اتوبوس درست مقابل خانه لیلین ایستاد ، آقای جان در حالی که به بچه های داخل اتوبوس سفارش می کرد که از جای خود شون تکون نخورند ، پیاده شد و دست لیلین را گرفت تا بره توی اتوبوس و با خنده گفت بدو برو پیش انجلینا بشین ، لیلین یک دامن چهارخانه با بلوز سفید و کراوا ت قرمز و سفید و کفش براق مشکی پوشیده بود و موهاشو با روبا ن قرمز تزیین کرده بود و خیلی خوشگل شده بود و کوله اش هم رو دوشش بود، او از اول تا رسیدن به مدرسه با انجل حرف زد و با هم خندیدند .
موقع پیاده شدن جان در اتوبوس را باز کرد و بچه ها تک تک پایین رفتند اما لیلین و انجل که هنوز دست همدیگر و گرفته بودند ، گفتند یک صدا هایی می شنوند ! و پرسیدند آقای جان این صدای چی بود ؟ آقای جان رفت بالا و یک دوری زد و گفت نه ! هیچ چیز اینجا نیست ، لیلین گفت چرا هست لطفن دوباره ببینید ، انجل گفت ، گوش کنید مثل این که صدای میو میو بود ، و دوباره آقای جان رفت بالا و این دفعه زیر صندلی هارو هم نگاه کرد ، و یک دفعه گفت دیدم دیدم ! درست شنیدید ، عجب بچه های با هوشی هستید ، آفرین به شما چرا من از صبح تا حالا صداشونو نشنید ه بودم ؟ چطوری اومدن اینجا ؟؟ اون ها بی بی کت ” هستند ! و بقیه بچه ها هم که هنوز نرفته بودند توی مدرسه اومدن جلو و همه دور آقای راننده جمع شدند ،و با تعجب گربه های کوچولو رو دیدند که هر کدوم اندازه دست آقای جان بودند و تو دوستاش وول می خوردند و میو میو می کردند ، لیلین گفت انگار مامانشونو میخوان ،و انجل گفت شاید گرسنه هستند و دوریس و جاسمین می گفتند بهتره بهشون شکلات بدیم ، و جک و ملینا و لوسی خندیدند و گفتند ، هه هه هه ! این ها که شکلات نمی خورن ! این ها بی بی کت هستند ! باید شیر بخورند تا بزرگ بشن .
آقای راننده گفت بچه ها بهتره تا دیر نشده شما ها برین توی مدرسه تا من ببینم با این ها چکار باید کرد ، فکر کنم بدمشون به مرکز نگه داری حیوان ها ، یک دفعه لیلین گفت آقای جان خواهش می کنم ، خواهش می کنم ،اونو برای خودمون نگه داریم ، و آقای جان که بچه ها رو خیلی دوست داشت ، گفت آخه چطوری اینکار رو بکنیم ،شما ها که باید برین مدرسه و بعدشم خونه ، یک دفعه همه بچه ها ریختن سر آقای جان و گفتند بله بله ، آقای جان لیلین درست میگه ما همه کمک می کنیم تا این ها بزرگ بشن ،آقای راننده کمی فکر کرد و گفت خب خب ، باشه باشه ، حالا بدوین تو مدرسه که دیر نشه ، اما این فعلن یک راز بین من وشما باشه و بچه ها که می خواستند هر طور شده بی بی کت ها را نگه دارند قبول کردند .
امروز سر کلاس بچه ها با هم پچ پچ می کردند و راجع به بچه گربه ها حرف می زدن آن ها با هم قرار گذاشتند که به کسی حرفی نزنند ، خانم معلم خیلی از کار بچه ها تعجب می کرد ، اما چیزی نفهمید .
بعد از ظهر اتوبوس آمده بود
” بی بی کت ها ” میو میو می کردند و آقای راننده گفت بچه ها حالا که آن هارو دوست دارین و دلتون میخواد نگه دارین هر کدوم از شما یک وسیله برای راحتی شون بیارین ، بچه ها هورا کشیدند و همه گفتند باشه باشه !
انجل گفت من تشک عروسکم رو براشون میارم که روش بخوابند ، لیلین گفت من براشون أسباب بازی و باربی میارم ،یک دفعه آقای راننده و بچه ها زدند زیر خنده وگفتند چی میاری؟؟؟ بعد لیلین خودش هم خندش گرفت و همه با هم خندیدند ،ولی آقای راننده گفت بچه ها ، این ها احتیاج به غذا دارند بهتره لیلین صبح ها یک لیوان شیر بیاره ، و بچه های دیگه هم سبد و یک ظرف برای شیر و آب و یک پتوی کوچولو و کیسه های کوچک برای جمع کردن پوپو اون ها بیارن ، و گفت من هم یک کیسه شن میارم ، لیلین و انجل به هم نگاه کردن و گفتن میخواین بریزین رو سرشون ؟ و آقای جان خندید و گفت باید بریزم توی سبد تا ” بی بی کت ها ” دستشویی شونو روی اون انجام بدن ، البته هیچ کدوم از بچه ها تا اون روز نمی دونستن که گربه ها کجا و چطوری پو پو می کنند ، ولی آقای راننده براشون توضیح داد .
از فردا صبح بچه ها به عشق کمک و دیدن ” بی بی کت ها ” زود تر حاضر می شدند تا سوار اتوبوس مدرسه بشن ، آن ها اسم گربه قهوه ای با خط خط سفید رو گذاشته بودند ” برانی ” و او ن که خال خال سیاه روی گردنش داشت اسمش شده بود ” بلاکی ”
راستی یادم رفته بود بگم که لیلین دو تا زنگوله کوچولو که توی أسباب بازی هاش پیدا کرده بود آورد و آقای جان اونو به گردن ” برانی و بلاکی ” آویزان کرد .
هر روز صبح که بچه ها سوار اتوبوس مدرسه می شدند ، از صدای زنگوله می فهمیدند که برانی و بلاکی بیدارند و لیلین با کمک آقای جان شیر رو توی ظرف اون ها می ریخت و بچه ها تماشا می کردند ، و گاهی از آقای جان اجازه می گرفتند که روی تن اون ها دست بکشند ،اما ملینا یک کمی می ترسید و بهشون دست نمی زد ،ولی انجل و لیلین دستشونو کنار دست ملینا میذاشتن و می گفتند ببین ترس نداره اون ها که کاری نمی کنند ،چون خیلی کوچولو هستند و لیلین گفت چون که ما بهشون غذا دادیم و مهربونی کردیم اون ها مارو دوست دارند و ملینا با ترس و لرز چند بار روی برانی و بلاکی دست کشید و دیگه نترسید .
چند روز گذشته بود که آقای جان وقتی میخواست بچه هارو به خونه هاشون برسونه ، به اون ها گفت بچه ها جون امروز من میخوام یک موضوعی رو بگم ، همه ساکت شدند ،و آقای جان گفت بچه ها دیگه این ” بی بی کت ها ” بزرگ شدند و شما بچه ها بهتره به پدر و مادر هاتون راجع به ” برانی و بلاکی ” تعریف کنید ، منم میخوام به ” خانم لوییز ” بگم که توی اتوبوس چه اتفاقی افتاده !
روز دوشنبه بود که خانم لوییز سر صف گفت ، بچه ها میخوام امروز یک چیزی نشونتون بدم ، هیچکس نمی دونست چه خبره و خانم لوییز در باره چی می خواست صحبت کنه ، او اولش گفت بچه هایی رو که صدا می کنم ، بیان اینجا پیش من ، بعد هفت نفر رو صدا کرد : و ” بچه ها در کنار خانم لوییز ایستادند ،
خانم لوییز راننده اتوبوس مدرسه رو هم که همه بچه ها اونو میشناختند و دوستش داشتند را ” با برانی و بلاکی ” صدا زد ، بچه ها با تعجب دیدند که آقای جان با دو تا گربه خوشگل و ملوس کوچولو که زنگوله تو گردنشون بود و اون هارو توی یک سبد گذاشته بود وارد شد ، همه دست زدند و هورا کشیدند و خانم لوییز براشون تعریف کرد که چه کسانی همراه آقای جان توی اتوبوس از این گربه ها مراقبت کردند و گفت حالا که این ها بزرگتر شدند و ما میدونیم که همه شما حیوان ها را دوست دارید میخواهیم توی اطاقک کنار چمن از این گربه ها نگه داری کنیم آیا همه شما این کار را دوست دارید ؟ و یک دفعه همه مدرسه فریاد زدند بله بله ، عالیه عالیه ، و خانم لوییز از لیلین و أنجلینا و ملینا و جک و دوریس و جاسمین و لوسی تشکر کرد و گفت این بچه ها به آقای جان کمک کردند و برای بزرگ کردن ” برانی و بلاکی ” خیلی زحمت کشیدند ، همه براشون دست زدن و آفرین گفتند و هورا کشیدند و خانم لوییز به اون ها کارت آفرین کمک به حیوانات را داد .
ولی به بچه ها یاد آوری کرد که یادشون نره که هر موضوعی که براشون پیش میاد حتی اگر کوچک باشه و یا فان باشه اول به پدر و مادرشون بگن ، حتی راز ” بی بی کت ها ” را . میدونم که همه شما این کار رو میکنید .
برانی و بلاکی سرشونو از تو سبد بیرون آورده بودند و با صدای بلند میو میو می کردند . و بچه ها میدونستند که از فردا اون هارو توی حیاط مدرسه خواهند دید .