محمودی

….وقتی دستش را گرفتم و کمی فشار دادم، به چشمانم نگاه کرد، بطرفم خم شد و آهسته گفت:
شروع نکنی! می دانم که این فشار دست عقبه دارد، اینجا جایش نیست
و بر گشت سر جایش، یعنی آنچه را که نزدیک شده بود، پس گرفت. و من در تاریکی نیمرخ خوش ترکیبش را ورانداز کردم. دلم می خواست ببوسمش، ولی آنقدر جدی به فیلم خیره شده بود که بیشتر از ( دلم می خواست ) جلو نرفتم.

با آنکه قرار ازدواجمان را گذاشته بودیم، و من واقعن دوستش داشتم، و داشتم با او عشق را تجربه می کردم، هنوز برنامه درستی برای آینده زندگیمان نداشتیم. او هم اصراری نداشت، و بی توجه به این موضوع، به زندگی ادامه می داد. نمی دانم چرا احساس می کردم خیلی از بودن با من، و شاید ازدواج با من راضی نیست….
آشنائیمان بسیار تصادفی شروع شد، و این پاسخ مثبت او بود که به آن تداوم داد. اما حالا نمی دانم چرا شور اول را در او نمی بینم،ولی من دوستش دارم….”

اوایل آشنائیمان، گرمتر بود، و در برخورد هایمان علاقه اش را با هیجان نشان می داد. اما حالا مدتی است هر بار که بیرون می رویم فاصله مان بیشتر می شود. نمی دانم چرا دارم برایش تمام می شوم، تمام شدنی قبل از آغاز. این را خوب احساس می کنم.
در حالیکه شیفتگی من هر روز دارد بیشتر می شود. علت چیست؟
خودم را گشتم، به همه جایم سرک کشیدم، و او را، آن حالت خواستنی او را جستجو کردم، و دریافتم این دود از آتش خاموش من است. این منم که او را نا امید کرده ام، و او دارد از کمند بی احساس من، از حالت بی توجه، و از عدم قاطعیت من، فرار می کند. او از وجود بی تحرک و بی ابتکار من که فکر می کرد دارم خسته شده است. در یافتم که من اشارات ظریف و ابتکاری او را نگرفته ام.
مگر نه وقتی علاقه باشد، هر ادای طرف لطف خودش را دارد. پس باید آگاه بود و زبان حرکات را دانست. گاه:
“…
این فشار دست عقبه دارد…”
یعنی که، عقبه دارش کن…”
عین ندید به دید های خجالتی، و بی اراده های امل وننه عزیز کرده ها، نباید فورن جازد. اگر نمی خواست، کسی مجبورش نکرده بود که تا اینجای کار را هم بیاید. و یا همین سینما راهم همراهی کند. به خودم گفتم، کمی تکان بخور
شاعر درد کشیده، وقتی می گوید:
همه حرف ها ندارند جواب …”
از خودش می گوید که به موقع درک و دریافت نکرده و خب باخته است.

دوام مراوده حکمش اجراست نه ابراز، و آنکه پیشا پیش بجای طرف فکر می کند و تصورات خودش رادر جایگاه خواست او می نشاند، بدون شک اگر کلاهی داشته باشد پس معرکه است.
باید بدانی، و خب از ظرافت توانستن هم بی بهره نباشی که :
اینجا جایش نیست
یعنی، دست و پا چلفتی، اینجا دقیقن جایش است.

از لاکم بیرون زدم. به او نزدیک شدم و آهسته در گوشش زمزمه کردم:
یعنی فیلم گیرائیش بیشتر از من است؟
بدون اینکه نگاهم کند آرام گفت:

چنین به نظر می رسد
دریافتم که راهم را یافته ام.

اگر در نَرد زندگی نتوانی طا س را راست بنشانی، حتا تکیه بر شانس هم کاری از پیش نمی برد. بایستی بتوانی اگر مایه ای داری آن را بنمایانی، و باید بدانی که هر راه طولانی با اولین گام شروع می شود. بایستی توانائی بر داشتن این اولین گام را داشته باشی. و چنین که شد می توان به داربستت تکیه کرد. و من برای نگهداری او، این راه را بر گزیدم. و از همان شب نشان دادم که می توانم آنی بشوم که او می خواهد، که خودم می خواهم، که دوام عشق نیاز دارد.

وقتی شروع کردم با موهایش بازی کردن و در فرصتی مناسب آن ها را بوسیدم، سرش را بر گرداند
، در چشمانم خیره شد و حرفی نزد.
بازدست هایش را گرفتم ونرم نرم فشار دادم. زمزمه کرد:
امیر! دیدی گفتم عقبه دارد…”
و بجای اینکه بگوید:
من تورا می شناسم
گفت:
مثل اینکه تو را نشناخته ام
و با رضایت گفت:
تو چند چهره داری؟
فهمیدم که به موقع تکان خورده ام، و ایمای کلماتش را دریافته ام. جوابش را ندادم و خودم را بیشتر به او نزدیک کردم، و بوی تنش را در احساسم ریختم. او هم بطرف من کشانده شد و خودش را کاملن به من تکیه داد.
داربستم داشت خودش را نشان می داد.