حالا که بزرگ شده ام، از خواهرانم، و بیشتر از مادرم می شنوم وقتی متولد شدم، پدرم غرق کار بود می گویند به کار کردن معتاد بود، تا آنجا که کمتر او را می دیدند. تا نیمه های شب کار می کرد از کله سحر.
به خانه که می آمد چنان از ” نا ” رفته بود که گاه شام نخورده روی مبل خوابش می برد. چه زندگی بی هیجانی!!
و حالا به دفعات شنیده ام که از آن زمان به نیکی یاد نمی کند. سر حرف که باز می شود با احساسی پر از غبن می گوید :
” نمی دانم چرا این همه وسواس داشتم که موی لای درز کارها نرود ؛ بی آنکه جائی خودش را نشان بدهد. ”
گویا صبح ها خواهرانم خواب بودند که می رفته و شب ها هم هنگام مراجعت چون دیر وقت بوده آن ها را نمی دیده.
و حالا با تاسف می گوید:
” من بچگی، بچه هایم را ندیدم و سخت پشیمانم ”
مادرم می گوید وقتی من متولد می شدم نگران بوده که حتا کمتر از خواهرهایم پدرم را ببینم و از مهر او بی بهره بمانم.
محبت مادری، داستان دیگری است ومثل آب برای رشد گل ضروری است. اما مهر پدری جنسش فرق می کند و مادر نگران این جنس مهر برای من بوده است.
گویا من خیلی زود به حرف آمده ام و کامل ودرست صحبت می کرده ام و همین می شود برگ برنده زندگیم در رابط به توجه خاص پدرم به من.
کم وبیش یادم می آید که وقتی به خانه می آمد مثل گربه به پرو پایش می پیچیدم و از سر و کولش بالا می رفتم. قلندوشش جائی بود که وقتی دست می داد غرق خوشحالی می شدم.
نمی دانم از کی به او پیله کردم که برایم قصه بگوید؟ سرم را که روی زانویش می گذاشتم کار تیر خلاص را داشت.
دلش نمی آمد دلم را بشکند
راه که افتادم، شد برنامه هرشب من، چه استعدادی را رو کرد! هر شب یک قصه جدید..من کم کم متوجه شدم که زبان اکثر حیوانات را می داند و با آنها رفاقت دیرینه دارد. همانقدر با خرس دوست بود و صحبت می کرد که با شیر درنده و من با اینکه از ترس وجود حیوانات وحشی قصه هایش بر خودم می لرزیدم و در کنارش کِز می کردم، رفاقت و هم صحبت شدنش با آن ها و حرف شنوی که می شنیدم از پدرم دارند آرامش خاصی را در جانم می ریخت.
یکبار که شیری گرسنه نعره کشان راه برمن و دوستانم که برای گردش عازم جنگل بودیم بست و همه ی ما را به آستانه قبض روح شدن کشاند این پدرم بود که بیاری آمد و باصدای مخصوصی که احتمالن ” طنینی” بود خوشایند شیر. روبریش ایستاد و گفت:
” سلام دوست عزیز، مدتی است ندیدمت…اینجا چکار می کنی؟….”
” سلام…دوست قدیمی، گرسنه ام، ببین چه طعمه هائی در چنگ دارم؟ ”
” ها ها ها ها …این ها بچه های من هستند، کارشان نداشته باش”
و شیر دلخور و غمبه کنان رفت….
و من با چه پُزی به اتفاق دوستانم بسوی جنگل رفتیم…و دیدم که پدرم سایه به سایه ما می آید…
یک شب دیدم قبل از شروع قصه، رادیو را که ضبط هم داشت آماده کرد، نواررا در قسمت ضبط گذاشت و با شروع قصه کلید را زد. و از آن شب قصه ها را ضبط کرد. نوارهائی که من حالا فقط دوتا از آن ها را دارم. و در همین دوتا، هم صدای جوانی های او را دارم، هم صدای کودکی خودم را که در بین قصه ها دخالت هائی داشته ام و هم بر حسب اتفاق صدای مادر بزرگ مادری ام را که از زنده بودنش خاطره بسیار محوی دارم.
از وقتی دو نوار باقی مانده را دم دست دارم، گاه که از کار خسته بر می گردم و خلق و حوصله روبراهی ندارم تکه هائی از آنها را گوش می دهم و می روم به دنیائی که کودکستان می رفتم و بعضی از روزها تعدادی از هم کلاس هایم را به خانه می آوردم تا به اتفاق به یکی از قصه هائی که پدرم ضبط کرده بود گوش بدهیم .
اولین باری که به اتفاق بچه ها به یکی از قصه های پدر گوش می دادیم، و من از هیجان بچه ها به وجد آمده بودم، به سئوال های مکررشان که این نوار را از کجا برایت خریده اند جواب درستی ندادم. فکر خوبی و بدی اینکه بگویم پدرم قصه گوست نبودم، نمی خواستم آن ها هم چنین نوار هائی داشته باشند. از فردای آن روز به دفعات تلفن خانه ما زنگ زد تا مادرها از مادرم آدرس خرید بگیرند. از همان موقع پدرم نوارها را جمع کرد و تا آب از آسیاب نیفتاد برشان نگرداند. تنبیه بدی بود ولی متوجه ام کرد.
حالا که فکر میکنم در می یابم چه استعدا ی داشته است برای این همه قصه هائی که تمامن را به گمانم در زمان بیان می ساخت، هر شب یک قصه ی جدید که برای من سرشاربود ازهیجان ” و البته هست ” . قرار بر این شده بود که به هنگام دراز کشیدن من در تختخواب با رادیوی کوچکش و نوار ضبط، بیاید در اتاق من، و مرا سوار بر رویا بخواباند. و این گذشتی بود جانانه از پدری که از خستگی نا نداشت.
گاه اتفاق می افتاد که در حین قصه گفتن چشمانش سنگین می شد و پلک هایش روی هم می افتاد، و دنباله قصه ها بهم می ریخت و مثلن خرس می رفت گَل درخت و شیر بی توجه به پدرم راه خودش را می رفت ومن درمی یافتم که دارد بیراهه می رود، و با صدای بلند اعتراض می کردم. از خواب می پرید، ولی یادش نمی آمد که داستان را چگونه شروع کرده است. رو به من می گفت:
” بابا تو سیراتی نداری؟ ”
گمان می کنم ” سیراتی ” را از خودش ساخته بود چون احساس می کرد ” سیر ” بار چکشی ” سیراتی ” را ندارد.
و راست می گفت، من ” سیراتی ” نداشتم. قصه هایش شیرین و هیجان انگیز و بسیار بچه پسند بود و بخصوص اصلن تکراری نبودند.
من از طریق قصه هایش دریافتم که پدرم نه تنها استعداد قصه پردازی دارد که می تواند سخنور خوبی هم باشد.
حالا دیگر خیلی پیر شده، و به قول خودش ” دَم بخت ” است. تعبیری که من و همه ی خانواده از شنیدنش خوشمان نمی آید.
خوب می دانم هر کسی با بالا رفتن سن، به مرحله ای می رسد که می شود گفت یک حالت انتظاراست، انتظار پایان، این سرنوشتی ناگزیر است، ولی یاد آوریش با گفتن ” دَم بخت ” نزدیک بودنش را بیشتر در ذهن می ریزد و ایجاد تجسم پیش از وقوع را دارد. این ها را می گویم چون پس از سالها توانستم دو هفته ای را با او باشم.
دلم نمی خواهد به رفتنش فکر کنم، نگاه به او برایم حالتی را دارد که درست نمی توانم بیانش کنم.
در پایان این دیدار برای باز گشت به شهری که اینک زیستگاه من است، به هنگام خدا حافظی سوزش اشک نریخته چشمانش را در قلبم احساس کردم. از وقتی باز گشته ام در دنیای احساسی خاصی با او هستم.
امروز شنبه است، تعطیلم، پس از صبحانه مجددن روی تختم دراز کشیده ام و دارم به یکی از قصه هایش گوش می دهم….شما هم گوش کنید.
( یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود…یک روز سرد زمستانی، بچه کوچولوئی که هنوز به مدرسه هم نمی رفت توی دست وپای مامانش وول می خورد و هی این ور و آن ور می رفت و نمی گذاشت به کارهایش برسد.
” عزیزم برو بیرون کمی هوابخورو بازی کن…”
کوچولو هم چون هوا سرد بود، گرم پوشید، کت و پلیور و شال گردن ….
( بابا چرا پالتو نپوشید؟ ) من بودم که حرفش را قطع می کردم.
دخترم حرفم را قطع نکن، اجازه بدهی پالتو هم تنش می کنم.
( آخه داشت یادش می رفت )
بهر حال با پوشیدن پالتو از در بیرون رفت. کمی اینطرف و آنطرف ورجه وورجه کرد. برف بازی کرد. به صدای پرنده ها که به دنبال دانه می گشتند گوش داد. به چند تا ازلانه های آن ها نگاه کرد صدای انبوه سارها او را به این درخت و آن درخت کشاند، وهمه ی این ها چنان مشغولش کرد که متوجه نشد دارد از خانه دور می شود.
هوا کم کم داشت تاریک می شد، باد هم با صدائی که برایش بیگانه بود سرما را لوله می کرد. کمی ترسید، تصمیم گرفت فورن به خانه برگردد. دلش سخت هوای مادرش را کرده بود.
به اطرافش نگاه کرد، ولی راهی برای باز گشت به خانه نیافت. ترسش بیشتر شد. ناچار یکی از راه های پیش رو را گرفت و راه افتاد، ولی خیلی زود دریافت که بی راهه می رود. بغضش گرفته بود. چند بار نه خیلی بلند فریاد زد :
” ماما…ماما…”
ولی جوابی دریافت نکرد. تصمیم گرفت از راه دیگری برود. همه ی آن هائی که راه را گم می کنند هم می ترسند و هم دستپاچه می شوند. و هم هر راهی را کمی که می روند ادامه نمی دهند، می ایستند و پریشان
راه دیگری را می روند. کوچولوی ما هم چنین شده بود. نمی دانست چکار کند. گریه اش گرفته بود، سرما هم داشت کبودش می کرد نمی دانست کدام راه را برود. ناامید و پریشان به این طرف و آن طرف نگاه می کرد که ناگهان دید از یکطرف یک سیاهی دارد یواش یواش بطرفش می آید. منتظر ایستاد، نمی دانست چکار کند.
خوب که دقت کرد دید قدم هایش مثل آدم نیست. با دقت بیشتر متوجه شد خرس سیاه رنگ زمستانی است که دارد بطرفش می آید. هیچ کاری ازش ساخته نبود. خستگی و سرما و تاریکی نیروئی برایش باقی نگذاشته بود
دوباره زد زیر گریه و منتظر رسیدن خرس شد تا بیاید و بخوردش. خرس نزدیک و نزدیکتر می شد که چشمانش را بست. از ترس مثل بید می لرزید. ولی با کمال تعجب دید دست پشم آلوی خرس به آرامی روی سرش قرار گرفت :
” بچه نترس، گریه نکن، بگو ببینم اینجا چکار می کنی؟ ”
صدایش مثل صدای پدرش بود وقتی که با حیوانات حرف می زند،
” آمده بودم بازی کنم حواسم به راه برگشت نبود، هوا که تاریک شد و فهمیدم خیلی دیر شده ست خواستم برگردم ولی راه را گم کردم.
خرس گفت:
” نترس من دوست تو هستم بغلت می کنم، لای پشم هام قایمت می کنم تا گرمت بشود و کوشش می کنم راه خانه ات را پیدا کنم. ”
بچه، نا باورانه و از روی اجبار، چون راه دیگری برایش نمانده بود، خودش را در بغل خرس جا داد و چشمانش را بست و تن به قضا داد. خوب که گرم شد و جان گرفت، یکی از چشمانش را نیمه باز کرد و از لای دستان خرس نگاه کرد دید، بله خانه شان از دور پیدا شده است. خرس هم متوجه شد که نزدیک خانه شان رسید است. آرام گذاشتش زمین ، خانه را نشانش داد و گفت:
” بدو برو، آن خانه شماست، من می ایستم تا بروی تو. ”
بچه گفت:
” نه من تنها نمی روم، مادرم بخاطر ناراحتی و نگرانی که دارد با من پرخاش خواهد کرد. تو باید با من بیائی تا بداند که تنها نبوده ام .”
خرس، با تعجب گفت:
” من! …من خرسم، هم مادرت می ترسد هم ممکن است کمک بطلبد و من رابکشند. ”
ولی بچه اصرار داشت که حتمن با خرس برود در ِ خانه. اصرار و اصرار کرد. و گفت:
” اگر تو همراهیم نکنی من تنها نمی روم. ”
خرس که دید ممکن است دوبار بچه گم بشود نا چار همراهیش کرد.
وقتی مادرش در را باز کرد و پرخاش کنان گفت:
” بچه تا این موقع شب تنها کجا بودی؟، فکر نکردی من دلم هزار راه می رود. ”
” ماما، راه را گم کرده بودم. این دوستم مرا نجات داد و به خانه رساند ”
” کدام دوستت، من که دوستی نمی بینم. ”
” بچه، خرس را نشان داد و گفت با این آمده ام.”
مادر تا چشمش به خرس افتاد از ترس صیحه ای کشید و نقش زمین شد.
خرس که این صحنه را دید وحشت کرد و به بچه گفت:
” من می روم، تو به مادرت برس، بالاخره یک روز دوباره می آیم سراغت ”
این گفت و به تاخت دور شد. بچه به زور و کشان کشان مادر را کشاند توی خانه. آب سرد پاشید به صورتش و با ناراحتی و ترس دور و برش ورجه وورجه می کرد و دلش می خواست پدرش از راه برسد و کمکش کند، که مادر چشم باز کرد. بچه از خوشحالی پرید بالا و گفت:
” مادرچه شد چرا ترسیدی؟ ”
” مادر با دلخوری و عصبانیت گفت:
” چرا ترسیدم؟. مگر خرس هم دوست آدم می شود. ؟ جریان چی بود، زود ماجرا را برایم تعریف کن. ”
” مادر مگر نمی دانی که پدر با همه ی حیوانات دوست است و زبان همه ی آن ها را می داند. خب اکثر آن ها می دانند که او پدر من است. ”
مادر با عصبانیت گفت:
” اگر پدرت بداند که تو تنها رفته ای جنگل و راه گم کرده ای و از خرس کمک گرفته ای، تو را به شدت تنبیه می کند و دیگر نخواهد گذاشت تنهائی پا بیرون بگذاری. ”
بچه که هوا را پس دید فورن دوشی گرفت و لباس هایش را عوض کرد و رفت در اتاق خودش بخاری را روشن کرد و زیر لحاف پنهان شد.
پدر که آمد سراغ کوچولو را گرفت. مادر گفت:
” امروز خیلی بازی کرده بود ، و بخاطر خستگی ، رفت گرفت خوابید ”
و لی بچه بیدار بود و همه ی حرف های مادررا گوش می داد. اما کم کم خوابش برد ، مادر که متوجه شد بچه خوابش برده است همه ی ماجرا را برای پدرش تعریف کرد. پدر باور نکرد.
” این حیوانات، معمولن پیدایشان که می شود، سخت گرسنه هستند، وقتی هم گرسنه هستند رحم ندارند، چنین چیزی مورد قبول نیست. ”
مادر گفت:
” ولی همین جور است که من گفتم. نمی خواهی باور کنی باورنکن…”
کمی که در همین زمینه بگو مگو کردند خوابیدند.
خانه که در سکوت فرو رفت، بچه با صدای کشیدن پنجول به شیشه…خششششو وششش…خششششو وششش… از خواب پرید. دید پشت پنجره اتاق خوابش همان خرس است ناخن می کشد، پنجره را باز کرد و آهسته گفت:
” تو اینجا چکار می می کنی؟ زود برو،اگر پدرم بیدار بشود روزگارت را سیاه می کند.”
و خلاصه ی حرف های پدر را برایش تعرف کرد.
خرس گفت:
” نگران حال تو و مادرت بودم. می بینم که بخیر گذشته است. بیا این سبد خرمالو را بگیر، از جنگل برایت آورده ام ”
بچه در حالیکه سبد را می گرفت گفت:
” هرچه زودتر برو، تا کسی بیدار نشده است ”
و خرس به سرعت دور شد.
از صدای بستن پنجره پدر غلطی زد و بیدار شد:
” این صدای چه بود؟ ”
مادر گفت :
” صدائی نبود بگیر بخواب. ”
پدر زیر بار نرفت و اصرا که، چرا صدا از اتاق بچه بود، و فورن با لباس خواب رفت.
به اتاق که رسید دید بچه اش نشسته و یک سبد خرمالو در جلویش است. با بهت و تعجب گفت:
” این چیه؟”
” خرمالو ِ بابا ”
این موقع شب که تو باید خواب باشی، صدای پنجره چی بود؟ خرمالو چیه؟ راستش را به من بگو جریان چیه؟
” هیچ خبری نیست بابا.”
” پس این خرمالو ها از کجا آمده؟ اگر راستش را نگوئی پنجره را باز می کنم و می اندازمت بیرون. خانه ما که خرمالو ندارد. زود باش به من بگو یک سبد خرمالو ی رسیده، و قرمز و درشت از کجا آمده؟ ”
بچه متوجه شد امکان ندارد بتواند نگوید. اگر راستش رانگوید پدرش زیر بار نمی رود چون بنظر می رسید همه چیز را می داند. و فهمید پدرش آنقدر عصبانی است که ممکن است در این تاریکی شب و این سرما و بوران او را از پنجره بی اندازد بیرون. با گریه گفت:
” پدر اگر اذیتم نکنی و از پنجره بیرونم نیندازی، همین حالا راستش را می گویم. نمی دانم ماما جریان امروز را برایتان تعریف کرده یانه. امروزرفته بودم بیرون کمی بازی کنم، در حین ورجه وورجه و اینطرف و آنطرف پریدن و دویدن، راه باز گشت را گم کردم و….ماجرا را کامل برای باباش تعریف کرد، وآمدن با خرس در ِ خانه وغش کردن مادر با دیدن خرس را کلمه به کلمه تعریف کرد. حالا هم خواب بودم، که متوجه شدم از پشت پنجره اتاقم صدای خش و وش و پنجول کشیدن می آید، نگاه کردم دیدم همان خرسه است. به او گفتم که با با و ماما در باره اش چه گفته اند و حتا گفتم که پدرم گفته که خرس آدم می خورد. خرس گفت پدرت درست گفته، ولی من وقتی دیدم تو راه گم کرده ای و گریه می کنی دلم سوخت و تو را نجات دادم. و گفت حالا هم با تو دوستم و بهمین خاطر این سبد را از درختی در جنگل پر کردم از خرمالو و برایت آوردم. من هم پنجره را باز کردم و سبد را گرفتم.
بابا با ناراحتی گفت:
” این حرف های بی خود چیست که می گوئی؟ این ها همه اش قصه است ”
” بابا مگر این که داری می گوئی قصه نیست؟ ”
” چرا بابا، تو چشمانت را ببند و برو زیر پتو،فقط گوش بده تا خوابت ببرد ”
بابا گفتی راستش را بگو من هم دارم راستش را می گویم.
بابا زیر بار نرفت و به بچه گفت اگر می خواهی باور کنم باید خرس را نشانم بدهی.
بخدا من نمی دانم خرس سبد خرمالو را که داد کجا رفت. جایش را هم نمی دانم. فقط گفت دوباره به دیدنم می آید. بهتر است شما یکی دو شب بیائی در اتاق من بخوابی چراغ را هم کامل خاموش می کنیم، وقتی آمد من پنجره را باز می کنم و او را به صحبت می کشم، آن وقت تو می توانی اورا ببینی. بابا قبول کرد و از شب بعد آمد تو اتاق بچه گرفت خوابید…»
کاش می توانستید با صدای پر نوسان و گرم پدر به این قصه و سایر قصه هایش گوش دهید، تفاوت بسیار دارد با خواندن آنها. صدای مخصوص پدرم بار نشئه و خلسه دارد بخصوص، مرا مسخ می کند. وقتی به صدایش گوش می دهم از خود بیخود می شوم. بر بال رویا سوار می شوم و چون یکی از بازیگران قصه، خودم را فراموش می کنم…هنوز هم همین حالت را برایم دارد.
اینکه با اکثر حیوانات درنده، هم دوست است هم زبانشان را می داند و هم بفهمی نفهمی ازش حساب می برند،
جام غرورم لبریز می شود. اگر بگویم هنوز هم چنین حسی دارم باورکنید.
نه تنها این قصه سر دراز دارد و توجه به آن بهتر از هر لالائی تخدیرم می کند و مرا با خود به باغ رویا ها می برد، بلکه مجموعه ی قصه هایش برایم گنجینه ای است که تمام کودکی من را در سینه خود نهان دارد.
هر وقت به بعضی از قصه هایش گوش می دهم و صدای جوانی پدرم را می شنوم پتک گذشت زمان که به سر نوشتی محتوم ختم می‌شود می خورد به فرق سرم. ودرس تلخ زندگی را یاد آور می شود.
من در طبقه ی پائین یک تخت دو طبقه می خوابیدم. هنوز هم نمی دانم طبقه دومش یعنی طبقه دوم آن برای کی و چی بود. از جائی که من می خوابیدم با نردبان چوبی کوچکی به طبق بالا دسترسی پیدا می کردی، ولی ندیدم کسی آنجا بخوابد. خواهرانم خودشان در اتاقشان تخت دونفره دیگری داشتند و لی من مونسم قصه های پدر بود.
و گویا حالت اتاقم پدررا بر سر شوق می آورد.
گاه اتفاق می افتاد که اتاقم مثل یک جنگل کوچک پر می شد از دوستان پدرم…درنده و چرنده و پرنده و بخاطر وجود پدرم چه همزیستی مسالمت آمیزی باهم داشتند. . پدرم چه مهارتی داشت در کار برد زبان های مختلف و چه با سرعت می توانست هم با شیر صحبت کند و هم خرس، و من نشسته بر قله ی پُز و غرور عشق می کردم. همین پز کار دستم داد و با دعوت از دوستان مدرسه ام و نشاندن چهار زانو روی زمین و پخش یکی از نوار های قصه ام هوائی شان کردم و مادرانشان را برای خرید آن بجان دفتر مدرسه انداخت .
یادم نمی رود روزی که معلم سر کلاس و جلوی همه ی بچه ها مرا برد جلوی کلاس و در سکوت همه، به من گفت:
” تو پدرت قصه گوست؟ در رادیو؟ چه ساعت و روزی؟.این شغلش است؟ ”
نمی دانستم چه بگویم. ساکت و مات معلم را نگاه می کردم.
یکی از بچه ها گفت:
” اجازه! …باباش با همه ی حیوانت دوست است. ”
و یکی دیگر گفت:
” خانم معلم، زبان همه شان را هم می داند ”
و خانم معلم نگاه بر افروخته اش را متوجه من کرد و با حالتی نگران گفت:
” بچه ها راست می گویند؟ ”
بی اختیار زدم زیر گریه، دلم نمی خواست کسی از خلوت من و پدرم آگاه باشد. تقصیر خودم بود.
و با گریه گفتم به بابام می گویم بیاید مدرسه، خودش با شما حرف بزند.
متوجه شدم که معلم محسوس ترسید و لی باز با تحکم گفت:
” لازم نکرده! ”
سرم را انداختم پائین و کفش هایم را نگاه می کردم. دلم می خواست معلم دست از سرم بردارد و بگذارد بروم بنشینم.
یکی از بچه ها که از دوستانم نزدیکم بود گفت:
” خانم معلم خودش هم با یک خرس دوست است. داستان خیلی خوبی است، بگو دفعه بعد نوارش را بیاورد. خانم شما هم خوشتان می آید ”
وهمین باعث شد که اجازه داد بروم بنشیم و یادم باشد نوار قصه خرس را بیاورم.
و در روز موعود و پخش نوار خرس، از دهان باز از تعجب معلم و سرا پا گوش بودن بچه ها کیف می کردم.
و همین شد که محبوب شدم و معلم هم بیشتر حواسش به من بود. و مجموعه این ها دنیای کودکی مرا رنگین کرده بود. یادش بخیر چه روزها و شب های شیرینی بود. کاش گاهی اوقات برای موقت هم شده زمان برمی گشت.
دنیای رنگین کودکی من
حالا که بزرگ شده ام، از خواهرانم، و بیشتر از مادرم می شنوم وقتی متولد شدم، پدرم غرق کار بود می گویند به کار کردن معتاد بود، تا آنجا که کمتر او را می دیدند. تا نیمه های شب کار می کرد از کله سحر.
به خانه که می آمد چنان از ” نا ” رفته بود که گاه شام نخورده روی مبل خوابش می برد. چه زندگی بی هیجانی!!
و حالا به دفعات شنیده ام که از آن زمان به نیکی یاد نمی کند. سر حرف که باز می شود با احساسی پر از غبن می گوید :
” نمی دانم چرا این همه وسواس داشتم که موی لای درز کارها نرود ؛ بی آنکه جائی خودش را نشان بدهد. ”
گویا صبح ها خواهرانم خواب بودند که می رفته و شب ها هم هنگام مراجعت چون دیر وقت بوده آن ها را نمی دیده.
و حالا با تاسف می گوید:
” من بچگی، بچه هایم را ندیدم و سخت پشیمانم ”
مادرم می گوید وقتی من متولد می شدم نگران بوده که حتا کمتر از خواهرهایم پدرم را ببینم و از مهر او بی بهره بمانم.
محبت مادری، داستان دیگری است ومثل آب برای رشد گل ضروری است. اما مهر پدری جنسش فرق می کند و مادر نگران این جنس مهر برای من بوده است.
گویا من خیلی زود به حرف آمده ام و کامل ودرست صحبت می کرده ام و همین می شود برگ برنده زندگیم در رابط به توجه خاص پدرم به من.
کم وبیش یادم می آید که وقتی به خانه می آمد مثل گربه به پرو پایش می پیچیدم و از سر و کولش بالا می رفتم. قلندوشش جائی بود که وقتی دست می داد غرق خوشحالی می شدم.
نمی دانم از کی به او پیله کردم که برایم قصه بگوید؟ سرم را که روی زانویش می گذاشتم کار تیر خلاص را داشت.
دلش نمی آمد دلم را بشکند
راه که افتادم، شد برنامه هرشب من، چه استعدادی را رو کرد! هر شب یک قصه جدید..من کم کم متوجه شدم که زبان اکثر حیوانات را می داند و با آنها رفاقت دیرینه دارد. همانقدر با خرس دوست بود و صحبت می کرد که با شیر درنده و من با اینکه از ترس وجود حیوانات وحشی قصه هایش بر خودم می لرزیدم و در کنارش کِز می کردم، رفاقت و هم صحبت شدنش با آن ها و حرف شنوی که می شنیدم از پدرم دارند آرامش خاصی را در جانم می ریخت.
یکبار که شیری گرسنه نعره کشان راه برمن و دوستانم که برای گردش عازم جنگل بودیم بست و همه ی ما را به آستانه قبض روح شدن کشاند این پدرم بود که بیاری آمد و باصدای مخصوصی که احتمالن ” طنینی” بود خوشایند شیر. روبریش ایستاد و گفت:
” سلام دوست عزیز، مدتی است ندیدمت…اینجا چکار می کنی؟….”
” سلام…دوست قدیمی، گرسنه ام، ببین چه طعمه هائی در چنگ دارم؟ ”
” ها ها ها ها …این ها بچه های من هستند، کارشان نداشته باش”
و شیر دلخور و غمبه کنان رفت….
و من با چه پُزی به اتفاق دوستانم بسوی جنگل رفتیم…و دیدم که پدرم سایه به سایه ما می آید…
یک شب دیدم قبل از شروع قصه، رادیو را که ضبط هم داشت آماده کرد، نواررا در قسمت ضبط گذاشت و با شروع قصه کلید را زد. و از آن شب قصه ها را ضبط کرد. نوارهائی که من حالا فقط دوتا از آن ها را دارم. و در همین دوتا، هم صدای جوانی های او را دارم، هم صدای کودکی خودم را که در بین قصه ها دخالت هائی داشته ام و هم بر حسب اتفاق صدای مادر بزرگ مادری ام را که از زنده بودنش خاطره بسیار محوی دارم.
از وقتی دو نوار باقی مانده را دم دست دارم، گاه که از کار خسته بر می گردم و خلق و حوصله روبراهی ندارم تکه هائی از آنها را گوش می دهم و می روم به دنیائی که کودکستان می رفتم و بعضی از روزها تعدادی از هم کلاس هایم را به خانه می آوردم تا به اتفاق به یکی از قصه هائی که پدرم ضبط کرده بود گوش بدهیم .
اولین باری که به اتفاق بچه ها به یکی از قصه های پدر گوش می دادیم، و من از هیجان بچه ها به وجد آمده بودم، به سئوال های مکررشان که این نوار را از کجا برایت خریده اند جواب درستی ندادم. فکر خوبی و بدی اینکه بگویم پدرم قصه گوست نبودم، نمی خواستم آن ها هم چنین نوار هائی داشته باشند. از فردای آن روز به دفعات تلفن خانه ما زنگ زد تا مادرها از مادرم آدرس خرید بگیرند. از همان موقع پدرم نوارها را جمع کرد و تا آب از آسیاب نیفتاد برشان نگرداند. تنبیه بدی بود ولی متوجه ام کرد.
حالا که فکر میکنم در می یابم چه استعدا ی داشته است برای این همه قصه هائی که تمامن را به گمانم در زمان بیان می ساخت، هر شب یک قصه ی جدید که برای من سرشاربود ازهیجان ” و البته هست ” . قرار بر این شده بود که به هنگام دراز کشیدن من در تختخواب با رادیوی کوچکش و نوار ضبط، بیاید در اتاق من، و مرا سوار بر رویا بخواباند. و این گذشتی بود جانانه از پدری که از خستگی نا نداشت.
گاه اتفاق می افتاد که در حین قصه گفتن چشمانش سنگین می شد و پلک هایش روی هم می افتاد، و دنباله قصه ها بهم می ریخت و مثلن خرس می رفت گَل درخت و شیر بی توجه به پدرم راه خودش را می رفت ومن درمی یافتم که دارد بیراهه می رود، و با صدای بلند اعتراض می کردم. از خواب می پرید، ولی یادش نمی آمد که داستان را چگونه شروع کرده است. رو به من می گفت:
” بابا تو سیراتی نداری؟ ”
گمان می کنم ” سیراتی ” را از خودش ساخته بود چون احساس می کرد ” سیر ” بار چکشی ” سیراتی ” را ندارد.
و راست می گفت، من ” سیراتی ” نداشتم. قصه هایش شیرین و هیجان انگیز و بسیار بچه پسند بود و بخصوص اصلن تکراری نبودند.
من از طریق قصه هایش دریافتم که پدرم نه تنها استعداد قصه پردازی دارد که می تواند سخنور خوبی هم باشد.
حالا دیگر خیلی پیر شده، و به قول خودش ” دَم بخت ” است. تعبیری که من و همه ی خانواده از شنیدنش خوشمان نمی آید.
خوب می دانم هر کسی با بالا رفتن سن، به مرحله ای می رسد که می شود گفت یک حالت انتظاراست، انتظار پایان، این سرنوشتی ناگزیر است، ولی یاد آوریش با گفتن ” دَم بخت ” نزدیک بودنش را بیشتر در ذهن می ریزد و ایجاد تجسم پیش از وقوع را دارد. این ها را می گویم چون پس از سالها توانستم دو هفته ای را با او باشم.
دلم نمی خواهد به رفتنش فکر کنم، نگاه به او برایم حالتی را دارد که درست نمی توانم بیانش کنم.
در پایان این دیدار برای باز گشت به شهری که اینک زیستگاه من است، به هنگام خدا حافظی سوزش اشک نریخته چشمانش را در قلبم احساس کردم. از وقتی باز گشته ام در دنیای احساسی خاصی با او هستم.
امروز شنبه است، تعطیلم، پس از صبحانه مجددن روی تختم دراز کشیده ام و دارم به یکی از قصه هایش گوش می دهم….شما هم گوش کنید.
( یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود…یک روز سرد زمستانی، بچه کوچولوئی که هنوز به مدرسه هم نمی رفت توی دست وپای مامانش وول می خورد و هی این ور و آن ور می رفت و نمی گذاشت به کارهایش برسد.
” عزیزم برو بیرون کمی هوابخورو بازی کن…”
کوچولو هم چون هوا سرد بود، گرم پوشید، کت و پلیور و شال گردن ….
( بابا چرا پالتو نپوشید؟ ) من بودم که حرفش را قطع می کردم.
دخترم حرفم را قطع نکن، اجازه بدهی پالتو هم تنش می کنم.
( آخه داشت یادش می رفت )
بهر حال با پوشیدن پالتو از در بیرون رفت. کمی اینطرف و آنطرف ورجه وورجه کرد. برف بازی کرد. به صدای پرنده ها که به دنبال دانه می گشتند گوش داد. به چند تا ازلانه های آن ها نگاه کرد صدای انبوه سارها او را به این درخت و آن درخت کشاند، وهمه ی این ها چنان مشغولش کرد که متوجه نشد دارد از خانه دور می شود.
هوا کم کم داشت تاریک می شد، باد هم با صدائی که برایش بیگانه بود سرما را لوله می کرد. کمی ترسید، تصمیم گرفت فورن به خانه برگردد. دلش سخت هوای مادرش را کرده بود.
به اطرافش نگاه کرد، ولی راهی برای باز گشت به خانه نیافت. ترسش بیشتر شد. ناچار یکی از راه های پیش رو را گرفت و راه افتاد، ولی خیلی زود دریافت که بی راهه می رود. بغضش گرفته بود. چند بار نه خیلی بلند فریاد زد :
” ماما…ماما…”
ولی جوابی دریافت نکرد. تصمیم گرفت از راه دیگری برود. همه ی آن هائی که راه را گم می کنند هم می ترسند و هم دستپاچه می شوند. و هم هر راهی را کمی که می روند ادامه نمی دهند، می ایستند و پریشان
راه دیگری را می روند. کوچولوی ما هم چنین شده بود. نمی دانست چکار کند. گریه اش گرفته بود، سرما هم داشت کبودش می کرد نمی دانست کدام راه را برود. ناامید و پریشان به این طرف و آن طرف نگاه می کرد که ناگهان دید از یکطرف یک سیاهی دارد یواش یواش بطرفش می آید. منتظر ایستاد، نمی دانست چکار کند.
خوب که دقت کرد دید قدم هایش مثل آدم نیست. با دقت بیشتر متوجه شد خرس سیاه رنگ زمستانی است که دارد بطرفش می آید. هیچ کاری ازش ساخته نبود. خستگی و سرما و تاریکی نیروئی برایش باقی نگذاشته بود
دوباره زد زیر گریه و منتظر رسیدن خرس شد تا بیاید و بخوردش. خرس نزدیک و نزدیکتر می شد که چشمانش را بست. از ترس مثل بید می لرزید. ولی با کمال تعجب دید دست پشم آلوی خرس به آرامی روی سرش قرار گرفت :
” بچه نترس، گریه نکن، بگو ببینم اینجا چکار می کنی؟ ”
صدایش مثل صدای پدرش بود وقتی که با حیوانات حرف می زند،
” آمده بودم بازی کنم حواسم به راه برگشت نبود، هوا که تاریک شد و فهمیدم خیلی دیر شده ست خواستم برگردم ولی راه را گم کردم.
خرس گفت:
” نترس من دوست تو هستم بغلت می کنم، لای پشم هام قایمت می کنم تا گرمت بشود و کوشش می کنم راه خانه ات را پیدا کنم. ”
بچه، نا باورانه و از روی اجبار، چون راه دیگری برایش نمانده بود، خودش را در بغل خرس جا داد و چشمانش را بست و تن به قضا داد. خوب که گرم شد و جان گرفت، یکی از چشمانش را نیمه باز کرد و از لای دستان خرس نگاه کرد دید، بله خانه شان از دور پیدا شده است. خرس هم متوجه شد که نزدیک خانه شان رسید است. آرام گذاشتش زمین ، خانه را نشانش داد و گفت:
” بدو برو، آن خانه شماست، من می ایستم تا بروی تو. ”
بچه گفت:
” نه من تنها نمی روم، مادرم بخاطر ناراحتی و نگرانی که دارد با من پرخاش خواهد کرد. تو باید با من بیائی تا بداند که تنها نبوده ام .”
خرس، با تعجب گفت:
” من! …من خرسم، هم مادرت می ترسد هم ممکن است کمک بطلبد و من رابکشند. ”
ولی بچه اصرار داشت که حتمن با خرس برود در ِ خانه. اصرار و اصرار کرد. و گفت:
” اگر تو همراهیم نکنی من تنها نمی روم. ”
خرس که دید ممکن است دوبار بچه گم بشود نا چار همراهیش کرد.
وقتی مادرش در را باز کرد و پرخاش کنان گفت:
” بچه تا این موقع شب تنها کجا بودی؟، فکر نکردی من دلم هزار راه می رود. ”
” ماما، راه را گم کرده بودم. این دوستم مرا نجات داد و به خانه رساند ”
” کدام دوستت، من که دوستی نمی بینم. ”
” بچه، خرس را نشان داد و گفت با این آمده ام.”
مادر تا چشمش به خرس افتاد از ترس صیحه ای کشید و نقش زمین شد.
خرس که این صحنه را دید وحشت کرد و به بچه گفت:
” من می روم، تو به مادرت برس، بالاخره یک روز دوباره می آیم سراغت ”
این گفت و به تاخت دور شد. بچه به زور و کشان کشان مادر را کشاند توی خانه. آب سرد پاشید به صورتش و با ناراحتی و ترس دور و برش ورجه وورجه می کرد و دلش می خواست پدرش از راه برسد و کمکش کند، که مادر چشم باز کرد. بچه از خوشحالی پرید بالا و گفت:
” مادرچه شد چرا ترسیدی؟ ”
” مادر با دلخوری و عصبانیت گفت:
” چرا ترسیدم؟. مگر خرس هم دوست آدم می شود. ؟ جریان چی بود، زود ماجرا را برایم تعریف کن. ”
” مادر مگر نمی دانی که پدر با همه ی حیوانات دوست است و زبان همه ی آن ها را می داند. خب اکثر آن ها می دانند که او پدر من است. ”
مادر با عصبانیت گفت:
” اگر پدرت بداند که تو تنها رفته ای جنگل و راه گم کرده ای و از خرس کمک گرفته ای، تو را به شدت تنبیه می کند و دیگر نخواهد گذاشت تنهائی پا بیرون بگذاری. ”
بچه که هوا را پس دید فورن دوشی گرفت و لباس هایش را عوض کرد و رفت در اتاق خودش بخاری را روشن کرد و زیر لحاف پنهان شد.
پدر که آمد سراغ کوچولو را گرفت. مادر گفت:
” امروز خیلی بازی کرده بود ، و بخاطر خستگی ، رفت گرفت خوابید ”
و لی بچه بیدار بود و همه ی حرف های مادررا گوش می داد. اما کم کم خوابش برد ، مادر که متوجه شد بچه خوابش برده است همه ی ماجرا را برای پدرش تعریف کرد. پدر باور نکرد.
” این حیوانات، معمولن پیدایشان که می شود، سخت گرسنه هستند، وقتی هم گرسنه هستند رحم ندارند، چنین چیزی مورد قبول نیست. ”
مادر گفت:
” ولی همین جور است که من گفتم. نمی خواهی باور کنی باورنکن…”
کمی که در همین زمینه بگو مگو کردند خوابیدند.
خانه که در سکوت فرو رفت، بچه با صدای کشیدن پنجول به شیشه…خششششو وششش…خششششو وششش… از خواب پرید. دید پشت پنجره اتاق خوابش همان خرس است ناخن می کشد، پنجره را باز کرد و آهسته گفت:
” تو اینجا چکار می می کنی؟ زود برو،اگر پدرم بیدار بشود روزگارت را سیاه می کند.”
و خلاصه ی حرف های پدر را برایش تعرف کرد.
خرس گفت:
” نگران حال تو و مادرت بودم. می بینم که بخیر گذشته است. بیا این سبد خرمالو را بگیر، از جنگل برایت آورده ام ”
بچه در حالیکه سبد را می گرفت گفت:
” هرچه زودتر برو، تا کسی بیدار نشده است ”
و خرس به سرعت دور شد.
از صدای بستن پنجره پدر غلطی زد و بیدار شد:
” این صدای چه بود؟ ”
مادر گفت :
” صدائی نبود بگیر بخواب. ”
پدر زیر بار نرفت و اصرا که، چرا صدا از اتاق بچه بود، و فورن با لباس خواب رفت.
به اتاق که رسید دید بچه اش نشسته و یک سبد خرمالو در جلویش است. با بهت و تعجب گفت:
” این چیه؟”
” خرمالو ِ بابا ”
این موقع شب که تو باید خواب باشی، صدای پنجره چی بود؟ خرمالو چیه؟ راستش را به من بگو جریان چیه؟
” هیچ خبری نیست بابا.”
” پس این خرمالو ها از کجا آمده؟ اگر راستش را نگوئی پنجره را باز می کنم و می اندازمت بیرون. خانه ما که خرمالو ندارد. زود باش به من بگو یک سبد خرمالو ی رسیده، و قرمز و درشت از کجا آمده؟ ”
بچه متوجه شد امکان ندارد بتواند نگوید. اگر راستش رانگوید پدرش زیر بار نمی رود چون بنظر می رسید همه چیز را می داند. و فهمید پدرش آنقدر عصبانی است که ممکن است در این تاریکی شب و این سرما و بوران او را از پنجره بی اندازد بیرون. با گریه گفت:
” پدر اگر اذیتم نکنی و از پنجره بیرونم نیندازی، همین حالا راستش را می گویم. نمی دانم ماما جریان امروز را برایتان تعریف کرده یانه. امروزرفته بودم بیرون کمی بازی کنم، در حین ورجه وورجه و اینطرف و آنطرف پریدن و دویدن، راه باز گشت را گم کردم و….ماجرا را کامل برای باباش تعریف کرد، وآمدن با خرس در ِ خانه وغش کردن مادر با دیدن خرس را کلمه به کلمه تعریف کرد. حالا هم خواب بودم، که متوجه شدم از پشت پنجره اتاقم صدای خش و وش و پنجول کشیدن می آید، نگاه کردم دیدم همان خرسه است. به او گفتم که با با و ماما در باره اش چه گفته اند و حتا گفتم که پدرم گفته که خرس آدم می خورد. خرس گفت پدرت درست گفته، ولی من وقتی دیدم تو راه گم کرده ای و گریه می کنی دلم سوخت و تو را نجات دادم. و گفت حالا هم با تو دوستم و بهمین خاطر این سبد را از درختی در جنگل پر کردم از خرمالو و برایت آوردم. من هم پنجره را باز کردم و سبد را گرفتم.
بابا با ناراحتی گفت:
” این حرف های بی خود چیست که می گوئی؟ این ها همه اش قصه است ”
” بابا مگر این که داری می گوئی قصه نیست؟ ”
” چرا بابا، تو چشمانت را ببند و برو زیر پتو،فقط گوش بده تا خوابت ببرد ”
بابا گفتی راستش را بگو من هم دارم راستش را می گویم.
بابا زیر بار نرفت و به بچه گفت اگر می خواهی باور کنم باید خرس را نشانم بدهی.
بخدا من نمی دانم خرس سبد خرمالو را که داد کجا رفت. جایش را هم نمی دانم. فقط گفت دوباره به دیدنم می آید. بهتر است شما یکی دو شب بیائی در اتاق من بخوابی چراغ را هم کامل خاموش می کنیم، وقتی آمد من پنجره را باز می کنم و او را به صحبت می کشم، آن وقت تو می توانی اورا ببینی. بابا قبول کرد و از شب بعد آمد تو اتاق بچه گرفت خوابید…»
کاش می توانستید با صدای پر نوسان و گرم پدر به این قصه و سایر قصه هایش گوش دهید، تفاوت بسیار دارد با خواندن آنها. صدای مخصوص پدرم بار نشئه و خلسه دارد بخصوص، مرا مسخ می کند. وقتی به صدایش گوش می دهم از خود بیخود می شوم. بر بال رویا سوار می شوم و چون یکی از بازیگران قصه، خودم را فراموش می کنم…هنوز هم همین حالت را برایم دارد.
اینکه با اکثر حیوانات درنده، هم دوست است هم زبانشان را می داند و هم بفهمی نفهمی ازش حساب می برند،
جام غرورم لبریز می شود. اگر بگویم هنوز هم چنین حسی دارم باورکنید.
نه تنها این قصه سر دراز دارد و توجه به آن بهتر از هر لالائی تخدیرم می کند و مرا با خود به باغ رویا ها می برد، بلکه مجموعه ی قصه هایش برایم گنجینه ای است که تمام کودکی من را در سینه خود نهان دارد.
هر وقت به بعضی از قصه هایش گوش می دهم و صدای جوانی پدرم را می شنوم پتک گذشت زمان که به سر نوشتی محتوم ختم می‌شود می خورد به فرق سرم. ودرس تلخ زندگی را یاد آور می شود.
من در طبقه ی پائین یک تخت دو طبقه می خوابیدم. هنوز هم نمی دانم طبقه دومش یعنی طبقه دوم آن برای کی و چی بود. از جائی که من می خوابیدم با نردبان چوبی کوچکی به طبق بالا دسترسی پیدا می کردی، ولی ندیدم کسی آنجا بخوابد. خواهرانم خودشان در اتاقشان تخت دونفره دیگری داشتند و لی من مونسم قصه های پدر بود.
و گویا حالت اتاقم پدررا بر سر شوق می آورد.
گاه اتفاق می افتاد که اتاقم مثل یک جنگل کوچک پر می شد از دوستان پدرم…درنده و چرنده و پرنده و بخاطر وجود پدرم چه همزیستی مسالمت آمیزی باهم داشتند. . پدرم چه مهارتی داشت در کار برد زبان های مختلف و چه با سرعت می توانست هم با شیر صحبت کند و هم خرس، و من نشسته بر قله ی پُز و غرور عشق می کردم. همین پز کار دستم داد و با دعوت از دوستان مدرسه ام و نشاندن چهار زانو روی زمین و پخش یکی از نوار های قصه ام هوائی شان کردم و مادرانشان را برای خرید آن بجان دفتر مدرسه انداخت .
یادم نمی رود روزی که معلم سر کلاس و جلوی همه ی بچه ها مرا برد جلوی کلاس و در سکوت همه، به من گفت:
” تو پدرت قصه گوست؟ در رادیو؟ چه ساعت و روزی؟.این شغلش است؟ ”
نمی دانستم چه بگویم. ساکت و مات معلم را نگاه می کردم.
یکی از بچه ها گفت:
” اجازه! …باباش با همه ی حیوانت دوست است. ”
و یکی دیگر گفت:
” خانم معلم، زبان همه شان را هم می داند ”
و خانم معلم نگاه بر افروخته اش را متوجه من کرد و با حالتی نگران گفت:
” بچه ها راست می گویند؟ ”
بی اختیار زدم زیر گریه، دلم نمی خواست کسی از خلوت من و پدرم آگاه باشد. تقصیر خودم بود.
و با گریه گفتم به بابام می گویم بیاید مدرسه، خودش با شما حرف بزند.
متوجه شدم که معلم محسوس ترسید و لی باز با تحکم گفت:
” لازم نکرده! ”
سرم را انداختم پائین و کفش هایم را نگاه می کردم. دلم می خواست معلم دست از سرم بردارد و بگذارد بروم بنشینم.
یکی از بچه ها که از دوستانم نزدیکم بود گفت:
” خانم معلم خودش هم با یک خرس دوست است. داستان خیلی خوبی است، بگو دفعه بعد نوارش را بیاورد. خانم شما هم خوشتان می آید ”
وهمین باعث شد که اجازه داد بروم بنشیم و یادم باشد نوار قصه خرس را بیاورم.
و در روز موعود و پخش نوار خرس، از دهان باز از تعجب معلم و سرا پا گوش بودن بچه ها کیف می کردم.
و همین شد که محبوب شدم و معلم هم بیشتر حواسش به من بود. و مجموعه این ها دنیای کودکی مرا رنگین کرده بود. یادش بخیر چه روزها و شب های شیرینی بود. کاش گاهی اوقات برای موقت هم شده زمان برمی گشت.