زن گفت:« سلام، معطل شدید.»
مرد به طرف زن برگشت و گفت:« نه، تازه دارد پنج می‌شود.»
« خب، چی کار کنیم؟»
« قدم بزنیم؟»
« بهتر نیست برویم یک جایی بنشینیم؟»
« چطور است برویم همین اوایل بلوار یک کافی شاپ هست.»
« خوب است؛ تو این هوای سرد چای و قهوه می چسبد.»
در پیاده رو، از بیست متری مغازه، بوی کیک و شیرینی و قهوه پخش بود. وارد شدند و با راهنمایی مسوول پیشخان از پلکان زرد رنگ به طرف جایگاه خانوادگی بالا رفتند. پلکان تازه رنگ شده بود و بوی رنگ، حول و حوش آن را گرفته بود. آن بالا سالن کوچکی بود. بی‌آن‌که حرفی بزنند یا نظر همدیگر را بپرسند هر دو به طرف میز کنار پنجره رفتند و نشستند. دور میز سه صندلی بود. هوای داخل سالن گرم بود و زن، کمی بعد از این که روی صندلی نشست، دگمه‌های پالتوش را باز کرد و شال پاییزه و سبز روی سرش را که با پالتوی خوش دوختش هماهنگ بود، از دو ور گرفت کمی روی سر جا به جا کرد و دستک‌های آن را از دو سو رها کرد. زن بیش‌تر لحظات نگاه مرد را روی خود حس می‌کرد.
مرد نگاهش را دور چرخاند. در نزدیک‌ترین میز به‌شان دختر و پسری نشسته و گرم گفتگو بودند. پسر درهمان حالت نشسته هم معلوم بود بلند قامت است. دختر، ریز اندام بود ولی زیبا. مرد به سمت زن برگشت و لیست نوشیدنی‌ها را به طرفش گرفت. زن بدون آن که به لیست نگاه کند گفت یک قهوه می‌خورد و مرد نگاهش از روی لیست به سمت پیشخان چرخید. متصدی، سرش را از روی مجله‌ای که جلوش بود بلند کرد. مشتری‌ها را از نظر گذراند، پنج نفر بیش‌تر نبودند؛ آن وقت نگاهش روی مرد ماند. مرد با دست اشاره کرد و متصدی آمد بالای سرشان. قهوه و چای عسل با لیمو سفارش داد. دوباره به زن نگاه کرد. زن هر بار که جا به جا می‌شد، لباسش خش خش گوش نوازی داشت. رنگ سبز ، پوست سفیدش را سفید تر نشان می‌داد و سفیدی آن در قسمت گردن، بیش‌تر خود نمایی می‌کرد.
فنجان‌ها که جلوشان قرار گرفت از هر دو بخار بلند می‌شد. زن نصف قاشق شکر داخل فنجان خود ریخت و در حالی که به هم می‌زد گفت:« خب، یک چیزی بگویید.»
مرد گفت:« من توپ را انداخته‌ام تو زمین شما.»
زن گفت:« یعنی،… شما نمی‌خواهید چیزی بگویید.»
مرد گفت:« من منتظرم شما حرف بزنید. منتظر جواب‌تان هستم.»
زن فنجان را با ظرافت و با هر دو دست برداشت، جرعه‌ی کوچکی قهوه از لبه‌ی آن خورد و بعد، جرعه‌ی دیگری. مرد هم لیمو ترش را چکاند توی چای شیرین و شروع کرد به نوشیدن آن. زن وقتی ته مانده‌ی قهوه اش را خورد به فنجان خیره شد. بعد، آن را چرخاند. مثل آن بود که بخواهد شکل جدیدی به آن بدهد. آن وقت فنجان را برگرداند و سر و ته، گذاشت توی پیش دستی.
مرد به دست‌های سفید و ظریف او نگاه می‌کرد. خیلی دلش می‌خواست دلیل آن‌جا بودن‌شان سر و شکلی بگیرد، تا او بتواند لطافت این دست‌ها را لمس کند.
زن گفت:« شما منتظرید من چیزی بگویم که مربوط به هر دو نفرمان باشد.؟»
مرد گفت:« خب آره. » و ادامه داد:« مگر برای چیزی غیر از این اینجاییم؟»
زن گفت:« خب نه.» و ادامه داد:« ولی الان ترجیح می‌دهم چیزهایی را بگویم که مربوط باشد به خودم. البته خب، از طرفی به این جا بودن‌مان هم مربوط است.»
و باز سکوت کرد. فنجان را برداشت. بر روی پیش دستی، حلقه‌ی قهوه‌ای رنگی افتاده بود که به اندازه‌ی یک بند انگشت مانده بود تا دو سر آن به هم برسد. فنجان را برگرداند و داخلش را با دقت نگاه کرد. آن را به این‌ور و آن‌ور کج کرد و نگاه انداخت به نقش و نگار توی آن. آن وقت، فنجان را در پیش دستی گذاشت که دقی صدا کرد.
زن گفت:« حتم دارم به گوش‌تان خورده که من از همسرم جدا شده‌ام؛ بله، حدود نه ماه است که از او جدا شده‌ام.»
مرد گفت: «دلم می‌خواهد درباره‌تان بیشتر بدانم.»
زن گفت: « باشد، به‌تان می‌گویم.» و بعد شمرده شمرده دنباله‌ی حرفش را گرفت.« یک روز نزدیک ظهر، از مطب دکترم برمی‌گشتم خانه. بین راه گفتم حالا که نزدیک خانه خواهرم هستم سری به‌اش بزنم. به کوچه‌شان که رسیدم، سر کوچه ماشین شوهرم را دیدم.»
و سکوت کرد.
مرد گفت:« خب؟»
زن، نفسی عمیق کشید و ادامه داد:«خودش را در آن اطراف ندیدم. علاوه براین، او می‌بایست در آن ساعت سر کارش می‌بود.»
مرد با دقت به حرف‌هاش گوش می‌کرد.
«جلو خانه‌ی خواهرم که رسیدم سه چهار بار زنگ زدم تا در باز شد و من وارد حیاط شدم. خواهرم از همان بالکن بالا گفت “خوب کردی آمدی، داشتم می‌رفتم خرید، حالا با هم می‌رویم.” راه که افتادیم دو کوچه آن‌ورتر خستگی را بهانه کردم و از او جدا شدم. از کوچه‌ی پایین دور زدم و برگشتم به سمت خانه‌اش. خواهرم را از دور دیدم که وارد خانه شد. نزدیک‌تر که شدم پشت برآمدگی دیواری منتظر ماندم. پنج دقیقه‌ی بعد هم شوهرم از آن جا آمد بیرون.»
مکثی طولانی کرد. گره‌ای مدت‌ها بود توی گلویش مانده بود و حالا داشت نفس کشیدنش را دشوار می‌کرد. سعی کرد از این حال خلاص شود.
مرد به فنجان جلوش زل زده بود. انگشت اشاره‌اش را به دسته‌ی آن چسباند و فنجان را یک دور، دور خودش چرخاند. انگشتش که از حرکت ایستاد به زن نگاه کرد و گفت:« خواهرتان مجرد است؟»
زن نفس عمیقی کشید گفت: «از شوهرش جداشده!»
«بعد چی شد؟»
زن گفت: «خب، تمام سعی‌ام را کردم او را ببخشم.»
صداش کمی گرفته بود. دوباره مکث کرد و بعد، مستقیم تو چشم‌های مرد خیره شد.« از یک زن کاری غیر از این برمی‌آد؟» نگاهش برای لحظاتی ماند تو چشم‌های مرد و در حالی که سعی می‌کرد به حال خودش مسلط باشد ادامه داد.«بدتر از آن این که، مرتیکه آخرین بارش نشد. انگار راست است که می‌گویند توبه‌ی گرگ مرگ است.» و نفسش که حبس شده بود بیرون داد.
«شما هم ازش جدا شدید.»
«قبول دارید که زندگی با یک همچین آدمی سخت است؟ بهتر است بگویم غیر ممکن است؟ نگویید که این طور نیست.» و بازوهاش را با دست‌هاش گرفت. « در نهایت بله! ولی بعد از سه سال؛ بعد از سه سال سخت از آن زندگی خلاص شدم.» حالا گرمای سالن را بیش‌تر حس می‌کرد. شالش را روی سر جا‌به‌جا کرد و بادش داد.
در مدتی که زن، داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کرد از آن بالا پیدا بود که رفته‌رفته تاریکی دارد خیابان و ساختمان‌ها را فرامی‌گیرد و این‌جا و آن‌جا، چند روشنایی، از خانه‌ها و مغازه‌ها به چشم می‌خورد.
زن ساکت شده بود. مرد با شنیدن آن سرگذشت دلش برای او می‌سوخت و متاسف بود ولی چیزی نگفت. لازم بود کمی زمان بدهد به او تا از آن حال بیاید بیرون. پس، نگاه کرد به اطراف. دختر و پسر میز بغل آماده می‌شدند آن جا را ترک کنند. دختر دست برد روسری‌اش را مرتب کرد. قسمتی از موهای جلوی سرش پیدا بود که به طرز حیرت‌آوری ریز بافته بود و با دقت زیاد روی سرش به عقب داده بود. مرد، چطور بافته شدن موها را در ذهن خود تصور کرد.
زن که حالا خودش را کمی از گذشته‌اش بیرون کشیده بود متوجه نگاه مرد شد. خط نگاه او را پی گرفت و به دخترجوان رسید و لحظه‌ای روی او ماند، براندازش کرد و دوباره برگشت به مرد. به یک باره، حجم زیادی روشنایی از پنجره تابید به درون سالن. همه‌ی چراغ‌های تیرهای برق خیابان روشن شده بود. یکی از چراغ‌ها در فاصله‌ای نزدیک به پنجره قرار داشت. زن لحظاتی خیره ماند به روشنیِ نوری که چشم اندازش را در برگرفته بود. آن وقت، نگاه انداخت به فنجان خالی جلوی خود و چشم دوخت درون آن. بار دیگر به نقش و نگار باقی مانده از قهوه‌اش دقیق شد. فکر کرد چقدر شبیه است به اشکالی که پیش از آن دیده بود. دست گذاشت به لبه‌ی پیش دستی که فنجان درون آن بود. اندکی هلش داد و از خود دورش کرد.
حرکت دست زن، حواس مرد را برگرداند به طرف او. زن، با ناخن‌های انگشت شست و اشاره، و با ظرافت یک جراح، چیزی را از نوک زبانش برداشت. آن را برداشت و با چشمانی که تنگ کرده بود نگاه کرد به آن و گذاشت توی پیش دستی، پشت فنجان. آن وقت سینه‌اش را خیلی آهسته صاف کرد و مکثی کرد. به نشانه‌ی این که می‌خواهد چیزی بگوید ولی انگار گفتن آن برایش راحت نبود. سفیدی چشم‌هاش به قرمزی می‌زد و کمی عصبی به نظر می رسید. تلخ‌خند کوتاهی کرد و گفت:«راستش،… با اتفاقاتی که تو گذشته برام افتاده وای به حال من است.»
مرد از این حرف او سر در نیاورد. زن سرش پایین بود و نگاهش به سمت همان چیز پشت فنجان بود. «منظورم این است که، … مشکل بتوانم حالا حالاها،… کس دیگری را وارد زندگی‌ام کنم.»
مرد گفت: «ما آدم‌ها ناچاریم قسمتی از گذشته‌مان را دور بریزیم. باید هم این کار را بکنیم چون گذشته چیزی است که از دست‌مان رفته.»
زن تکانی به خود داد که چیزی بگوید ولی پشیمان شد. مرد ادامه داد: «همه یک جورهایی با گذشته مشکل داریم، بی برو برگرد. فقط می‌توانیم باهاش کنار بیاییم.»
«گذشته سایه به سایه‌مان می‌آید.»
«بله، بدبختانه! به هر حال مجبوریم کنار بیاییم، چه بخواهیم چه نخواهیم.»
و مدتی کوتاه ساکت شدند. درنهایت زن گفت: «نمی دانم، شاید هم اشتباه است ولی دست خودم نیست.»
«حالا نه، دیر یا زود مجبور می‌شویم. باید سعی کنیم باهاش کنار بیاییم.»
«با همه‌ی این حرف‌ها دست خودم نیست سعی‌ام را کرده‌ام دست خودم نیست.»
«منظورتان اینست که …»
زن، حرف مرد را برید. «بله، منظورم همین است. راستش هنوز من نتوانسته‌ام.»
هر دو ساکت شدند.
لحظاتی می شد که دختر و پسر آن‌جا را ترک کرده بودند.
مرد، به فنجان خالی خود نگاه می‌کرد. آن را در دست گرفت. دیگر از آن گرمای قبلی اثری باقی نمانده بود. چیزی نگذشت که زن گفت: «راستش، دو دل بودم جواب‌تان را چی بدهم. ولی حالا می بینم خیلی هم بد نشده. چون دست کم جواب خودم را گرفته‌ام. مثل این که هنوز با خودم کنار نیامده‌ام.»
زن به ساعتش نگاه انداخت. مرد گفت:«انگار دیگر وقت رفتن است.»
هر دو بلند شدند. مرد به طرف صندوق رفت و حساب را پرداخت. زن ایستاده بود کنار پله‌ها. از پله‌های زرد رنگ پایین رفتند. بوی تند رنگ، بینی را آزار می‌داد. توی خیابان صدای رفت و آمد اتومبیل‌ها یک آن قطع نمی‌شد.
زن در راه بازگشت به خانه وارد کوچه شد. از کنار درخت بیدی گذشت. درخت خشک شده بود و باد سرد شاخه‌های باریک و لخت آن را می‌لرزاند. زن، شالش را روی سر جابه‌جا کرد، سر و گردنش را پوشاند و دستک‌های آن را گره زد. دگمه‌ی پالتوش را انداخت. دست‌هاش را گذاشت توی جیب و در تاریکی و سکوت به سوی انتهای کوچه، تن کشید و رفت.