زمستان بود که او رفت، به گمانم در اوائل اسفند ماه، چون هنوز چند هفته ای به نوروز باقی مانده بود. بهنگام نماز صبحگاهی قلبش ناگهان از طپیدن باز ماند. پدرم ،نان آور خانه ،ما را تنها گذاشت .

او یک مغازه سقط فروشی در ابتدای بازار داشت. آنروزها هنوز خبری از سوپر مارکتها وفروشگاهای بزرگ نبودوسقط فروش به کسی میگفتند که در مغازه اش قند،شکر، چای، نبات، آبنبات، مقداری ادویه جات وداروهای گیاهی مثل گل گاو زبان، ترنجبین وخلاصه مواد غذائی دیگری که نیاز به یخچال نداشتند ، میفروخت .با پیش خوانی چوبی در جلو،ترازوی دوکفه با سنگهای مخصوص اش در روی آن. نیمی از مشتریانش هم روستائیان نسیه بر بودند.

تا سه روز مغازه بسته شد .تا مراسم خاکسپاری وفاتحه خوانی در مسجد وخانه بپایان رسید، که مش جواد مردمیان سال وبلند قامتی که دستیار پدر بود، به خانه آمد وکلید مغازه ،با دفتر دویست برگی که اسامی نسیه برها وطلبکاران مغازه در آن ثبت بود را به مادرم داد. مادر اما قبول نکرد وگفت :

«مش جواد شما فعلا مغازه را بچرخانید تا ببینم چه کار کنم.»

وبدین سان مغازه تا آخر تابستان باز ماند وهر هفته مش جواد دخل وخرج مغازه را بمادرم میداد.صداقت ودرستی هنوز پا بر جا بود.

آن سال من کلاس نهم بودم ، امتحانات خرداد که تمام شد سیکل اول را گرفتم. اما بر خلاف، وخواست مادر، مایل به ادامه کار پدرنبودم. دوران نوجوانی بود وآرزوهای بلند.دلم میخواست خلبان شوم یادم میآید از همان کودکی وقتی صدای هواپیما را می شنیدم مدتها سرم رو به آسمان بود وآنقدر سرم را می چرخاندم تا پیدایش کنم.که گاهی از پشت سر وغالبا خیلی بالا با دودی سفید رنگ از آسمان شهر ما میگذشت. و من در عالم خیال خود را خلبان آن هواپیما حس میکردم.

اما زندگی مثل عبور از جاده ای ناشناخته است، گذر از پیچ وخم هائی که نمیدانی ترا به کجا میرساند.

از تابستان آن سال، به مغازه حاج علی ،فرش فروش بازار که از دوستان قدیم پدرم بود رفتم ، تا با حقوق ناچیزی که میداد کمک خرج زندگیمان باشم .

من بودم ومادرم، خواهر بزرگم که فاصله سنی اش با من نسبتا زیاد بود ، در زمان حیات پدر بخانه شوهر رفته بود وحالا دوتا پسر بچه شیطون هم داشت.که تا پدر زنده بود خودش وشوهرش با بچه هایش اغلب روزهای هفته به خانه ما میامدند. شوهرش کارمند اداره قند وشکر بود ،اداره ای وابسته به وزارت دارائی، که من هیچ وقت ندانستم وظیفه آن اداره چه بود.

اما از کودکی همیشه دراین فکر بودم که چرا فاصله سنی من وخواهرم زیاد است، تا روزی که از زبان مادرم شنیدم که او دو پسر دیگر هم زائیده بود ،که یکی در یک سالگی ودیگری در سه سالگی بر اثر بیماری مرده بودند.مادر مایل نبود درباره یشان زیاد صحبت کند، وپدر تا زنده بود حرفی از آنها نزد.

                   **********************

حاج علی مرد با سوادی بود و مرا واداشت تا شبانه به درسم ادامه دهم و وقتی میدید من کتاب در دست دارم ودرس میخوانم رعایت حالم را میکرد.

مادر مغازه پدر رابه مش جواد اجاره داد. تا دیگر در گیر حساب وکتاب ودخل وخرج مغازه که زیاد هم از آن سر در نمیاورد نباشد.

دلش هم نمی خواست مرتضی شوهر خواهرم که بسیار مایل به دخالت در امورات ما ومغازه بود، در کار ها دخالت کند. میگفت:

« داماد هر چقدر از داشتن ونداشتن آدم بی خبر باشد بهتر است»

حاج علی سه دختر داشت ویک پسر، که بعد از گرفتن دیپلم او را به امریکا فرستاده بود ،و دو تا از دخترهایش هم را به خانه بخت رفته بودند.دختر کوچک اش هم که چند سالی از من کوچکتر بود،

آنروزها که من در مغازه تازه شروع به کار کرده بودم، وارد دبیرستان شده بود. دوره ای بنام راهنمائی هنوز در مقاطع تحصیلی وجود نداشت. شش کلاس دبستان که تمام میشد، شش کلاس دبیرستان شروع میشد.

               ************************

خیلی زود انواع واقسام واندازه های فرشها را یاد گرفتم.

لاکی دو زرع، ابرشم قم، ساروق گل بته، تبریز ۶۰ رج ۶ متری…

هر سال که میگذشت حاج علی مسئولیت های بیشتری را به من واگذار میکرد. ابتدا مسئول دفاتر حساب های مغازه شدم . او برخلاف پدرم که فقط یک دفتر چه دویست برگی داشت وتمام خرید وفروشهای وبدهکاران وطلبکاران را در آن مینوشت، اینجا دو دفتر بزرگ وجود داشت که یکی نامش دفتر روزنامه بود دیگری دفتر کل ،با ستونهای بدهکار وبستانکار وباقیمانده خط کشی شده وآماده برای نوشتن ،وهر مشتری وفروشنده ای ،در دفتر کل صفحه ای بنام خودش داشت.

مریم دخترکوچک حاجی زیبا بودباچشمانی عسلی قد متوسط روپوش آبی ،روسری سرمه ای وتلی سفید رنگ که قسمتی ازموهای مشکی

و خوش فرمش را روپیشانی میریخت ،با کیف مدرسه ظهر ها که از دبیرستان بر میگشت با دوستانش از مقابل مغازه رد میشدند. من در آن ساعت سعی میکردم به بهانه ای دم در بایستم تا دختر ها را تماشا کنم و به سلام ملایم وزیر لبی مریم پاسخ دهم. حاجی علی در این ساعت معمولا زود تر از دیگران به مسجد میرفت او یکی از متولیان مسجد بازار هم بود.

در سومین سال حضورم در مغازه، خرید وفروش را هم حسابی یاد گرفتم .حاجی با زنش برای دیدن پسرشان عازم امریکا شدند . اوکه مرا همه جوره امتحان کرده بود ، امورات مغازه را کاملا به من سپرد. مریم را هم به خانه خواهر بزرگش فرستادند. خرداد ماه آن سال با شرکت در امتحانات متفرقه دیپلم را گرفتم.

در همین سال هم مش جواد خیلی اصرار میکرد که مغازه پدر را بخرد.مرتضی شوهر خواهرم هم به زنش فشار میاورد که ما را راضی به فروش کند. سر انجام مادر رضایت داد و مغازه پدری بفروش رفت.من ومادرم سهم مان را مدتی در بانک گذاشتیم.

مرتضی آدم پول دوستی بود ،از سوئی بچه هایش بزرگتر شده بودند طبیعتا خرجشان بیشتر وبرا ی خانه پدری هم نقشه میکشید ، دائما میگفت:«این خانه برای شما بزرگ است ومن هر وقت میایم یاد حاجی خدا بیامرز می افتم» وکلی از این قبیل حرفها میزد.

من که حالا با حقوقم می توانستم خرجی خانه را بدهم .تصمیم گرفتم با مقدار پولی که در بانک داشتم سهم خواهرم را بخرم،خریدم وبدین سان خانه پدری حفظ شد وخواهر ومادرم راضی.

دوسالی بعد از گرفتن دیپلم بود که شبی هم مادر در ادامه یک بیماری چند ماهه جان ،به جان آفرین تسلیم کرد وبسوی پدر رفت.

اما تا قبل از مرگش ،من با کفالت او معافیت سربازی ام را گرفتم.

در اولین اقدام برای یک استقلال کاری ومالی با مقداری از پول خودم و ارثیه نا چیزاز مادرم، یک دار قالی در یکی از روستا های اطراف شهر دایر کردم. هزینه های نخ واجرت را باید میدادم تا قالی بافته شود.صبری شیرین برای شروعی مصممانه.

حاجی علی که مدتها بود از سفر ینگه دنیا برگشته بود،کولی باری از خاطرات را بهمراه داشت ،که برای دوستانش که به دیدارش میامدند با آب وتاب تعریف میکرد.او نه تنها با کار من مخالفت نکرد بلکه مرا هم بسیارتشویق میکرد.

گمان میکنم هرکس در مسیر زندگی با آدمها وموقعیت های خوب روبرومیشود، که اگر هشیار باشد با استفاده از آنها میتواند پله های ترقی را بپیماید. حاج علی ، مرد خیر خواهی بود که مرا در راه رسیدن به اهداف بزرگ زندگی ام بخوبی هدایت کرد.

با فروش اولین فرش خودم دومین وسومین دار قالی را هم علم کردم.

دلم میخواهد بجای کلمه دار برای این صنعت زیبا وهنرمندانه وسود آور کشورمان ، کلمه دیگری جای گزین میشد، که با ذکرش آن دار بد شگون اعدام تداعی نشود.

حالا فکر صادرات فرش از ذهنم بیرون نمیرفت. در چند سفری که به تهران کرده بودم صادرات کنندگانی را دیدم که وضع زندگی و کسب وکار شان خیلی بهتر از حاج علی بود،که در آنروزهای اولیه آشنائی من با او فکر میکردم مرد خیلی ثروتمندی است.

کم کم از حاجی جدا شدم و بصورت آزاد از شهر خودمان وشهرهای دیگر فرشهای باب صادرات را می خریدم وبه صادرات چی های بازار تهران میفروختم. ازاعتبار وسفارش حاجی علی دراین مقطع کاری بسیار بهره مند شدم.درهمین ایام با مریم نخستین عشق زندگیم

ازدواج کردم ودامادحاج علی شدم.که حالا باید بگویم روانش شاد.

بدین سان اکنون که در سن پنجاه سالگی هستم ،یکی ازصادر کنندگان عمده فرش هستم ،با داشتن چندین کار گاه فرش بافی وبیش از ۲۰۰ نفر کارگر، که مثل بچه های خودم همه را دوست دارم وسعی دارم تا حد امکان مشکلات زندگیشان را رفع کنم، چون معتقدم به اینکه کار فرمای خوب بسیار موفق تر از کارفری سخت گیر وبی توجه به کارگران است.

در یکی از سفرهایم به خارج از کشور، در قسمت فرست کلاس هواپیما ایران ایرنشسته بودم که خلبان وقتی نام خودش را گفت، فکر کردم این اسم چقدر با گوش من آشناست، یادم آمد که او باید همکلاس من در سه سال اولیه دبیرستان باشد. یاد داشت کوتاهی نوشتم و به دست یکی از مهمانداران دادم که به او برساند.وقتی بر فراز آسمان بودیم به نزدم آمد. او همان اکبر فوتبالی خودمان بود، کسی که آنقدر علاقه به فوتبال داشت که بچه ها اسمش را گذاشته بودند اکبر فوتبالی

بعد از سلام وروبوسی سخن ها آغاز شد ازخاطرات ایام نوجوانی .

مرا به کابین خلبان برد. در آن جا من آرزوهای کودکی ام را از پنجره جلوی خلبان در میان سبزه زارهای زندگی دیدم ،که چگونه ناپدید شده است.

گفتم:اکبر تو که میخواستی فوتبالیست بشی؟ چه شد؟

گفت:اولا پدرم هر وقت می پرسید میخوای چکاره بشی ؟و من میگفتم فوتبالیست «میگفت آخه فوتبال هم شغل بچه های مردم درس میخونن

که مهندس یا دکتر بشن» اتفاقا در یکی از بازیها پایم پیچ خورد و مدتی خانه نشین شدم ،حالا هم که می بینی شوفر طیاره شدم!

حالا اکبر بعد ازبازنشستگی با تسلطی که به زبان انگلیسی دارد یکی از کارمندان دفترکار عریض وطویل من شده است.