%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86-%db%8c%da%a9

زیر آلاچیق باع کوچولوی پشتی خانه نشسته بود. تعجب کردم. زیر الاچیقی که کمتر میانه ای با آن داشت چکار می کرد؟ آن هم برای مطالعه کتاب که بیشتر دوست داشت در تختخواب دراز کشیده بخواند.
” تو که میگفتی زیر این سرپناه دلت می گیرد بخصوص شب ها که نور کم بود و از نیش پشه هایش در عذاب بودی …”
این جملات در فکرم چرخید ولی به زبان نیاوردم. او مدت ها بود که رفته و مارا تنها گذاشته بود.
حتمن اوهام است، ولی وقتی گفت:
” عجب کتاب خواندنی خوبی است فهمیدم که درست دارم می بینم، اما چرا به من نگاه نمی کرد و بنظر می رسید که دارد برای خودش حرف می زند.
کمی باغچه را جمع و جور کردم و رفتم توی خانه، سرم را که برگرداندم دیدم نیستش.
به خودم گفتم،
” بابا خیالاتی شده ای برو به کار و زندگیت برس. “
دوستش داشتم چون دهانی گرم داشت و همیشه حرفی برای گفتن. بعد از رفتنش تنها شده بودم با دنیائی از نبود صفای او.
یکسر رفتم آشپز خانه، اما هرچه فکر کردم برای چی آمده ام یادم نیامد برگشتم به اتاق نشیمن کمی بنشینم شاید یادم بیاید که در آشپزخانه چکار داشتم. مدت ها بود مطالبی را فراموش می کردم ولی با کمی فکر بیادشان می آوردم. دیدم درحالی که چشمانش را بسته است روی مبلی که همیشه جای خودش بود نشسته است.
” چرا امروز اینطور شده ام. او مدت هاست که رفته است و من آنچه که نامش اسف و تهی شدن و دلمردگی است کشیده ام، بساط امروز و حضور ملموس او دیگر چه جریانی است؟
” چشمانت را چرا بسته ای؟ باز دارد ناراحتت می کند؟ “
” نه چشمانم ناراحت نیستند، داشتم فکر می کردم “
درست مثل موقعی که بود جوابم را داد.
حکایتی است، اینکه وقتی کسی یا چیزی را داریم قدر نمی دانم و آنگاه که از دست رفتند دلمان برایشان پرپر می زند. البته نباید خیلی هم عجیب باشد چون وقتی هستند بخصوص وقتی باری از مهر و فکر و دانش هم دارند چنان زندگی را بر اطرافیان رنگین می کنند که با رفتنشان خلا احساس می شود.

روی مبل نشسته بودم و داشتم ضمن وررفتن با فنجان چایم به آنچه دیده و احساس کرده بودم و اصولن به کمبود او فکر می کردم که دیدم تا گردن در مبل روبرویم فرو رفته است و مثل کسی که جسمی خارجی در چشم داشته باشد مرتب پلک می زند.
اگر تصوراست از این همه خاطره که از او دارم چرا پلک زدنش را برایم دارد اجرا می کند؟
در حقیت چیزی را برای من اجرا نمی کرد. مثل خیلی از مواقع در دنیای خودش بود حالا هم در حقیقت کاری به من نداشت. اصلن نیامده و نبودش، که کاری بکند.
نه، فکر می کردم که از او تهی شده ام. اما چرا وقت و بی وقت وهمه جا با من است. هر زمان که دلش بخواهد خود را می نمایاند.
قبلن خیلی روزنامه می خواند و با هر خبر ناجورش بر افروخته می شد و من هم مجبور بودم با او بالا و پائین بشوم. ولی مدت ها بود که این عادت را کنار گذاشته بود. می گفت این اخبار ساختگی است. می گفت ساختگی هم نباشد خودشونی ها درستش می کنند. یک روز به او گفتم خب اینجوری نچسب به روزنامه، رهایش کن. رهایش کرد ولی تمام وقت حاصل اثری را که هر نوشته ای بخصوص داستان بر خودش  داشت برایم تعریف می کرد. انصافن صحبت در مورد کتاب ها خیلی بهتر از اخبار روزنامه ها بود.
خدائیش بی آزارهم بود.
یک شب گفت اگر من بروم تو خیلی تنها میشوی. با اینکه نگران شدم به رو نیاوردم:
” چه ننر، باز خودت را لوس کردی؟ “
ولی راست می گفت. زبان هم را خوب می فهمیدیم.
” نمی دانی، شاید هم بدانی  که حسادت هایت چه آبی زیر پوستم می دواند و می رساند که یک جورائی دوستم داری.”
ندیده ام مکان ها یا زمان هائی که ممکن است بترسم دیده شود.
نمی دانم آمدن هایش در زندگی روز مره من است، یا من اینطور خیال میکنم
چکار داری می کنی، چرا پیش بند بسته ای؟ وقتی روزش بود و ویرت می گرفت که آشپزی کنی پیش بند نمی بستی. این چه ریختی یه که برای خودت درست کرده ای ؟
بدون اینکه رویش را بر گرداند همانطور که با دقت داشت کارهائی می کرد گفت:
” مدتی است غذاها یت بوی مشهی ندارند “

یک روز که از مدرسه آمده بودم نزدیک خانه شان ” در یک محل بودبم ” سر راهم سبز شد. مدتی بود که در مورد ازدواجمان حرف هائی رد و بدل شده بود و می دانستم که قرار است شوهر آینده اش بشوم. گفت:
چرا برای ازدواج با من این همه عجله داری؟
گفتم
” چون خیلی ها را می بینم که دور و برت می چرخند. حتا با یکی از آن ها که نمی دانست من هم درصف برای توهستم صحبت کردم گفت کشش خاصی دارد می ترسم دیگران ببرندش.
خوب من هم می ترسم ببرندت عجله ام برای همین است “.
در گوشم با صدای مخصوصی گفت
” تو یک دیوانه ای “

” امروز خانه ام اگر سری بیائی خیلی خوشحالم می کنی “:
” چقدر پرروئی ؟ “
” چرا؟ “
” چرا ندارد، ما فقط یک جورائی نامزد هستیم. چطور بیایم خانه تو”
” جور ندارد نمی خواهی متوجه بشوی چه شوهری خواهی داشت؟ …برو خانه کیف مدرسه ات را بگذار آبی به سرو صورتت بزن و بیا، ببین کی هستم. “
” نکنه تو می خواهی زن آینده ات را مزمزه کنی؟ “
” اینم می تواند باشد. “
مزمزه نکرده بگویم که آش دهن سوزی نیستم.
” اینطور حرف نزن، بیشتر دگرگونم می کنی. همین برخورد هایت آتش افروز است.”
در حقیقت این او بود که با اینگونه حرف هایش کلافه ام می کرد.

خسته بایک استکان چای روی مبل نشیمن نشستم و غرق در دنیای خودم بودم. داشتم فکر می کردم، فکرم را خواند .
” چه زود تمام شد نه؟ “
در دور ترین نقطه اتاق گوشه ای ایستاده بود. دلم سوخت.
” بیا نزدیکتر تا باهم چای بخوریم مثل آن وقت ها که گه گاه هوس می کردی…بیا تازه دم است. “
” عزیزم دیگه آن زمان ها تمام شده من کم کم دارم ذراتی می شوم تا بهر سو پاشیده شوم. ولی وقتی می بینم که تو، خسته، استکان به دست گوشه ای، و تنها می نشینی دلم کباب می شود. می آیم تا فقط تماشا کنم
مثل اینکه چنین حرف هائی توی گوشم می ریخت چون نمی دیدم دهان او تکان بخورد. در حقیقت از قول او فکر می کردم.
به خوبی و بدی آنچه که بود کاری ندارم ولی حالا باهم نیستیم ، تنهایم…می دانم که عاقبت کارجهان نیستی است. به این حقیقت هم کاری ندارم. به این کار دارم که او نیستش کسی که هم همراهم بود و حرف دلم را میشناخت و می فهمید و هم اگر با حرف و رویا هم بود همیشه جهان دیگر ی برایم می ساخت
یک روز آمد و خیلی جدی گفت پس چرا مشغول نیستی؟
” مشغول چی؟ ”
از جیب بغلش بسته ای را روی میز گذاشت و گویا گفت: ” دارم می روم ” لندن ” ولی در واقع گفته بود ” داریم می رویم لندن “
” به سلامت، قبلن گفته بودی. این توئی که باید حاضر شوی “
” مثل اینکه متوجه نشدی چه گفتم. پس بسته روی میز را نگاه کن “
علاقه ای به نگاه کردن نداشتم. همه اش در فکر بودم که مسافرت تنها به لندن چه برنامه هائی در خود نهفته دارد…با اینکه می دانستم که حتا در مهمانی ها فقط یک غذا می خورد. می گفت هدف سیر شدن است من بهترینش را اتنخاب می کنم دیگر چشم و دلم را نمی دوانم. ولی این به رفتن تنهائی به یک کشور خارجی چه ربطی دارد. اگر من را هم همراه می برد یا اگر وسعش نمی رسید خودش هم نمی رفت باز یک حرفی.
” پس من هم نمی روم “
یعنی چه ؟ من که حرفی نگفته بودم.
” تو چرا نمی روی؟ “
” تنهائی خوش ندارم”
بسته روی میز را باز کردم و متوجه شدم و پریدم در آغوشش. تنها می توانست برود و از اول هم قرار بر تنها رفتن او بود.
صدای خنده اش مرا متوجه حضورش کرده بود. اما خودش کجاست؟
خدائیش بکبار دیگر از نبودش اشک چشمانم را پر کرد
در مسافرت لندن در حد امکان دست و دل بازی کرد.
دیدم که مواردی برای زدن به بیراهه برایش پیش آمد اما نرفت.
من این ها را چرا حالا دارم به فکرم جاری می کنم. مدت هاست آن دوران تمام شده است. اما خب این گه گاه پیدا شدنش خود لذتی دارد. مرور آنچه که تاریخ گذشته است.
راستی خاطرات هم تاریخ گذشته می شوند؟ من برعکس فکر می کنم تنها موردی که کهنه نمی شود نگاه مجدد و چندین باره به خاطرات است.
به من می گفت می دانی یکی از صفات بسیار خوب تو یکی بودن ات است.
نفهمیدم چه می گوید.
توضیح داد: بعضی ها با یک غوره سردیشان می شود و با یک مویز گرمی. نام دیگرش نا استواری شخصیت است.
با اینکه نفهمیدم چرا در مورد من بکارش برد، گفتم بله متوجه شدم. منظورت این است که بعضی ها را نمیشود فهمید چه شخصیتی دارند در ذهن خودشان می برند و می دوزند وتو را در بهت نگهمیدارند.
دقیقن همین است که می گوئی.
خب در فکرشان نبودن و رها کردنشان راه چاره است.

یک روز که دوباره پیایش شد به او گفتم، تو که می گفتی روح وجود ندارد. می گفتی هر کس رفت، رفت. حتا می گفتی انسان برای اینکه تمام نشود این همه ماجرا سر هم کرده است و نامش را گذاشته
” آن دنیا ”
حالا کی گفته من روحم ؟ من فقط یک خیالم، آن هم خیال تو. حضور گه گاه من و آنچه را که برای خودت می سازی فقط ساخته های ذهن فعال و زنده خودت است من در حقیقت خیال تو هستم.
هر وقت نخواهی و خیال پردازی نکنی من هم نیستم.