دست نزن پسرم تازه تمیز کردم ، داری کثیف تر ش می کنی آخه ببین چقدر تار شد ، نمیتونم جلو رو ببینم ! بیا این هزاری رو بگیرو بروخانم .
این چیه بهم میدی من فقط هزارتومن این شیشه پاک کن رو خریدم
دیگه حرفی نزدم چراغ سبز شد ه بود و باید سریع عبور می کردم

در تنهایی ، وقتی کلاهم رو قاضی کردم بیشتر به اعتراض مظلومانه پسرک پی بردم ، خانه از پای بست ویران بود و این خیل کودک و نوجوان گل فروش ، کبریت فروش، ماشین پاک کن ، دستمال فروش ، کیف زن ، گدا، فال فروش وووووو…هیچیک از مادر چنین متولد نشده بودند ، معلوم است که آن ها نا خواسته در یک سیکل معیوب آسیب دیده بودند ! چیزی در مغزم مور مور می کرد ، نومیدی و یاس آزارم میداد ، به هزار زحمت کار های روزانه را تمام کردم ، صحنه هایی که در هر گذر گاه می دیدم   مثل دختر هفت ساله فآل فروش ، و پسرک یازده ساله با برادری که نو پا بود و سر کیسه خرت و پرت ها را گرفته بود و به دنبالش میدوید ! دختری که با دمپایی پاره با جعبه آدامس پشت سر خانمی چادری التماس می کرد و او اعتنائی نداشت و،این جلوه های دردناک ، همه و همه گویی پایان نا پذیربودند و غم را توی دلم انباشته می کردند ، به خانه که رسیدم ساعاتی را در سکوت گذراندم دستم به کاری نمی رفت ، با نا امیدی فکر می کردم ، به شیرین زنگ زدم تا با گپ و گفتی از این حالت بیرون بیایم ، شیرین که روحیه خرابم را دید با فاصله کمی که با هم داشتیم به من وعد داد تا پانزده دقیقه دیگر بیا ید و قدمی بزنیم ، شاید حالم بهتر شود .

هوای خنکی بود و آفتاب غروب کرده بود ، از هر دری با هم صحبت کردیم ، شیرین از تجربه های خوب و بد خود تعریف کرد سرگرم گپ و گفت شدیم و راه زیادی رفتیم ، به زودی هر دو خسته شدیم و در میدانگاهی پارک روی نیمکت نشستیم و خودمان را به یک بستنی مهمان کردیم. !

پسرک تقریبا ده یازده ساله ای با یک بغل گل در حوالی ما جلوی عابرین را می گرفت و از آن ها میخواست تا از او گل بخرند ، گل ها یش زیاد شاداب به نظر نمی رسیدند، اما از آفتاب سوزان روز نیز محفوظ مانده بودند ، خریداری پیدا نمی شد ، ما به او نزدیک شدیم

شیرین ، رو به پسرک: می بینی در این ساعت شب ، کسی گل نمی خرد ! چرا گل هایت را صبح ها نمیفروشی ؟

من : با نگاه به هر دو ، لابد صبح ها به مدرسه میرود

پسرک : نه من اصلن مدرسه نمی روم

من : یعنی سواد نداری ؟

پسرک : چرا اول ابتدایی را خواندم ولی دیگر مدرسه نرفتم ،

من: چرا مگر چه اتفاقی افتاد ، دوست نداشتی درس بخوانی ؟

پسرک : مادرم مرد ، او مریض شده بود ، یک مریضی بد !

من: با تاسف و همدردی و با صدای غمگین ، پدرت کجاست ؟

پسرک : او در زندان است، اعتیاد هم دارد

من : پس تو کجا زندگی می کنی ؟

پسرک : پیش مادر بزرگم هستم

شیرین : خوب به جای گل فروشی چرا از مادر بزرگت نمی خواهی ترا به مدرسه بفرستد ، مگر دوست نداری درس بخوانی ؟

پسرک : خیلی دوست دارم اما دیگر فایده ندارد درس به درد من نمیخورد .

من : برای چی ؟ خیلی هم به دردت میخورد، درس به درد همه می خورد وقتی بزرگتر شدی متوجه میشوی آن وقت تاسف می خوری

پسرک : مادر بزرگم زمین خورده و پایش شکسته و دیگر نمی تواند کار کند ، من باید به جای او کار کنم

شیرین :مگر مادر بزرگت کارش چی بود ؟

پسرک : همین گل فروشی دیگه

من و شیرین به هم نگاه کردیم و گویی هر دو به یک موضوع فکر می کردیم و یک دفعه با هم به او گفتیم ، خوب الان هوا خیلی تاریک شده و بیرون ماندن خطر ناک است بهتر است زود تر به خانه بروی و فروش گل ها را صبح شروع کنی؛

پسرک : نمی شود، گل ها خراب می شوند و دیگر بدرد نمی خورند ، من تا این گل ها را نفروشم نباید به خانه بروم، برای او هم باید دارو بخرم !

شیرین : بیا این چند هزارتومن رو بگیر و دارو هم بخر و زود تربه خانه برو !

پسرک : نه نمیشه مادر بزرگم گفته از کسی پول نگیرم ، فقط گل ها را بفروشم

من : تحت تأثیر قرار گرفتن از جواب پسرک، مقداری پولی روی پول شیرین گذاشته، هر دو به او اصرار کردیم   اما همچنان از گرفتن پول خود داری می کرد

من به او پیشنهاد کردم خب ، گل ها را با این پول عوض کن و زود تر به خانه برو و به مادر بزرگت بگو گل ها را فروختی ، اما او گفت این پول بیشتر از قیمت گل هاست و مادر بزرگم خیلی با هوش است و باور نمی کند ، و من هم به او قول دادم که هر گز درهیچ حالی دروغ نگویم و همچنان او در موضع کرامتش! ایستاد

   نگاه من و شیرین بر هم طلاقی کرد و گویی هر دو نفر در پس ذهنمان در این فکر بودیم که چه ” دُر ” ناب درخشانی را در لجن زار یافته ایم

اما افسوس و صد افسوس