اکثر این چهل تا پنجاه دانش آموز هریک به گونه ای در شیطنت وسر و صدا سر آمد بودند ، آن ها که بیشتر ساعات روز را در ” خانه دوم خود ” یا مدرسه ، سپری می کردند ، واقعن آدم را به یاد روند تاریخی ” ملوک الطوائفی ” می انداختند ، در هر گوشه ای از کلاس و دور از چشم مدیر و ناظم ومعلم و در هر فرصتی ، گروهی گرد هم می شدند واز هیچ شیطنتی فرو گذار نمی کردند و هریک قانون و روش و رفتار مخصوصی برای خود درست کرده بودند ، و معمولا تا پایان سال تحصیلی از آن پیروی می کردند ، این گروه های خودجوش و ماجرا آفرین ، عده ای سر به سر هم می گذاشتند و اهل توطئه برای کسانی بودند که مرامشان را قبول نداشتند ، و عده ای با صدای بلند روی میز می کوبیدند و تصنیف های رنگی و رو حوضی می خواندند و به محض آمدن معلم سر جای خو می نشستند ، وگروه دیگر به درس و بحث های اجتماعی ضد و نقیض مشغول می شدند و گاه کارشان به مشاجره می کشید ، و گروه بعدی سر گرم جک گفتن و خندیدن و شوخی ، و دیدن مجله های مد می شدند ، سعیده وحمیده جزو گروه پر سر و صدا و توطئه گر و مغز متفکر آن ها بودند ، که همراه با من روی نیمکت ردیف سوم می نشستند.البته من هم با هفت یا هشت نفر دانش آموز سر به راه هم گروه بودم که کاری به کار بقیه نداشتیم و از شاگردان مطیع کلاس بودیم ، من اما نا خواسته از نقشه ها و مراودات این دو نفر با بعضی از بچه ها ی گروه شان با خبر می شدم ولی جزو آن ها نبوده و مشارکتی با آنان نداشتم ، و آن چه می شنیدم را نا دیده می گرفتم و زیر سبیلی در می کردم
سعیده و حمیده با دو سه نفر از بچه ها همیشه در حال حرف های یوا شکی بودند و حتی با دو برادر دو قلوی بهنوش دوست شده وگاهی جلوی مدرسه پیدای شان می شد ، بهرام و بهمن در دبیرستان نزدیک مدرسه ما بودند، آن ها بعد از تعطیل شدن مدارس همگی با هم به خانه می رفتند. با این که همه می دانستند سعیده و حمیده دو قلو هستند و با هم شبیه بودند ،اما همیشه سعی می کردند این شباهت را دو چندان کنند و حتی ذره ای تفاوت ظاهری و یا اخلاقی از خود نشان ندهند
در پوشش ، و انتخاب رنگ ، کوتاه یا بلند بودن کفش ولباس و سایر چیز ها دقت زیادی می کردند ، حتی اگر یکی از آن ها خراش یا زخمی داشت که روی آن چسب زخم می گذاشت حتمن دیگری هم در همان نقطه با چسب زخم ظاهر می شد ،
به خصوص اگر در صورت بود . آن دو مدعی بودند غم ها وشادی شان هم مشابه است و به یک دیگر سرایت می کند ، خواب هایی که می بینند مثل هم است ! اتفاق هایی که برای شان می افتد مشابه است ! درد های شان یکی است ! این دو موجود با خصوصیات جعلی و من درآوردی که از خود می ساختند در سایه دو قلو بودن شان امور مربوط به خود را با رمز وراز هایی در مشت داشتند ، و غالبن از آن سو استفاده هایی می کردند ‘ که به صورت دست انداختن معلمین و فریب دادن در جهت به دست آوردن امتیاز بود .
آقای مطیعا دبیر زیست شناسی مردی بسیار با سواد وهوشمند بود وهمیشه کلاس را به خوبی اداره میکرد و لحظه ها را غنیمت می دانست و با تمام وجود و با مسولیت درس ها را آرائه می داد او متقابلن انتظار استفاده درست از سوی دانش آموزان را داشت و بسیار جدی بود ، البته او سعی می کرد به عنوان یک مرد احترام دانش آموزان دختر نو جوان را حفظ کند و با ملاحظات پدرانه با همه رفتار می کرد .
آن روز مثل همیشه آقای مطیعا پس از بستن دفتر حضور و غیاب ، چشم ها را به سوی ردیف نیمکت ها چرخاند وچرخاند ومانند عقاب روی نیمکت ردیف سوم مات شد و از چهره ما سه نفر عبور کوتاهی کرد و بدون هیچ مکثی سعیده را صدا زد تا جلوی کلاس بایستد وبه پرسش های درس گذشته پاسخ بدهد ، البته او به بیشتر سؤال ها جواب داد ، و آقای مطیعا در دفترش چیزی نوشت و به او اجازه نشستن داد ، لحظه ای بعد وقتی همه منتظر بودند تا شاید نفر بعدی باشند ، آقای مطیعا حمیده را صدا زد ، در این موقع من و حمیده از جا بلند شده بودیم تاسعیده داخل نیمکت در جای خود بنشیند ، اما این اتفاق نیفتاد و حمیده به جای او نشست ، ومن با ناباوری سعیده را دیدم که تنه ای به حمیده زد و دوباره بر گشت و در مقابل آقای مطیعا ایستاد ومنتظر شد .
کلاس در سکوت بود ، اما نگاه مشکوک وپر عتاب و ریز بین آقای مطیعا با احساس تلخ توام با ترس وتردید من از چیزی که دیده بودم تشابه بسیار داشت ، کلاس همچنان آرام و بچه ها بی تفاوت بودند ، اما آقای مطیعا که دست آن دو را خوانده بود ، و همان چیزی را دیده بود که من دیدم ، نگاه تندی به طرف نیمکت ما انداخت و قل دیگر را صدا زد، فرقی نمی کرد سعیده یا حمیده ؟!!! آن ها به تناسب واقتضای هدف ، سعیده یا حمیده می شدند !!!
هر دو نفر جلوی کلاس ایستادند، آقای مطیعا این بار از هر قلی چند سوال پرسید، قلی که قبلن جواب های درست داده بود همچنان پاسخ می داد ، اما آن دیگر ی حتی کلمه ای نگفت ، و به قول بچه ها معلوم شد لای کتاب را هم باز نکرده است .
آقای مطیعا را هرگز به آن خشونت وسختگیری ندیده بودم ، او همیشه رعایت ادب و مهربانی را در برابر شاگردان دختر می کرد ، اما همگی با تعجب شاهد فریاد خشونت آمیزش شده بودیم ، بچه ها هاج و واج به جلوی کلاس نگاه می کردند و تنها من متوجه کلک آن ها شده بودم ، معلم با خشم می گفت این بار چندم است که اینگونه مرا فریب می دهید ، هر چند که از معلمین دیگر هم در باره شاهکار های تان شنیده بودم، درس ها را بین خود تقسیم می کنید وهر وقت دلتان بخواهد از مشابهت طبیعی و یا ساختگی خود استفاده می کنید ، شما از این لحظه حق نشستن در کلاس مرا ندارید اینجا کلاس درس است نه محلی برای شیطنت ها وفریب کاری شما .
در حالی که آن ها سعی می کردند جوابی سر هم کنند و تحویل بدهند ، آقای مطیعا مهلتی نداد و در را باز کرد وبا لگدی پسرانه بر پشت دو دختر مغرور و متخلف زد و آن ها را بیرون کرد و در را بست و بدون هیچ حرفی به درس دادن مشغول شد .
من همچنان دو سه روزی تنها در ردیف سوم ، روی نیمکت می نشستم و هیچکس نمی دانست سعیده و حمیده چه موقع بر می گردند ، و یا چه تصمیمی در مورد آن ها گرفته شده است ، حتی دوستان نزدیک گروه شان چیزی نمی گفتند و گروه های دیگر هم شرط بندی کرده بودند که این دو خواهر اخراج می شوند و یا دست از اینگونه شیطنت ها بر می دارند !
روز شنبه وقتی وارد کلاس شدم با تعجب یکی از قل ها را دیدم کنارش نشستم و سراغ دیگری را گرفتم او گفت کلاس مان را از امروز جدا کردند اما اصلا نمی فهمند که ما جدا شدنی نیستیم حالا خواهند دید!!!
آن روز ساعت اول با درس جغرافیا شروع شد ،ما دو نفر یکی آرام و یکی بی قرار به درس توجه می کردیم ، من به درس مورد علاقه ام با دقت گوش می دادم ، اما بی قراری ونگاه هر چند دقیقه ای قلی که در کنارم بود کلافه ام می کرد و او توجهی به این موضوع نداشت ، هنوز نیم ساعت به زنگ تفریج باقی مانده بود ، یکباره صدای جیغ وحشتناکی همه کلاس را پر کرد که مانند میخ تیزی در گوشم فرو می رفت و آزارم می داد ” جیغ عجیبی ” بود ! و کلاس را بهم ریخت ، جیغ ادامه داشت وصورت او از سفیدی به قرمزی وسیاهی می رفت ،اما صدای جیغ دیگری از بیرون بر آن منطبق میشد و او را همراهی می کرد بچه ها در کلاس را باز کردند ، راهرو پر بود از دانش آموزانی که از کلاس ها بیرون ریخته بودند ، معلم ها کنترل درس و کلاس را از دست داده و ناظم و مدیر به سرعت خود را رساندند و سعی در آرام کردن قل ها داشتند، اما به هیچ وجه موفق به توقف آن ها نمی شدند ، بیشتر بچه ها گوش های خود را با دست گرفته بودند ، سر آنجام مسولین مدرسه ناچار شدند آمبو لانس خبر کنند.
تکنسین ها به سختی توانستند آن ها را به بیمارستان انتقال بدهند ، مدرسه به پدر مادر شان اطلاع داد .
در بیمارستان پس از کمی آرامش و پرس و جو آن ها به دکتر روان شناس گفته بودند که هرگز قادر به جدایی از هم نیستند و همیشه باید در کنار هم باشند ، و به این وسیله پوششی از فرضیه های علمی واجتماعی برای کلک های شان درست می کردند تا در مقابل دیگران و حتی پدر و مادر خود قدرتمند باشند و همه چیز را در مشت و اراده خود نگه دارند ، اما این پایان ماجرا نبود چرا که جستجو و کنجکاوی و علاقمندی روان شناس جوان و مشاوران به سوژه ای که به دست آورده بودند و با مشورت پزشکان دیگر ، وهمینطورابرازرضایت پدر ومادر این دو قلو های زیرک ، تحت نظر تیمی ورزیده در یک دوره درمان و تراپی ، تغیرات مثبت وسودمندی در رفتار و عادت های شان به وجود آمد که حتی برای پدر ومادری که از هوش زیاد آن ها در جهت منفی و حتی توطئه سازی و آسیب به دیگران و خطر کردن مدام شان در زندگی ، می ترسیدند و همیشه نگران بودند ، این تغییر ، جای شگفتی بود . اما حقیقت داشت .
سال ها بعد ، روزی به دعوت یکی از دوستانم به فرهنگسرای نزدیک محل کارم رفته بودم ، موضوع برنامه سمینار ” اهمیت شناخت و درمان کودکان بیش فعال ” بود و یکی از سخنرانی ها که بسیار مؤثر و مورد توجه واقع شد مربوط به دو نفری بود که به اتفاق به شکل کارگاهی اجرا کردند ، و پرسش و پاسخ پر باری در انتها انجام دادند ، این دو نفر که واقعن تحسین بر انگیز بودند ، کارشان توجه و حیرت من را هم به دنبال داشت .
شگفت زده شدم و هر سه یکدیگر را شناختیم و در آغوش گرفتیم و از پیدا کردن هم إبراز خوشحالی کردیم و از گذشته دور و ” خانه دوم مان ، همان کلاس پر ماجرا ” گفتگوی دلپذیری با یکدیگرداشتیم ، اما من در آن لحظه باز هم نمی دانستم کدام یک سعیده و یا حمیده است !؟ آن ها نیز توجهی به این موضوع نداشتند ، برای هیچیک از مادیگر فرقی نمی کرد ، من به دو عنصر مفیدی فکر می کردم که افتخارم به کار ارزنده و دوستی آن ها بود ،
هر سه به یاد آقای مطیعا افتادیم و به روانش درود فرستادیم.