تحقیر بود.
زیبا به مادر نگاه ‌کرد و بعد به من. سرش را پایین انداخت. دستی به موهای عروسک کشید.
گفتم، زیبا دختر باهوشی است.
گفت، باهوش یعنی چی؟ کاش خوشگل بود. شوهرش می‌دادم. اما…
در امایش حسرت بود. و در نگاه زیبا غم بود.
* * *

عیدی‌اش را گذاشتم لای یک دفتر و با یک جعبه مداد رنگی به او دادم. زینت دفتر را از زیبا گرفت و آن را باز کرد. پول را برداشت و گفت، به بچه نباید پول داد.
گفتم، برایش یک پیراهن نو بخر.
زینت گفت، زشت است. مخمل هم بپوشد باز زشت است.
زیبا سر به زیر داشت.
* * *

دفتر را به دستم داد.گفت، برای شماست.
دفتر را ورق زدم. همه صفحات را با نقاشی پر کرده بود. دخترکی سیاه چرده با نگاهی پر از اندوه در کنار باغچه‌ای ویا گوشه حیاطی. دخترکی تنها.
گفتم، زیبا نقاشی‌هایت زیباست، مثل خودت. لبخندی بر لبانش نشست؛ لبخندی آلوده به غم.
هفته بعد دفتری دیگر برایش خریدم و با یک جعبه بزرگتر از مدادهای رنگی.
و او دوباره دفتر را پر کرد از نقاشی و هفته بعد که به خانه‌ام آمد، دفتر را به من داد و گفت، برای شما.
دفتر را گرفتم و نگاهی به آن انداختم. دفتر پر از نقاشی‌های گل و پرنده بود.
* * *

زینت به خانه‌ام آمد با فرزندی در بغل و زیبا.
گفتم، زینت، چطور شد؟
گفت، امام فرموده. سرباز اسلام.
* * *

زیبا نشسته بود و میثم را روی پاهایش تکان می داد. در دفتری که به او داده بودم، طرح می‌کشید. از در و دیوار و میز و صندلی. مادر داد زد، بگذار کنار آن دفتر را. بچه را بغل کن. ببرش توی حیاط. زیبا بچه به بغل و با دفتر زیر بغل به حیاط رفت.
گفتم، زینت زیبا دختر خوبی است. چرا بداخلاقی می‌کنی؟
گفت، کمکم نمی‌کند. فقط می‌خواهد کاغذ خراب کند.
گفتم، نقاشی می‌کند. دوست دارد. عروسک که نبابد بازی کند، می‌گویی گناه دارد. می‌گویی روز قیامت باید به‌ش جان بدهد. نقاشی هم نباید بکند. تو که این همه خرافاتی نبودی.
گفت، کار حرام می‌کند. باید شوهرش بدهم.
گفتم، شوهر! ده سال هم ندارد.
گفت، دختر نه ساله بالغ است. خودم نه ساله بودم که رفتم خانه شوهر.
گفتم، تو؟ و تو بدبخت شدی. نشدی؟
گفت، قسمت بود.
* * *

یک جعبه آب رنگ و یک دفتر بزرگ نقاشی به زیبا دادم. گفتم، پول عیدی‌ات را دادم به این ها.
گرفت. با همان لبخند اندوهگین.
گفت، شاگرد اول کلاس شدم.
گفتم، آفرین به تو. درست را بخوان. تو باید…
گفت، به مادرم بگویید.
* * *

زینت با سه بچه به خانه‌ام ‌آمد. یکی بغل زیبا، یکی بغل خودش. سرباز دیگری برای اسلام!
پرسیدم، شوهرت مگر بیکار شده است؟
گفت، پادوی آخوند مسجد شده است.
پرسیدم، کار نمی‌کند.
گفت، نه. از آخونده مواجب می‌گیرد.
پرسیدم، خرجی نمی‌دهد؟
گفت، زن دیگری گرفته. از بیوه‌های قربانیان جنگ.
* * *

زیبا دفتر را به من داد و گفت، برای شما.
نگاهی سرسری به دفتر انداختم. نیمی از دفتر خالی بود.
پرسیدم، چرا دفتر را پر نکردی؟
زیبا هیچ نگفت.
گفتم، وقتی همه صفحات را …
زینت گفت، دو هفته دیگر می‌رود خانه بخت.
* * *

زیبا که به شوهر رفت، دیگر زینت را ندیدم. برای عروسی زیبا مرا هم دعوت کرده بود. نرفتم. و نخواستم که زینت به خانه‌ام بیاید. و بعد هم کوچ کردیم به کانادا و ندانستم بر سر زیبا چه آمد.
* * *

ترانه گفت، نگاه کن، چهره بیشتر زن‌ها به تو شباهت دارد.
گفتم، من؟
گفت، آره. خوب نگاه کن. انگار نقاش از چهره تو نقاشی کرده است.
گفتم، من که نقاش را نمی‌شناسم. و زیبا سپیدرو نامی بود که انگار نشنیده بودم.
از مسئول نمایشگاه سراغ نقاش را گرفتم، گفت، قرار بود باشد. اما کاری برایش پیش آمد و نتوانست بیاید.
نمایشگاه پر از آدم بود و تابلوها بسیارگران.
ترانه گفت، به این یکی نگاه کن. انگار تویی. زنی جوان که بر سر دخترکی پنج شش ساله دست نوازش می‌کشید. چهره دخترک روشن نبود. تابلو قیمت نداشت.
مردی با مسئول نمایشگاه به تابلو نزدیک شد. از قیمت آن پرسید. مسئول نمایشگاه گفت، فروشی نیست.
مرد گفت، شاهکار است. هر قیمتی رویش بگذارد من خریدارم.
و به تابلو خیره شدم. من بودم یا زنی شبیه من؟
* * *

زنگ در خانه‌ام به صدا درآمد. به دم در رفتم. یک اتومبیل ون دم در بود. مردی که زنگ دم را زده بود، پرسید، خانم سیمین بهرامی؟
گفتم خودم هستم.
گفت، خانم سپیدرو تابلویی برای شما فرستاده. اجازه می‌دهید، به داخل خانه بیاورمش.
گفتم، چرا که نه.
و در دل گفتم، چرا من؟
تابلو را به درون آورد و پرسید، کجا بگذارم.
جایی در اتاق پذیرایی نشانش دادم. تابلو را به دیوار تکیه داد و بسته‌ای به دستم داد و رفت.
کاغذ تابلو را باز کردم. نقلشی همان زن و کودک بود که در نمایشگاه قیمت نداشت و خریداری که حاضر بود به هرقیمتی که رویش گذاشته شود، آن را بخرد.
زن تابلو من بودم؟ باورم نمی‌شد.
گیج و گنگ محو تماشای تابلو شدم. دلم می‌خواست ترانه هم بود و می‌دید که نقاش تابلو را به من داده. چرا من؟ بسته را باز کردم. نامه‌ای در بسته بود.
سیمین خانم عزیز
هرچه دارم از شما دارم و از آن دفترهای نقاشی و مدادرنگی‌ها. هدیه ناقابلم پاداش خوبی‌های شماست. تمام این سال‌ها به یادتان بوده‌ام. واین دفترچه همان بود که خواستم به شما بدهم و شما گفتید که نگهش دارم و من نگهش داشتم برای شما.
زیبا
* * *

دفتر پر از نقاشی‌های یک کودک ده -نه ساله بود از گوشه و کنار خانه ما در ایران. از من و دخترم آزیتا و پسرم نیما و شوهرم فرهنگ و آن روز من بی آن که نگاهی به دفتر بیاندازم آن را به او پس دادم. نیمی از دفتر سفید بود.
یاد آن روزها تاسفی بر دلم نشاند. و دخترک سیه چرده‌ای را به یاد آوردم که همیشه اندوهی ناگفتنی در چشمانش موج می‌زد.
* * *

نامش را در گوگل جستجو کردم و سرگذشتش را در ویکی پدیا خواندم.
زیبا سپیدرو متولد کبوترآهنگ
یازده ساله‌گی ازدواج می‌کند. پانزده‌ ساله‌گی شوهرش در جنگ کشته می‌شود و از او دختری برایش می‌ماند به نام سیمین.
در بیست و یک ساله‌گی دیپلم دبیرستان می‌گیرد. از دانشگاه تهران در رشته هنرهای زیبا و نقاشی فارغ التحصیل می‌شود. از انگلیس بورس تحصیلی می‌گیرد. و نام شهرها و کشورهایی که نمایشگاه داشته است، در ذهنم باقی نمی‌ماند.
* * *
به نمایشگاه زنگ زدم. خانمی تلفن را جواب را داد. از خانم سپیدرو پرسیدم.
گفت، نمایشگاه تمام شد و خانم سپیدرو تورنتو را ترک کرد.
پرسیدم، نشانی ازش دارید؟
گفت، نه.

۱۸ فوریه ۲۰۱۶