%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1-%d9%82%d8%b1%d8%a7%da%86%d9%87

چند دقیقه خودش رو توی آینه ی میز توالت اتاق خواب نگاه کرد و زد زیر گریه، شوهرش احمد از پشت سر بغلش کرد و گفت: چی شده گلم؟ گفت: هیچی! دلم گرفته. احمد گفت: چرا؟ با صدای بلند گفت: زشتم! این آینه منو زشت نشون میده. آینه ی دستشویی هم منو زشت نشون میده. احمد با ناامیدی گفت: مهم اینه که تو واقعیت زیبایی، آینه رو بیخیال شو، آینه ها هیچوقت راست نمی گن. گفت: میخوای دلمو خوش کنی! من از بچگی زشت بودم، تازه این پرت و پلا ها چیه؟ همه میگن آینه نشونه ی راستگوییه. احمد گفت: عکس بچگیاتو که توی آلبومایِ توی خونه باباتیناس بهم نشون دادی، خوشگل بودی که. حرف احمد رو قطع کرد و گفت: اَااه، مزخرف نگو، اون موقع رو نمی گم، وقتی رو میگم که تو مدرسه بچه ها بهم می گفتن مورچه خوار. صورتش رو از احمد برگردوند و روی بالش گذاشت و گریه کرد. احمد گفت: چرا هر روز یه بساطی باید با تو داشته باشم؟ مشکلت چیه؟ روانکاو نبردمت؟ توی خونه ی یه میلیاردی نیستی؟ زشتی که زشتی، خیلیا زشتن، تو هم یکیش. فریاد زد: خداااا! چرا اینقد بدبختم؟ احمدِ آشغال تو که گوهم نداشتی، همین خونه و ماشینم صدقه سر بابای من داری. احمد گفت: ولی در عوض زنم روانیه، نگفتی مشکلت چیه، نکنه هنوز تو دوران مدرست زندگی می کنی روانی؟ انقد بابام بابام نکن، داداش بی همه چیزت میدونست داره چیو بهم قالب می کنه که هر ثانیه می گفت بیا بریم خونمون. میخواست خواهر مریضشو بهم بندازه. گفت: من پیش تو پست فطرتِ بی عرضه اینجوری شدم، اصلاً من چیزیم نیس، اونی که روانیه تویی، تویی که دختر دایی جان رو با چشمات قورت می دادی، محل سگم بهت نمیزاشت بدبخت. احمد گفت: دختر داییتو میگی زنیکه؟ فرنازو میگی؟ اون که شونزده سالشه دیوونه، چرا هذیون میگی؟ . گفت: آره پست فطرت، هذیون نمیگم، تو بچه بازی، این هذیونه؟ تو بچه بازی، تو بچه بازی، تو بچه بازی بچه باز. و با دو دستش احمد رو هل داد. احمد یه نگاه به دستای الهه که روی سینش بود کرد و محکم توی گوش الهه زد. الهه پرت شد روی تخت و سرش به دراورِ کنار تخت خورد. انگار که خوابش برده بود. ملحفه ی سفید از جایی که سر الهه بود، شروع به قرمز شدن کرد. سکوت مطلق بود، نور آفتاب چهار مستطیل شده بود که از بالای تخت تا پایین تخت، عمودی روی هم قرار گرفته بودند. احمد با صدایی ملایم پرسید الهه جان چیزیت که نشد؟ ببخشید دست خودم نبود، الهه جان جوابمو بده. نشست و دو دستش رو محکم زد توی صورتش و جلوی چشماش و صورتش رو گرفت. احمد برگشته بود به دوران ماقبل مدرسش، هر وقت باباش دعواش می کرد،با دست جلوی چشماش رو میگرفت تا چیزی نبینه، سیاهیِ مطلق، همون چیزی که الهه هم همون لحظه داشت. خم شد و موبایلش رو برداشت، دستاش می لرزید، شماره گرفت، یک یک هشت، دید یه چیزی جور در نمیاد، خواست رقم آخر رو پاک کنه، دو رقم با هم پاک شد، زد یک چهار، دوباره پاک کرد و دگمه ی پنج رو زد و بعدش دگمه ی سبز رو فشار داد: – با اورژانس ۱۱۵ تماس گرفتید، اپراتور دویست و هشتاد و پنج. صدای یه مرد پشت گوشی بود: سلام، بفرمایید، موردتون چیه؟ احمد: مورد؟ صدا: بله، موردتون چیه؟ تشنج، جراحت، سکته، غش،… احمد: الهه، زنم، داره از سرش خون میاد، خیلی خونریزیش شدیده، من کشتمش، من هلش دادم، خدایا گوه خوردم، غلط کردم، استغفرالله، خدااا! . صدا: آدرست رو بده. دقیق آدرس بده، میتونی؟ اول یه نفس عمیق بکش و نفست رو حبس کن. احمد یه نفس عمیق کشید و صداش رو اپراتور از پشت گوشی شنید. صدا: حالا حبس کن. آدرست رو بگو. احمد: آخرِ آوینی، خیابون گلزار، گلزار پنج، ساختمون لاله، پلاک یازده. صدا: محل رو ترک نکن، همونجا بشین و به هیچی هم دست نزن. احمد ناخودآگاه پا شد و به سمت الهه رفت، ضجه زد و دستش رو توی موهای الهه فرو برد، می ترسید دستش رو دربیاره، سرِ الهه هنوز گرم بود، احمد مثل مجسمه به همون حالت موند. پیش خودش فکر می کرد که ای کاش همه ی اینا یه خواب بوده باشه، حتی ازدواجش با الهه. بعد از چند دقیقه صدای یه مرد اومد: در محلیم، مورد رویت شد. احمد سریع و ناخودآگاه پرید و ایستاده سر جاش میخکوب شده بود و توی چشمای مامور پلیس با پیرهن کرم و شلوار پسته ای که یه دستش روی غلاف اسلحه بود و توی دست دیگش بی سیم بود، خیره شد. مامور چشم از چشمای احمد برداشت و به الهه نگاه کرد، دوباره به چشمای احمد و بعدش به دستای خونیِ احمد نگاه کرد. مامور هم از دیدن این صحنه شوکه شد، سریع غلاف رو باز کرد و کلت زُعاف اش رو در آورد. کلت رو مسلح کرد و به سمت احمد نشونه گرفت. احمد از حال رفت و روی زمین ولو شد. دو نفر پرستار اورژانس با جعبه های فوریت پزشکی وارد اتاق شدند. از مامور پلیس قضیه رو پرس و جو کردن و بدون این که منتظر جوابِ ستوانِ اسلحه به دست بشن، یکی به سمت الهه و اون یکی سراغ احمد رفت. پرستار اولی که وضعیت الهه رو چک می کرد به دومی گفت: هنوز نبض داره، برانکار رو بیار، خونریزیش شدیده. دومی از در اتاق خارج شد و اولی سر الهه رو جابجا کرد و مشغولِ ضد عفونی و بانداژ کردنِ سرِ الهه شد. یه آمپول در آورد و توی سینه ی الهه فرو کرد و رو به احمد کرد. پرستار اول به مامور پلیس گفت: پسره چشه؟ پلیس گفت: غش کرده. پرستار اول: زود هوشیارش کن. ستوان از اتاق خارج شد و با کلمنِ بی درِ آشپزخونه برگشت و همه ی آب کلمن رو توی صورت احمد خالی کرد. احمد نشست و گفت: الهه! الهه! نه! من! من کشتمش! و شروع به ضجه زدن کرد. پرستار روی احمد داد کشید: گروه خونیش چیه؟ احمد گفت: آ، آ مثبت، نه، منفی، آ. همون لحظه پرستار دوم با برانکار تا شده وارد اتاق شد، دو نفری الهه رو روی برانکار گذاشتن و پایین بردن و سوار آمبولانس کردن. پلیس دوم که از قبل صحنه رو دیده بود و مشغول بازرسی خونه بود، وارد اتاق شد، یه بطری مشروب زرد رنگ و یه کیسه ی کوچک که پودر سفید توش بود به همکارش نشون داد. ستوان رفت سمت احمد و یه تو گوشی دردناک بهش زد: اینا مال توئه؟ احمد زد زیر گریه و فریاد کشید: آره! آره، مال خودمه. و سعی کرد که بطری رو از دست پلیس بگیره که توگوشیِ دوم رو هم خورد. ستوان: گوه میخوری که دیوونه شدی زنتو کشتی. استوار خندید، ستوان با چشمای خالیش به استوار چپ چپ نگاه کرد و استوار خودشو جمع و جور کرد و قیافش کم کم جدی و غمگین شد، انگار که متوجه حرکت زشت خودش شده بود. احمد نشست روی زمین، ستوان گفت: راحتی آشغال؟ پا شو نجس! زن به این دسته گلی رو کشتی، حالا میخوای لم بدی؟ . ضجه های احمد شدید و شدیدتر شد. ستوان و استوار بهم نگاه کردن و استوار رفت سمت احمد، دستبندش رو در آورد. دستاش رو از پشت بست و پیرهن احمد رو از کمرش گرفت و همین طور از در بیرون برد. همسایه ها با دمپایی های گل گلیشون توی راهرو ایستاده بودن و در گوشی پچ پچ میکردن. پچ پچ هر همسایه فقط در صورتی قطع می شد که احمد توی چشماش نگاه میکرد.