کاکی شهری است در استان بوشهر ایران. شهر کاکی مرکز بخش کاکی در شهرستان دشتی قرار دارد.
بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت این شهر ۹۸۹۳ نفر (۱۹۸۳ خانوار) است.[۱]
تکه هائی یاداشت گونه و یا داستان های مینی مال از محمد احمدی یکی از بچه های ” کاکی ی بوشهر ” خواندنی هستند
—————————————————————————

شب روستا
در شبهای گرم تابستان روی پشت بام می خوابیدیم.ستاره ها به ما نزدیک بودند.باستارگان حرف می زدیم ودرددل می کردیم.قبل از خواب باشمردن ستاره ها سرگرم می شدیم و در خواب هم ستاره می چیدیم.شبها نسیم خنکی از سمت رودخانه به روستا می وزید و هوا را لطیف می کرددر حیاط خانه مان باغچه ای از گلهای معطر و رنگارنگ بود که عطر خوش آنها شبها به مشام می رسید.شبها صدای جیرجیرکها وآواز قورباغه ها شنیده می شد ولی ما به آنها عادت کرده بودیم اما پشه های شب ما را اذیت می کردند و مارا نیش می زدند .ما مجبور بودیم با یک پارچه روی خود مان را بپوشانیم تا ازآزار و اذیت آنها در امان باشیم.سالها از آن روزگار خوش می گذرد ولی خاطرات شبهای خوش روستا هنوز در خاطر ماست.
————————————
آتش گرفتن خرمن
در فصل درو گندمها را بعد از چیدن به روستا می آوردیم و در زمین های صاف و هموار روی هم تلنبار می کردیم که به آن خرمن می گفتند.ما کودکان از ساقه های بلند گندم ها خانه می ساختیم ودر آنجا بازی می کردیم و روزها هم مواظب بودیم تا بزها و گوسفند ها خرمن را نخورند.
گندمهای خرمن به وسیله تراکتور خرد می شد البته کاه و گندم مخلوط می شدند.روزهایی که باد می وزیدگندمها را به وسیله وزش باد از کاه جدا می کردیم.برای نگه داری گندم ها گودال های بزرگی در زمین ایجاد می کردند و گندمها را در آن می ریختند.بدین ترتیب که ابتدا کف گودال و اطراف دیواره آن کاه می ریختند وبعد گندمها را در آن می ریختند و روی آن دوباره کاه ریخته و با خاک می پوشاندند.یک سال خرمن پدرم آتش گرفت.پدرم خیلی ناراحت شد زیرا برای فصل های بعد گندم نداشتیم اما مردم روستا هر کدام یک یا دو گونی گندم به پدرم کمک کردند.پدرم از این کار مردم روستا خیلی خوشحال شد و از آنها تشکر کرد.بازیهای کودکانه در خرمن از بهترین خاطراتم می باشد.

——————————————————–
گرگ وبیابان
هوا گرگ و میش بود که با گوسفند ها و بز ها را هی صحرا شدم.مادرم وقتی نهارم رادرکوله پشتی ام می گذاشت سفارشهای همیشگی را به من کرد:((مواظب گله باش)).مدتی بود که گرگ سیاهی به گله های روستا حمله می کرد. من اغلب اوقات مواظب گله بودم .در روستای ما بیشتر اهالی در خانه هایشان بز وگوسفند نگه داری میکردند و هر گله چوپان مخصوص به خود را داشت.همسایه مش رحیم نیز گله داشت که پسرش وحید چوپان گله شان بود.من با وحید قهر بودم.من و وحید قبل از آن دوستان خوبی بودیم.دعوای ما بر سر مزرعه گندم بود که تازه برداشت گندم آن تمام شده بود.بعداز برداشت ساقه های کوتاه گندم باقی می ماند که ما گله خودمان را به آنجا می بردیم. با وحید بر سر مزرعه گندم دعوا کردم.بعد از آن دیگر سراغی از وحید نگرفته بودم
بعد از آنکه گله مان را از کوچه پس کوچه های خاکی روستا رد کردم به نز دیکی رودخانه رسیدم .رودخانه آب کمی داشت و گله به راحتی از آن می گذشت اما تکه های ابر سیاه نشانه باران بود.هنگام بارندگی آب رودخانه بالا می آمد وعبور گله دچار مشکل میشد.تصمیم گرفتم به صحرا و زمین های گندمزار گله را راهی کنم.مدتی در صحرا بودم وگله مشغول چرا بود که هوا ابری شد وباران شروع به باریدن کرد.تصمیم گرفتم گله را به روستا برگردانم.وقتی مشغول جمع آوری گله بودم بزها وگوسفندها به این طرف وآن طرف می دویدند.ناگهان متوجه شدم که گرگ سیاهی به دنبال گوسفند و بزهاست.
گرگ سیاه گوسفندی را گرفت اما گوسفند فرار کرد .باران تند می بارید.کلافه شده بودم ونمی دانستم چکار کنم داد و فریاد کردم وکمک خواستم ناگهان دیدم یک نفر به طرف من می آید گرگ به سوی گله حمله می کرد من با چوبدستی گرگ را دنبال می کردم.آن فردوقتی نزدیک شد او را شناختم .وحید پسر همسایه مان بود که به کمک من آمده بود.آنروز با کمک وحید گله هایمان را به خانه بردیم وبعد از آن دوستان خوبی برای هم بودیم وگله هایمان را با هم به چراگاه می بردیم.

———————————————————————-
گرگ در طویله
شب بود و هوا سرد بود. پدر و مادرم خانه نبودند. مشغول درس خواندن بودم که ناگهان صدایی از طویله به گوشم رسید. بزها و گوسفندها سر و صدا می کردند انگار حیوان وحشی به آنها حمله کرده بود. فانوس را برداشتم و به طرف طویله رفتم.در زیر نور فانوس دیدم که یک جانور وحشی در طویله ایستاده و به من زل زده است. حتما گرگ بود. یک گرگ سیاه و ترسناک. سکوت وحشتناکی فضا را در برگرفته بود. گرگ سیاه چندین گوسفند و بز را دریده بود. و می خواست به طرف من حمله کند که از طویله بیرون پریدم. هیچ کس خانه نبود تا گرگ را از طویله بیرون کند. تصمیم گرفتم به خانه همسایه مان بروم و به آنها خبر بدهم تا به کمک بیایند. فانوس به دست به در حیاط آنها رفتم و قضیه را به آنها گفتم. همسایه مان هم چوبدستی اش را برداشت و به همراه من امد. آن شب با کمک همسایه مان گرگ را کشتیم. زیرا خیلی از گوسفندانهایمان را خورده بود مردم روستا به خاطر این کار از ما تشکر کردند. فردای آن روز لاشه گرگ در کوچه های روستا گردانده شد. مردم روستا از دست آن گرگ سیاه نجات پیدا کردند

————————————————————–
پرستو و بهار
بهار که از راه می رسید پرستو ها به روستاهای ما باز می گشتند. آنها در خانه های ما لانه می ساختند. ما آنها را اذیت نمی کردیم. بعضی اوقات جوجه های آنها بیرون می افتادند و ما ان ها را دوباره به لانه باز می گرداندیم. پرستو ها بر روی درخت ها و خانه ها می نشستند. مردم روستا پرستوها را پرندگان مقدسی می شمردند و به آنها کوچکترین آسیبی نمی رساندند . ما کودکان نیز از آنها یاد گرفته بودیم که پرستو ها را نباید هرگز اذیت کنیم.

————————————————–
تاریکی شب و گرگها
همه جا تاریکی فرا گرفته بود، شب در بیابان ترس آور بود. اما من مجبور بودم برای آبیاری زمین شب تا صبح آنجا باشم. صدای حیوانات وحشی شنیده می شد.
سرما هم هجوم آورده بود. آتش روشن کردیم و در کنار آن خودمان را گرم کردیم.
من و پدرم منتظر رسیدن آب بودیم تا آن را به کرت ها راهی کنیم. آب در تاریکی شب صدای خاصی دارد. صدایی آهنگین و زیبا، ماه در آسمان پیدا نبود و تاریکی وبد و سیاهی . ناگهان صدایی به گوش رسید صدایی که هر لحظه به ما نزدیک تر می شد خوب که دقت کردیم فهمیدیم که صدای گرگ هاست که زوزه کشان به ما نزدیک می شوند. باید خودمان را برای دفاع کردن آماده می کردیم. صدای زوزه گرگها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد. من و پدرم به آبیاری ادامه می دادیم. ناگهان در دور و برمان صدای پای گرگها را احساس کردیم. گرگها در اطراف ما چرخ می زدند و می خواستند به ما حمله کنند. من و پدرم از قبل چوب دستی با خودمان آورده بودیم و منتظر حمله گرگها بودم. من از آنها می ترسیدم اما پدرم تجربه زیادی داشت و نمی ترسید . چوبدستی ام را به دست گرفتم از ترس دست و پایم می لرزید. گرگها به نزدیکی ما رسیدند پدرم هیزم بیشتری روی آتش ریخت و ما کنار آتش ایستادیم گرگها به طرف ما حمله کردند . پدرم با جوبدستی اش یکی از گرگها را زخمی کرد. من هم یکی از آنها را زدم. گرگها که این وضع را دیدند پا به فرار گذاشتند . من شب های دیگر هم به بیابان می رفتم اما دیگر ترسی از گرگها نداشتم
——————————–
سالی که سیل آمد
روستای ما در کنار رودخانه قرار دارد. اگر باران ببارد رودخانه طغیان می کند و زمین های روستا زیر آب می رود.
زمانی که ما کودک بودیم یک سال باران زیادی بارید و خیال بند آمدن نداشت. بعد از این که باران بند آمد رودخانه طغیان کرد. مردم روستا با همکاری یکدیگر دورتادور روستا را آب بند گذاشتند و از ورود آب رودخانه به روستا جلوگیری کردند.

آنها از صبح تا شب، مواظب بودند که بند شکسته نشود و یا سوراخ نگردد. اگر بند سوراخ می شد آب به روستا می آمد و خانه های روستا را خراب می کرد. ما کودکان نیز پشت بندها بازی می کردیم و اگر بند سوراخ می شد به بزرگتر ها می گفتیم. بزرگترها از سر شب تا صبح بیدار بودند و کشیک می دادند. ما کودکان شب ها می خوابیدیم.

سالی که سیل آمد رودخانه طغیان کرد و زمین های روستا زیر آب رفت. ما در کنار رودخانه خربزه و هندوانه کاشتیم و سال خوبی بود. اگر چه طغیان رودخانه برای مردم روستا زحمت زیادی داشت اما به برکت آب رودخانه، در فصل تابستان، هندوانه و خربزه زیادی به دست آوردیم و ما راضی و خوشحال بودیم.
———————————–
شب و تاریکی
همه جا تاریکی و سیاهی فرا گرفته بود، می خواستم به روستای همسایه بروم اما باید برای رفتن به روستای همسایه از رودخانه می گذشتم.
من باید به خانه دوستم می رفتم زیرا دوستم مریض شده بود و نمی توانست به مدرسه بیاید. فردا امتحان ریاضی داشتیم . من باید به او درس می دادم تا برای امتحان آماده شود. از خانه که بیرون آمدم کوچه های خاکی روستا پر از آب بود. باران باریده بود و حتما آن رودخانه بالا آمده بود.
هنگامی که به رودخانه رسیدم ترسیدم که به آب بزنم، پاچه های شلورام را بلا زدم و وارد آب شدم به وسط رودخانه رسیده بودم که احساس کردم آب شدت جریان بیشتری دارد.
سیاهی شب و صدای وحشتناک آب ترسی در دلم انداخت از حرکت ایستادم نمی توانستم جلو تر بروم نمی دانستم چه کار کنم.

ناگهان صدای پای اسبی آمد. پدرم که سوار بر اسب بود جلو آمد او فهمیده بود که من برای کمک به دوستم از خانه بیرون آمده ام. آن شب با کمک پدرم، سوار بر اسب از رودخانه گذشتم.
دوستم روز بعد به مدرسه آمد و امتحان داد و نمره خوبی گرفت. من از اینکه توانستم به دوستم کمک کنم خوشحال بودم.
——————————————–